اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان هفت خط به صورت pdf

  • ۲۸۱۰

دانلود رمان هفت خط به صورت pdf

دانلود رمان هفت خط به صورت pdf

 

- جمعش کن نگاه شاکی و عصییش بالا اومد و خیره چشمام شد. لحن دستوری و پر از تحقیرم و دوست نداشت و این و کامل از توی نگاهش می خوندم ولی اون مهم نبود مهم من بودم که داشتم لذت می بردم از این حسی که واداره می کرد این آدم و تا حد مرگ بچزونی و آزار بدم - با توام صدای نسبتا بلندم مثل همیشه از جا پروندش و در حالیکه سعی می کرد مثلا بهم احترام بذاره آروم و پر لرزش گقت: - شما تشریف ببرید. من خودم - تو اینجا واسه من تعیین تکلیف نمی کنی! همین الان می شینی و همه اشون و دونه به دونه جمع می کنی تا مجبورت نگردم جلوی چشم همه کارمندا این کار و بکتی اخماش تو هم فرو رفت.. چاره دیگه ای نداشت. می دونست وقتی به حرفی بزنم اون کار و می کنم. قبلأ صابونم بدجوری به تنش خورده بود. با زور و آگراه جلوی پام زانو زد. نگاه خیره ام و از روش برنداشتم و دیدم که چه جوری با انگشتای ظربقش مشغول جمع کردن سوزن های ته گرد شد. لرزش دستاش کار و براش سخت می کرد. سوزن ها هم بعضیاشون خیلی ریز بود و از دستش سر می خورد و خیلیاشو نمی تونست از روی سرامیک برداره صدای نفس های کوتاه و پر استرس اون و نفس های عمیق و خونسردانه من تو اتاق پیچیده بود و همین مقایسه صدای نفس می تونست به هر کسی بفهمونه این دختر ریز نقش و به ظاهر مظلوم مثل په موشی ترسیده تو چنگ به پلنگ زخم خورده مگیر افتاده و فعلا هیچ راه فراری نداره.

 

چند دقیقه ای میشد که با سوزن ها درگیر بود و با دیدن چند قطره خونی که رو سرامیک ریخت نگاهم به سر انگشتای قرمز و سوراخ شده اش کشیده شد حالا دیگه درد و سوزشم مانع کارش شده بود و تو همون حالت زانو زده پسرش و بلند کرد و زل زد به منی که تو به قدمیش وایستاده بودم و قصد تکون خوردن نداشتم موهایی که همیشه خدا رو پیشونیش بود و جلوی چشماش و می گرفت به جای خودش من و عصبی می کرد. چون نمی ذاشت چهره ام و واضح ببینه و بفهمه که چه لذتی دارم می برم از اینجور آزار دادنش تازه اولش بود، به اندازه تک تک ثانیه های این یک سال اضافه ای که بهم تحمیل شده بود وقت داشتم برای زجر دادنش، همونطور که خودم داشتم زجر می کشیدم

جمع کردن سوزن ها که تموم شد خواسته بلند شه که صدام بازم تو اتاق اکو شدة - بشین آب دهنش و قورت داد و همسرش و بلند کرد. با پشت دست موهاش و کنار زد و منتظر زل زد بهم که به زمین اشاره کردم و گفتم: - تمیز کن.... همه جا رو نجس کردی؟ چشماش عصبی بود و شایدم به فکر تلافی. درست مثل همون روزی که به خاطر به تلافی بچگانه همه زحمت های من و به باد داد. ولی الان دیگه همه چیز فرق داشت.. الآن تو دستای من بود و به هر شکلی که دلم می خواست بازیش می دادم به دستمال کاغذی از جیب کتم در آوردم و جلوش پرت کردم رو زمین پوزخندی به نگاه خیره و خشمگینش که میخ قطره های خون بود زدم و گفتی - کارای تایپی رو بدون کوچکترین غلط املایی انجام میدی شب کل سی صفحه کاتالوگ تایپ شده رو میزم باشها

 

 

با بهت سرش و بلند کرد و منم با نقرت روم و گرفتم و رفتیم. مسلما با این انگشتای سوراخ شده تایپ سی صفحه تو زمان گم سخت بود براش. کاری که من می خواست با اعتراض از زیر مسئولیتش شونه خالی کنه چه بهتر اگه از پسش بر نمی اومد چون اون موقع با من طرف بود! | در اتاق و باز کردم و هنوز خارج نشده بودم که صدای زمزمه زیر لبش به گوشم خورد - کچل بی ریختا البم به به طرف کش اومد، خوشحال می شدم وقتی به بهونه دستم می داد برای بیشتر عذاب دادنش. اینجوری کار من خیلی راحت تر می شد و لازم نبود دنبال بهونه های بنی اسرائیلی بگردم! همه ترسم از این بود که با یه آدم مظلوم و بدبخت طرف باشم که هرچی بهش بگم جیکش در نیاد و با نهایت مظلومیت کارایی که ازش می خوام و انجام بده ولی حالا می دیدم موردی که قراره یک سال ذهن من و از هدفی که داشتم و بهش نرسیدم منحرف کنه. دقیقا همونیه که باید باشه. ژبونش همون زبون سرخیه که لازم دارم برای به یاد دادن سر سبزش لبخندم و از بین بردم و جاش و به اخم غلیظ بین ابروهام دادم. خودم بهتر و بیشتر از هر کسی می دونستم که انقباض عضلات وسط پیشونیم چه تاثیری می تونه رو گیرنده های ترس طرف مقابلم بذاره برای همین تو این جور مواقع خیلی راحت می تونستم به عنوان به سلاح ازش استفاده کنم در و بستم و برگشتم سمتش که سریع بلند شد وایستاد چشمای گرد و درشتش از همیشه گرد تر شده بود و همین نشون می داد خیال می کرده صداش و نشنیدم پس وقتش بود منم بهش نشون بدم که همه هوش و حواسم جمع حرف ها و حرکاتشه تا با کوچکترین اشتباهی حسابش و کف دستش بذارم. بدون چشم پوشی بدون ارفاق" بدون ترحم و دلسوزی دلرحم بودن هیچ جایی تو زندگی به حقت خط نداشت! من خیلی خوب یاد گرفته بودم که تو زندگی باید هفت خط باشی تا بتونی به هدفت برسی حالا برای فهموندن این مسئله که در کش برای من دو سال تمام زمان برد خیره به صورت رنگ گچ شده اش با قدم های بلند رفتم سمتش

آستین مانتوم و یه کم زدم بالا و نگاهی به صفحه ترک برداشته ساعت دور دست انداختم که هشت و نیم شب و نشون می داد. درست یک ساعت و بیست دقیقه بود که رو این مبل منتظر نشسته بودم تا صدام بزنن و بوم برای مصاحبه استخدام هرچند که دیگه داشتم کم کم پشیمون می شدم. آدمی که به خاطر به مصاحبه یک ساعت و نیم من و علاف گوده معلومه که سر حقوق دادن می خواد چه بلایی سرم بیاره! | برای صدمین بار نگاهم و تو گوشه و کنار اون دفتر شیک و مدرنی که پا توش گذاشته بودم چرخوندم و هر بار از دفعه قبل نامید تر می شدم. آخه همچین دفتر و دم و دستگاهی تو این محل و این ساختمون یا بهتره بگم برج.. من و می خواست چی کار؟ عجیبه که مثل خیلی از جاهای دیگه.... قبل از اینکه کار به مرحله آگهی زدن تو اینترنت و روزنامه بوسه دور و بری های خودشون و استخدام نکردن! ولی خب میزان حقوقی که توی آگهی قید کرده بود بدجوری وسوسه ام کرد که حتما شانسم و امتحان کنم. من که به هر دری زده بودم ایتم روش خدا رو چه دیدی شاید به بارم بخت و اقبال با دل من راه اومد و به کاری کرد به جای کار کردن تو مغازه های گر و کثیف و صاحبکارای شلخته تو یه همچین جای باحالی استخدام شم، حالا باحال بودنش به کنار، من به این پول برای نجات زندگی و آینده ام احتیاج داشتم نگاهم از تابلوهای شیک و طرح های تبلیغاتی خوش رنگ و لعابی که می تونستم تشخیص بدم چه

جوری طراحی شده به گلدون ها و آباژورهای گوشه اتاق کشیده شد و بعد مبلمان سبز رنگی که با دکوراسیون زرد و زیتونی اتاق همخونی داشت آخر سوم مسیر نگاهم برگشت سمت ردیف مبل ال مانندی که به سرش من نشسته بودم و به سرش مردی که ده دقیقه پیش اومده بود و اونم مثل من منتظر دیدن صاحب این تشکیلات بود.

 

حالا که دیگه وسیله ای تو سالن برای دید زدن وجود نداشت اینبار مشغول برانداز کردن مردی که به فاصله چند متریم نشسته بود و سرش و حتی یک ثانیه از توی گوشیش بلند نمی کرد شدم. از نیم بوت های شکلاتی تیره و شلوار کتون استخونیش رد شدم و رسیدم به تی شرت سورمه ای یقه گردی که از زیر کت اسپرت قهوه ایش پوشیده بود درسی که خونده بودم و حرفه ای که بلد بودم مجبورم می کرد که با دیدن هرچیزی سریع تو ذهنم پردازش کنم و ببینم این رنگ در کنار کدوم رنگ ترکیب بهتری ایجاد می کرد. این پردازش های ذهنی توی طراحی های کامپیوتریم خیلی به کمکم می اومد. ولی انگار شخص رو به روم خودش هم یه چیزایی از رنگ شناسی و ترکیب رنگ های مکمل سرش می شد. چون با چند بار تحلیل و بررسی به این نتیجه رسیدم که ترکیب این رنگ ها در کنار هم شاید عجیب باشه ولی واقعا تماشایی و جذابه. چیزی که شاید به ذهن هر کسی نرسه نگاهم بالاتر کشیده شد. صورت کشیده و اخمای درهمش که به تک خط عمیق وسط پیشولیش و چسبیده به ابروی چپش انداخته بود و با ته ریش های مرتبی که رو صورتش بود.. دیگه باید به یقین می رسیدم که این مرد اهمیت زیادی برای بی عیب و ایراد نشون دادن ظاهرش قائله ولی این وسط. تنها چیزی که به گیر تو ذوق میزد موهای کوتاه روی سرش بود که انگار همین دیروز با نمره چهار ماشین شده بود آخه آدمی که همچین تیپی برای خودش می سازه چرا باید موهاش و تا این حد کوتاه کنه تا همه زحمت هاش از بین بره و اولین واژه ای که با دیدنش به ذهن هرکسی می رسه «کچل * باشه! بی اختیار پاهام و یه کم به سمت پایه های میل جمع کردم چون مقایسه کفش های چرم و تمیز این یارو با کتونی های آل استار فیک و درب و داغون من که موقع اومدنم از شانس گتند و مزخرفم با به با تو گل فرو رفتم اصلا قشنگ نبود و همون بهتر که مخفی بمونه!

انگار نگاه خیره ام و حس کرد و بالاخره پسرش و از تو گوشیش در آورد و زل زد به من. دیگه وقتی برای گرفتن نگاهم نداشتم و مجبور شدم برای اینکه کم نیارم به خیرگیم ادامه بدم. نمی دونم چرا ولی طبق تجربیات قبلیم که با یه پسری چشم تو چشم می شدم انتظار داشتم اینم بهم لبخند بزنه و از اینکه جفتمون تو این شرکت علاف شدیم گلایه کنه و با چهارتا کلمه حرف این سکوت اعصاب خورد کن و بشکنه، ولی فقط خط بین تو تا ابروش غلیظ تر شد و دوباره نگاهش و گرفت.| ماتم برد. چش بود؟ حالا دیگه اصلا تعجبی نداشت که چرا در کنار این تیپ برداشته موهاش و از ته زدها همین الان ثابت کرد که تعادل رفتاری نداره و مشخص نیست با خودش چند چنده؟ با کلافگی از این انتظاری که انگار تمومی نداشت کیفم و انداختم رو دوشم و بلند شدم و راه افتادم سمت در اتاق مدیریت و چتری های روی پیشونیم و با انگشتام صاف و مرتب کردم. به معنای واقعی عالم کرده بودن و اگه ده دقیقه بیشتر می موندم دیگه برای برگشتنم به مکافات و بدبختی می خورده هنوز دستم و برای در زدن بلند کرده بودم که در اتاق باز شد و همون آقایی که یک ساعت و نیم پیش بهم گقت منتظر بشینم تا صدام کنه اومد بیرون و من در حالیکه نمی خواستم با عصبانیت بیش از حدم این شغل و همین اول کار از دست بدم گقتین - آقای محترم من یک ساعت و نیمه که منتظرم. اگه نمی خواستید امروز مصاحبه انجام بدید خب از همون اول می گفتید که فردا بیام با چشمای گشاد شده ضربه ای به پیشونیش زد و گفت: - آخ من واقعا شرمنده ام. یه کم به مشکل برخوردیم فراموش کردم با اکراه به کم از جلوی در کنار رفت و گفت:

- اگه دیرتون نشده بفرمایید تو خود جناب گلباغ تشریف دارن درباره شرایط کاری براتون توضیح میدن نقسم و فوت کردم و از فضایی که بین خودش و چهارچوب در ایجاد کرده بود رفتم تو حس کردم انتظار داشت بگم حالا که درگیر مشکلات کارتون هستید به روز دیگه میام. ولی زهی خیال باطل! من دیگه عمرا اینهمه راه بگویم و بیام اینجا برای کاری که معلوم نیست جور میشه یا نه! باید تکلیفم همین امشب روشن می شد احتیاج و نیاز همونطور که بعضی وقتا زبون آدم و پیش هر کس و ناکسی کوتاه می کنه. می تونه باعث ایجاد به کم پروگری و دل و جرات تو وجود آدمم بشه حداقل برای من که اینطوری بوده. وگرنه شاید اگه آدم چند سال پیش بودم و تو همچین موقعیتی قرار می گرفتم.. امکان نداشت یک ساعت و نیم به خاطر به مصاحبه چند دقیقه زمان صرف کنم و همون اول که می فهمیدم علاف شدم می رفتم بیرون هرچند که من تو همون چند سال پیش. حتی فکرشم نمی کردم یه روزی انقدر محتاج کار بشم که بخوام با چنگ و دندون به دستش بیارم حتی با زدن خودم به کوچه علی چپ و زیر پا گذاشتن غرورما کاش زندگی هیچ کس به جایی نرسه که بخواد یه روزی با خودش بگه چی فکر می کردم و چی شدا پارو در و بست و رفت بیرون مئه راه افتادم سمت میز مدیریت که به مرد جوون پشتش نشسته بود و سوش گرم دفتر دستگای روی میزش بود. نمی فهمیدم آخه اگه انقدر گیر و گرفتاری داشتن واسه چی آگهی استخدام دادن. البته تقصیر خودمم بود که دیر اومدم وگرنه مثل چند تا متقاضی قبلی کارم و زود راه مینداختن و می رفتم پی زندگیما

جلوی میزش وایستام و گلوم و صاف کردم - سلاما سرش و بلند کرد و با تعجب اول به من و بعد به در بسته اتاقش نگاه کرد و گفت:

 

- بفرمایید پوووووفا این یکی که کلا از مرحله پرت بود. اصلا نمی دونست من اینجا چیکار دارم. نگاهم و از موهای صاف ولی پریشون شده روی پیشونیش که نشون از خستگی و کلافگیش می داد گرفتم و

- برای مصاحبه و استخدام اومدم نگاهی به ساعت دور دستش انداخت و گفت: - الأن؟ - والا الآن که به یکی دو ساعت پیش. ولی اون آقایی که الان رفت بیرون گقتن منتظر بشینم تا صدام کنن، دیگه منم از صدا گردنش ناامید شدم خودم اومدم. القسش و فوت کرد و با اینکه شدیدا کلافه و عصبی به نظر می رسید ولی مودبانه گفت: - باشه. حالا اینهمه مدت صبر گردید بفرمایید بشینید تا بهتون فرم بدم. حتى عصبی بودنشم من و از موندن منصرف نکرد. اگه قسمت می شد که اینجا استخدام شم باید از همین اول گربه رو دم حجله می گشتم و بهشون می فهموندم آدمی نیستم که به راحتی کوتاه بیام و از حقم بگذرم. اشتباه از اونا بود پس باید خودشونم درستش می کردن رو مبل جلوی میزش نشستم و کیفم و گذاشتم کتار پام شدیدا احساس معذب بودن می کردم و سوت و کوری این شرکت هم به این احساسم دامن میزد. یعنی تو روزای عادی هم همینقدر خلوت بود؟ هرچند تو آگهی زده بود ساعت کاری تا هفت شبه و الآن نزدیک نه بود؟ بالاخره بعد از چند دقیقه از بین انبوه کاغذای روی میزش برگه فرم استخدام و پیدا کرد و گرفت سمنم، منم خم شدم و با خودکاری که روی میز جلوی مبل بود مشغول پر کردن فرم شدم. انقدر این کلمات و تو این چند وقته نوشته بودم که حالا دیگه چشم بسته هم می تونستم بنویسمشون-- ألما سرخی نام پدر آیت. بیست و سه ساله لیسانس گرافیک.. متولد تهران

 

درست مثل همیشه جلوی فیلد وضعیت تاهل مکث کردم و دیگه نتونستم مثل بقیه اطلاعاتم سریع و بدون تردید پرش کنم مسلما نمی تونستم بنویسم متاهل- چون این شرکت تو آگهی استخدامش قید کرده بود که به به فتوشاپ کار مجرد احتیاج دارن پس باید به شانس و اقبالم تکیه می کردم و دست به دعا برمی داشتم که به عنوان مدارک مورد نیاز برای استخدام ازم شناسنامه با فتوکپی صفحه دوم و نخوان در حال پر کردن بقیه موارد و سوابق کاریم بودم که در اتاق باز شد و همون یارو که دو ساعت من و معطل کرد اومد تو یه راست رفت سراغ آقای گلباغ که انگار مدیر این شرکت بود زیر چشمی داشتم نگاهشون می کردم که آروم بهش یه چیزی گفت ولی جوابش و با صدای بلند و پر | از بهت شنید - مگه خودش اومده؟ - آره بیرون نشستها - پس چرا نمی گی؟ - من خودمم الآن دیدمش؟ سریع از پشت میزش بلند شد و حین درست کردن یقه کج شده پیراهن چهارخونه اش به همراه معاونش رفت بیرون، حدس می زدم منظور حرفشون همون کچل کند اخلاقیه که بیرون نشسته پس یعنی آدم مهمی بود که مدیر شرکت شخصأ برای استقبالش رفت و به محض فهمیدن اینکه توی شرکتشه گپ گود اهمیتی ندادم و دوباره حواسم و به فرم جمع کردم. تقریبا کامل شده بود که اینبار به جای معاونش با همون آقایی که انگار از زمین و زمان طلب داشت و اخماش همچنان درهم بود پا به اتاق گذاشتن

 

دانلود رمان هم خواب شیطان

دانلود رمان عمارتی برای عاشقی

دانلود رمان استاد متجاوز من

دانلود رمان ترنم پارت 55

دانلود رمان ارباب سنگی

دانلود رمان خانزاده دلربا

دانلود رمان همخونه

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی