اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان چشم سیاه دوست داشتنی نوشته اعظم حسین پور به صورت Pdf

  • ۵۴

دانلود رمان چشم سیاه دوست داشتنی نوشته اعظم حسین پور به صورت Pdf

دانلود رمان چشم سیاه دوست داشتنی نوشته اعظم حسین پور به صورت Pdf

لاصه ی رمان : تو را تنها دختر مضرتر و سرسخت و زیبایی که چشمان عیادت زیباترین رکن چهره اقیة. این پدرتو در بچگی از دست داده و به سختی امورات زندگی خودش و برادر و مادرش میگذره تو را با جدیت دولت می خونه.و کار میکنه تا بتونه پزشک به این هدف بزرگی توی زندگی داره که میخواد بهش برسه در حین رسیدن اون به هدفش با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنه بیماری مادرش تی پونی و عشقی که ناخواسته
در راهش قرار می گیره و اونو تو تنگنای بدی می گذارد در حالی که اون اصلا وقتی برای عاشق شدن ندارد... باید بیا تترای مقرر همراه شویم و ببینیم آیا می تونه از بتل رسیدن به هدف بزرگش و عشقی جانسوز و تشدین که گرفتارت می شده نیز بیاد ؟ آیا امیرعلی توراتی مقرر می تونه این غزال تیز ها رو شکار کنه؟ با قدم های آرام و مطمئن طول پیاده رو را طی می کردم. مودم تندرقندار از شور هیجانی خاص و بکر بود. پس از مدت ها کار و تلاش نی ولله به آرزوی دیرینه ام رسیده بودم . ایستادم. درست روبه روی درهای بزرگش دانشگاه تهران نگام به سوی آسمان کشیده شد. عاق و بی ابر بود. یک صبح دل انگیز بازی : انگار که بابا جانم از آن بالا را می دانید و بهم لبخند می زند. لبخندی بر لما تم نشست وزیر لیا نجوا کردم
- بابا جونم بالاخره تونستم همین رشته ای که تو دوست داشتی تمول قم پزشکی اونم دانشگاه تهران
لبخند از اتمام تحت شد و نهی از سینه ات بیرون آمد. ای کاش تو هم دی.... لها عملاتی ترمز ماشینی از عالم خودم
سرقت أعلم و بی اختیار نظام به آن سو رفت. با دیدن ارغوان که با چهره ای شاد و خندان داشت از ماشین پیاده تی شده البخند باز یا لما آشتی کرد و به سوی او روان شدم. هم زمان با رعدین نم به ماشین در سمت راننده هم باز شد و ارشیا برادر ارغوان پیاده شد و بدون اینکه به من فرصت بد دل با خوشرویی سلام کرد. لیخت دوم پررنگ تر شد و گفت - سلام آقا ارشیا عسی حتون بخیر۔ ارغوان ترین مرا در آغوش گرفت و با لحن نقدان گفت: - وای نو را خیلی هیجان دارم، دیشب تا صبح از استرس نتونستم حتی یه لحظه بخوانیم. آرام او را از خودم عهد کردم و گفتم - چرا که قراره امروز چیکار کنی؟ | اخمی مهمان ابروهای پهن و عسلی رنگش شد و تا ترش رویی گفت: - چقدر نے ذولی تو صدای خنده ی ارشیا خنده را به الان من دعوت کرد و این محرکی شد برای اسم های ارغوان که بیشتر در هم فرو رفت . با لحن محترغی گفت - حرق خنده دار زدم انقدر تو بی احساسی یعنی بعد این همه سال وفاته زد و باهم دانشگاه شیول شدیم ؛ اولم به رشته ، به دانشکده، هیجان نداره؟ دیدم حسانی دلخور شده . زود بغلش کردم و صورت مفید سفیدش را بوسیدم و عذرخ اهانة گفتم: - الهی من قربون این احساسات غلیفات بشم ، معلومه که هیجان داره. منم تا صبح تخت گرفتم خوابیدم

ابروهایش که کم کم از هم باز شده بود و با شنیدن صحنه ی آخرم باز در هم گره خورد و تنهایی بهم زد که باعث خنده ام شد . ارشیا در ماشینش را باز کرد و در حالی که به آن تکیه می داد گفت: بهتره زودتر برین داخل دنیاتون شی قنة. تنام به سمتش روانه شد . اللة ماده تمام امت و ارغوان مزاحمت و نه وقتش نبینیم برای رفع اشکالات درسنی۔ شاید یک تشکر درست و حسابی از او می کرد . تیمی شیرین بر لها نقش بست و رو به او گفتم | - ألا ایشیا بابت این مدت که همش مزاحم شما بودیم هم ممنون و هم شرمنده, خیلی لطف کردین در حق ما بتونم جبران کنم براتون جدات یتم ارم تی نشه. چشمان مست مزن که هم رنگ چشمان ارغوان بین یولی زد . انمان خوش فرمش به لبخندی به پهنای عرق خیابان از هم در قمل
- اختیار دارین خانم بهر چه بود انجام وخلیته بود. خیلی خوشحالم که نتیجه داد . بهترین تهران | برای من همینه که الان شما دوتا رو اینجا جلوی این دور می بینم گام بی اراده سمت در دانشگاه رفت و باز یادم آمد که از کجا دارم به کجا می روم. په هس قشنگ در قلبم جوانه زد. ارغوان دستم را گرفت و کشید و رو به ارتشیا گفت: - ممنون که رعلی ندیم داداشی در مورد چمران دم بعد باهم به توافق ما نیم نگاه ارشیا روی نگاه من سر خورد و گفت: - این که اتمها،،، یک چشم که حواله ی چشمان من کرد و دست راستش را کنار پیشانیش برد و به طرز قشنگی حرکت داد
- فعلا با اجازه
ارغوان اجازه نداد بیشتر او را نگاه کنت. تو را چرخاند و به دنبال خود کشید به مدت در آرزوی داء بیا هم تر زتراش گذاشتیم و کلی ذوق مرگ شدیم واسه این شق القمر کردنمان دانشگاه پزشکی ته هم تهران در خاندان کم جمعیت ها یک پدیده بود. که من تو را تنها توانسته بودم این پدیده باشم. با شوخی و خنده بالاخره توانستیم کلاسمان را پیدا کنیم. یک کلاس بزرگ با حداقل عمد تا صندلی. از آنجا که من همیشه شاگرد زرنگ و فراخوان بودم ، تسریع کیف مشکی نوام را که در یک حراجی به قیمت خیلی منو تنها خریده بودم؛ روی اولین ردیف صندلی دا گذاشتم و تو نشستم. کفر ارغوان در آمد و من در خندیدیم. |
چشم غره ای به من زد و غرغر کتان گفت:
- یعنی کلمة کم عمل تا صندلی اینجاست ها ، باید بذاری بیای اینجا تو ذات استاد بنیتی کمی جابه جا شدم و با گوشه ی مقنعه ی مشکی توام که مامان برایم با یک پارچه ارزان قیمت دوخته بود ور رفتم و گفتم - هیه مگه؟ من دوست دارم موقع دروس دانت چشمم تو دهن آستان باشه تا خوب مطالب رو بگیرم. تو اگه ناراحتی برو به جای دیگه بشین

یا حرم کیف مارک دار قهوه ای اش را روی صندلی کنارتم پرت کرد و پهلوی تشتت
بله شما باید از الف تا این ی آخر رو از دهان استاد بقایی تا واقی شی. حیف که نمیتونم جدا ازت باشم ،توام ایتی فهمید هی می کوبوتی تو قدرتنا | به رویش خندیدم
خب حالا تو که خوش اور دال خون شی پس چرا از اون اول مثل بچه آدم پیروی نمی کتی و القدر غر میزنی؟ باز نکاتی چپ چپ شد و گفت:
- تو روت باز خندیدم صدای خنده ای در میان صدای جذاب و دل انگیزی کے قتل
- نیه به چه تعبت دایی! چه شود این ترم ماتی ! علت ناخودآگاه به سمت صدا چرخید و هنگام در میان نگاهی خاکستری قفل شد. ابروهای پرپشتش به سمت بالا متمایل شد و لیخندی اغو کرانه بر آن هاش نشست. چهره ای کاملا شرقی و اصیل. موها متکی و حالت دارش را به یک سمت شانه کرده بود که فکر می کنم مناعت ها برایش وقت گذاشته باشد ، چهره اش آفتاب سوخته و بسیار دلنشین بود. تقلیع برای لحظه ای از حرکت ایستاد .زمان و مکان را گم کردم ، نمی دانم چند دقیقه به همان حالت ماند که با قلعه ای که ارغوان به پهلویم زده باز برگشتم به این دنیا، دنیای واقعی تورا تنها. تکام را دزدیدم. صدای روت تی ازش باز به گوشم رسید: - ماتی مو انتی حسین ردیف جلو بشینیم؟ مرد همراهش که فرصت نداشتم خوب چهره اش را ببینم ، با رگه هایی از تعجب در صدایش گفت: - تو که همینه می رفتی ردیف های آخر چی شده حالا؟ صدای زیبا گفت
این ملو منوها به همراه قشنگی هست. حالا تو که کشته توده ی جلو نشستن پودی چرا دیگه سوال جواب می کنی؟ با قدم های بلند آهن و هاش رو همدانی کنارم نشست. بی تانیں ضربان قلبم بالا رفت. از حیرت نمی دانستم چه کار کنم. چه مرگته نورا؟ تو ، تو را تنها با دیدن به پدر اونم از این بندرهایی که معلومه صدتا دوست دختر تو بساطتون اینجوری که به تالاپ و توپ افتاد؟ جمع کن خودتو دختران اصلا علت این حرفا لیستیا اگرم باشی ولت این کارا رو نداری- روشتة نورا خانم وجدان کار خودش را کرد و مرا با خودش کتان کشان به دنیای واقعی آورد. دنیایی که برای من سیاه بود و خاکستری. بدون هیچ رنگ و لعابی. پر از کار و تلاش و نے دین پشتوانه . صدای زیبا از فاصله نزدی گفت:| - سلام عرض شد خانم حاج زیها. الخمی به چین امر نشاندم و بی اعتنا به او به سمت ارغوان برگشتم و زیر لب گفتم
چه پروا

 

ماتی خان که هنوز مثل مجسمه ی این هتل جلویتان ایستاده بود تقدم رنجه کرد و رفت کتار صاحب عملهای زیبا نشست. با اونایی که خنده در آن مو می زد گفت: | - خوشم اومد سایت های امیر علی خان پس اسمش امیر علی بود بهش می آمد. به آن چشمان خاکستری رنگ براقش که شیطنت در آن شدید قنادر بود. امیر علی خان قرعتی پیدا کرد تا جای مانی را بدهد چون استان وارد کلام شد و همهمه ی دانشجوها خون به خود به زمزمه های کوتاه و تقلید . با وجود آش معذب بودم. استان بعد از معرفی خود شروع به حضور و غیاب کرد. کاری که از آن متنفر بودم . سکوت کلام به من این اجازه را می داد تا زمزمه های ریز امیرعلی را بشنوم. اولین تصویری که از او در ذهنم نقش ایت راحت بود صدای استاد به گوشم رسید که نامم را خوانده است را بالا بردم و گفتم مانتو. بلافاصله اسم امیرعلی با خواند. امیرعلی تهرانی ... او یا لحن شیطنت آمیزی گفت
- تعریف حضور هستم استاد
جمعی از دانشجویان که گویا تیم های بالاتر بودند خندیدند. آلمان استان هم به خنده از هم باز شد و گفت: - الیتة کیة که شما رو تنتاعنة پس او هم سال بالایی بود و قرار نبود حضورش را در همه ی کلاس ها تحمل کنم. از این تصور نفس راحتی کشیدم. آهسته زیر گوشم گفت - فاسیلیت بهت میاد ، تنها سرم به به جانش چرخید و باز نگام فرو رفته در نگاه خاکستری شیعه نت. یک ابرویش را بالا دان و خیره نگام کرد تی هیچ حرفی سرم را برگرداند. چون انگار تولدش مستقیم وارد قلبت شد که از آن را به فرار کرد. این حس و
عالی برایم نا آشنا بود، لحظات به کندی می گذشت. تمام تلاشم را کردم تا حضورش را فراموش کنم و به دهن استاد قله زده، اولین نفری که از صندلیت برخاست من ن . به سرعت خودم را به درکلاس رساندم و از آن غارع شدم. نفسم را به شدت بیرون فرستادم و کشیده ای آرام به صورت گر گرفته ام نوافتم - تورا نورا تو چت شده به خیال خوب تو اومدی که درس بخونی و دکتر بشی تا برای مامان و نیما به زندگی راحت بازی . تاروت بانها آروم بگیری۔ تو واعدة عشق و عاشقی ولت اداری بفهمم | نفس عمیقی کشیدم و چشام را برای چند لحظه بستم. باید تمرکز کنم باید تمرکز کنم... چند دقیقه گذشت ، نفس بلندی کشیدم و هم زمان چشام را گشودم. تک ای باز در تلاش نشست. لبخند عمیقی زد و گفت: به چشم میاه دوست داشت شیما دلم دریا ریخت پایین۔ عمرتان هم به وقوع شنیده می شد . نمی توانستم حتی یه الحقه چشم ازش بردارم و التها امروز چه مرگم شده این سوالی بود که مثل خوره داقت دهنم را می خورد . لبخند خاص و جذابی بر الهاش خودنمایی می کرد. چشمک زد و پشت نجم کرد و با دوستش جناب مانی خان وقت. من اما هنوز مسخ شدة قدرهایم ایستاده بودم. بات الرعیان بود که به داد من بینوا وعنید و یکی زد به بازویم و گفت:

- هی کجا سیر میکنی امروز خانه شما به آن از سینه ام بیرون آمد که بدجوری قلبم را سوزاند. تمدنی به هشدام کشیدم و گفتم - امین عام ارغوان کنارت توان گرفت و با هم رفتیم سمت کلاس بعدی. نگاه دقیقی نیم کرد و گفت: - من که قدک دارم اینجور مشکوئی المرور خانم دکتر آینده ! أهان انگار این تلنگر لازم بود و چقدر قوت ارغوان بهش اشاره کرد . من آمدم اینجا که خاتم دکتودشم نه عاشق، به تکرار همان لحظه با خودم گذاشتم. عاشق شدن ممنوع. تو فقط باید دکتر بشی تو را
با عجله از اتوبوس پیاده شدم و به آن قسمت خیابان رفتم. نگاهی به مناعت کردم و تقسیم را فوت کردم بیرون۔ خدارو شکر به موقع رسیده بودم. داخل شرکت رفتم و پشت میزم نشست. چندتا پرونده قطیر آنجا نشسته بودند و انتظار را می کشیدند. تی فوت وقت بگی شان را باز کردم و شروع کردم به حساب و کتاب. چند ماهی بود که در این شرکت کار گیر آورده بودم . آن هم با یک عالیة تنگ و قتک. برای هزینه های دانشگاه نیاز به پول داشتم و مامان گلی با آن حقوق بخور و تصیر که از کارخانه ریسندگی می گرفت ، تنی توانست جوابگوی مخارجع باشد. نیا هزار جور ترفند و خواهش و التماس راقی اش کرده بود که کار کند تا حد اقل تقارنج خودم را در بیاورد. تازه لیما هم بود، یک جوان شانزده ساله آن هم تو این دوره و زناتة چه می فهمید تداری یعنی چه ؟ هر چند از انصاف گذریم داداش تیما آرام و مهربان و بادرکه بود ولی باز به مقامی داشت که اجتناب ناپذیر بود. بعد از فوت بابا جاتم زحمت بار زندگی افتاد رو شونه دی نحیف مامان گلی. قوم و خویش آنچنانی نداشتیم دم ماتم تک فرزند بود هم بایام، حالام که با مامانم رفته بود مامان گلی امر تنها شده بود. چون مامان و باباش چند سال پیش در یک تصادف جانشان را از دلت داده بودند. رعیا مامان گلی نبی کس و کار شده بود. کت و کارت بابا جانم بود و من و تیما. حالم فقط من مانده بودم و نیما. افکار ترحم و مردم را تستره عامان دادم و قلیش دانگ حواسم را به پرونده ها داد. حالا که این قدرت راضی شیله بین چهار روز در هفته آن نیمه وقت برم شرکت باید کارم را خوب و بی نقص انجام می دادم. تا این کار خود را از دست نمی دانم. حتی با وجود راه دورش از خانه و وقت و عددهای طولانی با اتوبوس و مترو. بله، این زندگی در دنیای واقعی عنه ، تو را تنها
ساعت از ده گذشته بود که کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. چراغ های خانه خاموش نبود و فقط چراغ آشپزخانه که گوشه ی حیاط کوچکمان ترانه داشت دریاندن بود. نکا مر به اطراف کشیده شد یک خانه قدیمی کلنگی با دو اتاق و یک رادیوی کوچک ، آشپزخانه شش متری کشته حیا، تمام خانه ی ما را تشکیل می داد. ولی خب حداقلش مال خودمان بود و برج به برج مجبور تیدی کرایه های نجومی به صاحبخانه بپردازیم. این گفته ی مامان گلی بود که به این شکل می خواسته راغی مات نگه دارد که داشتن همین خانه کلنگی و کوچک با دیوارهای در حال فرو ریختن در پایین ترین نقطه شهر از درمان هم زیاد است. انقدر خسته بودم که تا نداشتن خود را به عوف کوچک کنج حیاط بوعمانم.یا تقدم های آرام به سمت آشپزخانه رفتم. از پنجره ی کوچک رو به حیاطش نگاهی به داخل انداختم. مامان گلی کنار سفره ی کوچک تنام نشسته خوابش برده بود . چند عدد کوکو سبزی در میان

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی