اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

رمان تهی دل پارت 58

  • ۲۶
رمان تهی دل پارت پنجاه و هشت
 
داشتم خودم و با خرید لباس خفه میکردم

هرچیزی که میدیدم زشت یا قشنگ بودنش مهم نبود و فقط واسه خوب شدن حالم میخریدمش و چقدر بی تاثیر بود این خرید درمانی که هزاران بار درباره اش شنیده بودم!

تو هر دستم چند ست لباس و کیف و کفش بود و دیگه جایی واسه خرید نمونده بود که خاله شال افتاده از سرم و انداخت سر جاش و گفت:
_عزیزم یه کم به خودت رحم میکردی، برگشتنی باید هواپیمای اختصاصی بگیری واسه اینا!

با خنده جواب دادم:
_میگیرم حالا فعلا شما اختصاصی در خدمت من باش، یه دوتا از اینارو بگیری راه دوری نمیره!
چپ چپ نگاهم کرد:
_من که هنوز خرید نکردم اونوقت کی خریدهای من و بگیره؟
عاجزانه نگاهش کردم:
_میشه فردا؟
خندید:

_هرکی ندونه فکر میکنه آوردمت اسارت!
و نوچی گفت:
_امروز فرداست پژمان از دبی برگرده اونوقت من دو دست لباس ندارم واسه استقبال از شوهرم
با خنده از سر شیطنت گفتم:
_ای بابا پژمان انقدر اونجا دیده که الان اصلا…
یه جوری خیز برداشت سمتم که رو سکوی پشت سرم نشستم و خاله خم شد روم:
_اونجا چی دیده؟
آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم:

_برجای بلند، ماشینای قشنگ…
میدونست منظورم این نبوده که سرش و عقب کشید و چشم غره ای بهم اومد:
_پژمان خط قرمز منه!
داشتم میترکیدم اما خودم و نگهداشتم و بلند شدم:
_خب پس قبوله فردا بیایم واسه آقا پژمان خرید کنیم؟
با نگاهش داشت قورتم میداد:
_برای من به جهت استقبال از پژمان!

تند تند سرم و به نشونه تایید تکون دادم:
_همین… همین و میخواستم بگم!
بالاخره دلش به رحم اومد و یکی دوتا از وسیله هارو از دستم گرفت:
_حالا دیگه بریم خونه.
و جلو تر از من راه افتاد که گفتم:
_گشنمه ها از شام خبری هست؟

همینطور که راه میرفت جواب داد:
_آره کوفت برات درست کردم… کوفت!

به خونه که رسیدیم همه چی و ول کردم وسط اتاق و با کوله باری از خستگی نشستم رو زمین که صدای خاله مینا به گوشم خورد:
_بیا یه چیزی درست کنیم بخوریم.
از اتاق زدم بیرون و گفتم:
_امشب و شما مهمون منید..چی میل دارید؟
چشم ریز کرد:
_با کمالات شدی…نکنه بخاطر دیدن محسنه؟
سرم و تند تند به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_سو تفاهم نشه…میخواستم دوتا تخم مرغ بشکنم فقط!
با خنده خمیازه ای کشید و خسته تر از قبل لم داد رو مبل:
_به هر حال دیدن محسن بی تاثیر نبوده
جدی نگاهش کردم:
_حالا خوبه همه ماجرا رو گفتم که چرا جدا شدیم و خودم هم رفتم درخواست طلاق دادم اونوقت میگی دیدن محسن…
نذاشت حرفم و ادامه بدم:

_اینکه تو درخواست طلاق دادی معنیش این نیست که تو از محسن متنفری…تو فقط خسته از اون شرایط بودی
اوهومی گفتم و رو مبل روبه روش نشستم:
_هنوز هم خستم…هنوز هم یادآوری اون روزها برام سخته
لبخندی به روم پاشید:
_تو و محسن به یه اندازه تقصیر دارید…بالاخره اون مرده اونم یه مرد متعصب که درک رابطه تو و سیاوش و پنهون کاریت براش سخت بوده بخاطر همین اتفاق هم نسبت بهت بی اعتماد شده و تو رو برده خونه پدرش که به نظرم اشتباه بزرگی کرده.
گفتم:

_شاید یه روزی همه چی درست میشد اما تواون خونه ما فقط برای بقیه ادای خوب بودن و درآوردیم و درواقع باهم هیچ کاری نداشتیم…ما باهم غریبه شده بودیم.

نمیخواستم حرف هامون راجع به این موضوع ادامه پیدا کنه که قبل از اینکه خاله چیزی بگه بلند شدم:
_نگفتی چلو تخم مرغ با تخم مرغ شکم پر؟
خندید:

_گزینه سه هیچکدام،
اون تلفن و بیار زنگ بزنم برامون چیکن استریپس بیارن!
ابرویی بالا انداختم:
_نکشیمون فرنگی!
و بین خنده هردومون تلفن و براش بردم و با شکمی که با شنیدن اسم مرغ سخاری زیر پام افتاده بود به انتظار نشستم…

#محسن

واسه چندمین روز متوالی اومدم لب ساحل،
ساحلی که الی و دیده بودم و امیدوار بودم دوباره این اتفاق بیفته…
باهاش حرف داشتم،
از هم جدا شده بودیم اما حس من نسبت بهش تغییری نکرده بود..
دوستش داشتم،
هنوز دوستش داشتم!

نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوز همونجا ایستاده بودم،
همون جایی که دیده بودمش،
همونجا که دستش و گرفته بودم و بی اختیار دلتنگیم و به زبون آورده بودم.
کاش غرور اجازه میداد و اون روز بیشتر باهاش حرف میزدم،
کاش از فرصت استفاده میکردم و هنوز خواستنش و به زبون میاوردم…
با شنیدن صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم،
بابا داشت باهام تماس میگرفت که جواب دادم:
_سلام
صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خوبی محسن جان؟
گفتم:
_خوبم…شما خوبید؟
ادامه داد:

_ماهم خوبیم…کی برمیگردی تهران؟
سه روزی میشد که کارم اینجا تموم شده بود اما هنوز به تهران برنگشته بودم فقط به امید اینکه یه بار دیگه الی و ببینم،
الی ای که خبر از اینجا بودنش داشتم.
سکوتم که طولانی شد دوباره پرسید:
_صدام میاد؟کی برمیگردی؟
جواب دادم:
_فعلا مشخص نیست اما همین روزها برمیگردم..
مکالممون تا چند جمله بعد ادامه داشت و بالاخره خداحافظی کردیم.
باید برمیگشتم اما پای رفتنم نبود…
یه حسی بهم میگفت میبینمش،
دوباره و اتفاقی میبینمش…

نرفته بودم دنبالش و باهاش هم تماس نگرفته بودم،
همه چی و سپرده بودم به تقدیر به اینکه اگه تو صفحه های سرنوشت جفتمون دیدار دوباره ای نوشته شده باشه حتما همو میبینیم،
همینجا…
کنار دریا…
هوا داشت روبه تاریکی میرفت،
خیره به آسمون نفس عمیقی سر دادم و ناامید از تقدیر قدم برداشتم واسه رفتن که دیدمش!
با یه کم فاصله از من ایستاده بود و نگاهش به دریا بود.

بی اختیار لبخندی رو لبهام نشست و آروم قدم برداشتم سمتش:
_دوباره دیدمت…
بی اینکه نگاهم کنه جواب داد:
_خیلی عجیب نیست این ساحل یکی از قشنگ ترین ساحلهای اینجاست
حرفش و تایید کردم:

_آره ولی جاهای بهتری هم هست…هم واسه تو هم واسه من!
سر چرخوند سمتم،
تو تاریکی هوا خیلی خوب نمیدیدمش که نفسش و عمیق بیرون فرستاد و جواب داد:

_تو اینجا چیکار میکنی؟
کنارش ایستادم،
روبه رومون دریا بود و پشت سر گذشته ای که تلخ رقم خورده بود و من امیدداشتم به دریا و خاصیت غرق کردنش…!

دلم میخواست تموم گذشته رو تو خودش غرق کنه و چیزی از اون روزها باقی نمونه…
دستام و تو جیبام گذاشتم و گفتم:
_چند روزی میشه که آخرین ماموریتم تموم شده اما هنوز برنگشتم،امروز واسه چندمین بار یا شاید هم آخرین بار اومدم اینجا که ببینمت و بعد برگردم تهران

سری به نشونه تایید تکون داد:
_چند روزه که دارم میبینمت
بی اختیار چشمام رو صورتش خیره شد اما نتونستم حرفی بزنم..
انگار نمیدونستم باید چی بگم که ادامه داد:

_امروز دیگه منتظر نموندم دلم میخواست دریا رو از نزدیک ببینم
حرفش برام مبهم بود که ابرویی بالا انداختم:
_دریا؟
چشم هاش و به نشونه آره بست و دوباره باز کرد که رو ازش گرفتم:
_هوا داره سرد میشه نمیخوای بری؟
حرفم و رد کرد:
_همیشه دلم میخواست شب یلدام و کنار دریا بگذرونم حالا که این فرصت پیش اومده نمیخوام از دستش بدم.

تلخ خندیدم:
_وقتی تنهایی یلدا جز اینکه بیشتر از شبهای دیگه تنهاییت و یادآوری میکنه مفهومی نداره..
دستش دور بازوم حلقه شد:
_امشب تنها نیستی من کنارتم…

تنم جون گرفت بااین حرفش،
خون یخ زده تو رگهام دوباره به جریان افتاد،
الی کنارم بود…
چشم هام و بستم و سعی کردم از این لحظه نهایت لذت و ببرم دلم میخواست زمان متوقف شه و دوتامون همینجا و تو همین شب بمونیم…
اما نشد،
اما نموندیم…

که صدای رضا رو پشت سرم شنیدم:
_محسن میشنوی؟دوساعته دارم صدات میزنم…
چشمهام و باز کردم،
دستی دور بازوم قفل نشده بود،
خبری از الی نبود…
اون کنارم نبود،
کنارم نفس نمیکشید!

با برخورد دست رضا به شونم برگشتم به سمتش:
_اصلا معلوم هست تو چته؟
با صدای گرفته لب زدم:
_خوبم..تو اینجا چیکار میکنی؟
چشم هاش از تعجب گرد شد:
_تو مطمئنی خوبی؟یه ساعت پیش باهات تماس گرفتم و گفتی اینجایی!
انقدر غرق اون خیال خوش شده بودم که همه چی یادم رفته بود اما کسی نباید چیزی میفهمید که سعی کردم همه چی و عادی جلوه بدم و گفتم:

_هوا سرد شده بریم.
سری به نشونه تایید تکون داد وباهم ، هم قدم شدیم:
_رفتارت عجیب شده راستش و بگو نکنه عاشق شدی؟
رضا از هیچ چیز خبر نداشت،
نمیدونست من دوباره الی و دیدم و به خیال خودش همه چیز بین ما دوتا تموم شده بود و داشت اینجوری حرف میزد.
دستش و انداخت رو شونم و ادامه داد:

_قراره دوباره بیایم عروسی؟
نوچی گفتم:
_خبری نیست ستوان!
با این حرفم سریع دستش و انداخت و ازم فاصله گرفت:
_ببخشید قربان
تو این حالم لبخند جایی نداشت اما اطرافیان من تو حماقت بزرگ من تقصیری نداشتن که لبخندی تحویلش دادم:
_راحت باش رضا
خندید:
_خب حالا برنامت واسه امشب چیه؟
شونه ای بالا انداختم:
_شام میخورم میخوابم فرداهم میرم دنبال بلیط و برمیگردم تهران
جواب داد:

_من دلم میخواست امشب کنار خانوادم باشم، حیف که تا چند روز دیگه باید بمونم اینجا
میدونستم تازه عقد کرده و دلش تو تهران جا مونده که خندیدم:
_تازه دومادا دلشون هم زود تنگ میشه میدونم!

صدای خنده هردومون باهم ادغام شده بود و به مسیر ادامه میدادیم که الناز جلوی چشمم نقش بست،
این بار رویا نبود…
فکر و خیال نبود،
من داشتم میدیدمش،
الی بود…

#الی

تو خونه نموندم.
پژمان برگشته بود و قصد داشتم چند ساعتی با خاله تنهاشون بزارم که از خونه زدم بیرون.

پیاده راهی شدم.
خونه خاله مینا تقریبا به همه جا نزدیک بود به اون ساحلی که رفته بودیم و به چندتا مرکز خرید.
از خرید اشباع شده بودم و ترجیح میدادم این چند ساعت و تو ساحل بگذرونم.
هوا مطلوب بود و موقتا خبری از بارندگی نبود.
تو ساحلی که غیر منتظره و اتفاقی من و محسن و بعد از جدایی روبه روی هم قرار داده بود شروع به قدم زدن کردم،
آروم و تنها…

همین روزها باید برمیگشتم تهران و حالا از آخرین روزهای اینجا بودن میخواستم نهایت لذت و ببرم که تا تاریکی هوا تو ساحل موندم.

میخواستم از زیبایی شب اون هم تو همچین جایی لذت ببرم.
لبخند زنان در حال قدم زدن بودم،
یه جوری با دقت به همه اطرافم نگاه میکردم که انگار قراره سفرنامه بنویسم و به چاپ هم برسونمش!
تو دلم به این حرف خودم خندیدم و سرخوش تر از قبل به مسیرم ادامه دادم که یهو چهره خندون محسن کنار مرد جوونی که نمیشناختمش جلو روم نقش بست!

باورم نمیشد دوباره داشتم میدیدمش اون هم بی اطلاع و هماهنگی قبلی!
متوجهم که شد لبخند رو لبش ماسید و مردی که کنارش بود با تعجب نگاهش و بین ما چرخوند:
_چیزی شده محسن؟
محسن سری به نشونه رد حرفش تکون داد:
_برو رضا جان من میام…

با رفتن اون مرد که حالا فهمیده بودم اسمش رضاست،
خودم و جمع و جور کردم و از حالت گیجی و هنگی بیرون اومدم.
من قبلا هم محسن و اینجا دیده بودم پس دیدنش عجیب نبود که مسیرم و به سمت دیگه ای کج کردم اما محسن روبه روم ایستاد:
_دوباره اومدی اینجا
این دیدارها فقط اذیتم میکرد که گفتم:
_متاسفم که باز همدیگه رو دیدیم،من میرم .
همزمان با قدمی که برداشتم دوباره جلوم و گرفت:
_میخوام باهات حرف بزنم
نگاهش کردم:
_حرف بزنی؟
سرش و تند تند تکون داد:

_خیلی باهات حرف دارم.
قبل از اینکه بهش جوابی بدم با وزیدن باد شدیدی که هوای سرد و به ارمغان میاورد شونه هام جمع شد و محسن ادامه داد:
_اگه موافقی باهم شام بخوریم
نمیدونستم باید دعوتش و قبول کنم یا نه،
نمیدونستم میخواد چه حرفی بزنه اما نگاهش قلبم و به طپش انداخته بود.
قلبی که شکسته شده بود و حالا این چشم های روشن خوب داشت گولش میزد،
خوب داشت اختیار همه چی و از عقل ومنطقم میگرفت و من و ترغیب میکرد به قبول کردن این دعوت!
سکوتم که به درازا کشید دوباره پرسید:
_موافقی؟
جواب دادم:
_اگه حرف مهمی داری همینجا میشنوم.
اما ابر و مه و خورشید و فلک همگی در کار بودن واسه این شام دو نفره که هوا بارونی شد و بارون شدیدی گرفت!

انقدر شدید که دیر میجنبیدیم موش آب کشیده میشدیم!
نگاهم که به محسن افتاد خنده اش گرفت:
_بعید میدونم اینجا واسه حرف زدن مناسب باشه…

انگار چاره ای نبود که جواب دادم:
_پس زودتر بریم…
و خیلی طول نکشید که از اون رفیقش خداحافظی کرد و سوار بر ماشین به رستوران رفتیم.

از آخرین بار که باهم رستوران رفته بودیم شاید ۴ ماه میگذشت و حالا بعد از طلاق دوباره ما باهم به رستوران رفته بودیم!
با شنیدن صداش به خودم اومدم:
_چرا تنها اومده بودی دریا؟
نگاهم چرخید سمتش:
_باز شروع شد؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:
_فقط واسم سوال بود.
جواب دادم:
_حوصلم سررفته بود، حالا حرفهات و بگو
دست به سینه تکیه داده بود به صندلیش که جلو اومد و خیره تو چشم هام گفت:
_میخواستم باهات حرف بزنم، خیلی باهات حرف دارم
منتظر نگاهش کردم:
_میشنوم
صدایی تو گلو صاف کرد:

_بعد از جداییمون زندگی خوبی و شروع کردی؟
اوهومی گفتم:
_میبینی که اومدم اینجا و یه زندگی جدید و شروع کردم
دروغ نگفته بودم،
زندگی جدیدی شروع کرده بودم،
این روزهایی که اینجا بودم حالم بهتر از قبل شده بود اما نه انقدر که داشتم میگفتم،
نه اندازه این تظاهر!

با شنیدن صداش به خودم اومدم:
_خوشحالم که حالت خوبه
لبخند مصنوعی تحویلش دادم‌:
_تو چی؟ تو خوبی؟
دست دست کرد واسه جواب دادن، انقدر که گارسون اومد و میز و برامون چید و با رفتنش بحث به کلی عوض شد و محسن گفت:
_غذات و بخور سرد نشه
نمیدونستم دوباره تکرار کردن سوالم درسته یا غلط اما غم چشم هاش قلبم و کنجکاو کرده بود که پرسیدم:
_نگفتی، اوضاعت خوبه؟
حرفم و رد کرد:
_اوضاعم تعریفی نیست
به نقطه نامعلومی نگاه کرد و چند بار پشت سرهم پلک زد‌:
_جات تو زندگیم خیلی خالیه

هیچ جوره توقع شنیدن این حرف و ازش نداشتم که آب دهنم و به سختی قورت دادم و چیزی نگفتم اما محسن ادامه داد:
_دلم حتی واسه اون بدرقه های سردت موقع ماموریت رفتنام تنگ شده
این بار که چشم های اون چرخید سمتم،
من رو ازش گرفتم و با صدای آرومی گفتم:
_بهتره من برم
و خواستم بلند شم که اسمم و به زبون آورد:
_الی
تو باید حرفام و بشنوی
سرجام موندم و گفتم:
_واسه این حرفها خیلی دیره محسن…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

_شاید تو دلت تنگ شده واسه اون روزها ولی من نه،
من تموم اون مدت اذیت شدم و تو باعثش بودی،
با زندگی اجباری تو خونه پدرت،
با گیر دادنات،
با بی محبتی هات و من و نادیده گرفتن هات نابودم کردی
جلدی از اشک چشم هام و پوشوند و خیره بهش لب زدم:
_تو بهم قول خوشبختی داده بودی!

سرم و یه کم بالا گرفتم تا اشک از چشمام جاری نشه و همزمان صدای محسن و شنیدم:
_آره…من خیلی اذیتت کردم،ولی دلم میخواد همه چی و برات جبران کنم
پوزخندی زدم:

_گفتم که خیلی دیره!
و بی اینکه لب به اون غذا بزنم بلند شدم و راه خروج از رستوران و در پیش گرفتم.
حالا داشت دم از دلتنگی میزد،
حالا که باهم غریبه بودیم،
حالا که حرمتها شکسته شده بود و مهر طلاق تو شناسنامم خورده بود…
جلوی در رستوران ایستادم،
بارون شدید تر از قبل میبارید و من دنبال یه ماشین واسه برگشتن به خونه بودم که صدای محسن و پشت سرم شنیدم:

_به کی قسم بخورم که باورت شه متوجه تموم اشتباهام شدم،
چجوری بگم که حالم و درک کنی و بفهمی نبودنت چقدر سخته؟
چرخیدم سمتش،
بارون دوباره داشت خیسمون میکرد.
منتظر جواب بود که لب زدم:
_منی که هیچوقت از سمت تو درک نشدم،حالا نمیتونم تو رو بفهمم…پس برو،
حرفهای امشب رو هم فراموش کن…
سریع گفت:

_ بیا سوار ماشین شیم باهم حرف میزنیم
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_دیگه نمیخوام حرفهامون ادامه پیدا کنه.
بی اینکه منتظر جواب بمونم از کنارش رد شدم،
باید میرفتم و این شب واین دیدار و به پایان میرسوندم اما محسن برخلاف من نمیخواست امشب تموم بشه که این بار با سنگینی لباسی روی شونم،
ایستادم و صداش و شنیدم:
_نمیخوام دوباره مریض شی…
ناباورانه نگاهش کردم فقط یه تیشرت تنش بود و سویشرتش رو شونه های من بود،

نمیدونم چرا اما تا چند ثانیه همینطوری زل زده بودم بهش که سوییچ و گرفت سمتم و ادامه داد:
_اینجا ماشین گیرت نمیاد،
با ماشین من برو
وبعد سوییچ و تو دستم گذاشت که گفتم:
_این کارها یعنی چی؟
از سرما دستاش میلرزید اما لبخندی تحویلم داد:
_هوا سرده برو…

ماشینش تو چند قدمیم بود اما مگه میشد برم؟
مگه میتونستم تو این هوا ولش کنم و خودم با ماشینش راهی شم؟
سوییچ و گرفتم سمتش و گفتم:
_خودت من و برسون
نگاهش برق زد:
_پس دنبالم بیا…

سریع به سمت ماشین رفت و اول در و برای من باز کرد و منتظر چشم دوخت بهم که بیشتر از این منتظرش نداشتم و سوار شدم و بعد محسن پشت فرمون نشست،
محسنی که از سرما میلرزید و تیشرت نازکش چسبیده بود به تنش!
ماشین و تو سکوت بینمون به حرکت درآورد که سویشرتش و درآوردم و گفتم:

_بگیر بپوش
نوچی گفت:
_سردم نیست
حرفش متضاد چیزی بود که داشتم میدیدم و واسه همین بی اختیار خنده ام گرفته بود:
_آره معلومه!
صورتش چرخید سمتم:
_چیه؟نگرانمی؟
لبخند رو لبم و سریع جمع و جور کردم و سرم و تند تند به اطراف تکون دادم:
_نه…هرطور که راحتی!

و سویشرتش و گذاشتم رو صندلی عقب که یهو زد رو ترمز و سرش و رو فرمون گذاشت و شروع کرد به سرفه!
انقدر از این کارش ترسیده بودم که هینی کشیدم و با صدای بلند گفتم:

_محسن…تو خوبی؟
سرفه هاش ادامه پیدا کرد و سرش همچنان رو فرمون بود که ادامه دادم:
_پیاده شو من میشینم پشت فرمون…باید بریم بیمارستان!
و در و باز کردم و خواستم پیاده شم که یهو صدای سرفه هاش قطع شد و گفت:

_تو که گفتی نگران نیستی!
حتی از تصور اینکه واسم فیلم بازی کرده باشه هم عصبی میشدم که سرم و چرخوندم سمتش و گفتم:
_من و سرکار میزاری؟
ابرویی بالا انداخت:
_فقط میخواستم مطمئن شم که هنوز بهم فکر میکنی!

چشم چرخوندم تو صورتش:
_تو دنبال چی میگردی؟
هرچند با صدای آروم اما شمرده شمرده گفت:
_دنبال یه جای کوچیک تو قلبت،که بتونم برگردونمت!
حرفی نزدم که ادامه داد:
_ما میتونیم دوباره از اول همه چی و بسازیم
حرفش و رد کردم:

_نه..
من نمیخوام یه اشتباه و دوبار تکرار کنم،
من و تو حتی با فراموشی گذشته باز آدم هم نیستیم!
صداش گوشم و پر کرد:
_میخوام همه چی و عوض کنم الی…
نبودنت بهم فهموند که میارزه بخاطر داشتنت دست از خودخواهی هام بکشم،
فهموند که توهم مثل من آزادی واسه نوع زندگیت،
فهموند که…
نزاشتم ادامه بده:

_همه اینا شعاره محسن،
مطمئنم این حرفهات حتی دو روزهم دووم نداره!
دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:
_باور کن اینطور نیست…
من میخوام یه زندگی خوب واست بسازم.

حرفهاش برام باور کردنی نبود که لبخند تمسخرباری زدم:
_یعنی تو میخوای به من اجازه بدی دوباره برم دانشگاه؟
یعنی رفت و اومدای سوگند به خونه هیچ مشکلی نداره؟
و چشم ریز کردم و خیره بهش ادامه دادم:
_یعنی تو میخوای تو یه خونه مستقل زندگی کنیم؟
میخوای من و همینجوری که هستم به خانوادت نشون بدی؟
میخوای…
این بار محسن حرفم و قطع کرد:
_همه اینارو باهم میتونیم درست کنیم
یه تای ابروم و بالا انداختم:

_تو حتی الان با شنیدن این حرفها رنگ از روت پرید حالا میخوای انجامش بدی؟ما آدم هم نیستیم خودت هم خوب میدونی
کلافه ماشین و روشن کرد:
_فکر میکردم عشق میتونه خیلی چیزهارو درست کنه،
فکر میکردم اگه من یه قدم بردارم توهم یه قدم برمیداری ولی نه…
تو واقعا هیچ علاقه ای به من و برگشتن به من نداری که اگه داشتی بخاطر باهم بودنمون یه کم از خودت میزدی

تکیه به صندلی گفتم:
_کار من و تو از یکی دو قدم گذشته،
تو یه بچه بسیجی حتی یه ساعتم نمیتونی خود من و تحمل کنی!

جوابی نداد و فقط اون رگ پیشونیش نمایان شد،
داشت خودخوری میکرد!
بی توجه بهش ادامه دادم:
_خونه خالم نزدیک های همون ساحله
سری به نشونه باشه تکون داد اما انگار نمیخواست حرف قبلم و بی جواب بزاره که گفت:
_من بچه بسیجی واسه داشتن تو خیلی چیزهارو به جون خریدم،
با تموم عقاید خودم و خانوادم دست گذاشتم روی تو چون دوستداشتم،هنوزم دارم!

کم کم داشتیم به خونه خاله نزدیک میشدیم و لابه لای رفت و برگشت برف پاک کن به مسیر روبه رو خیره بودم،
حرفهای محسن تو سرم تکرار میشد،
اقرار میکرد به دوست داشتن ،
از عشق حرف میزد اما عشق بین ما واقعی نبود،
هیچکدوم از ما حاضر نبود بخاطر اونیکی از خودش بزنه و این حرفها بی ثمر بود!

بعد از این سکوت طولانی لب زدم:
_دنیای ما باهم یکی نمیشه محسن
دستی تو صورتش کشید:
_بیا یه دنیای جدید درست کنیم،تو یه کمی رعایت منو کن منم رعایت تورو میکنم به همین راحتی
با رسیدن به خونه خاله گفتم:
_خونه خالم همینجاست
ماشین و که نگهداشت زیر لب یه خداحافظ گفتم و پیاده شدم اما قبل از بستن در صداش و شنیدم:
_به حرفهام فکر کن
باشه ای گفتم:
_فکر میکنم اما بعید میدونم نتیجه ای داشته باشه
و در و بستم راه افتادم که از ماشین پیاده شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
_راستی یلدات مبارک
از حرکت واینستادم که ادامه داد:
_میخوام تا وقتی زندم کنار تو زمستون و شروع کنم!

پاهام شل شد واسه رفتن،
قلبم به شدت تو سینم میکوبید،
من دوستش داشتم؟
سر از کارام درنمیاوردم،
حرفهاش بلا سرم آورده بود!

بد بلایی سرم آورده بود که در عین حال بدی عین احمقا داشتم لبخند میزدم،
چهرش لحظه ای از جلو چشمام کنار نمیرفت که رسیدم در خونه و زنگ و زدم،
هنوز تکیه داده بود به ماشین و نگاهم میکرد که همزمان با باز شدن در گفتم:
_یلدای توهم مبارک!
و رفتم تو خونه…

به محض ورود به خونه خاله مینا شروع کرد:
_کجا بودی تا الان؟
و پژمان که پشت سرش ایستاده بود گفت:
_بیا برو لباس هات و عوض کن تا مریض نشدی
لبخندی به جفتشون زدم:
_سلام!
خاله چپ چپ نگاهم کرد:
_۲۰۰ بار بهت زنگ زدیم دریغ از جواب،تو این هوا کجا بودی؟
رفتم سمت اتاقی که توش ساکن بودم و گفتم:
_رفتم ساحل بعدش هم واسه شام رفتم رستوران الان هم برگشتم!
بلافاصله صداش و شنیدم:
_رستوران؟اونم تنهایی؟
با رسیدن به اتاق جلو آینه ایستادم،
اون لبخند هنوز رو لبهام بود و با یادآوری اتفاقات امشب هی عمیق ترهم میشد!

خاله با صدای جیغش تکرار کرد:
_با توعم!
انقدر صداش بلند و جیغ بود که هرچی زده بودم پرید و جواب دادم:
_آره تنها…مگه تنهایی نمیشه رستوران رفت؟
تو چهارچوب در که ایستاد
از تو آینه دیدمش،
زل زده بود بهم که نگاهش کردم:
_جان؟
پوفی کشید:
_موهات و خشک کن!
چشمکی بهش زدم:
_چشم…

 

delroman.ir

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی