اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان پلیسی ساده نیست نوشته مرضیه علیشاهی

  • ۵۵

دانلود رمان پلیسی ساده نیست نوشته مرضیه علیشاهی

دانلود رمان پلیسی ساده نیست نوشته مرضیه علیشاهی

خلاصه:

پسری که زندگی اش را در ماموریت خلاصه کرده. از آن طرف دختری که تمام زندگی اش را پای نویسندگی گذاشته است.

چطور به هم می رسند؟ آنها که دنیایشان فرسنگ ها از هم دور است!

اصلا بهم می رسند؟ زندگی پستی بلندی دارد، چطور مقابل یکدیگر در می آیند؟ مقدمه: نوری در تاریکی! 

چراغی در دل شب های بی ستاره.

تو برای من، همان نور، همان چراغ هستی.

لیکن کور سوی امیدی برای شهر خاموش دلم. 

شهری که امید دارد به روشنایی فردا.

کور سوی امیدی که به رسیدن نور در دلم ختم میشود.

آه که اگر چراغی نباشد چه؟

چه بلایی سر ویرانه های قلبم می آید؟ 

سخت است بدون چراغ دلم را روشن نگه دارم و نگذارم به تاریکی محض فرو رود.

 

 

 
   


چو سختی به دست آوردن قلبی با دیواره های پولادین.

 

چو شکست دادن لشگری از جنس عشق، بی سلاح و دفاع. یک تنه!

اما میدانی؟ حاضرم به خاطر داشتن پرتویی از آن روشنایی دست به سختی های بیشتری زنم.

)کارن(

با سرعت به سمتش برگشتم و تقریبا داد زدم: چی؟

سرهنگ با اخم دستش رو روی گوشش گذاشت و گفت: چته پسر؟ تو که ماموریت زیاد رفتی! حالا این یه ذره سخت تره! تو از پسش بر میای.

نالیدم: تنها برم آخه؟ اون هم وسط اون همه خلافکار؟ اون هم به عنوان یکی از آدم های خودشون؟ جا و مکان هم که بهم نمی دین. واقعا دستتون درد نکنه!

لبخندی روی لب هاش نشست و آروم گفت: من بهت اعتماد کامل دارم، خودت هم باید اعتماد کنی، به خدا توکل کن.

چنگی به موهام زدم و از جام بلند شدم. بعد از اینکه احترام گذاشتم با چشمی از اتاق خارج شدم.

مثل اینکه راه دیگه ای نمی مونه! باید برم مشهد و وسط یه مشت خلافکار جزوی از آدم هاشون بشم. خدا خودش رحم کنه. تا حالا همچین ماموریتی به پستم نخورده بود.

با خستگی و آشفتگی ذهنی وارد خونه شدم. خودم رو روی مبل پیدا کردم و به دو روز آینده که قرار بود سفری متفاوت داشته باشم فکر کردم. سفر ساده ای نیست!

 ***

"دو روز بعد"

از هواپیما پیاده شدم و به جمعیتی خیره شدم که با ذوق و شوق برای هم دست تکون می دادن.

بعد هم بغل و بوس و یه کوله بار دلتنگی. منم که قربون خودم برم تنهای تنهام. یه مامور اطلاعاتی که کسی هم منتظرش نیست.

خب موفق باشی آقا کارن!

 ***

در اتاق هتل رو باز کردم و بی توجه به اجزا و دکوراسیون اتاق روی تخت ولو شدم و خودم رو به دست خواب سپردم.

)آوا(

با صدای در با سرعت از تخت پایین پریدم و به سمت بابا پرواز کردم.

  • سلام بابایی، خسته نباشی!

بعد هم خودم رو پرت کردم بغلش که صدای خنده اش بلند شد.

  • مثلا بیست و دو سالته دختر! خجالت بکش این کارها چیه؟

مامان هم با خنده به جمعمون پیوست و گفت: می دونی که هر چقدر هم بزرگ بشه واسه ما همون دختر بچه شیطونه!

 

 

 
   


بابا بله ی کشداری گفت، اما بعد یهو جدی شد و گفت: یه چیزی باید بگم.

 

مامان هم با جدیت توام با نگرانی گفت: چیزی شده؟

بابا سری تکون داد و گفت: یکی از افراد باند قاچاقچی رو گرفتیم، اداره جا نداشت مجبور شدم بیارمش خونه!

مامان با سادگی هینی کشید؛ اما اخم های من درهم گره خورد.

مامان: دستت درد نکنه آقا رضا! یه دزد خلافکار همه کاره رو برداشتی آوردی خونه؟ به زن و بچه ات هم اصلا فکر نکردی.

بابا دستی به موهاش کشید و با لحن آرومی گفت: این با بقیه فرق داره عزیزم، لطفا آروم باش قراره توی یکی از اتاق ها یه مدت بمونه بعدش می ره. اتفاق خاصی نمی افته فقط شما سمت اون اتاق نرین همین!

مامان با حرص گفت: نه بیا و بریم.

بعدش هم با دلخوری تمام ترکمون کرد و رفت آشپزخونه.

اما من، باور کردم؟ ابدا! از بیشتر کارهای بابا خبر دارم. هرچی هم اداره و بازداشتگاه و هرجا پر باشه و جایی نداشته باشه که البته ممکن نیست.کل مردم دزد و خلافکار نشدن که! جدا از اون بابا آدمی نیست که خلافکار رو خونه ای که دختر یکی یه دونه اش که نمی ذاره کسی چپ نگاهش کنه بیاره!

حالا این وسط من گوش هام دراز شده یا دمم؟

بابا رو به من گفت: آوا، می دونم حرف هام رو باور نکردی. راجب این یه مسئله نمی تونم چیزی بهت بگم. تنها کمکی که می تونی بهم بکنی اینه که سمت اتاق این پسر نری و کنجکاوی هم نکنی، این ماموریت خطرناک تر از همه ماموریت هامه. باشه دختر گلم؟

از سر بی حواسی سری به معنای باشه تکون دادم.

بابا ادامه داد: برو توی اتاقت می خوام بگم بیاد داخل، سرباز پیششه باید بره. بنده های خدا گناه دارن.

با ابرو های بالا رفته و پوزخند به لب به سمت اتاقم حرکت کردم. از کی تا حالا خلافکارها برای بابا شدن بنده های خدا؟ صد در صد یه جای کار می لنگه. من که آخرش این موضوع و کشف می کنم. اگر نه آوا نیستم که!

این طوری که بابا گفت و خودم هم کشف کردم خیلی ضایع با بقیه ماموریت ها فرق داره. با صداهای مبهمی سریع سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم، به بابا که پشتش به من بود و پسری که مقابلم بود چشم دوختم.

موهای لخت مشکیش آشفته روی صورتش ریخته شده بود. بینی معمولی و لب قلوه ایش به صورت شرقیش می اومد.

 با سنگینی نگاهم سرش رو بالا آورد و نگاه سبز آبیش رو به چشم هام دوخت. با ترس لبم رو گاز گرفتم و پرده رو رها کردم. اگه بابا بفهمه کنجکاوی کردم خیلی دلخور می شه. مخصوصا که تاکید هم کرد.

بر عکس همه ماموریت ها بیشتر از همه ذهنم و به خودش درگیر کرده.

قیافه پسره به همه چیز می خورد جز یه خلافکار. هرچند که مگه خلافکار ها قیافه ندارن؟ اتفاقا اون ها بدتر هم هستن، لامصبا بد خوشگلن! وای آوا زده به سرت؟ تو بابات پلیسه مثلا، اون هم خلافکاره )مثلا( دو چیز کاملا متفاوت. مثل این می مونه که من طعمه شیر باشم و عاشقش هم بشم.

با خنده سری تکون دادم تا افکار مسخره ام از ذهنم بپره. نگاهم رو به آینه دوختم.

 

 

 
   


 

 

دختر داخل آینه بی نهایت زیبا بود. طرفدار های زیادی هم داشت، قیافه اش هم مورد پسند عامه بود. کم کسی پیدا می شد ازش تعریف نکنه.

چشم های عسلی و بینی عروسکی و لب های قلوه ای همیشه صورتی، موهای بلند قهوه ای همراه با هایلایت های طلایی که به لطف مامان جدیدا به این شکل و شمایل درستش کرده و کلی هم برای رنگ موهاش دلش قنج رفته و الکی ذوق کرده. ابروها و چشم های وحشی اش همیشه زبان زد دوست هاش بود.

 دختر داخل اینه مهربونه، اما کسی باهاش در بی افته به قول معروف ور می افته. در عین مهربون بودن اعصاب معصاب نداره و توی فامیل هم به مغرور بودن معروف شده. هیکلش هم که به لطف انواع رقص ها و ورزش ها رو فرمه.

نگاهم رو از خودم گرفتم و روی تخت نشستم. همیشه همینم؛ به کوچکترین اجزای صورتم خیره می شم و سه ساعت واسه خودم توصیفش می کنم!

به دیوار تکیه دادم وباز توی افکارم غرق شدم: چرا بابا این پسره رو آورد خونه؟ چرا نباید کنجکاو شم؟ چرا ما نمی تونیم ببینیمش؟ چرا؟

خسته از چراهای ذهنم و بی جواب موندنشون روی تخت دراز کشیدم.

«کارن»

وقتی نگاهم به چشم های عسلیش گره خورد از نگاهش سه چیز و خوندم. اولیش کنجکاوی، سردرگمی و در آخر شیطنت

اولش معلوم بود اومدم جایی که در آرامش باشم و کارم رو راحت انجام بدم اما بعدش مشخص شد بدتر گیر یه دختری افتادم که پدرش هم می گه از گروهی که توش کار می کنم هم شکاک تره و این یعنی کارم از قبل سخت تر شده.

به آرومی روی تخت اتاق نشستم و به اتفاقات این چند وقته فکر کردم. با کلی سختی و چاخان و مدرک های قلابی که به لطف سرهنگ درست شده بودند و مبلغ هنگفتی که برای شرکت پرداخت کردم، خلاصه کمی مورد اطمینان گشتم اما کامل نه!

 وقتی من رو توی مراسم فرستادن تا به عنوان اولین کار گروهیشون فعالیتی داشته باشم موقعیتی برای جاسوسی بنده هم پیش اومد اما مشکل این بود که پلیس های مشهد با این باند هنوز روبه رو و توجیه نشده بودند و این شد که به خونه اومدن و همگی رو دستگیر کردن جز اصله کاری ها که فرار کردن، منم که پلیس بودم و برام مشکلی پیش نمی اومد تلاشی برای فرار نکردم!

از محل که دور شدیم و احساس امنیت که کردم کارت شناساییم رو نشونشون دادم و اونها هم متوجه ماموریت مهم بنده شدن. و در آخر آقای رضا شهریاری که سرهنگ منطقه اشون هستن به بنده اجازه دادن توی خونشون تشریف فرما بشم و با کمک هم خونه ای پیدا کنیم و از این به بعد با هم در ارتباط کارها باشیم.

از اونجایی که یه مامور اطلاعاتی حتی برای خانواده پلیس هم باید یه مامور مخفی باقی بمونه! من به عنوان یه دزد وارد خونه اشون شدم که اینجور که نشون می ده همچین هم اصل کاریشون )دختر جناب سرهنگ و عرض می کنم( باور نکرده.

«آوا»

 

 

 
   


با بیرون رفتن بابا و پسره از خونه سریع از اتاق بیرون پریدم. پام رو روی اولین پله که گذاشتم صدای مشکوک مامان بلند شد.

 

  • آوا؟ کجا می ری؟

با لبخندی که نشون از ضایع شدن می داد به عقب برگشتم و با تته پته گفتم: چیز، دارم می رم چیز دیگه.

دست هام رو توی هوا تکون می دادم و چرت و پرت می گفتم که مامان پرید وسطش.

  • چی می گی دختر؟ چرا چرت و پرت می گی؟ چیز چیه؟

با جرقه ای که توی ذهنم خورد سرم رو بالا آوردم و سریع گفتم: آها، دارم می رم یکی از وسایلم و که قبلا بالا جا گذاشته بودم بیارم.

مامان مشکوک تر از قبل گفت: تو از اتاق های بالا متنفری، تا حالا پات و بالا نذاشتی. مطمئنی؟

چشم هام رو از سوتی فجیعم به هم فشار دادم. آخرش هم عصبی گفتم: ای بابا، مامان! بیست سوالیه؟ بچه ها کنجکاو شدن بردمشون بالا.

اخمی کرد و بهم توپید.

  • پسره خلافکاره می فهمی؟ فکر کردی نمی دونم داری از فضولی می میری تا یه سر و گوشی آب بدی؟ با حرص تاکیید کردم.
  • فضولی نه. کنجکاوی.

چشم غره ای بهم رفت و گفت: حق نداری بری بالا!  حالا هم سریع برو توی اتاقت.

با لب و لوچه آویزون زیر نگاه سنگین مامان دور برگردون زدم رفتم توی اتاقم.

تیکه مویی که به صورتم راه پیدا کرده بود رو فوت کردم که دوباره به سر جاش برگشت. عصبی با دست پشت گوشم بردمش.

اینطوری نمی شه! بالا نرم جون به لب می شم.

گوشیم رو از روی میز برداشتم و به رها زنگ زدم. بعد چند بوق صداش توی گوشی پیچید: بله خانوم مزاحم؟ سریع گفتم: وقت ندارم رها! این بار بحث مرگ و زندگیه. بند و بساطت رو جمع کن بیا خونمون.

صداش رنگ ترس گرفت: چیزی شده؟

بیخیال گفتم: نه بابا، باز بحث، بحث ماموریت های باباست؛ ولی این یکی خیلی فرق داره. سه سوته اومدی ها، منتظرتم.

بدون در نظر گرفتن جوابی از جانبش قطع کردم و رو به دیوار به فکر فرو رفتم. با صدای زنگ خونه از جام پریدم و بیرون از اتاق رفتم. مامان رو که داشت به سمت اف اف می رفت کنار زدم و گفتم: رهاست مامان!

با تعجب نگاهم کرد و گفت: باشه، حالا چرا همچین می کنی؟

بدون جواب به مامان نگاهم رو به تصویر اف اف دوختم. با دیدن رها و بهاروستایش، دم در با تعجب نگاهشون کردم که اسکول بازی هاشون رو اینجا هم ول نمی کنن. خوبه به یه نفرشون گفتم بیاد، اگه به همه اشون می گفتم که الان بچه های دانشگاه رو هم می اوردن!

 

 

 
   


با صدای دوباره ی زنگ، سری به معنای تاسف تکون دادم و در و باز کردم تا بیان. با صدای داد و بی دادشون که توی راه پله ها می پیچید؛ در خونه رو هم باز کردم. اون ها هم همون جور که تو سر و کله هم می زدن بهم سلام دادن و وارد شدن.

 

با دیدن مامان پشت سرم عین بچه آدم سرجاشون وایستادن و انگار که کار بدی کرده باشن دست هاشون و بردن پشت سرشون و با سرهای پایین آروم سلام دادن، مامان لبخندی زد و با مهربونی جوابشون رو داد.

دست هر سه تاشون رو کشیدم و بردم داخل اتاق که هرسه تاشون پریدن بهم رها: می میری پشت تلفن بگی چی شده که ما اینجوری نیایم؟

پشت چشمی براش نازک کردم که ستایش زد توی سرم، با حرص برگشتم سمتش

-هوی دوتا! چرا می زنی؟

چشم غره ای بهم رفت و گفت: اول اینکه حداقل بگی سه تا بیشتر به اسمم میاد تا دوتا، دوم اینکه مگه مرض داری ما رو حرص میدی؟!

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی