خوش آمديد

اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

رمان جاوید در من پارت 48 به صورت انلاین

  • ۲۴۹

رمان جاوید در من پارت 48 به صورت انلاین

رمان جاوید در من پارت 48 به صورت انلاین

خانم ملکوت پیام آخر سرمه را با دقت بارها خواند و با استرسی که در لرزش دست
هایش به وضوح مشهود بود ، گفت : نمی تونم این موضوع رو خیلی راحت با عموی
سرمه در میون بذارم ، چون مشکل خونوادگی عمو و مادرش شدیدا بالاست و ممکنه
این وسط تنها کسی که لطمه ببینه سرمه باشه...عموی سرمه منطق نداره.
- خب پس چی کار کنیم؟
- تنها کاری که از دست من برمیاد اینه که شماره عموش رو بهت بدم که اگه از سمت
سرمه حس کردی اتفاقی افتاده و مورد اذیته باهاش تماس بگیری...فعلا سرمه به تنها
کسی که اعتماد داره تویی.
- من می ترسم تا الان هم تو اون خونه و اون شرایط اذیت شده باشه.
- به هرحال مادرشه عزیزم...شاید سرمه به خاطر یه عمر زندگی با خانواده پدریش این
عکس العمل رو به خونه مادرش داره.
- نمی دونم...نمی دونم شاید اشتباه باشه اما حسم میگه این مادر یه مادر عادی نیست.
- بی شک نیست...مادر و پدری که فرزندشون رو این همه سال رها می کنن عادی
نیستن...اما اگه الان اومده دنبال یه فرصت دوباره ، شاید واقعا دلش میخواد دل سرمه رو
به دست بیاره و جبران کنه.
عصبی دست به صورتم کشیدم و گفتم : به هرحال من از دیشب خیلی ناآرومم.
- دنیای ما هم همینه عزیزم...حالا انشالا چیزی نیست...اما اگه بود به این شماره زنگ
بزن.
و روی تکه کاغذی شماره ای یادداشت کرد و به دستم سپرد.
از دفترش که خارج می شدم ، امید داشتم امیدواری اش به حقیقت بپیوندد و من باز
هم سرمه شادابم را ببینم.
در راه کتابخانه ، مهرنوش مجاهد لبخندی به رویم پاشید.
هفته پیش سرمه به تولد او رفته بود.
نمی دانم چرا ، اما گفتم : مهرنوش جان؟
به سمتم برگشت و من با لبخندی سعی کردم فضا را لطیف سازی کنم.
- بله خانوم؟
- تو از سرمه خبر داری؟
- سرمه المپیادیه ، پنج شنبه ها نمیاد.
- می دونم عزیزم...اما میخوام بدونم هفته پیش که تولدت بود ، سرمه بعدش با مادرش
رفت خونه؟
- ناپدریش اومد دنبالش.
چیزی درون سرم زنگ زد.
حسی بد و مشمئز کننده.
نمی دانم چطور با مهرنوش خداحافظی کردم و سمت کتابخانه قدم تند کردم.
اما می دانم به محض نشستن پشت میزم ، برای سرمه پیام دادم که...
" سرمه ، عزیزم من دلم برات تنگ شده...مخصوصا با پیام شب گذشتت کمی هم نگران
شدم...وقت داری بهت زنگ بزنم؟"
پاسخی از سمت سرمه نداشتم.
حتی تا شب که که در کافه جدیدم ، مشتریان سابقم را به عنوان افتتاحیه مکان جدید
پذیرا شدم هم با توجه کاملم به گوشی ام ، باز از سمت سرمه پیامی دریافت نشد.
و این امر بی نهایت دل نگرانم می کرد و نمی گذاشت از لحظاتی که درگیرش بودم ،
لذت ببرم.
استقبال از کافه خوب بود ، اما حال من خوب نمی شد.
دلم تشویش را لمس می کرد و حالم به مسیر بدی پیش می رفت.
من چشم های آن ناپدری لعنتی را روی سرمه دیده بودم.
آن نگاهی که زهر داشت را حس کرده بودم.
واین آرامش حق داشت که از ذهن و قلب من فراری شود.
ساعت ده شب که کافه از حضور مشتریان خالی شد ، روی صندلی مجاور پنجره رو به
کوچه نشستم و باز سعی کردم برای چند دهمین بار ارتباطی با سرمه برقراز کنم.
اما خط خاموش سرمه این ارتباط را میسر نمی کرد.
با حالتی کمی عصبی ، گوشی را به پیشانی ام چسباندم و صدای زنگوله بالای درب هم
مرا از آن حالت بیرون نیاورد.
مشتری های کافه کتاب ، اغلب ابتدا سراغ کتابی می رفتند و بعد تقاضامند سفارش می
شدند.
پس حداقل پنج دقیقه ای زمان داشتم.
صدای قدم های محکمی که در نزدیکی ام متوقف شد ، نگاهم را به پوتین مردانه ای
پای میز کشاند.
نگاهم را کم کم از پوتین بالا کشاندم و به مردی رسیدم که در این لحظه واقعا آخرین
انسانی بود که توان رویارویی اش را داشتم.
با پوزخند و چشم هایی که خیره تر از همیشه بود ، مرا نگاه می کرد.
اگر در این لحظه حرف اضافه ای می زد ، مطمئنا لعیای درون من به خروش می افتاد و
آن روی خودش را به نمایش می گذاشت.
- دستم درد نکنه....چه محبتی بهت کردم...تومنی دوزار کافت عوض شد...خودت هم
ترگل ورگل شدی...البته اینطوری بخوای به آب شدنت ادامه بدی کلامون میره تو
هم...من تپل خیلی بیشتر می پسندم.

 

رمان من

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی