خوش آمديد

اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود مستقیم رمان همه حالتو میپرسن ف.کوئینی به صورت pdf

  • ۸۲۸

دانلود مستقیم رمان همه حالتو میپرسن ف.کوئینی به صورت pdf

دانلود مستقیم رمان همه حالتو میپرسن ف.کوئینی به صورت pdf

 

-مامانی...
چشمم رو یک بار بستم و باز کردم. باز شروع شد...
-مامانی...
با حرص چرخیدم و سعی کردم حرصم توی چهره ام مشهود نباشه.
دیگه چیه؟ خرگوشی های بافته شده اش رو به هم نزدیک و سرش رو کمی خم کرد. از دیدن چهره ی شیطون و در عین حال مظلومش دلم ضعف رفت. خم شدم و روی بینیش، به وه سه ای کا شتم. انگشت اشاره اش رو با لبخند شیطونی، روی گونه اش گذاشت. - اینجا.. خنده ی از ته دلم رو نتونستم مهار کنم. خم تر ایستادم و با خنده، همون قسمت رو محکم بوسیدم. لحظه ای ایستادم و صورتش رو بوییدم. - اوم... چه بوی خوبی میدی مرواریدم.. نگار بوی زندگی می داد. چیزی که شاید ازش محروم بودم. دستش رو دور گردنم حلقه کرد و پاهایش هم دور کمرم حلقه شد و خودش رو بالا

 

 

کشید. کمرم خم تر شد و خودم رو نگه داشتم تا نیفتم. نفسی گرفتم و دست راستم رو پشت کمرش محکم کردم و یاعلی" گویان، صاف ایستادم.
وای چقدر سنگین شدی... کنار گوشم ملچ ملوچی کرد. -مامانی دیروز که توی کوچه با نگین اینا بازی می کردم علی لیمو کشید... به سختی خودمو به مبل رسوندم و نشستم. تکیه ندادم تا پاهای کوچک مروارید که پشتم بود اذیت نشه. سرم رو کمی عقب بردم تا صورتش رو ببینم. -علی کیه؟ زبونش رو دور دهنش کشید. -داداش نگینه. بعدش بابایی دید. دعوام کرد. دهنش هنوز بوی شیر می داد. تازه با زور یک لیوان شیر و عسل خورده بود. چشمم درشت شد. -دعوات کرد؟ چرا؟ کمی فاصله گرفت تا من رو ببینه. -گفت با پسرا حرف نزن. گفت خیلی ول شدی همش توی کوچه ای. همش با

 

 

پسرا حرف میزنی. ولی من با پسرا حرف نمی زنم. با علیم حرف نزدم که... خودش لیمو کشید. تازشم منم بهش گفتم که لیمو نکشه. ولی اون گوش
نداد.
توی صورتش دقیق شدم. -علی چند سالشه؟ شونه ای به علامت ندانستن بالا انداخت.

 

 

نمیدونم ولی خیلی گندس. قدش خیلی بلنده. من همش دوست دارم منو روی شونش بذاره. مثل وقتایی که نگین رو کول میکنه. آخه میدونی مامانی، بابا منو کول نمی کنه. همش میگه آدم دختر که دست میزنه. از این همه حرفی که پشت سر هم میزد، سرگیجه ای گریبانم را گرفت اما جمله ی آخر و از زبونش پدرش، توجهم رو جلب کرد. - یعنی چی؟ مگه بابات بغلت نمی کنه؟ لب برچید و آنی بغض کرد. -نه. ولی باباهای دوستام بغلشون میکنن. بوسشون میکنن. میان مدرسه دنبالشون
به سمت خودم کشیدمش و صورتش رو بوسیدم و فکر کردم: - این مردی که هنوز آدم نشده. شاید از من بدش می اومد. با این بچه چرا بد تا می کنه؟ پس چرا اونطور بچه رو ازم دور کرد؟ آه کشیدم.
عیبی نداره مرواریدم. لابد بابات حوصله نداره. حتما خستس کمی عقب رفت. اخم داشت.

 

 

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی