اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان هبوط نوشته فاطمه حیدری به صورت Pdf

  • ۳۰

دانلود رمان هبوط نوشته فاطمه حیدری به صورت Pdf

دانلود رمان هبوط نوشته فاطمه حیدری به صورت Pdf

 

بعد مدتها،، دستها خیلی مهم بودند! د مستها کارهای بزرگی انجام میدادند دستها آشپزی می کردند، ساختمان می ساختند، دستها قاتل هم میشدند. اما یک کار مهم داشتند، از همه مهمتر، دستها نوازش می کردند. دستهایی بین موهایم بود أما من حالم خوش نبود!
همینجا بودم، میان حجم ملحقه جای سرمه ای و طلایی کنار کسی که یک هفته بیشتر نبود میشناختمش، بازی خنده داری بود یک نفر بیاید و تو در مقابلش سپر میندازی: چون فکر میکنی دارویت اینبار در این ادم پنهان مانده! اخرش میبینی.. نه... همه مرد جا در رخند.. دار و جای دیگریست
! میبستی مین ماجرا دنبال مهراب میدی..
عین یک بت سرد و بی روح به انتهای شب خواب های طلایی خیره شده ام و فکر میکنم در همین لحظه چه کسی میداند که من دقیقا در کدام طبقه جهنم دارم تقاص پس میدهم؟ از کجا می خواهند بفهمند پلاک به این خیابان بن بست: تاک این آسمان خراش در چه گهی دست و پا میزنم رو دستم از این لجنزار بیرون میاد...

 

المیرا اگر میفهمید چه میکرد؟ دلم نمیخواهد فکرش را بکنم..
بلند میشوم، لباسم را تن میکنم و بدون اینکه نگاهش کنم ، کیفم را میزنم زیر به گورم را از جهنم امروزم گم میکنم!
چند خط می خواست؟ چند صفحه؟ میچ. یک پاراگراف کافی بود تا همه آدمهای دنیا بفهمند من چه هستم......... من یک موجود خود ساخته ام! خدا مرا نیافریده، خدا این رایحه را نیافریده! این رایحه را خودم ساختم، و اکتر اوقات به بودنش افتخار نمیکنم
من یک موجود ریز و تحقیقم با موهای بور و چشمهای قهوه ای ماده ، از اقتضا نیامده ام، ما له نور و آتش هم دور سرم ندارم! مثل همه آدم ها راه میروم : میخورم، گریه میکنم، میدونم اما مثل همه آدم ها نمی خوابم! خوابهایم... من چند سال بود که نمیخوابیدم....... آدم فضایی ما میخواهند ؟ خوشبحالشان... خوشبختی آدم فضایی ها از من بیشتر بود، اما خواب کم اهمیت ترین نداشته من در این دنیاست! |
همین چند خم کافی بود تا ممه دنیا بفهما من چه موجود موذی در کنفی هستم که مثل خوره به جان زندگی آدمها میافتد و مثل زالو خوشبختی شان می مکد و مثل یک گرگ به باقی مانده شان هم رحم نمیکند... من یک باغ وحش میار بودم

حداقلش دلم خنک بود اینکه در این زندگی فقط به خودم ظلم نمیکنم و تنهایی در این لجنزار فرو نمی روم. من از آنهایی هستم که اگر زخم بخورم فکر میکنم اثر دیگری هم بمان زخم را بخورد درد من کمتر میشود. و واقعا هم میشود، من درد سرم را با درد دندان فراموش میکنم و درد روحم را با درد
دیگران!
من یک موشک تیغ صحرایی بودم که گیر فاضلاب افتاده بود، دوستهای خوبی در لوله های فاضلاب پیدا کرده بودم و دل کندن از دنیای ک ه
اهلیتم سخت بود، پس ترجیح دادم پیش دوستانم بمانم، دوستان از زادگاه آدم مهمتر تو، این را هیچ کس نمی فهمید جز منی که از خودم زخم خورده بودم! |
روی تپه سیمانی مینشینم، به کارگران در حال کار نگاه میکنم، یکی آجر می اندازد بالا، بکی ملات میماند یکی می سازد یکی میکوبد... عرق میریزند و از گرما خودشان را تقویت میکند
دو ماهی میشود که هر روز همین ساعت میایم روی این تپه سیمانی مینشینم و به بدبختی کارگرها نگاه میکنم... هر کسی به شکلی به زندگی خودش قانع میشد.. من اینجوری به زندگی سگی خودم امیدوار میشدم... بدبختی اینها فقر

 

مالی و من فقری هزاران درجه بالاتر داشتم... فقر محبت.. فقر احسام... فقر مادر... فقر پدر- فقر..
گفتم که درد آدم ها درد مرا تسکین میدهد ولی انقدر هم بی رحم نبودم ، دلم برای لبهای ترک خورده شان می سوخت و گاهی مثل امروز مهربان میشدم می برایشان أبی ، نوشیدنی چیزی میخریدم و ادای آدمهای پولدار را در میاوردم
شاید من ذاتا دختری بودم که در خانواده ثروتمند و پر ادا و اصول به دنیا آمدم اما حالا ممه چیز خیلی فرق کرده من یک زنم در یک چاردیواری تصور که موشهای موذی جان خانواده متمکن و انچتا تیم را گرفتند! گفتم اکتر اوقات به
خودم افتخار نمیکنم. این تنها لحظه ای از زندگیم بود که به این شیشه چند بماله گندیده افتخار میکردم
این موش موذی یک سری قوانین داشت و مفاد آن هرچه بود تنها به ضرر خودش بود و به نفع خودش بود...
قانون ایمیل : میچ چیزی تو این دنیا مهمتر از
خودت نیستا

 

من در انباری نمور یک مسافرخانه زندگی میکنم، و به طور پاره وقت در یک شرکت بزرگ و بی سر و ته کار میکنم.. اما از این دنیای بزرگ چند طبقه، یک انباری نمور دیگر به نام بایگانی سهم من شده! من یک آرتیست بودم، آخر چه کسی همچین بهتری داشت؟ چه کسی می تواند شبها تا صبح کنار این ور ان بگذراند و از صبح تا ظهر میان هزاران هزار زونکن جوری کار کند که هیچکس نفهمد چه فرعونی پرونده ها را اینور مد انور میکند، اتوفت خدا لطف کرده بود در حقم و المیرا را برایم فرستاده بود تا موسی من باشد ؟!؟ این یک هنر نبود؟ چه کسی می توانست مثل من خودش را مخفی کند؟ از صاحب کارم: از صاحب مسافرخانه، از المیرا... از... . من چه بودم ؟؟ مگر جای من الان یک کافه تاریک با یک سری دوستان هنرمند و روشنفکر نبود که بر سر تقابل دنیای پست مدرن و سبیل بلند فتحعلی شاه بحث کنیم من سیگار بکشم و موهای پسرانه ام را آبی کنم و با افتخار بگویم مبیل تتقه نیمه بیتلر منبع الهام آثار م
این دوران را گذرانده بودم روزهایی که تا سه چهار صبح در کافه ها و گالری بما و صحنه تئاتر می گذشت، و بقیه اش را ... آه که بقیه اش را تحمل میکردم! مگر

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی