اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود مستقیم رمان دختر یخی پسر آتش

  • ۶۱

می خوام از جنس یخ باشه میخوام از سنگ باشید میخوام سنگدل بشم و همه رو مثل چندسال پیش که من رو خورد کردن خورد کنم میخوام از پسرا انتقام بگیرم. میخوام نشون بدم که من این دختر ضعیف و از دنیا ہی خیر 10 سال پیش نیستم. میخوام مثل همیشه پر جذبه باشم و عسل آتیش سوزن میخوام زندگیم رو به امید رسیدن به آرزوهام ادامه بدم و با مشکلات بجنگی میخوام به امید رسیدن به عشقم زندگیم رو فدا کنم میخوام به عشقم نشون بدم که من لیاقتش را

یخ و آتش در مقابل هم قلب یکی عاشق و قلب دیگری شکست خورده و له شدن

 

رود سوار ماشین سوزوکیم شده و برو که رفتیم یا تمام سرعت به سمت دانشگاه می روند. یعنی عشق من بود سرعت، مسیر نیم ساعته دانشگاه رو تو یک ربیع رفتم و رفتم تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم. کیفم رو برداشتم و قبل از اینکه از ماشین پیاده شم رژ لبم رو تمدید کردم و از ماشین ایام بیرون با قدم هایی استوار به سمت در دانشگاه رفتم به در دانشگاه که رسیدم ایسا و راوی اومدن سمتم خودم رو برای یه دعوای حسابی آماده کردم ایسا وقتی بهم رسید گفت: اللی لونه کدوم گوری هستی؟"3 دقیقه دیرتر از قرار اومدی -آیسا به خدا 3 دقیقه دیر کردم. چیکار کنیم این ایلیا گیر داده بود تایید اشت پیام ایسان به من چه که گیر داده بود وقتی با یه نفر قرار عیاری باید سر ساعت بیایی

یه جوری میگی ادم فکر میکنه با دوست پسرم قرار داشته را لاس اومد وسط حرف های ما و گفت: اگه به شما باشه که دیر به کلاس میرسیم. وقت واسه دعوا آباده. زود باشید

با ایسا و با وس سفت کالا راه افتادیم، با بچه ها رفتیم و ردیف وسط نشستیم، هم خرخون شروع کردم به ایق وان جزوه هام، چند دقیقه بعد استاد کریمی، اومد سرکانس. هنوز 10 دقیقه از کلاس نگذشته بود که صدای در تان اومد، گل نگاها سمت در برخید تا جنین کی جرات کرده که سرکلای این استاد المخدر دیر پماد ولی تا جایی که من میدونم همه بچه ها امروز حاضر بودن در باز شد و به پسر قد بلند با موهای قهوه ای روشن و چشم های عسلی و دماغ متوسط و لب های کوچک و وارد که شد گل دخترهای کلاس کی کرده بود. البته به غیر از من. استاد با دیدنش اخم هاش باز شد و رفت و به پسره دست داد استاد کریمی رو کرد به ما و گفت: بچه ها ایشون اقای سامیار راد هستن و به مدتی پیش ما هستن. بعد رو کرد به سامیار و گفت: آقای رادعى تفید بشینید سامیار داشت دنبال جای خالی تو که میگشت. که بدبختانه تنها جای خالی کنار من بوده چقدر به راویس گفتم بیاد پیش ما بشینه نره پیش این دوست پسرش سامیار اومد بالای سرعت و گفت: بخشید میشه کیفتون رو بردارید تا من یشیم نگاهی بهش کردم و با عصبانیت کیفم رو برداشتم و انداختم تو یقل ایسا تا آخر کلام اخمام تو هم به این پسر به چه جورتی اومده میگه کیرت رو برداری یشعون وقتی کلاه تموم شد کل دخترها ریختن رو سر بدیعت سامیار علم با

 

 

آرامش دانیم کیفم رو از تو بغل ایسا برداشتم و شروع کردم به جمع کردن ایلام آیا همه ریز داشت درباره ی قرار دیر تش با یکی از دوست پسرش صحبت می کرد فکر کنم بهتر باشه بگم فک میزد را ویس و دوست پسرکی پدرام اومدن سعئین و باهم از کسی خارج شدیم. با بچه ها خداحافظی کردم و به سمت ماشینم رفتم که یکی صدام

-الیکا ناخودآگاه اخم هام رفت تو هم خب گفتم دم داره خاتمی چیزی اهمی ، برگشتم و با دیدن سامیار اخم هام بیشتر تو هم رفت رد کردم بهش و گفتم ببخشید اقای راد کسی به شما یاد داده که یک خانم رو باید با فامیل صدا کنید. چشمای بدبخت داشت از حدقه میزد بیرون ولی من توجهی نکردم و روتو برگردوندن که پرم که سامیار گفت: فکر کرده چه تحفه ای هستش روی پاشنه پا برگشتم سمتش و گفتم: چیزی گفتید آقای راد؟ لبخندی زد و گفت: گفتم فکر کردید کی هستید که دارید با من اینجوری صحبت میکنید. پوزخندی زدم و گفتم: بهتره یکی از خود شما این سوال رو بپرسه بعد هم سوار ماشینم شدم و گازش رو دادم و د برو که رفتیم. گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره ی ایلیا اخم هام رفت تو هم ، دوباره این شروع کردن

ایلیا:گند بوم گوری هستی؟

- زود بیا خونه میخوایم بریم خونه ی عمو اینا۔

من نمیام. خیلی ازشون خوشم میاد - بدر هفته پس میایی بدون اجازه به هیچ مخالفتی به من تلفن رو قطع کرد به این میگن زندگی که نباید حرف رو حرف پدرت بیاری یعنی همه ی پدرهای دنیا این شکلی هست که حتی یک بار بغلت نکرد ماهی کشیدم و مسیر رو به سمت خونه تغییر دادم

 

 

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و اومدم بیرون ساعت ژیپس هنوز وقت انتیکترا مهمونی عمو اینا ساعت 6 بود، تا در خونه رو باز کردم اجزای (سیگما پرید جلوم و پای گرتنم بغلش کردم و رفتم تو خونه التا اومد سمتم و گفت این اسجتزی دوباره اومد تو یعل تویدا عن -عمرا، سگ خودمه

خیلی بدی الی۔ -النا چند بار گفتم من روانی صدا نکن من اسم دارم واسم الیکا است. حالا هم برو کنار میخوام برم تو اتاقم آماده

لبش رو آویزان کرد و گفت:اگه نرم؟ -مالدیتو به اسپانیایی یعنی لعنتی اتکا کیا رو جلوی آدم عینان. برو کنار النا کار دارم الثا: دوباره جوخارجیش گرفت. فهمیدم خارج رفته ای دیدم اگه به حال خودش بگذارم واسم تا سه ساعت پر میزنه واسه ی همین دومش کنار که دادش در اومد منه اهمیتی ندادم و رفتم سمت اتالم، رفتم و پریدم تو حموم داخل اتاق رو به حموم حسابی رفتم. داشتم موهام رو خشک میکردم که رویا اومد تو اتاق یه لباس مجلسی قرمز خوشگلم دستش بود. لپاسر و گذاشت روی تختم و گفت اینو واسه مهمونی امروز میپوشی. فهمیدی؟ خودم رو مظلوم کرده و گفته هامان وسط حرفم پرید و گفت: چند بار گفتم به من نگو ماهان دوباره خودم را مظلوم کردم و گفتم:باشه. رویا جون تو که میدونی من همچین لباس هایی نمی پوشم

الیکا، پسر پسر دایی سانتاژ که تازه از فرانسه اومده هم هست و تو باید اونجا بدرخشی، فهمیدی؟ | و بدون اینکه منتظر جواب از من بشه از اتاق رفت بیرون او داروینا تا کجا ها رفته به من چه پسر دایی دختر عموم از فرانسه اومده چه چیزها میگن فرد مذهبی نیستم که جلوی دیگران روسری سر کنن ولی خب اجازه نمیدم پسرها از چه حدی جلوتر بیان بدون توجه به لباسی که رویا برام گذاشته بود عدم رو باز کردم و به شلوار سفید و به بلوز آستین سه ربع ابی آسمونی برداشتم و پوشیده، که روی یقه ایی کار شده بود و خیلی خوشگل بویه کفش سفید ورنی عروسکی پوشیدم . موهام کوتاه بود پس فقط با سشوار حالت دادم بهشون و به شتال انداختم رو شونه هامو اومدم بیرون هم زمان با من ایلیا هم از اتاق خارج شداځی قربون دایی گلم برم تنگه چه تیپ دختر کش زدم اصلا خودم میرم برای خواستگاری نگاه

 

 

صورتش کردم که دیدم اخم هاکی رو کرده توهم داره نگاهم میکنه.بعدشم سرش رو مثل گاو انداخت پایین رفت باها غلط کردم عمرا برم خواستگاری برای این سیا به عح علم تعیشه خوردش بدبخت تنش بی خیال ایلیا شدم و رفتم تو مال پیش ایلیا نشستم 5 دقیقه ای عگس پریودم دیدم داره خوابم میگیرد از این ایلیا غم بخاری بلند عایشه پس شروع کردم به بازی کردن با استژی چند دقیقه بعد هم رویا و پدرم و الثنا هم پشت سرشون آمدن با اومدن پدر من و ایلیا از جامون بلند شدیم. رویا رو کرد به من گفت مگه بهت نگفتم این لباسو بپوشید و برو عوضش کن -روبا من میخوام اینطوری بیایم اینجوری راحت ترم۔ رو بانتهاء الثناء مثل یه ستاره میدرخشه ولی تو چی؟ سرش را به نشانه تاسف تکون داد. پدر هم که در نقش نخود سیاه بودن دو یا دوباره شروع کرد به سرکوفت زدن به من، که النا از من سرتره. البته من از نظر ظاهر خوشگل تر از النا بودم من به خانواده ی پدرم رفته بودم و النا به خانواده کا روبا، واسه ی همین دو یا بیشتر طرفداری النا میکرد. لالایی خیال وخضع لاغری بشیم. رو کردم به پدرم و گفتم: پدر اگه اشکالی نداره من با ماشین خودم میرم پدر هم باشه ای گفت و منهم استراتژی رو سپردم دست صوفیا خدمتکار خونتون او رفتم سمت ماشینم 1 پیش به سوی خوله ی عمو، تا این پسر سر دایی دخترعموی لیستم رو ببینم که همه واسش دست و پا میشکنن. بابا فهمیدم بچه فرنگ رفته است. منم فرنگ رفته ام. ناسلامتی من تا 12 سالگی تو لاس وگاس بزرگ شدم ولی کسی اینجوری واسم نکرد. الهی گفتم لاس وگاس،دلم برای جازمین و جک تنگ شده، یادش بخیر اون روزها بعد از 5 دقیقه به قصر عمو اینا رسیدم، خودم رو تو آینه نگاه کردم ، چشم های مشکی که منو شبیه به ایرانیا میکرد و موهای بلوند که تو تور رنگش شبیه طلایی میشه ، دماغ خدادادی عملی و لب های کوچک با پوست سفید خیلی بدجور نبود که آدم رو بزنه ولی خوب باعث میشه جذاب تر باشیم. رژلبم رو تجدید کردم و برای خودم یه بوس فرستادم و رفتم تو خونه سامیار من موندم این بایا چه گیری داده به من که این مهمونی پیام.من چرا باید مهمونی نمیدونم چیکاره ام بیام بابا تاوه 1 هفته اس از فرانسه اومدم میخوام استراحت کنیم. امروزه فقط به اصرار پایا رفتم دانشگاه عامان در رو باز کرد و گفتید و عزیزم وگرنه دیر میرسی. ساناز تاحالا گلی زنگ زده باشه الان میام

 

 

برای آخرین بار خودم رو تو آینه نگاه کردم چشم های ملی و موهای قهوه ای روشن یا دماغ متوسطه کلا خیل

ی خوشگلها ولجای جای خالی که دیگه نگاه جندر خودش رو تحویل میگیره اخی گفتم چی،دلم براش تنگ شده دستی به لباس آبی کمرنگم کشیدم و اومدم بیرون و با مامان و بابا راه افتادیم به سوی خونه ی فانتازیا همون دختر عموی بابام بابا تو پارکینگ خونه ی عمه اینا پارک کرد و بعد به سمت در ورودی رفتیم. با ورود ما عمه وشوهر عمه و ساناز و سپهر به سمت ما اومدن. بعد از سلام و کلی قربون صدقه رفتن بالاخره زخمی شدن مارو ول کنن و بزانن ما به تفسیر بکشیم و وارد خونه بشیم

خونه ی بزرگی بود که به سالن میل بود که بزرگا نشسته بودن دور و اطراف میزهای کوچک بود که جوونا وایساده بودن و باهم حرف میزنن یه راهرویی داشت که غیرقت طبقه بالا داشتم نگاه اطراف میکردم که چشمم خورد به دو تا دختر که داشتن باهم از پله ها میومد پایین. یکیشون که موهای بلوند داشت. با همه توان جمع فرق داشت. لباسش از لبه پوشیده تر بود و گلایه جذبه ی خاصی داشت. سپهر یکی زد تو پهلوم و گفت: خوردیش بسه دیگه نگاه تندی بهش کردم که فکر کنم بدبخت سکته رو زد اخه همیشه کسی بهم میگفت هشت سگیه ما لا یعنی چی رو متهم تایید وته بهش و گفتم: این کیه؟

-اونی که لباس دکلته ی کالباسی پوشیده النا است. این یکی که لباس پوشیده تر و اییر اسمش الیکا خانومه. که با الیکا خانوم دو سال از النا بزرگتره اونم مثل تو های کلاس و تا 12 سالگی پیش مامان بزرگش تو لاس وگاس بزرگ

اها اون پسره که داره میاد سعتشون کیه؟

سپهران ایلیا برادرشونه، یک سال با الیکا خانوم اختلاف سنی دارد. حالا اینا رو بیخیال شو میخوای بریم باهاشون سلام و علیک کنیم

من مشکلی ندارم، فقط تو اینقدر وار دی نگفتی اینا چی کارتن؟ سپهرا دختر عموهام

باهم به سمتشون رفتیم ها رو نگاه به چه روزی به خاطر این فضولی عام افتادیم داریم یواشکی درباره ی په تا ادم R پچ میکنیم دقیت عنتل تن ها. قیافه این دختر عمویلینده که حالا فهمیدم اسمش ملیکا است خیلی برام آشنا بود

قبل از اینکه بهشون برسیم سپهر اروم گفت: این الیکا خانوم خیلی حساسه باقائی دست نده و اسمشم بدون پیشوند با پسوند صدا نکن وگرنه

 

دستش رو به علامت مردن روی گردنش کشید از کاری خندم گرفت بهشون که رسیدیم دختره الیکا پشتش به ما بد و داشت با یکی حرف میزد ایلیا یا سپهر فرد به دست داد و بعد ما رو هم آشنا کرد بعد هم با النا النا خیلی دختر بانکی بود. از خوشم اومد و در آخر نوبت رسید به الیکا۔ النا برای اینکه الیکا متوجه ما بشه یکی در پشت باشی که باعث شد الیکا برگردد به اینکه الیکا تو دانشگاه خودمونه. گفتم چرا اینقدر قیافش اشناست اونم منو به جا آورد ولی اینجور که به نظر میومد اصلا جا نخورد چون نگاهش رو ازم گرفت و عصبانی نگاه النا کرد و به انگلیسی چند تا فحش بالای 18 سال بهش داد، بدبخت النا، من اگه جاش بودم یکی میخوابوندم تو گشت.دختری از خود رالی، خوب میخواسته متوجهت کنه که په ادعی اینجا وایساده، ولی انگار واسه ی النا اینا عادی بود چون وقتی حرفش تموم شد گفت: فهمیدم خارجی

ایلیا چشم غره ای به النا رفت، ولی حتی نیم نگاهی به الیکا تکرد.سپهر گفت: الیکا خانوم ایشون سامیار هستن که

الیکا دستش رو آورد بالا به علامت اینکه دیگه حرف تزت و گفت اول از همه خودشون ژن داین و میتونن حرف بزنن و دوم اینکه ایشون رو می شناسم. با این حرفش ایلیا پوزخندی زد دستم رو جلو اوردم و گفتم: خوب خودتون میدونید ساعیار شستم تو هم باید الیکا باشی یه نگاهی الیکا بهم کرد که نزدیک بود سکته رو بزنم و گرفتگی به شما ادب یاد نداده؟

بعدشه دستم رویی پاسخ گذاشت و روشو برگردوند و رفت اوه چه گند الجهه با به من عسلم تعیشه خوردش، با خودش فکر کرده کپه ۴ روم دستم رو اوردم پایین و خودم رو سرگرم صحبت کردن با ایلیا و النا شدم تا شب الیکا رو فقط چند بار دیدم. همشم با عسل تاتر بود. خیلی ها هم به رقص دادن ولی اون قبول نکرد و مثل بت

فرار نشسته بود و داشت جوونا که می رقصیدن رو نگاه میکرد منم مهربون گفتم برم بلندش کنم برقصه عیترسم بترشه رفتم ستتش و دستم رو سمتش دراز کردم و گفتم افتخار عیدین الیکا خاتم؟ هتم مهربون گفتم برم بلندگی کنم برقصه میترسم بترشه رفتم ستتش و دستم رو سمتش دراز کردم و گفتم افتخار عیدین الیکا خاتم؟

 

 

نگاهی بهم کرد و بعد به دستم نگاه چجوری نگاهم میکند. یکی نیست بگه بابا اینجا همه از خداشونه من باهاشون برقصم بعد تو اینقدر واسه خودت القاده میانی

تو فکر بودم که متوجه شدم دستم سرد شد نگاه دستم کردم که دیده الیکا دستش رو گذاشته تو دستم و داره از جاش بلند میشه چقدر این دختر یخ فکر کنم از سیستم یخ تر باشه باهم به پیست رقص رفتیم. یکم رقصیدیم الیکا خیلی خوشگل می رقصید که خیلی سبک و جلف میرقصی تهی خیلی سنگین و بدجور آهنگ بعدی آهنگ رقص سالسا خوره ی من بود. فقط خدا خدا میکردم که الیکا سالسا بلد باشه الیکا نگاهم کرد و گفت: شما سالسا بلدین؟

بعدم دستم رو گذاشتم رو گمرکی اونم دستش رو گذاشت رو شنه ام. سرمای دستش کل بدنم رو مور مور کرد.چرا این دختر اینقدر سرده؟ باهم شروع کردیم به رقصیدن. خیلی حرفه ای می رقصید معلوم بود کلاس رفته. کم کم اطراف تاریک شد و فقط تور لیلی و فلش ها بود که اطراف را روشن میکرد، کم کم اطرافیانمون ازمون دور شدن دور مامه زن و ورامین دست میزدن در اخر اهنگ الیکا به دور چرخید و در اخر اونو گرفتم و چسبوندمش به خودم. هردومون نفس نفس میزدیم. من از گرما عرق کرده بودم ولی الیکا هم جنات بخ بود هردومون به هم خیره شده بودیم با صدای دست و سوت اطرافیان لالیگا فوری از من دور شد و به سمت حیاط رفت ساتا رم همراهش رفت. این دختره چش شد یهو سهر دستم رو گرفت و منو از جمع دود کرد و برد پیش ایلیا. وقتی رسیدیم پیش ایلیا رو کردم به ایلیا و گفتم ایلیا خیلی خواهر هنرمندی داری، خیلی خوشگل می رقصید. ایلیا پوزخندی زد و فوری از کنار ما رفت سپهرتا فن چه حرفی بود به ایلیا زدی؟

نمیدونستم اینقدر غیرتی۔ سپهر ول کن داستان دارد تا اخر شی اصلا الیکا رو ندیدم. فکر کنم رفته بود شب که میخواستم بخوابم ذهنم درگیر این بود که داستان این دختر چی بود چرا جلوی ایلیا تا اسم الیکا عباد اخم هائی عیرة توفم چرا سپهر گفت داستان داره؟یعی داستان الیکا چیه چرا انقدر سرد بود که خون آشام باشه با این فکر که الینا خون آشام باشه خندم گرفت

 

 

داشتم با آرامشی ذاتیم غنام رو میخوردم که سنگینی نگاه سامیار را روی خودم حس کردم. ولی خودم رو زدم به بیخیالی بعد از ناهار طبق عادت همیشگی همه دور هم نشستیم و چایی و کیک خوردیم. کلا تو خونه ی ما آداب خاصی وجود داشت. همه داشتن تو سکوت چایی شین رو میخورد که گوشیم زنگ خورد نگاه کنیم کردم شمارش از خارج از کشور بود حتما مامان جون بود. لبخندی زدم و از جام بلند شدم و گوشیم رو جواب دادم و جواب دادم. جازمین بود. باهم یکم حرف زدیم و بعد با جک و در اخریا مامان جون خیلی دلم برات تنگ شده بود. من با جا زمین و جک از بچگی دوست بودم و باهم همه جا می رفتیم و به دقیقه هم همدیگه رو ول نمی کردیم بعد از اینکه صحبتم باهاشون تموم شد به سنت هال رفتم. تا پام رو گذاشتم تو غال صدای پدر که پشت به من نشسته اومد اومد:الیکا مگه من بهت نگفتم نباید با تلفن تو ساعت های اختصاصی خانواده صحبت کنی۔ اینم یکی دیگه از قانون خانه ی عا. الم سرم رو انداختم پاینچی داشتم یکی پدر با صدای بلند تری گفت: مگه با تو نیستم؟ گفتم یا نه؟ همینجوری که سرم پایین بود گفتم بله پدر شما گفتید، ولی ماهان ج ب

بخشید مادر زنگ زده بودن نمی تونستم جواب ندم وگرنه دلگیر میشدن پدر با صدایی هر لحظه بلند تر میشد گفت: به من چه کی زنگ زده بود. تو قانون این خونه رو شکستی بعد داری حاضر جوابی هم میکنی؟

ببخشید پدر من همچین قصدی نداشتم. پدر: همین الان از جلوی چشمام دور شو مدائی رو آروم تر کرد ولی مطمئنم همه شنیدن و گفت:دختره ی هرزه . اروم به سمت اتاقم رفتم ساتات خواست همراه بیاد که پند و اجازه نداد. دوباره پدر بهم سرکوب گذشته رو داد بیاره من رو هرژه صدا کردن چند بار گفتم که این به اتفاق بوده و من هیچ تقصیری تولی نداشتم اخه چند بار باید بگم مامان جون کاشکی اینجا بودی و دست پر مهرت رو روی سرم میکشیدی و میگفتی هیچی نیست. کاشکی هیچ وقت به ایران پرتشی گشتم. کاش هیچ وقت با آرمان دوست نمیشدم. کاشکی سرم رو تکون دادم تا این کاشکی ها که از 10 سال پیش همش مثل خوږه داره ذهنم رو میخوره بیرون بشه. ولی نمیره بیرون هر دفعه کسی بهم میگه هرژه یا بد نگام میکنه بازم این کاشکی ها شروع میشه ارمان نگاه کن با زندگی من چیکار کردی نگاه ساعت گرده ساعت 230 بود لباسام رو پوشیدم و وارد حال شدم و گفتم: پدر با اجازه من دارم میرم دانشگاه . . .

 

دانلود رمان عاشقانه تقدیر خورشید

دانلود رمان دلبر استاد پارت 62

دانلود رمان استاد خاص من

دانلود رمان خان پارت هشتاد و چهار

دانلود رمان من خواهرت نیستم

دانلود رمان ماهی زلال پرست

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی