اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود پی دی اف رمان عالیجناب عشق

  • ۳۴

دانلود پی دی اف رمان عالیجناب عشق 

 

خلاصه:داستانی عاشقانه که سرنوشت دختری مظلوم را رقم می زند، دختری که با اعتماد به دوست دوران کودکی اش تمام راز های زندگی اش را فاش می کند اما با خیانت در رفاقت مواجه می شود!

با اتفاقی که درست هنگام ازدواجش توسط دوست اش رخ می دهد باعث می شود با خشم شهاب مرد رویا هایش رو به رو شود، اتفاقی که او را از محبت شهاب نسبت به خود محروم می کند!

اما بعد از هم خانه شدن با او می فهمید که در طی مدتی که بی تاب اش بوده او به اجبار با زنی دیگر زندگی کرده است!

می خواهم از دختری بنویسم که با وجود همه ی نخواسته شدن ها در کنار تنها مرد زندگی اش می ماند و او را عاشق خودش می کند اما درست در حساس ترین جای زندگی اش با خیانت دوباره ی شهاب مواجه می شود!


 آیا از بودن در کنار مردی که جز او معشوقه ای اجباری دارد خسته می شود یا نه؟ آیا او می تواند وجود زنی دیگر را کنار همسرش تحمل کند؟


داستان دختری که با یک اشتباه یا بهتر است بگویم یک قضاوت نا به جا تمام خوشی هایش را ویران می کند و با وجود کودکی که به تازگی در تنش نحفته است همسرش را ترک می کند اما...

 

 

 

پک محکمی به سیگارش زد، نگاهش بند دلبرکش بود سخت بود باورخیانت دختری همچون او! ضربه آرامی به میز چوبی و قدیمی رو به رو زد و فیلتر سیگارش را روی زمین پرت کرد؛ با قدم های بلند و عصبی به سمت دختری که گوشه ی اتاق روی پارکت های سرد چمباتمه زده بود رفت.


قامت بلندش روی بدن نحیف نیلا سایه افکند و باعث شد با ترس نگاه به خون نشسته اش را به شهاب بی اندازد، رو به روی نیلا روی زانو نشست و به صورت از گریه خیس شده اش نزدیک شد گرمی نفس هاش باعث تند شدن تپش های قلب نیلا شد که حال اش را دگرگون می کرد، بی اعتنا به حال خرابش با صدای دو رگه ای گفت


    نمی خوای چیزی رو توضیح بدی؟

با چشم اشاره ای به عکس های پخش شده ی روی زمین کرد و از او دور شد، پاکت سیگارش را برداشت و با فندکی که هدیه تولدش از طرف نیلا بود سیگار دیگری روشن کرد.

منتظر جواب از جانب نیلا بود که صدای هق هق بلندش سکوت مطلق اتاق را شکست؛ دلش می خواست نیلا انکار کند اما گویی همه چیز حقیقت داشت!

مشت شدن پنجه های مردانه اش پیچ و تاب عضلات دستش را بیش تر به نمایش گذاشته بود و نیلا را بی قرار تر می کرد.

صدای بلند و ناگهانی اش لرزش خفیفی به تن نیلا انداخت

    ددِ لعنتی یه چیزی بگو، بگو که همه چیز دروغه!

باز هم سکوت نیلا بود که حال خرابش را خراب تر می کرد چنگی به موهای مشکی رنگش که روی پیشانی اش ریخته بود زد و زیر لب غرید

    از این جا برو نمی خوام ببینمت.

نیلا زبانی روی لب های خشک شده اش کشید و با صدای ضعیفی گفت

    ش... هاب!

بلند شدن دست شهاب که به نشان سکوت کردن نیلا بود اجازه گفتن هر حرفی را از او گرفت، با ناتوانی دستش را به دیوار نمدار کنارش گرفت و بلند شد.

نگاه ای به شهاب که پشت به اون ایستاده بود انداخت صدای باز شدن درب اتاق توجه اش را به سمت دیگر اتاق جلب کرد، با دیدن فرد رو به رویش لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت اما سنگینی نگاه تاًًسف بارش را به خوبی حس می کرد کمی سرش را بلند کرد و با تته پته سلام کرد؛ صدایش بر اثر گریه چندی پیش گرفته بود اما حاج صادق بی توجه به حرف نیلا قدمی جلو آمد و...


در دو قدمی اش ایستاد و با اخمی غلیظ خیره اش شد؛ سکوت اتاق را صدای نفس های عصبی و عمیق شهاب می شکست نیلا سربه زیر و آشفته در سکوت خفقان آور اتاق دست و پا می زد.


صدای ضعیف حاج صادق《 پدر شهاب》باعث شد نیلا نگاه اشک بارش را به سمت او هدایت کند.

    دخترم تو قول داده بودی رو سفیدم کنی! این کارت رو چطوری باور کنم؟!

صدای غم زده اش بند دل نیلا را پاره کرد، دلش می خواست کلمات را کنار هم بچیند و دلیلی قانع کننده بسازد اما پوچ بود از هر کلمه ای!

شرمگین و با حال زار قدمی به سمت حاج صادق برداشت؛ کنارش که رسید لحظه ای مکث کرد حس بد خجالت باعث شد نگاه اش را از او بگیرد و بدون گفتن حرفی به سمت درب قدم بردارد.

از اتاقی که به حجله فرش فروشی حاجی متصل بود بیرون آمد و بی توجه به شلوغی و همهمه ی مردم به سرعت خود را به خیابان رساند گویی از قفس آزاد شده بود، دستی به درخت بید کنار پیاده رو گرفت و نفس عمیقی کشید.

 رد خشک شده ی اشک روی گونه هایش و قرمزی چشم های مظلومش حال خرابش را به هر بیننده القا می کرد.

غروب بود و هوا رو به تاریکی می رفت خیابان شلوغ بود و مردم در رفت آمد، صدای بوق ماشین ها روی اعصاب خرابش سمباده می کشید.

بی رمق کنار خیابان رفت و برای اولین ماشینی که رد شد دست تکان داد، با دیدن راننده که پسر جوانی بود از سوار شدن منصرف شد و قدمی به عقب برداشت.

بعد از گذشت لحظاتی تاکسی زرد رنگی کمی جلو تر ایستاد، درب عقب را باز کرد و کنار پیرزنی خوش رو نشست.

سرش را به شیشه ی سرد ماشین تکیه داد و به مردمی که با صورت سرخ شده از سرمای دی ماه در رفت و آمد بودند خیره شد.

نگاه اش به زوج جوانی که با دیدن شیرین کاری دخترک کوچکشان لبخند بر لب داشتند افتاد، لبخندی زد و در ذهن دختر بچه ای که شباهت زیادی به شهاب داشت را مجسم کرد.

 صدای مرد راننده باعث شد از خیالبافی های دخترانه اش دست بکشد.

-خانم رسیدیم.


هاج و واج نگاهی به اطراف انداخت غرق شدن در رویا باعث شده بود گذر زمان را حس نکند با دیدن تابلویی که نوشته بود یاس هفتم  نفس عمیقی کشید و بعد از پرداخت کرایه، دست در جیب پالتوی چرم مشکی رنگ و بلندش که ظرافت بدنش را به نمایش گذاشته بود کرد و به سمت کوچه ای که کودکی اش آن جا گذشته بود قدم برداشت.


دقایقی بعد خود را کنار درب خانه ای دید که تمام عمرش آرزوی عروس صاحب خانه شدن را در دلش داشت، خانه ی با صفا و زیبای حاج صادق!

باز هم داغ دلش تازه شد و اشک در چشم هایش جوشید، دست در کیف همیشه شلوغ اش برد و به سختی کلید را پیدا کرد و از درب خانه ی حاج صادق دور شد.

 به خانه ای که چند قدم دورتر از خانه ی حاج صادق بود و خانه ی پدری اش محسوب می شد نزدیک شد، کلید را در قفل چرخاند و نگاه ای به حیاط با صفایشان انداخت حوض کوچک گوشه ی حیاط و تخت چوبی و قدیمی که حال از سرمای زیاد کسی به او توجه نمی کرد، تک درخت بید همه و همه باعث شده بود حیاطی زیبا و دلنیشن را بوجود بیاورد.
اما نیلا دیگر رمقی برای ذوق زدگی نداشت بی حوصله به سمت خانه قدم برداشت صدای کفش هایش روی سنگ فرش ها حس خوبی را برایش به ارمغان می آورد.

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی