اسم نوشته مجله سرگرمی و تفریحی

عکس نوشته،عکس پروفایل،تعبیر خواب،طراحی اسم

دانلود رایگان کتاب ملت عشق

دانلود رایگان کتاب ملت عشق

دانلود رایگان کتاب ملت عشق

 

مقدمه
سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تأثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج برمی دارد. صدای نامهبنا
اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی... تأثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر
است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب های راکد را به تلاطم درمی آورد. در
جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می شود؛ حلقه جوانه می دهد، جوانه شکوفه می دهد، باز می شود و باز می شود، لایه به لایه. سنگی کوچک
در چشم به هم زدنی چه ها که نمی کند. در تمام سطح آب پخش می شود و در
لحظه ای می بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره ها دایره ها را می زایند تا زمانی که
آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
رودخانه به بی نظمی و جوش و خروش آب عادت دارد. دنبال بهانه ای برای

 

 

خروشیدن می گردد، سریع زندگی می کند، زود به فروش می آید. سنگی را که
انداخته ای به درونش می کشد؛ از آن خودش می کند، هضمش می کند و بعد هم
به آسانی فراموشش می کند. هر چه باشد بی نظمی جزء طبیعتش است؛ حالا یک سنگ بیش تریا یکی کم تر.
اما برکه برای موج برداشتنی چنین ناگهانی آماده نیست. یک سنگ کافی است برای زیر و رو کردنش، از عمق تکان دادنش. برکه پس از برخورد با سنگ دیگر مثل
سابق نمی ماند، نمی تواند بماند.
زندگی اللا روبینشتاین(۱)هم از وقتی خودش را شناخته بود مثل برکه ای راکد بود.
داشت به چهل سالگی پا می گذاشت. سال ها بود عادت ها، نیازها و سلیقه
هایش تغییر نکرده بود. روزها روی خطی مستقیم پیش می رفتند؛ یکنواخت و
منظم و عادی. بخصوص در بیست سال اخیر همه زندگی اش را جزء به جزء با

 

 

توجه به زندگی زناشویی اش تنظیم کرده بود. همه آرزوهایش، همه دوستان
جدیدش، حتی کوچک ترین تصمیم هایش هم به این وابسته بود. یگانه قطب نمایی که سمت و سوی زندگی اش را تعیین می کرد خانه و خانواده اش بود.
شوهرش دیوید دندانپزشک مشهوری بود؛ مردی فوق العاده موفق در کارش، با
درآمد بالا. پیوندشان چندان عمیق نبود. اللا متوجه این مسئله بود، اما اعتقاد
داشت در زندگی مشترک(بخصوص در زندگی های مشترکی که مثل زندگی آن ها
این قدر طولانی شده اولویت ها چیزی های دیگری هستند. در زندگی مشترک
چیزهایی مهم تر از عشق و علاقه هم هست: مثل مدارا با یکدیگر، مهربانی، تفاهم،
احترام و... و صد البته از همه مهم تر، چیزی که لازمه همه زندگی های زناشویی
است: بخشندگی! اگر ازتان برمی آید، که باید بربیاید، وقتی شوهرتان اشتباهی
کرد، که ممکن است بکند، باید هرجور شده، ببخشیدش!

 

 

عشق و علاقه اگر هم نباشد چه اهمیتی دارد؟ عشق خیلی وقت بود در فهرست
اولویت های اللا جایی آن پایین ها مانده بود. عشق فقط مال فیلم ها بود، یا مال
رمان های تخیلی. فقط آن جاها بود که دختر و پسر داستان می توانستند، با عشق
افسانه ای برگرفته از قصه ها، همدیگر را تا حد مرگ دوست داشته باشند. اما
زندگی، زندگی واقعی، نه فیلم بود نه رمان!
در فهرست اولویت های اللا بچه هایش بالای بالا قرار داشتند. دختر خوشگلشان
ژانت در دانشگاه درس می خواند. دوقلوهایشان (که یکیشان دختر بود، اورلی، و
دیگری پسر، ایوی) درست در مرحله بلوغ بودند. یک سگ دوازده ساله رتریور هم
داشتند:«سایه». وقتی به این خانه آمد هنوز توله ای کوچک بود. از همان روز رفیق
و همراه همیشگی اللا در پیاده روی هایش شد. هرچند سایه که دیگر پیر شده،
چاق شده، چشم هایش کم سو و گوشش سنگین شده بود، داشت به آخر خط

 

 

نزدیک می شد، اما دل اللا مگر می گذاشت در این فکر باشد که روزی سگش می میرد. آخر، إللا از آن آدم هایی بود که هیچ وقت نمی توانند پایان چیزی را قبول
کنند، فرقی نمی کند آن چیز یک دوره باشد، عادتی قدیمی باشد، یا رابطه ای که
خیلی وقت پیش تمام شده. اللا نمی توانست مرگ آن چیزیا پدیده را بپذیرد. هیچ جوری نمی توانست با تمام شدن ها رو در رو شود، حتی اگر آن پایان، که
وانمود می کرد نمی بیندش، می آمد و جلو دماغش سبز می شد.
خانواده روبینشتاین در آمریکا، در نورتمپتن، در خانه ای بزرگ و کرم رنگ به سبک
ساختمان های دوره ویکتوریا زندگی می کرد. ساختمان با آن که به تعمیر احتیاج
داشت و بایست دستی به سر و رویش می کشیدند، هنوز هم باعظمت بود: پنج
اتاق خواب داشت، گاراژی با ظرفیت سه ماشین، کفپوش پارکت چوب گردو و
درهایی به سبک فرانسوی به علاوه، توی باغچه اش هم یک جکوزی فوق العاده

 

 

دانلود کل کتاب

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی