اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان هم خواب شیطان به صورت pdf

  • ۱۰۸۶۲

دانلود رمان هم خواب شیطان به صورت pdf

دانلود رمان هم خواب شیطان به صورت pdf

 

عریان کردم ! و این من بودم که یکارت به شیطان یخشیدم و آتش جهنم را گرفتم ؟ و این تمام من بود که خودش را همخوای شیطان کرد ! نویسنده_فاطمه افکاری

و لرزش بدنم قایل کنترل قیود . ید تی سرد نشده بود . نفس هام به تسعاره افتاده بود . آه غلیظی کشیدم دست لرزون باالتر اومد و چادر رو جلوتر کشید . نگاهم روی دست بند سرد روی دستهام خشک تسد. لحظه ای تمام خاطراتم جلوی چشمام شکل گرفته

من ، عاشقانه های لذت بخشم یا عشقم کجا بود ؟! کجا بود مرد زندگیم ؟ سر بلند کردم ، نگاهی به افراد انداختم و دیدمش ، خودش بود ! مرد من نگاه سردش ، تنم رو بیشتر به لرزه انداخت . من اون تی مرد خودم رو کشته بودم نه اون حروم زاده کیف وو . نگاهم به خواهرم افتاد ! خواهر ؟ إنه فکر نکنم بشه اسمش رو خواهر گذاشت. این به هرزه ی کثیف بود . با فریا دست کسروان به خودم اومدم پا روی صندلی گذاتی . چادرم رو گرفتن ، پارچهی سیاه روی چشمام بستن . طناب دار دور گردنیم انداخته شد . لبم رو گاز گرفتیم و از ته دل خدارو صدا کردم . طناب دار روی گردنم سنگینی میکرد. من حقم اعدام نبود ! اما داشتیم اعدام میشدم ، من حقم داشتن مردم بود که ناجوانمردانه از من گرفته شده بود . خواهرم با جیغ بلندی گفت :قصاص ! نمیدونستم چی شده بود که اینطوری جیغ میکشید و پشت سر هم قعات رو تکرار میکرد .:. خواهش میکنم ، من دون اون نمیتونم ! این صدای مرد من یود ، اون

 

 

داشت به خواهرم التماس میکرد ؟ ایا قصاص محکمی که خواهرم گفت ، صدا ها قطع تند. لبخندی زدم - از اول هم قاف منو یا زندان ویدیختی بریده بودن . حرفم که تموم شد ، صندلی زیر پام لغزید . اشهد رو خوندم که صدای کسی مانع تسد.

صبر کنید . گذشته چندان بزرگی رو روی تخت گذاشتم ، با حوصله زیاد تسرع کردم به مرتیا کردن لباس هام توی کمد بزرگ سفید رنگ در اتاق باز تسد ، در حالی که لباس زیرهام توی دستم بود به طرف در برگشتم آوینا با چشمانی پر از تعجی قدمی به داخل اتاق گذاست با خنده ی عحی نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ !!!یا صدای آرومی گفتم -: اومدم بهت سر یزنم ، اشکالی داره ؟؟؟ پوزخندی زد

+پنه ، فقط دلیل اصلیت رو نمیدونم ... الیاسهام رو توی کشوی اول گذاشتم و به سمت چمدانم برگشتم تا اونو کنار کمدم بذارم ... چمدان رو که گذاشتم ، برگشتم و روی تخت نشستیم به چشمای خوش رنگش نگاه کردم با صدایی پر از آرامش گفتم - به اوجی هدست توی زندگی که دلت گرفته، ولی مجبوری بخندی و تاد یاتسی بهش می گن اوج یدیځتی ، من االن دقیقا همون جام ، وقتش شده بود اونجا رو ترک کنم .. میخواستم خاطره های شیرینم ، منو به کشتن بده !!!!!!.... آوینا لبخند غمگینی زد و گفت :خوش اومدی آذار . امیدوارم بهت خوش بگذره !!!!......... بعد از اتمام حرفش اتاقم رو ترک کرد ... پوزخندی زدم این خواهر من ، معلوم نبود با خودش چند چند

 

 

بلند تسدم و کنار پنجره رفتم این عمارت بزرگ و چند طبقه ، با وسایل تزئینی زیبا و گرون قیمت ، حس خوبی به من منتقل نمیکرد اما من مجبور بودم ، برای فراموش کردن گذشته ی شیرینم اینجا بمونیم حتی اگه چندین سال طول بکشه ... روی صندلی نشستم ، چنگالی بدست گرفتم و با صدایی پر از سردی و بی حسی گفتم -: آذرید کجاست ؟؟ !!!اوینا عسرت رو بلند کرد و به من نگاه کرد ، موبایلش رو روی میز

گذاشت و در حالی که چنگالش رو برمیداست بیخیال مفت سفر، ترکیه ، رفته به ترکتش سر بزنه !!... سری تکون دادم و مشغول خوردن ، الزانیای خوشمزه تندم

... آذرید ، نامزد ۱ سالهى آوینا یود ... و البته پسر خالهی آویتا ... و الزم به ذکره که یکی ؛ مادر بدبخت و بیچاره من زن اول یوده!!!!...

وینا ۵ سال از من بزرگتر بود و ۳ سال از آذرید کوچیکتر ... پدرم به خاطر باردار نشدن مادرم ، زن دوم گرفت و بعد از ۷ سال که مادرم هوو دار شد حامله تند ... آوینا و مادرش ، هیچ وقت منو و مادرمو دوست نداشتن اما من و مادرم همیشه بهشون احترام میذاشتیم چون تربیت ما اینطوری بود !!... مادرم از مادر و من از مادرم ، احترام رو یاد گرفته بودم !!!!......... و حال من مجبور بودم ، و أویتا هم به خاطر وصیت پدر که ازت خواسته بود از من مراقبت کنه ، مجبور به سکوت در مقابل حضور من در این عمارت تحس بود .... آذرید رو یکیار بیشتر در عکسهای خانوادگی ندیده بودم

هو حال تشوهرخواهر من بود !!!!.. خواهری که عقد پسر خاله اش بود تا بعد از اسال ، که از مرگ پدر میگذشت عروسی بگیرن ...۲ سال زمان زیادی برای صیر

 

 

کردن بود ، اونم برای مرگ کسی ، اما در این تصادف تحس شراره خانم مادر أوینا هیر مرده بود ... و این فاجعه ای بود، که در طی یک سال رخ داده بود!!!.....

و مرگ مادر من یک ماه قبل از اون تصادف جان گیر تمام زندگی منو زیر و رو کرد !!!!!............بعد از صرف تمام به اتاقم رفتم ، چشمام رو بستم و به ۹ ماه پیش فکر کردم .... یک هفته بعد از مرگ مادرم ، پدر به زور منو به کانادا فرستاد ، تا مثال درس بخونم و از فکر مادرم بیرون پیام حتى نذاشت برای چهلم مادرم ایران باشم !!!...اما برای مراسم ، خودت و تسراره خانم ، تا چهلم موندم و بعد برگشتیم کانادا کانادا ، خونه دوست پدر بودم آقای مققری ، یا همسری مهربان و دختری شیرین به قام وزا و پسری به نام ... رامین !!!!... اینقدر وضعیت روحیم پد بود که توی دو هفته عاسق رامین شدم !!... عشقی که فقط من و وزا از این خبر داشتیم ... پوزخندی زدم ، دختر ۱۸ ساله از عشق چه میدونه ؟؟ !!!!اما من محیت رو بعد از مادرم ، از خانوادهی مفنری مخصوصا رامین دریافت کردم!!!!!... به مدت ۷ ماه ، یا رامین دوست بودم ، ۷ ماهی که واقعا زندگی کردم تا اینکه بهم گفت ، دیگه منو نمیخواد و عاشق یکی دیگه شده تموم ، به همین راحتی تمومش کرد !!!!....... بعد از تمام شدن رابطمون ، رامین همون ورامین بود ولی من عوض شده بوده و احساس میکردم با احساسات و قلیچ بازی تسده ... خودم کم حرف و ساکت بودم ، | بعد از این ماجرا ساکت تره منزوی تر، السردتر، یہی احساس تر و به قول رزا مرموز تر تسده .... اما رامین به چیزی رو به من یاد داد اینکه ، توی این دنیای کثیف انتظاری از

 

 

دانلود کامل رمان

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی