اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان من سیندرلا نیستم تمامی پارت ها

  • ۶۵

دانلود رمان من سیندرلا نیستم تمامی پارت ها

دانلود رمان من سیندرلا نیستم تمامی پارت ها

پارت اول

من سیندرلا نیستم
من هرگز سیندرلا نمی‌شدم. من فوقش دخترک کبریت‌فروش بودم که هرازگاهی تکه‌ای از قلبم را به آتش می‌کشیدم و با گرمایش تو را تصور می‌کردم؛ چشمهایت، لبخند کمیابت، انگشتان قوی و حمایتگرت.
و آخرین نفس‌های شعله، تصور در آغوش تو بودن می‌شد و بوم… تمام می‌شد؛ رویا، عشق، خیال‌‌های دست‌نیافتنی… تمام می‌شد.
وای به روزی که آخرین کبریت را هم به آتش می‌کشیدم؛ آن لحظه تمام قلبم را سوزانده بودم.

ساعتی بود که از کانتینر کارگرها صدای خنده و پچ‌پچ نمی‌آمد. ماه کامل در آسمان می‌درخشید و صدای جغد از شاخه‌ٔ درختی در آن نزدیکی می‌آمد.
از زیر درختچه‌ای که از صبح تبدیل به مخفیگاهم شده بود بیرون خزیدم. حتی صدای برگ‌های خشکی که در زیر دست‌هایم صدا می‌داد، باعث وحشتم می‌شد. گرسنگی چاره‌ای جز بیرون رفتن و مواجهه با دنیای بیرون برایم نگذاشته بود.
روز به جنگل می‌رفتم اما شب را‌ از ترس گرگ‌ها نزدیک کمپ مخفی می‌شدم و از دور به کارگرها و آتش‌هایی که برپا می‌کردند، نگاه می‌کردم و در خیالم با فکر کردن به گرمای آتش، گرم می‌شدم. بوهای خوبی که از ظرف‌های روی اجاق می‌آمد، مرا به‌یاد خانه می‌انداخت. معده‌ام از درد به‌هم ‌پیچید.
از زمین بلند شدم و پاورچین به جایی‌ که در طول شب کارگرها آن‌جا غذایشان را می‌خورند، نزدیک شدم. سطل زباله‌ٔ قهوه‌ای همان‌جا، کنار نیمکت، بود. نان و پنیری که در بقچه‌ام گذاشته بودند، همان روز اول تمام شده بود. دو روز بود که به‌جز آب رودخانه چیزی نخورده بودم؛ دیگر جایی برای وسواس نداشتم.
به‌سرعت دستم را درون سطل فرو بردم. هنوز چیزی به دستم نیفتاده بود که بوی توتون و حس حضور کسی پشت سرم، بی‌حرکتم کرد. لحظه‌ای حتی نفس‌ کشیدن را فراموش کردم. در دلم شروع به التماس کردم، به چه کسی؟ نمی‌دانستم.
«تو رو خدا! خدا جون، تو رو خدا.»
ولی دست‌هایی قوی و زمخت، گردنم را گرفت و از زمین بلندم کرد. ناخواسته جیغی بلند و بی‌وقفه کشیدم‌ و شروع به دست‌وپا زدن کردم. قلبمن سیندرلا نیستمم با وحشت در سینه‌ام می‌کوبید و اشک‌هایم بدون این‌که بخواهم روی گونه‌هایم فرومی‌ریختند.
برق‌های استراحتگاه یک‌به‌یک روشن می‌شدند و همهمه‌ای در کانتینرها به راه افتاده بود. هجوم خون به سرم را احساس می‌کردم. گردنم در زیر فشار انگشتانی قوی درحال شکسته‌ شدن بود. سایه‌هایی دور و اطرفمان جمع شدند و صدای خنده‌ و حرف زدن کارگرها بلند شد.
– موش گرفتی؟
– این دیگه چه جونوریه.
تازه عمق گرفتاری‌ام را احساس می‌کردم، دنیای اطرافم کم‌کم تار و تارتر می‌شد. نزدیک بود بی‌هوش شوم
که ناگهان صدای فریاد بلند و خشن مردی به گوشم رسید و من از دست شکارچی‌ام بر زمین افتادم.
– داری چه غلطی می‌کنی؟ اون فقط یه دختربچه است.
– ولی آقا، اون داشت دزدی می‌کرد.
– چی رو می‌دزدید؟ غذای تو رو؟
مرد غول‌پیکری که مرا گرفته بود، سرش را به پایین انداخت و انگشت‌هایش را درهم گره زد.
مرد تازه‌وارد به‌سرعت به‌طرفم آمد و بازویم را گرفت و از زمین بلندم کرد. رو به جمعیت و مردهای اطرافش فریاد زد:
– برید دنبال استراحتتون. برای چی جمع شدید؟
زمزمه‌هایی که از اطراف به گوشم می‌رسید، باعث ‌شد اشک‌هایم به هق‌هق تبدیل شوند.
– چقدر زشته.
– اون چیه روی صورتش؟
– اصلاً از کجا معلوم آدمیزاد باشه. چرا تنهاست؟

دستم کشیده شد و من بدون این‌که بتوانم از پشت اشک‌هایم جایی را ببینم به جلو کشیده شدم. وقتی وارد یکی از کانتینرها شدیم، با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم و به دور و اطرافم نگاه کردم. در یک طرف کانتینر یک تخت تاشوی فنری قرار داشت که مرد روی آن نشست و به من نگاه کرد؛ در چشمانش کنجکاوی و خستگی دیده می‌شد.
– این موقع شب، توی یه کمپ پر از مرد، چه غلطی می‌کردی؟ پدرت کو؟
او را شناختم؛ همان دکتری بود که چند روز پیش، پدرم مرا برای مداوا پیش او آورده بود. آرامشی که با شناختنش احساس ‌کردم، باعث شد اشک‌هایم بند بیاید. بینی‌ام را با آستینم پاک کردم و جواب دادم.
– رفت.
– کجا؟
– ن… نمی‌… دونم.
نفس عمیقی کشید که بیش‌تر به آه شبیه بود و با ترحم نگاهم کرد. به لباس‌های کثیف و خاکی، به موهای ژولیده‌، و بدتر از همه، زخم روی صورتم فکر کردم و از ‌ظاهری که باید در نگاه او دیده می‌شدم، خجالت‌زده شدم.
– چند سالته؟
– دوازده.
چند دقیقه‌ای را فقط با بهت و دلسوزی نگاهم کرد. بعد با بی‌میلی به تختی بیمارستانی که گوشهٔ اتاق بود اشاره کرد و گفت:
– اون پرده رو بکش کنار و برو روی تخت، بخواب. پتو رو هم بنداز سرت، شب این‌جا خیلی سرد می‌شه. تا فردا ببینم چی می‌شه.
به‌‌سرعت به حرف‌هایش گوش کردم و روی تخت رفتم. وقتی دراز کشیدم، تا چند دقیقه از بهت اتفاقات پیش‌آمده بیرون نیامده بودم. وقتی کمی آرام‌تر شدم، با دقت بیش‌تری به اطرافم نگاه کردم. روی میز، یک عکس خانوادگی بود که دکتر و یک زن زیبا روی مبلی دونفره نشسته بودند. در پشت سرشان دو پسر نوجوان، دو طرف دختری با لباس سفید و موهای موج‌دار و بلند، ایستاده بودند. دست‌هایشان دور شانه‌ٔ دختر بود؛ حتماً برادرهایش بودند. راستی طعم حمایت برادرانه چگونه می‌توانست باشد؟
بعد از سه روز آوارگی و بی‌خوابی در میان خار‌ و خاشاک، و ترس از جانوران وحشی در سایه‌ٔ امنیت حضور دکتر و سقف بالای سرم، گرسنگی را فراموش کردم و از خواب بی‌هوش شدم.
فردای آن روز وقتی دکتر برایم صبحانه آورد، چای داغ و نان محلی برایم طعم بهشت می‌داد. فکر کردن به آخرین باری که غذای گرم خورده بودم باعث می‌شد قلبم از دلتنگی فشرده شود.
دکتر، مردی محلی را از میان کارگرها صدا کرد و در حضورش از من پرسید:
– اسم روستات چیه؟
– کوه‌پس.
– اسم بابات؟
– کاس‌علی.
– اسم خودت؟
– گیل‌آوا.
مرد را به‌‌دنبال پدرم فرستاد.
مرد بیچاره بعد از دو روز در راه بودن و سفر با قاطر، خسته از راه طولانی، به کمپ برگشت و خبر داد که پدرم مرا نخواسته و گفته مرا تحویل بهزیستی بدهند.

من که همه‌چیز را می‌دانستم، پس چرا قلبم شکست؟
پدرم گفته بود اگر دیر برگشت، پیش رئیس کمپ بروم. برگشتش که طول کشید، فهمیدم دیگر مرا نمی‌خواهد.
چند کارگر در اطرافمان با دلسوزی نگاهم می‌کردند. دست دکتر روی شانه‌ام قرار گرفت، در آن لحظه حتی ترحم او را هم نمی‌خواستم. لب‌هایم را به هم فشردم و اشک‌هایم را پس زدم تا شکستنم را کسی نبیند.
مرد محلی گفت:
– مادرت حالت رو پرسید، گفتم که دکتر مواظبته.
مادر بیچاره‌ام خسته شده بود. به‌خاطر من، تا کی می‌خواست نیش زبان مردم را تحمل کند که می‌گفتند، نحس و نجس هستم.
بدتر از آنها پدرم بود، هم سرکوفت دخترزا بودن و پسر نداشتن را می‌زد و هم به‌خاطر من که باعث سرافکندگی‌اش پیش اهالی روستا بودم، سرزنشش می‌کرد.
سال‌ها بود اهالی روستا با این‌که دیده بودند بیماری‌ام واگیر ندارد به هر چیزی که مادرم می‌پخت دست نمی‌زدند، مادر بیچاره‌ٔ زیبایم. مادرانه عاشقم بود، با صدای دلنشینش وقتی دلداری‌ام‌ می‌داد یا وقتی با دست‌های نوازشگرش موهایم را می‌بافت بر زخم‌هایم مرهم می‌شد و خودش دردش را مخفی می‌کرد.
دکتر پولی به مرد داد و گفت که فردا مرا به شهر می‌برد.
روز بعد، برطبق عادت، قبل از خورشید بیدار شدم. سطل زبالهٔ مطب را به محل جمع‌آوری بردم و خالی کردم. وقتی برگشتم بی‌صدا وسایل اتاقک را مرتب کردم و بیرون از آنجا را با کمک جارویی که از شاخه‌های شمشاد ساختم، آب و جارو کردم.
آفتاب که همه‌جا را روشن کرد، دکتر خواب‌آلود روی پله نشسته بود و با لبخند نگاهم می‌کرد. عینک طبی‌اش را به چشم زد و درحالی‌که سر کم‌مویش را می‌خاراند، گفت:
– خسته نباشی، خانم‌کوچولو. این کارها برای چی بود؟
– برای تشکر.
چشم‌هایش با محبتی خالص درخشید و گفت:
– دست شما درد نکنه. شرمنده کردی خانم خانما.
لبخند زدم. تا حالا کسی آن‌قدر با محبت به من خانم‌کوچولو نگفته بود.
از روی پله بلند شد و درحالی‌که به‌طرف اتاقک مهندس می‌رفت، ادامه داد:
– راستی، من و شما یک ساعت دیگه راه می‌افتیم، بهتره وسایلت رو جمع کنی.
چطور فراموش کرده بودم؟ به‌طرف بوته‌ها دویدم؛ بقچه‌ام هنوز هم همان‌جا بود. آن را برداشتم و روی تخته‌سنگی نشستم تا دکتر آماده شود.
وقتی صبحانه‌ی دکتر را برایش آوردند. غول شکارچی‌ام از دور به طرفم ‌آمد. از ترس سر جایم بی‌حرکت شدم. صدای خرد شدن برگ‌ها و شاخه‌ها در زیر قدم‌های سنگینش باعث می‌شد بیش‌تر در خودم جمع شوم. نزدیکم که رسید دستش را به طرفم دراز کرد، با ترس خودم را عقب کشیدم، ولی با دیدن لقمهٔ نان در دستش از خجالت گونه‌هایم گر گرفت. لقمه را از دستش گرفتم و تشکر کردم. کمی این پا و آن پا کرد و گفت: «حلالم کن.»
بعد به‌سرعت دور شد. از چه شرمنده بود؟ مگر چه‌کار کرده بود؟ تا کی می‌توانستم در میان بوته‌ها مخفی شوم و لو نروم و زنده بمانم.

ساعتی بعد من و دکتر، سوار بر جیپ دولتی، راهی شهر بودیم.
به پشت سرم و کوه‌هایی که زادگاهم بود نگاه کردم.
همچون کودکی بودم که از مادر زاده شده و نافش را بریده‌اند؛ همان‌قدر وحشت‌زده و طردشده. به دنیایی غریب می‌رفتم، تنهای تنها. قطرات درشت اشک از چشم‌هایم فرو‌ریخت. تکه‌ای از قلبم را به همراه مادر و خواهرهایم در کوه‌های دیلمان پشت سر می‌گذاشتم.

وقتی به لاهیجان رسیدیم، دکتر به جهاد کشاورزی رفت تا گزارش کارهایش را به رئیس جهاد بدهد. من در ماشین منتظرش ماندم.
کارگرها روی رودخانه پل می‌ساختند و دکتر هم با گروه به محل اعزام شده تا مراقب سلامت مردان اردوگاه باشد.
وقتی آمد جیپ را تحویل داده و با تاکسی به ترمینال رفتیم. از آنجا هم با اتوبوس به‌سمت تهران راه افتادیم تمام راه را استرس داشتم. مردم با تحقیر و تعجب به ما نگاه می‌کردند. یکی مردی شیک‌پوش و خوش‌لباس و دیگری دخترکی ژولیده با زخم روی صورتش. از این‌که باعث سرافکندگی دکتر بودم با شرمندگی خودم را پشت او مخفی می‌کردم‌.
اتوبوس کنار رستوران بین راهی ایستاد. مردم پیاده شدند. حتی فکر پایین رفتن و حضور در برابر آن ‌همه چشم کنجکاو ترسناک بود. دکتر از صندلی بلند شد و وقتی به من که هنوز نشسته بودم نگاه کرد، گفت:
– تو بشین من برات غذا می‌آرم.
نفسی از سر آسودگی کشیدم. پنج دقیقه بعد با دو لقمه‌ٔ بزرگ و دوغ برگشت. یکی از لقمه‌ها را به دستم داد و گفت:
– اگه شامی ‌ترش نخوری و از گیلان بری، یعنی پنج‌–هیچ باختی.
و خندید. لقمه را از دستش گرفتم، در صندلی روبه‌روی من نشست. لقمه‌ام بوی خوبی می‌داد، گفتم:
– شما با برنج می‌خوردید، توی رستوران.
درحالی‌که با اشتها گاز دوم را به غذایش می‌زد، گفت:
– نه دیگه، تنهایی که نمی‌چسبید.
دوباره اشک در چشمانم جمع شد. برای منِ محبت‌ندیده این یک جمله مانند دست نوازشی بود که بر سرم کشیده می‌شد. غذا در سکوت خورده شد. وقتی زباله‌ها را در کیسه ریخت و کنارم نشست، گفتم:
– من بلدم.
سرش به‌طرفم برگشت و گفت:
– چی رو؟
– شامی ترش.
لحظه‌ای خیره‌ام شد و بعد با صدای بلند خندید، طولانی و بی‌وقفه. چشم‌های قهوه‌ای و مهربانش از شدت خنده پُر از اشک شده بود.
– واقعا ۱۲ سالته؟
– از بچگی کار کردم. وقتی مادرم می‌رفت سرِ زمین، من و خواهرم کارهای خونه رو انجام می‌دادیم. آشپزی از بچه‌داری راحت‌تر بود، غذاها رو من درست می کردم.
با خجالت لبخند زدم.
انگار که سرگرم شده باشد، با تفریح پرسید:
– دیگه چی بلدی بپزی؟
–فسنجون، قرمه سبزی، ماست هم بلدم بزنم.
– خب، خب، مثل این‌که با یه کدبانوی کوچولو طرفم. مدرسه هم رفتی؟

– آره، تا کلاس پنجم. امسال باید می‌رفتم اول راهنمایی، ولی روستامون مدرسه‌ٔ راهنمایی نداره.
– معدلت چند بود؟
– هجده‌ونیم. پارسال ۲۰ شدم، ولی امسال باید گُل‌تاج رو نگه می‌‌داشتم. خیلی گریه می‌کرد.
– گُل‌تاج کیه؟
– خواهرم؛ چهارمین خواهرمه. تازه به‌دنیا اومده.
به صندلی تکیه داد. به‌ طرفم برگشت و با دقت یک پزشک به صورتم و دقیق‌تر به زخم صورتم نگاه کرد.
– صورتت همیشه این‌طوریه؟ خارش هم داری؟
– بعضی‌وقتا، خیلی. زمستون خوبه، بهار و پاییز هم بد نیست، برای تابستون زیاد می‌شه.
– به پدرت هم گفتم من پزشک عمومی‌ام، باید متخصص ببینتت. وقتی رسیدم تهران، قبل از بهزیستی می‌برمت متخصص پوست. یکی رو می‌شناسم که می‌تونه کمکت کنه.
تصور شهری غریبه، بدون حضور اطمینان‌بخش دکتر، ترسناک بود. ولی او که نمی‌توانست همیشه همراهم باشد. انگار تنهایی‌ام را حس کرده باشد؛ ساکت شده بودیم و سکوت تا رسیدن به مقصد همراه ما بود.
نفهمیدم کی خوابیدم، ولی با تکان دستی بیدار شدم.
– پا شو، دخترجون. رسیدیم.
چشم‌هایم را باز کردم. در ابتدا چیزی برای دیدن نبود و چیزی عجیب‌تر! مه همه‌جا را فرا گرفته بود.
– این جا مه دارید؟
دوباره با صدای بلند خندید. وقتی خنده‌اش تمام شد، گفت:
– خدا می‌دونه از کی این‌قدر نخندیده بودم. هر گردی که گردو نیست. این دود ماشین‌هاست. وقتی از ترمینال بریم بیرون، هوا بهتر می‌شه.
از اتوبوس که پیاده شدم، هوا بوی بدی می‌داد.
بیرون از ترمینال، ماشین‌های زرد ردیف شده بودند که با دادن آدرس سوار یکی از آن‌ها شدیم.
– امشب رو می‌ریم خونه‌ٔ ما. دیگه جایی باز نیست، فردا می‌ریم دنبال کارهات.
فقط توانستم سرم را تکان بدهم. ترس از آینده، باعث می‌شد نتوانم حرفی بزنم. دکتر که با دلسوزی نگاهم می‌کرد، گفت:
– همه‌چی درست می‌شه، غصه نخور.
سرم را در تأیید حرف او بالاوپایین کردم.
ابتدای کوچه‌ای که مخلوطی از خانه‌های قدیمی و باغ‌های بزرگ و چند آپارتمان چند واحده‌ٔ غول‌پیکر بود توقف کردیم. دکتر زنگ خانه را چند بار پشت سرهم و با آهنگ خاصی فشار داد. استرس باعث می‌شد از شیطنتش خنده‌ام نگیرد. در خود‌به‌خود باز شد و وارد حیاط شدیم.
خانه‌‌ٔ دکتر خانه‌ای ویلایی بود، با حیاط کوچکی که کاملاً سرامیک شده بود. حتی یک گلدان یا درخت نداشت، فقط یک پارکینگ در گوشه‌ای از آن بود که ماشین سیاه‌رنگی در آن بود.
با ورود ما به حیاط زنی که در قاب عکس دکتر دیده بودم روی ایوان آمد. موهایش کوتاه و صاف بود. شلوار گشاد مشکی و یک بلوز حلقه‌ای آبی رنگ به تن داشت.
لبخندش با دیدن من که به‌همراه دکتر بودم ناپدید شد.

و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفت:
– این کیه؟ این‌جا چیکار می‌کنه؟
– سلام، عزیزم.
زن انگشتش را به طرفم گرفت، هنوز حتی کمی صدایش بلند نشده بود، با آرامشی وحشتناک از لای دندان‌هایش غرید:
– چطور جرئت کردی؟ اون جزام داره. این‌جا خونه‌ٔ ماست. بچه‌هامون اگه مریض بشن چی؟
دکتر جلو رفت و درحالی‌که سعی می‌کرد زن را در آغوش بگیرد، گفت:
– سوختگیه، واگیر نداره عزیزم. مهمونمونه، زشته فدات شم.
– از هر جا پیداش کردی، ببرش همون‌جا. حق نداری بیاریش بالا.
زن به او پشت کرد و وارد خانه شد. دکتر دستپاچه به طرفم برگشت و گفت:
– پنج دقیقه صبر کن، درستش می‌کنم.
و با سرعت رفت.
بقچه‌ام از دستم رها شد. تازه صحنه‌ها در ذهنم کنار هم قرار می‌گرفت. از شدت تحقیر می‌لرزیدم و اشک می‌ریختم. ذهنم که موقع داد و بی‌دادِ زن، خالی بود، حالا تصاویر و حرف‌ها را پی‌درپی از جلوی چشمم می‌گذراند.
تنها و بی‌پناه در حیاط سوت‌وکور ایستاده بودم و می‌گریستم.

در حیاط باز شد و پسرهای آقای دکتر وارد حیاط شدند، اولی بلندقامت و چهارشانه بود. به او می‌آمد ۱۷ یا ۱۸ ساله باشد در آن تاریکی فقط حجم موهای بلندش به چشم می‌آمد.
هر دو با سوئیشرت و کوله‌پشتی بودند و با دیدن من که بقچه‌ام را در آغوش داشتم و وسط حیاط ایستاده بودم، بی‌حرکت شدند.
بالاخره پسر کوچک‌تر گفت:
– سلام.
چشم‌های اشک‌آلودم را به او دوختم و با لب‌هایی که از گریه می‌لرزید، فقط توانستم “س” را تلفظ کنم. صدای دکتر از داخل خانه می‌آمد:
– فقط یه دختربچه است، رفتارت درست نیست.
پسر سوت بلندبالایی کشید و گفت:
– چه شبی بشه امشب.
و باز صدای دکتر می‌آمد:
– گناه داره، فردا که داره می‌ره. چرا داستان می‌سازی.
پسر بلندقامت گفت:
– چرا این‌جا وایسادی، بیا بریم تو.
صدای خانم، آرام و مصمم، به گوش ‌رسید که باعث شدت گریه‌ام ‌شد. پسر بزرگ‌تر گفت:
– تو پیشش وایسا من برم ببینم چه خبره.
پسرک بعد از رفتن برادرش کمی این‌پا و آن‌پا کرد و گفت:
– اسم من مهرزاده. اسم تو چیه‌؟
– گیل‌آوا.
– آوا؟
سرم را به بالا و پایین تکان دادم.
– من ۱۵ سالمه. تو چی؟
قادر به جواب دادن نبودم؛ بغض داشت خفه‌ام می‌کرد.

تمام دقایقِ بعد را ‌کنارم ماند. نمی‌دانم چقدر طول کشید ولی بی‌ هیچ حرفی کنارم ماند.
دکتر روی ایوان آمد.
– بیاید تو.
پسرک آستینم را گرفت و به دنبال خودش کشید.
خانم در آن سوی در ایستاده بود.
– اول حمام. لباس‌هاش و اون کیسه‌‌ش رو باید انداخت تو سطل زباله. یکی یه بلوز و شلوار از مهشید بگیره براش بیاره.
دختری گیسوکمند از داخل یکی از اتاق‌ها بیرون آمد؛ بلوز و شلواری صورتی با طرح عروسکی به تن داشت. با دیدن من کناره‌ٔ بینی‌اش را چین داد و درحالی‌که از نگاهش تحقیر می‌بارید، گفت:
– هرگز! من لباس‌هام رو نمی‌دم.
مهرزاد به طرف اتاقش دوید و گفت:
– من دارم.
خانم با انگشت راه را نشانم داد.
– حمام.
وقتی ‌که وارد حمام شدم، در را بستم و بی‌اراده و با صدای بلند گریستم. ولی با درک موقعیتم فوراً دستم را جلوی دهانم گرفتم که صدایم بیرون نرود.
چند دقیقه بعد ضربه‌ای آرام به در خورد و در کمی باز شد. سر مهرزاد با موهایی پریشان از لای در ظاهر شد.
– خدا رو شکر به‌موقع رسیدم.
و چشمک زد. انگار ‌‌نه‌انگار که با منِ گریان روبه‌روست؛ خیلی راحت داخل شد. لباس‌ها را آویزان کرد، بقچه‌ام را از دستم گرفت و بیرون گذاشت. آب را باز کرد و بعد از این‌که از گرمای آن مطمئن شد، گفت:
– ناراحت نشو. مامانم همیشه این‌طور نیست، خیلی مهربونه.
چشم‌هایش سرشار از دلسوزی و ترحم بود. و این تنها محبت واقعی‌ای بود که آن شب در خانه‌ٔ آن‌ها دیدم. لبخند زد؛ لبخند به چشم‌های قهوه‌ای و مهربانش می‌آمد. سپاسگزارش بودم.
– دوست؟
با تعجب نگاهش کردم، لحظه‌ای طول کشید تا حجم معنای نهفته در آن کلمه‌‌ٔ جادویی را درک کنم.
سرم را بالا و پایین کردم. دوباره خندید و صورتش درخشان شد.
– من دیگه می‌رم، زود بیا بیرون.
خودم را که خوب شستم، لباس‌های تمیز و نو را پوشیدم. بلوز و شلوار نخی و طرح اسپرت سرمه‌ای رنگ؛ حتی اتیکت آن درنیامده بود.
روسری نداشتم، می‌ترسیدم روسری کهنه‌ٔ خودم را سر کنم و بهانه‌ای دست خانم بدهم.
موهایم را بافتم و برای جای خالی انگشت‌های مادرم، قطره اشک دیگری از چشم‌هایم سرازیر شد. با خشونت اشکم را پاک کردم. من که به تحقیر شدن عادت داشتم پس چرا از این شهری‌ها این‌قدر دلگیر شده بودم؟
حالا که قرار بود فردا از این‌جا بروم، بهتر بود این‌قدر ضعیف به‌نظر نیایم.
آن شب، از گیل‌آوا، فقط دعایی که در پارچه پیچیده شده و با نخی آویزانِ گردنم بود را با خود نگه داشتم.
آن را زیر لباس مخفی کردم؛ دعایی که مادرم به گردنم بسته بود را هرگز از خودم جدا نمی‌کردم.

.وقتی بیرون آمدم همه مشغول خوردن شام بودند.
عادت به بی‌روسری گشتن نداشتم، دستم را روی سرم گذاشتم و گفتم:
– ببخشید، روسری نداشتم.
خانم و مهشید حتی نگاهم نکردند. دکتر بلند شد و صندلی را برایم عقب کشید.
– عیبی نداره. کسی این‌جا توی خونه روسری سر نمی‌کنه.
کنار مهرزاد نشستم. برایم غذا کشید، عدس پلو. برنج در دهانم طعم دانه‌های شن را می‌داد. بعد از تمام‌ شدن غذا من هم بلند شدم و ظرف‌ها را جمع کردم و در سینک گذاشتم. خانم گفت:
– تو که نمی‌تونی بشوری، همه رو می‌شکنی.
– می‌تونم، شما برید استراحت کنید.
با تعجب نگاهی به من انداخت و شروع به جمع کردن میز کرد. زیرچشمی نگاهم می‌کرد؛ مشخص بود منتظر است خراب‌کاری کنم.
ظرف‌ها را که شستم، او هنوز در آشپزخانه خودش را سرگرم کرده بود. داخل کتری آب ریختم و روی اجاق‌گاز گذاشتم، دنبال فندک می‌گشتم که خودش زیرش را روشن کرد.
– خودش فندک داره، ایناهاش.
– ممنون.
از آشپزخانه که بیرون رفت، منتظر ماندم تا چای دم کشید. به تعداد چای ریختم، ولی فقط خانم و آقا در هال، جلوی تلویزیون نشسته بودند.
خانم درحالی‌که چای برمی‌داشت، گفت:
– برات پتو و بالش گذاشتم، می‌تونی یه گوشه بخوابی.
رخت‌خوابم را در گوشه‌ای، دور از آن‌ها، زیر پنجره پهن کردم و کنارش نشستم. دکتر پرسید:
– چرا نمی‌خوابی؟
منتظرم استکان‌ها رو بشورم.
با لبخندی به خانم نگاه کرد؛ با نگاه سرزنشش می‌کرد.
خانم پرسید:
– قبلاً جایی کار می‌کردی؟
– به مادرم کمک می‌کردم.
فردای آن روز با دیدن صبحانه‌ٔ کاملی که روی میز آماده کرده بودم و شامل نوعی کیک محلی هم بود، تصمیم‌های دیگری برای آینده‌ام گرفته شد.
دکتر و همسرش بعد از صبحانه از من خواستند که پشت میز آشپزخانه و روبه‌رویشان بنشینم.
خانم با نگاهی که برایم خط‌و‌نشان می‌کشید گفت:
– می‌تونی این‌جا بمونی. به شرطی که تو کارهای خونه کمکم کنی.
پسر بزرگ‌تر دکتر که در آن لحظه وارد آشپزخانه شده بود، سلام کرد.

از دکتر بلندقدتر بود و چشمانش از قهوه‌ایِ مهرزاد روشن‌تر. اما آن نگاه و لبخند مهربان او را نداشت. بی‌تفاوت و سرد، انگار که آدم‌های حاضر در آن‌جا برایش بی‌اهمیت بودند. چنان پشت میز نشست که انگار به دیوار تکیه داده است؛ مثل این بود که خط‌کشی را قورت داده باشد. طرز راه رفتنش هم با تمام آدم‌هایی که دیده بودم، متفاوت بود به‌گونه‌ای که ناخودآگاه به او احترام می‌گذاشتم. دکتر به طرفم برگشت و گفت:
– ببین دخترم! امروز می‌تونم ببرمت بهزیستی.
سرم را پایین انداختم تا ناراحتی و استیصال مرا نبیند.
– ولی تو می‌تونی این‌جا بمونی و مثل بقیه مدرسه بری. ولی باید توی کارهای خونه به خانم کمک کنی. من برات توی بانک حساب باز می‌کنم و هر ماه مبلغی می‌ریزم تا وقتی که بزرگ شدی پشتوانه داشته باشی. انتخاب با خودته، می‌دونم حقوق زیادی نمی‌تونم بهت بدم، من هم یه دکتر عمومی ساده‌‌م.
خانم تیز و برنده اضافه کرد:
– نصف حقوق کارگر قبلی‌‌مون.
شاید ۱۲ ساله بودم اما بچه نبودم، داشت جایگاهم را گوشزد می‌کرد، می‌گفت که کارگر خانه‌ٔ منی. لحظه‌ای تردید کردم. می‌توانستم در بهزیستی آرامش داشته باشم؛ بدون تحقیر شدن، اما می‌ترسیدم. این‌جا خانه‌ای بود که دیده بودم و شبی را در آن سر کرده بودم. بهزیستی جای غریبه‌ای بود که حتی نامش ترسناک بود و فکر کردن به آن هم وحشت‌زده‌ام می‌کرد. تازه آن‌جا که پولی به من نمی‌دادند. شاید اگر پولی پس‌انداز می‌کردم و برمی‌گشتم، مرا به خانه راه می‌دادند. من این‌جا همان کارهایی که در خانهٔ پدرم انجام می‌دادم را بر دوش داشتم و بعد از بزرگ شدن پس‌اندازم را.
خانم گفت:
‌– یه چای برای مهراد بریز.
مهراد بلافاصله بلند شد و گفت:
– خودم می‌ریزم.
خانم بی‌توجه ادامه داد:
– باید حد و حدود خودت رو بدونی، دور و بر پسرها هم نمی‌پلکی.
می‌دانستم چه می‌گوید در روستای ما دخترها در ۱۴ سالگی ازدواج می‌کردند پس حرف‌هایش برایم غریب و نامفهوم نبود.
دکتر افزود:
– این چه حرفیه؟ آوا بچه‌ست.
خانم شانه بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت:
– بالاخره که چی؟ بزرگ می‌شه.
دکتر گفت:
– دخترم منو سر‌افکنده نمی‌کنه. مگه نه، آوا جان؟
زمزمه کردم:
– چشم.
سال‌ها بعد که به آن روز فکر می‌کردم تازه می‌فهمیدم معامله‌ای را قبول کرده بودم که بر آن‌‌چه در مقابلش قول می‌دادم، کنترلی نداشتم. مثل معامله با شیطان بود، قول داده بودم قلبم را نبازم و در عوض سرپناه و پشتیبانی را دریافت کنم.

 

پارت دوم

عصر، خانم بیرون رفت و برایم یک مانتو و مقداری لباس خرید. فردای آن ‌روز هم دکتر مرا به مطب متخصص پوست و مو برد، او بیماری‌ام را فتودرماتیک* تشخیص داد.
هنوز گوشه‌ٔ هال می‌خوابیدم. یک‌روز خانم صدایم کرد و گفت که همراهش بروم. در ته راهرو‌ پلکانی فلزی روبه‌بالا بود. همان‌لحظه مهرزاد از اتاقش بیرون آمد و با دیدن ما که از پله بالا می‌رفتیم، گفت:
– آخ جون، پشت بوم.
بالای پله در کوچکی بود که خانم آن‌ را باز کرد و ما وارد فضای باز پشت بام شدیم، باد خنک صورتم را نوازش ‌کرد. یک اتاق سه در چهار گوشهٔ بام بود. خانم گفت:
– تمیزش کن. شب‌ها دیگه این‌جا می‌خوابی.
و رفت. تا چند دقیقه مهرزاد هم مثل من ساکت بود، بعد پرسید:
– از تنهایی نمی‌ترسی؟
جوابش را ندادم و به طرف اتاقک رفتم. دلم نمی‌خواست با کسی حرف بزنم. حوصله‌ٔ او را هم نداشتم ولی مانند جوجه اردک بزرگی پشت سرم راه می‌آمد. در اتاق را که باز کردم با دیدن حجم قفس‌هایی که گوشه‌‌ی انبار جمع شده بودند در جای خود خشک شدیم. مهرزاد به‌طرفشان رفت و درحین جمع کردنشان توضیح داد:
– این‌جا رو بابابزرگم خیلی دوست داشت؛ پدر پدرم، کلی پرنده داشت.
چند تا از قفس‌ها را برداشت و از اتاق بیرون برد، من هم کمکش کردم. وقتی قفس‌ها را بیرون بردیم، اتاق تقریباً خالی شده بود. روی لبه‌ٔ پنجرهٔ بزرگ اتاق، توپی سبز، در گلدان سفالی قرار داشت. وقتی که نزدیک‌تر رفتم دیدم توپ سبز، یک کاکتوس خاک‌گرفته است. گل را بیرون بردم و شیر آب را روی آن گرفتم. وقتی خاک‌ها کنار رفت، کاکتوسی توپی را دیدم که هنوز زنده بود. هرچند خاکش خشک و کهنه بود اما هنوز خودش سبز بود؛ باورم نمی‌شد. مقاومت کاکتوس برایم مانند آوازی بود که سربازان هنگام جنگ می‌خواندند؛ آن لحظه که شکست را بو می‌کشیدند ولی ناامید نمی‌شدند.
کاکتوس پیر هم آوازی قدیمی با زبانی نامفهوم می‌خواند؛ دوستش داشتم.
بعد از چند روز بالاخره لبخند زدم. کاکتوس پیر، امید را در وجودم زنده کرد. دلم برای گیاهان تنگ شده بود. سال‌ها هر روز صبح که چشمانم را باز می‌کردم، همه‌ جا را سبز دیده بودم. ولی این‌جا چند روز بود که حتی یک گندم یا لوبیای جوانه‌زده را ندیده بودم. خیره نگاهش می‌کردم. دلم تنگ بود؛ برای روستایمان، مادرم، خواهرانم، حتی پدرم.
ــــــــــــــــــــــ
*فتودرماتیت که به آن مسمومیت با آفتاب یا آلرژی به نور نیز می‌گویند، نوعی درماتیت تماسی آلرژیک است که در آن آلرژن با نور آفتاب فعال ‌می‌شود و پاسخ آلرژیک را تحریک می‌کند و سرانجام سبب قرمزی پوست یا دیگر عوارض جانبی روی سطح در معرض تماس می‌شود. عوارض جانبی پس از آن باعث عارضه‌های پوستی‌ای می‌شوند که اغلب اگزما هستند. فتودرماتیت با آفتاب‌سوختگی یکی نیست.

مهرزاد کنارم نشست و گفت:
– این گل می‌ده.
– واقعا؟
– مال بابا بزرگ بود. چه‌طور هنوز خشک نشده؟ بابا، بعضی وقتا میاد بالا، حتماً بهش آب داده.
و لبخند پهنش دوباره روی صورتش ولو شد.
– سرخوش.
– چی؟
– چرا انقدر سرخوشی؟
خندید، با صدای بلند.
– اتاق رو تمیز کردم، فقط جارو کن. من می‌رم برات وسیله پیدا کنم. بخاری هم داره، شب‌ها سردت نمی‌شه.
وقتی پایین ‌رفتم او با تکه‌ای موکت بالا می‌رفت، پرسید:
– کجا؟
– برم ناهار درست کنم.
پایین، دنیایی از آشفتگی در انتظارم بود؛ خانه‌ای به‌هم‌ریخته و میز صبحانه‌ای جمع‌نشده.
انبوهی لباس تمیز درمقابل تخت مهشید، آماده برای شستن بود. از اتاقش فریاد زد:
– من ناهار لازانیا می‌خوام.
وارد اتاقش شدم.
– ببخشید خانم، من بلد نیستم.
– پس چی بلدی؟ اصلاً چرا بابام تو رو نگه داشته؟
همان‌طورکه لباس‌هایش را از روی زمین جمع می‌کردم، گفتم:
– قرمه‌سبزی بلدم.
با لجاجت و خباثت گفت:
– قیمه.
– چشم، خانم.
لباس‌ها را در ماشین ریختم؛ کار با آن را بلد نبودم. سراغ ناهار رفتم.
مهراد از اتاقش بیرون آمد و غر زد:
– مامان! این بلوزِ من اتو نداره.
رفتم تا لباس را از دستش بگیرم، بلوز را بالا گرفت. دستم به آن نمی‌رسید؛ فقط تا زیر سینه‌اش بودم. از پایین به بلوز توی دستش نگاه می‌کردم، فقط نگاهم کرد. گوشه‌ٔ لبش از تلاشم کمی بالا رفت ولی لحظه‌ای بعد اثری از آن‌ روی لب‌هایش نبود.
– خودم اتو می‌کنم.
در دلم گفتم: «بهتر».
برگشتم به آشپزخانه و ناهار را آماده کردم. ساعتی بعد خانم با لباس ورزشی به‌داخل خانه آمد و به حمام رفت. تا ظهر کارهایم طول کشید، جارو و گردگیری و بعدش شستن ظرف‌ها و…
دکتر ظهر به خانه نیامد.
شام را خانم خودش آماده می‌کرد، من هم بالا رفتم تا اتاقک را گردگیری کنم. وقتی کارم تمام شد و موکت را پهن کردم آن‌قدر خسته بودم که توان نداشتم برای شام پایین بروم، حتی نمی‌توانستم بلند شوم و لامپ اتاق را خاموش کنم؛ همان‌جا بی‌هوش شدم.

ساعتی بعد دستی بلندم کرد و روی جایی نرم گذاشت. جیغ خفه‌ای کشیدم و از خواب پریدم، دکتر بود. با دیدنِ قیافهٔ ترسیده‌ام دست‌هایش را بالا برد و گفت:
– منم، نترس.
با دلسوزی نگاهم می‌کرد.
– برات رخت‌خواب آوردم، اول اومده بودم برای شام صدات کنم.
نگاهی به‌اطراف کرد، به جز موکتی که روی زمین پهن بود اتاقکم خالی، محزون و دلگیر بود. قابلمه‌ی کوچک و تکه‌ای نان در سینی برایم آورده بود، بوی خوش آب‌گوشت باعث شد تا آب دهانم را فرو بدهم و با نگاهی گرسنه به نان خیره شوم. کارم باعث کلافگی دکتر شد با انگشتانش چند بار کف سرش را خاراند و با عصبانیت غرید:
– نباید می‌آوردمت این‌جا، باید می‌بردمت بهزیستی؛ بهتر از این‌جا بود.
مگر قیافه‌ام چطور شده بود که باعث این دلسوزی شده بودم. چهارزانو به‌طرفش رفتم، دستش را با دست‌های کوچکم گرفتم و گفتم:
– خوابم می‌اومد، خوابم برد. ببخشید.
بی‌قرار و کلافه بود.
– چرا اومدی اینجا؟ فقط یه روز نبودم.
– مثل خونه‌ست، حیاط هم داره. گلدون هم دارم.
دستم را گرفت و گفت:
– هنوزم دیر نشده، فردا می‌برمت.
ترسیده گفتم:
– نه، تو رو خدا! من از کار بدم نمیاد. بذارید پیشتون بمونم. آقا مهرزاد هم هست، خیلی مهربونه.
حتی نمی‌خواستم پیش خودم اعتراف کنم، ولی دلم می‌خواست بتوانم پس‌اندازی که دکتر قولش را به من داده بود را به‌دست بیاورم و پیش خانواده‌ام برگردم؛ زندگی بدون آن‌ها برایم خالی و ترسناک بود. شاید اگر دست پُر برمی‌گشتم، پدرم مرا قبول می‌کرد. نالیدم:
– بذارید پیشتون بمونم.
سال‌ها بعد که به آن شب فکر می‌کردم هرگز از ماندن پشیمان نشدم ولی انگیزه‌ام برای ماندن…
با چشم‌هایی که از اشک درخشان شده بود، گفت:
– من فردا برمی‌گردم سر کارم. این‌طوری که نمی‌تونم ولت کنم.
– من خوبم. راضی‌ام.
– مطمئنی؟ پشیمون نمی‌شی؟
– نه، نه به خدا.

– من تا چند ماه ماموریتم طول می‌کشه ولی برای ثبت نام کتاب‌های مهرزاد رو بگیر و بخون. شاید تونستی اول راهنمایی رو شهریور قبول شی و عقب‌ماندگیت رو جبران کنیم. مواظب خودت باش خانم کوچولو. داروهات رو استفاده کن از خونه بدون کلاه آفتابگیر بیرون نرو. می‌خوام وقتی برگشتم صورتت کاملاً خوب شده باشه. قول می‌دی مواظب خودت باشی؟
سرم را به بالا و پایین تکان دادم.
_مهرزاد برات کلاه می‌گیره؛ خودش هم یه کلکسیون کلاه داره. اگه خوشت اومد، یکی رو بردار.
بعد بلند شد و خواست بیرون برود که پرسید:
– از تنهایی که نمی‌ترسی؟
– نه شما هم مواظب خودتون باشید.
– صبح برات دفترچه حساب باز کردم، با وکیلم رفتیم. خوب شد شناسنامه‌‌ت رو داشتی. برات حساب باز کردم ولی تا به سن قانونی نرسی، نمی‌تونی پولی برداشت کنی.
– ممنون.
– باید تو روستا مدارک تحصیلت رو از مدرسه بگیرم و پدرت مدارک واگذاری سرپرستیت به من رو امضا کنه.
حرف دیگری برای گفتن نداشت آشفته بود، دوباره دور اتاق را از نظر گذراند زیر لب «خداحافظ» گفت و از اتاق بیرون رفت.
در رختخوابم دراز کشیدم؛ تابستان بود اما سوز سردی می‌آمد. پتو را روی خودم کشیدم و سعی کردم به صدای تکان خوردن پنجره بی‌تفاوت باشم و بخوابم.
تق! تق! تق!
گوش‌هایم را گرفتم، دیگر اشک نمی‌ریختم. هرگز!
لعنت به قطره اشک لعنتی و سرکشی که از روی گونه‌ام سقوط کرد. خودم را در آغوش گرفتم؛ من می‌توانستم؛ باید می‌توانستم که مادر خودم، خواهر خودم، محافظ و دوست خودم باشم.

به عادت همیشه، صبح زود بیدار شدم. موهایم را شانه کردم و بافتم. انتهای موهایم را با تکه‌پارچه‌ای بستم. بعد بلوز و شلوار تمیزی برداشتم تا قبل از بیدارشدن بقیه، دوش کوتاهی بگیرم. وارد بام که شدم صدای گفت‌و‌گویی باعث شد تا پاورچین به لبه‌ٔ پشت بام بروم و پشت حفاظ آجری پنهان شوم. همان‌طور‌که حدس زده بودم دکتر و خانم در مورد من حرف می‌زدند. صدای دکتر می‌آمد:
– من می‌رم، ولی تا برگشتنم مواظب خودت و بچه‌ها باش. به آوا هم سخت نگیر، گناه داره.
صدای خانم آرام‌ و شمرده به‌ گوش می‌رسید:
– من بلدم با کارگر خونه چطور رفتار کنم. آخه کی می‌خوای این اخلاق سطح پایین رو کنار بذاری؟ کار می‌کنه؛ پول می‌گیره. جای خواب و لباس و غذا هم که داره، دیگه چی‌کارش کنم؟ می‌خوای بشینه و من کارهاش رو انجام بدم؟
– تو کی می‌خوای دست از این رفتارای بورژوائی برداری؟ فقط چند روز نبودم، وقتی برگشتم، دیدم بچه رو بردی تو لونهٔ پرنده‌ها…
– می‌خواستی بیارم اتاق خودمون؟ خودت می‌بینی که جا نداریم. اتاق خواب داشتیم که تو مهمون آوردی؟
– هر بحثی رو شروع کنیم، آخرش باید سرکوفت شازده خانم بودنتون رو بخوریم. آره، بابات…
صدای نوک تیز صندل خانم آمد و صدای در ورودی خانه. منتظر ادمهٔ حرف‌های دکتر نشده بود.
پاورچین به اتاقم برگشتم و لباس‌ها را داخل اتاق گذاشتم، ولی نیم ساعت بعد پایین رفتم؛ فردا هم می‌توانستم به حمام بروم.
آن روز خانم از همیشه سخت‌گیر‌تر بود، اما در ضمیر ناخودآگاهم می‌دانستم که حق با او است، از هر نظر. سر سفره‌ٔ ناهار، به محض نشستن دور میز، مهشید درحالی‌که با قاشق غذایش را هم می‌زد، گفت:
– نمک.
بلند شدم و برایش نمک آوردم، هنوز سر جایم نشسته بودم که گفت:
– یه تیکه یخ از فریزر بیار.
دوباره بلند شدم و تکه‌های یخ را در ظرفی ریخته و وسط سفره گذاشتم. دوباره بازی قبل را تکرار کرد. قاشقش را به زمین انداخت و گفت:
– قاشق سر سفره نیست، برام یه قاشق بیار.
خانم با عصبانیت بلند شد؛ صدای کشیدن صندلی‌اش در آشپزخانه پیچید. قاشقی را برداشت و جلوی مهشید گذاشت و گفت:
– دیگه تکرار نشه.
مهشید چشم‌غره‌ای به من رفت و شروع به خوردن غذایش کرد.
خانم گفت:
– اگه دلت می‌خواد، می‌تونی غذات رو برداری و جای دیگه بخوری.
مهرزاد با صدای بلندی گفت:
– مامان!
مهراد رو به برادرش گفت:
– واقعاً فکر می کنی از این‌که با ما غذا بخوره، راحته؟ توی این یه هفته، سرِ هم دو بشقاب غذا نخورده.
دهانم از تعجب باز ماند. تنها غذایی که سیر خورده بودم، همان نان و آبگوشتی که در آرامش اتاق خودم داشتم.

خانم حرف مهراد را ادامه داد:
– تو راحت می‌تونی غذاتو بخوری، حتی زودتر از ما. اصلاً دلم نمی‌خواد وقتی امیر برگشت، قیافه‌ت عین قحطی‌زده‌ها باشه.
– همین‌جوری خوبه.
– فقط بگو چشم خانم.
– چشم خانم.
قاشق در دست‌های مهرزاد فشرده شد.
عصر آن روز، روی سرامیک‌های جلوی ظرفشویی لیز خوردم و محکم با باسن روی زمین افتادم. مهشید از روی اُپن با چشم‌هایی که در آن هیچ‌چیز دیده نمی‌شد نگاهم می‌کرد. سعی کردم، واقعاً سعی خودم را کردم، به این فکر نکنم که بعد از این‌که ظرف‌ها را شستم، آن‌جا خشک بود. از فردای آن روز غذا را آماده می‌کردم و می‌رفتم تا غذایشان تمام شود. دیگر دایره‌ٔ واژگان مورد استفاده‌ام خیلی محدودتر شده بود؛ «بله»، «چشم»، «حتماً».
یک‌بار از زیر مبل، مجسمه‌ٔ کوچکی را پیدا کردم؛ سر یک اسب بود، یک اسب سفید. با انگشت به یال‌های زیبایش دست کشیدم. مدت‌ها بود که هیچ عروسکی نداشتم؛ دختر کوچولوی درونم آن شیء کوچک را می‌خواست.
مهرزاد در حیاط با توپش بازی می کرد. روی ایوان رفتم و صدایش زدم:
– مهرزاد؟
بدون این‌که نگاهم کند، دوباره به توپ لگد زد. توپ وسط دو دمپایی که به‌جای دروازه کنار دیوار گذاشته بود، خورد. با صدای بلندتری گفتم:
– مهرزاد!
به‌طرفم برگشت:
– هان؟
– این چیه؟
توپ به دیوار خورد ولی مهرزاد توپ را رها کرد و به‌طرفم آمد، مجسمه را از دستم گرفت.
– نمی‌دونی چیه؟
– قشنگه.
با شیفتگی به اسب نگاه کردم و با مِن و مِن گفتم:
– این مال توئه؟
– می‌خوایش؟
– اوهوم.
– برام چی‌کار می‌کنی؟
با تردید نگاهش کردم.
– باید برام غذاهایی که دوست دارم رو درست کنی.
با ذوق قبول کردم. عصر آن روز وقتی که کیک تابه‌ای محبوبش را خورد، یک اسب دیگر به من داد و غذای دیگری خواست. کم‌کم دو اسب سیاه هم داشتم و بعد قلعه و بعد دو مجسمه که شبیه تاج بودند.

با وجود خستگی از کارهای فراوانم، برایش هر روز غذا یا دسر دل‌خواهش را آماده می کردم.
شب‌ها در اتاقم مجسمه‌ها را کنار هم می‌چیدم و در ذهنم با آن‌ها قصه می‌بافتم، قصه‌ٔ قلعه‌ها و شاهزاده خانم‌های زیبا. قصهٔ اژدهایی با شراره‌های آتشین در دهانش و قصهٔ دیو‌های پلید. قصه‌ٔ عشق، قصهٔ شاهزاده‌‌ای سوار بر اسب. قصه‌ٔ تمام کارتون‌هایی که موقع شستن ظرف‌ها و کارهای خانه از تلوزیون صدایشان را می‌شنیدم. شب‌هایم رنگی شده بود. می‌توانستم با نگاه به آن‌ها که هر روز بیشتر می‌شدند، خیالبافی کنم و به تنهایی و خستگی فکر نکنم و جای زخم نیش زبان‌هایی را که درد می‌کردند را نبینم.

شهریور ماه بود که دکتر به خانه برگشت.
مرا هم برای امتحان نهایی شهریور به مدرسه برد. کتاب‌ها را فقط توانسته بودم یک دور بخوانم؛ ریاضی را هم فقط درس‌هایی که برایم آشنا بود.
قشنگ یادم است؛ یک شب که باد خنک شهریورماه باعث شده بود همه روی ایوان جمع شوند؟ و بساط چای و میوه روی ایوان پهن کنند. دکتر به مهراد گفت:
– امشب شطرنج می‌چسبه. پایه‌ای؟
– آره؟ چرا که نه؟
خانم از کنار شوهرش بلند شد و گفت:
– من می‌آرم.
دقایقی بعد با جعبه‌ای در دستش بیرون آمد و جعبه را روی میزی که وسط بود، گذاشت.
دکتر که بازش کرد با تعجب به محتویات جعبهٔ چوبی نگاه کرد و گفت:
_ این که کمه.
مهشید درحالی‌که گیلاسی را در دهانش می‌گذاشت، نگاهم کرد و گفت:
– شاید یکی برشون داشته باشه.
محتویات جعبه را که دیدم فهمیدم چه بلایی قرار است سرم بیاید. استکان چای که برای دکتر آورده بودم از دستم افتاد و شکست. آب داغ روی پایم ریخت، ولی حتی سوزش آن هم باعث نمی‌شد از بهت بیرون بیایم.
صدایم بریده‌بریده از لای دندان‌های قفل شده‌ام آمد:
– م… م…
می‌خواستم بگویم «مهرزاد» ولی خانم گفت:
– تو چی؟ تو دزدیدی؟
بی‌اراده هق زدم. مهراد بلند شد و در کنارم، و نه در مقابلم، ایستاد؛ پشتش به من بود. می‌توانستم از کنارش نگاه دکتر را که با تردید به من زل زده بود را ببینم. آن تردید در نگاهش مرا می‌کشت.
این مهرزاد کجا مانده بود؟

صدای قوی و صاف مهراد، در حلزونی گوشم، چه خوش نشست… وقتی گفت:
– حتماً مهرزاد بهش داده، چند روز بود می‌دیدم سروقت جعبه می‌ره.
مهرزاد درحالی‌که دست‌های خیسش را با لباسی که به تن داشت، خشک می‌کرد از خانه بیرون آمد. با دیدن گارد همه نسبت به من و چشم‌های اشکی‌ام، خنده از روی لب‌هایش ناپدید شد.
پرسید:
– چی شده؟
مهراد با عصبانیت گفت:
– بیا خرابکاریت رو جمع کن. کلی بابت این مهره‌ها از این دختر بیچاره باج گرفتی، اون‌وقت باید جواب پس بده. حالا می‌فهمم برای چی هر روز برات عصرونه درست می‌کرد.
سال‌ها بود کسی از من دفاع نمی‌کرد؛ اولین بار بود. اولین بار بود که کسی طوری مقابلم ایستاده بود تا سایه‌اش روی سرم بیفتد؛ نه در مقابلم، بلکه در کنارم. هرچند با چند قدم فاصله، اما در پناهش ایستاده بودم و صدایش به‌خاطر دفاع از من بلند بود. خاک بر سرِ منِ محبت ندیده. لعنت به من پر از عقده‌ٔ محبت. در دنیای ۱۳ سالگی آن‌چنان او را نگاه می‌کردم که انگار قهرمانی برای نجاتم آمده. روز تولدم بود؛ هفدهم شهریور ماه بود. از صبح کسی یادش نبود. چطور می‌شد قلب شکسته‌ٔ یک دخترک بی‌پناه را در روز تولدش گرم کرد.
بعد انگار که اتفاقی نیفتاده باشد، حتی نیم‌نگاهی به من که با احترام و مسخ، خیره‌اش بودم نینداخت و داخل خانه رفت. دکتر بلند شد و فنجان و نعلبکی شکسته را از زیر پایم جمع کرد، دیگر به ماندنم نیازی نبود؛ به مخفیگاهم گریختم. تمام مهره‌ها را از اتاقکم بیرون ریختم، در را بستم و کلید کردم. صدای مهرزاد که به در می‌کوبید، می‌آمد:
– آوا! ببخشید. آوا!
دلم می‌خواست بیرون بروم و سرش داد بکشم و بگویم «از قدت خجالت نمی‌کشی، از سنت هم خجالت نمی‌کشی؟» آن شب مرز بین گریه و خوابم گم شده بود ولی صبح وقتی از خواب بیدار شدم مهمان تازه‌ای داشتم. پسرک احمق، چادر بزرگی روی بام زده بود و تمام شب را آن‌جا خوابیده بود. احمق! دیلاقِ کله‌پوک! همان‌طور که در دلم به او فحش می‌دادم، صبحانه را آماده کردم. وقتی آمدنش طول کشید، توی یک سینی صبحانه‌اش را برایش به پشت بام بردم؛ مربای آلبالو و کره و دو فنجان چای داغ؛ آشتی آن روزمان با طعم صبحانه بود.

غروب که دکتر به خانه آمد، گفت که اسمم را در کلاس شطرنج نوشته است. این را کجای دلم می‌گذاشتم؟ بعد از آن شب، من با مهره‌هایم قهر بودم، دلم دیگر نمی‌خواستشان. حالا این کلاس فقط باعث تیز‌تر شدن دشمنی مهشید می‌شد. هنوز عَلَم شنگه‌ای که با دیدن کلاه لبه‌داری که دکتر برایم خریده بود را فراموش نکرده بودم، کلاهی آبی با نوار سرمه‌ای. هر چقدر دکتر گفت که برای محافظت از پوستم خریده و عروسک باطری‌خور بزرگی را که برای مهشید خریده بود، نشانش می‌داد، بی‌فایده بود.
– بابا! برام عروسک خریدی؟ اصلاً می‌دونی من چند سالمه؟
خیلی دلم می‌خواست بگویم بیا با هم عوض کنیم. موهای صاف و طلایی عروسک را حتی در خواب ندیده بودم؛ نمی‌توانستم از آن چشم بردارم.
این بار هم تا موضوع کلاس شطرنج را شنید، پا کوبید و هرچه دلش خواست بارم کرد، و البته توبیخ پدر و مادرش به هیچ جایش نبود.
به‌قول مهشید خانم، منِ پشت کوهی بوگندو را چه به کلاس شطرنج رفتن!
دکتر ولی از حرفش کوتاه نیامد و مجبور شدم به کلاس‌ها بروم. کلاس شطرنج در کانون پرورشیِ نزدیک خانه بود؛ هزینه‌اش هم زیاد نبود. دو هفته در روز ساعت ۴ تا ۶ عصر برگزار می‌شد.
نتیجه‌ٔ امتحانات مدرسه که آمد، به‌جز امتحان ریاضی که از آن فقط نمره‌ٔ قبولی گرفتم، بقیه‌ٔ درس‌ها را با نمره‌ٔ بالای پانزده پاس کردم و توانستم در کلاس دوم راهنمایی ثبت‌ نام کنم؛ هر چند باز هم از بقیه یک سال بزرگ‌تر و در واقع از همسن‌هایم عقب‌تر بودم.
گاهی فکر می‌کنم چرا خاطراتم از آن سا‌ل‌ها این‌قدر کم است، ولی یک ماشین ظرفشویی چقدر خاطره‌های متفاوتی می‌تواند داشته باشد، یا یک جاروبرقی؟ کسی دستی از روی محبت روی سر یک جاروبرقی می‌کشد تا رنگ و بویی انسانی به روزش بدهد؟ البته که نه. من برایشان در حد همان جاروبرقی بودم، موثر، مفید، و صدالبته در بیشتر مواقع ناپیدا.

پاییز که آمد و مدرسه شروع شد، شب از شوق مدرسه رفتن، تا صبح خوابم نبرد. مدرسه که شروع شد توانستم ساعت‌هایی را پیدا کنم که متفاوت نباشم. کسی کاری به کار من نداشت، کسی لهجه‌ام را مسخره نمی‌کرد؛ حتی گاهی به‌هم می‌خندیدیم.
ناهار را خانم درست می‌کرد. من هم در هر فرصتی که در خانه پیدا می‌کردم، درس می‌خواندم. می‌دانستم اگر راهی باشد که بتوانم مسیر زندگی‌ام را عوض کنم؛ درس‌خواندن است.
****
خوب یادم است که اول دبیرستان بودم؛ اواخر بهمن ماه بود. چند روز بود که کمرم درد می کرد. حوصلهٔ شوخی‌های بی‌مزهٔ مهرزاد را نداشتم، حتی مهشید هم فهمیده بود بهتر است دور و بر من نباشد. صبح لقمه‌ٔ نان و پنیر و گردوی خودم و مهرزاد را آماده کردم. پول توجیبی‌ای که هر ماه دکتر به من می‌داد را پس‌انداز می‌کردم. مهرزاد با این‌که سال آخر بود، چون کیک و بیسکویت سیرش نمی‌کرد، با خودش لقمه به مدرسه می‌برد. ساعت اول را تحمل کردم اما ساعت دوم حالت تهوع و دل‌درد امانم را بریده بود و شد آنچه نباید می‌شد.
مارال، هم‌نیمکتی‌ام، حال بدم را که دید، از معلم اجازه گرفت و مرا به سرویس بهداشتی برد.

 

پارت سوم

به‌محض این‌که بوی دستشویی در بینی‌ام پیچید، تهوعم بدتر شد. هرچه صبحانه خورده بودم را بالا آوردم. مارال بیچاره دستش را به پشتم می‌کشید و مدام می‌پرسید:
– چی خوردی؟ تو که حالت بده، چرا اومدی مدرسه؟
صدای بهت‌زده‌اش که به گوشم رسید، به‌طرفش برگشتم.
– آوا؟
– چی شده؟
– پریود شدی.
– چی شدم؟
– پشت مانتوت لکه شده.
با دست مانتو را جلو آوردم. با دیدن لکه‌ی قرمز بزرگ، روی مانتو فرم طوسی، وحشت‌زده جیغ خفه‌ای کشیدم که باعث خنده‌ٔ مارال شد.
– چیه مگه؟ تا حالا پریود نشدی؟
– چی نشدم؟
– مامانت بهت نگفته؟ یه اتفاق طبیعیه.
و دوباره خندید.
دل‌درد و معدهٔ جوشانم و سردی هوا باعث شده بود دندان‌هایم به هم بخورد؛ پاهایم مانند ژله می‌لرزید و بی‌حس بود. بیچاره مارال! حال و روزم را که دید خنده‌اش را خورد و زیر بغلم را گرفت و از دستشویی بیرون برد.
– جون نداریا؛ فقط قد داری. به مامانت بگو تقویتت کنه. مامانم هر ماه برام جیگر می‌گیره.
کنار آب‌خوری نگهم داشت، دست و صورتم را شستم.
– بیا بریم دفتر، با این حال خرابت بهتره بری خونه. هنوز خیلی مونده تا زنگ تفریح، کسی تو راهرو نیست که لباست رو ببینه.
در دفتر، معاون مدرسه درحالی‌که مدام به این‌ طرف و آن‌ طرف می‌رفت، گفت:
– حبیبی، به خونتون زنگ زدم گفتن میان دنبالت.
من فقط کفش‌های قهوه‌ای، تمیز و واکس خورده‌اش را که تندتند جابه‌جا می‌شدند، با نگاه دنبال می‌کردم و باخجالت به این فکر می‌کردم ‌که به خانم چه توضیحی بدهم. کاش اجازه می‌داد خودم به خانه بروم. اگر از این‌‌که به‌خاطر من مجبور شده تا مدرسه بیاید عصبانی می‌شد، چه؟
– شما برو کیف و لوازمش رو بیار.
وقتی مارال با کوله‌ام برگشت، کسی به در چند ضربه زد. سرم را بلند کردم و شوک اصلی آن‌ وقت بود که به من برخورد کرد.
مهراد در چارچوب در ایستاده بود. درد در تمام شکم و پاهایم پیچید، ولی از خجالت بود که اشک‌هایم سرازیر شد.

سریع اشکم را پاک کرده و سلام کردم. مارال کنارم با دهانی باز به مهراد خیره بود. صدای هشدار دهنده‌ٔ خانم آمد:
– میرزایی؟
مارال فوراً خودش را جمع و جور کرد.
– بله؟
– می‌تونی بری سر کلاس.
– چشم، خانم. آوا، کاری با من نداری؟
و زیر گوشم پچ زد:
– نگفته بودی داداش به این خفنی داری.
منتظر جواب من نشد و درحالی‌که آخرین نگاه را به مهراد که مشغول صحبت با مدیر بود، می‌انداخت از آنجا بیرون رفت.
– پس برادرش هستید؟
– بله. می‌تونم ببرمش؟
– از اول سال اولیاتون به مدرسه سر نزدن. به پدر یا مادر بگید که با مدرسه در تماس باشند، هرچند خواهرتون جزو دانش‌آموزان خوب و مؤدب ما هستند اما همکاری اولیا به پیشرفت دانش‌آموز کمک می‌کنه.
– چشم، حتماً. ببخشید خواهرم حالش خوب نیست، می‌تونم ببرمش؟
به‌طرفم آمد و کوله‌ام را از دستم گرفت.
– می‌تونید برید. اما پیغام من رو به پدر برسونید.
– چشم، با اجازه‌تون مرخص می‌شیم. خداحافظ.
من هم خداحافظی کردم، و پشت سرش از دفتر بیرون رفتم. سعی می‌کردم از او عقب‌تر راه بروم. هنوز یک کلمه حرف نزده بودیم؛ حس بدی داشتم؛ مزاحمش شده بودم؟
به ماشین مهراد که یک رانای سفید بود، رسیدیم؛ هدیهٔ قبولی دانشگاهش بود. پدرش وقتی او در کنکور رتبهٔ دورقمی آورد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت.
بعد از این‌که پسرش توانسته بود در پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرش بگیرد، ماشین را به‌عنوان جایزه برایش خریده بود.
در شاگرد را برایم باز کرد و خودش هم پشت فرمان نشست. وقتی دید سوار نمی‌شوم، نگاهم کرد. واقعاً نتوانستم به بازی‌ام ادامه دهم و شروع به گریه کردم. مهراد از عکس‌العملم ترسید و پیاده شد و روبه‌روی من ایستاد. با دست‌هایم صورتم را پوشانده بودم و می‌گریستم.

– چی شده؟ مریض شدن که گریه نداره.
لا‌به‌لای گریه‌هایم گفتم:
– ببخشید… معذرت می‌خوام.
– چرا آخه، دختر خوب؟
– نمی‌تونم بشینم توی ماشینت، ماشینت کثیف می‌شه.
با بهت نگاهم کرد.
– چرا؟
از ترس این‌که فکر نامربوط‌تری از وضعیت افتضاح من کند، گفتم… اصلاً چه باید می‌گفتم؟ خدایا!
مقنعه‌ام را پایین‌تر کشیدم و قرمزشدن صورتم و آتش گرفتنش را حس ‌کردم. با لکنت گفتم:
– با… باید برم… داروخونه. لوازم… ب… بهداشتی… بخرم.
چند لحظه اتفاقی نیفتاد؛ نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. از من حالش به‌‌هم خورده بود؟ چندش بودم؟ دوباره گریه را از سر گرفتم. صدای کلافه‌اش را شنیدم.
– اون‌وقت واسه همین مثل آلبالو قرمز شدی؟ این یه اتفاق طبیعیه. حالا غافلگیرت کرده؛ می‌تونست برای خواهر خودم هم پیش بیاد. گریه نداره که، آوا خانم.
سرم را بلند کردم. لحظه‌ای در آن چشم‌های قهوه‌ای با مژه‌های پُر و برگشته‌ی روشن که در آفتاب ملایم و بی‌جان زمستانی می‌درخشید، بارقه‌ای از دلسوزی و ترحم را دیدم؛ نگاهش مثل همیشه بی‌تفاوت و غریبه نبود. سوئیشرت مشکی‌اش را درآورد و روی صندلی پهن کرد.
_ بیا بشین تو ماشین، هوا سرده.
با اشاره به لباسش گفتم:
– حیفه.
خواستم ادامه بدهم “گران است، سوغات خانم از ترکیه است.”
اما واقعاً از خجالت نمی‌توانستم توضیح بدهم و بشکافم که چرا حیف می‌شود.
– مسئله‌ای نیست. سوئیشرت برام تنگ بود. امروز چون عجله داشتم؛ مامان داد، منم پوشیدم.
خودش ماشین را دور زد و سوار شد. ژاکت کهنهٔ قهوه‌ای را پوشیده بودم که برای مهشید تکراری شده و به من داده بود. ژاکت را درآوروم و به‌جای سوئیشرت او روی صندلی پهن کردم. بعد از سوار شدن، وقتی در ماشین را بستم؛ تازه سرمایی که در عمق جانم نفوذ کرده بود را حس کردم.

داخل ماشین، مخلوطی از هوای گرم و بوی ادکلن مردانه پیچیده بود که باعث آرامشم می‌شد.
با اشاره به سوئیشرت گفت:
– حداقل بپوشش، داری می‌لرزی.
چاره‌ای نبود، پوشیدمش.
نور آفتاب زمستانی از شیشه به صورتم و چشمانم می‌تابید. دست در کیفم کردم و کلاهم را که تقریباً نوعی لوازم‌ یدکی برایم محسوب می‌شد را بیرون آوردم و سرم گذاشتم.
– صبح کرم‌ پوستت رو نزدی؟
– همیشه موقع بیرون اومدن باید بزنم، ولی بازم از آفتاب می‌ترسم. بعضی وقتا که تو مدرسه مجبور می‌شم توی آفتاب بمونم؛ قرمز می‌شه و می‌خاره. همیشه می‌ترسم صورتم مثل بچگیم بشه و بچه‌ها ازم فراری بشن.
– بچه که بودی، بیماریت رو نمی‌شناختی، اما الان تحت کنترله؛ ناسلامتی یه دکتر توی خونه داری.
با لبخند گفتم:
– که قراره دوتا بشه.
خنده‌اش گرفت. به طرفم برگشت، لبه‌ٔ کلاهم را پایین کشید.
– ای…
من هم خندیدم و کلاهم را مرتب کردم.
– دوستات چیزی راجع‌به حساسیتت نمی‌‌دونن؟
– فقط مارال.
– مارال همونیه که باهات بود؟
– آره، دوستمه.
– می‌‌رفت بیرون چی دم گوشت پچ‌پچ کرد؟
پس در دفتر مدرسه، حواسش به ما هم بود. گفتم:
– هیچی. برگشت بهم گفت چه داداش خفنی داری.
خندیدم.
– ناظم هم فکر کرد داداشتم. کسی توی مدرسه راجع‌به خانواده‌ت نمی‌دونه؟ لحظه‌ای ساکت شدم. نه! به کسی چیزی نگفته بودم، نمی‌خواستم امتیاز عادی‌ بودن را از دست بدهم؛ تنها مدرسه را برای نفس کشیدن و معمولی بودن داشتم، از دست نمی‌دادمش. گفتم:
– روز اولی که آقای دکتر اسمم رو توی مدرسه نوشت به مدیر از شرایطم گفت و مدارک سرپرستیم رو نشونش داد. قرار شد بین خودشون بمونه، حتی خانم ناظم چیزی در مورد من نمی‌دونه.

وقتی کنار اولین داروخانه ایستاد، می‌خواستم از خجالت در زمین فرو بروم. واقعاً از منِ گوشه‌گیر و خجالتی، که شاید گاهی در روز کمتر از ده کلمه، آن هم به‌زور، در خانه مخاطب قرار می‌گرفتم؛ این حجم از شکافته شدن مسائل خصوصی در مقابل کسی که همیشه فاصله‌ام را با او حفظ کرده بودم، وحشتناک بود.
وقتی سوار ماشین شد، نایلون خریدش را که روی آن طرح تبلیغی کرم ‌دور‌ چشم بود، روی پایم گذاشت و گفت:
– به محض این‌که رسیدیم دوتا مفنامیک اسید رو با هم بخور، بعد هر هشت ساعت یه دونه. مسئول داروخانه ژلوفن داد، ولی تو فقط اگه مجبور شدی یه دونه بخور.
نمی‌خواستم بدانم از کجا این‌قدر در مورد عادت‌ ماهیانه‌ٔ خانم‌ها اطلاعات داشت، اصلاً دلم نمی‌خواست.
شاید به خاطر رشته‌ی تحصیلی‌اش بود؛ شاید برای همان کسی یاد گرفته بود که گه‌گاه صدای پچ‌پچ مکالمهٔ تلفنی‌‌اش را می‌شنیدم که از حیاط تا روی بام می‌آمد.
– آوا؟
از فکر هایم بیرون آمدم.
– بله؟
– خوبی؟ نمی‌خوای دکتر بریم؟
کمی آرام تر شده بودم.
– خوبم، ممنون.
– می‌خوای وقتی رسیدیم به مامان بگم یه‌کم راهنماییت کنه؟ رنگت پریده.
تندتند و با لکنت گفتم:
– نه! نه! تو… رو خدا.
– باشه، نترس بابا.
– معلم بهداشت پارسال تو کلاس برامون توضیح داده.
کلاهم را پایین‌تر کشیدم، تا صورت خجالت‌زده‌ام را که حتماً رنگ آلبالوهایی که مهراد می‌گفت شده بود را نبیند.
حرکت آرام ماشین، گرمای مطبوع و بوی خوب ادکلن مردانه پخش شده در آن باعث شده بود، رخوت وجودم را بگیرد.
سرم را به شیشه تکیه دادم و به جریان زندگی که در پشت شیشه‌ٔ ماشین از برابرمان می‌گذشت نگاه می‌کردم.
سکوت که کمی طولانی شد، پرسید:
– پس درس‌هات خوبه. رشته‌ت چیه؟
– انسانی.
– چرا انسانی؟
– بچه‌ها گفتن که اگه انسانی برم، می‌تونم برای کنکور خودم درس بخونم. توی رشته‌ام کلاس کنکور، زیاد مهم نیست.
با صدای آرام و با محبتی گفت:
– تو می‌تونی، تو دختر مقاومی هستی.

نمی‌دانم با کدام «آوا»ی پنهان در وجودم شروع به حرف زدن کردم؛ به احتمال زیاد به‌هم ریختن هورمون‌هایم باعث این به‌هم‌ریختگی احساس، و بروز ملایم تنهاییِ همیشه پنهان درونم شده بود.

زمزمه کردم:
– بعضی وقت‌ها خسته می‌شم از این همه تکرار و درجا زدن. اول فکر می‌کردم؛ پس‌انداز می‌کنم و برمی‌گردم خونه، ولی الان بعد از این سه سال می‌دونم که پشت سرم کسی منتظرم نیست. از این بی‌هدفی و بلاتکلیفی خسته شدم.
احساس قلبی‌ام را گفته بودم. فکر می‌کردم مثل یک برکهٔ ساکن شده‌ام که همه‌ٔ رودها از کنارم عبور می‌کنند و من فقط پُر از حسرتم.
در سکوت به حرف‌هایم گوش می‌کرد. گفت:
_ تلاش هم کردی که بالا بری؟
با صدای بلندتری که حتی خودم از حجم عصبانیت آن، جا خوردم، گفتم:
_ چطور؟ با چی؟
دادم را زده بودم و پس نمی‌توانستم بگیرمش.
لحظه‌ای فقط رانندگی می‌کرد، بعد گفت:
– ببین چی توی وجودت هست که بقیه ندارن، بعد پرورشش بده.
به طرفم برگشت و لبخند زد، از آن لبخند‌هایی که مال خودش بود؛ آن‌قدر کمیاب بودند که باعث می‌شد خیره به آن لب‌های درشت و مردانه، با آن سایه‌ٔ ته‌ریش کم‌رنگی که بالای آن سایه انداخته بود شوم. این‌که لب‌های یک پسر آن‌قدر زیبا بود؛ ظلم به تمام دخترهای دنیا محسوب می‌شد.
یک تو‌سری به دخترک خیره و چشم‌چران درونم زدم. اصلاً همه‌اش تقصیر مارال و بقیهٔ دخترها بود، با آن جلسه‌های پسرشناسی، وگرنه من را چه به این تجزیه و تحلیل‌ها.
سرم را پایین انداختم و دعا کردم دوباره مثل آفتاب‌پرست، رنگی نشده باشم.
– تا حالا برگشتی ببینی چه استعدادی داری؟
خدا را شکر کردم که دوباره به بحث خودمان برگشته بودیم.
– من فرقی با بقیه ندارم، چیزی…
– حتماً که نباید یه استعداد عجیب و خاص داشته باشی. هر کاری رو داری یاد می‌گیری بی‌عیب و نقص یاد بگیر. اون‌قدر دقیق و خوب یاد بگیر که توش بهترین بشی، بعد یه جا می‌بینی تو رو بالا می‌کشه و خاص می‌کنه.
از این‌که کسی مرا دیده بود و بدون طعنه و کنایه، به نظرهایی که روی استیصال و تنهایی گفته بودم گوش داده بود، حس خوبی داشتم؛ احساس اهمیت و شخصیت داشتن. قلبم گرمای محبت را مانند گلدان خشک که تابستانی بی‌آب را می‌گذراند، جذب می‌کرد. فراتر از جنسیت و موقعیت به عنوان یک انسان با من حرف زده بود.

– تو قوی‌ترین دختری هستی که دیدم، فقط اعتمادبه‌نفس نداری. تو پشتکار داری؛ ارادهٔ محکمی داری؛ می‌تونی توی هر کاری بهترین باشی.
دیگر به خانه رسیده بودیم. وقتی پیاده شدم، گفت:
–سوئیشرت رو بردار برای خودت. کاملاً اندازه‌‌ته. درضمن بهت میاد.
– اما خانم ناراحت می‌شن.
– من به مامان می‌گم.
داخل حیاط که شدیم، گفتم:
– من از پله‌ٔ اضطراری می‌رم بالا.
– اون که چند جاش شکسته.
– قبلاً هم رفتم.
– باشه. به مامان می‌گم که حالت خوب نیست.
بی‌اراده دوباره مقنعه‌ام را پایین‌تر کشیدم.
– ممنون. یه روزی، یه جایی، محبتتون رو جبران می‌کنم.
خندید و گفت:
– حتماً، منتظرم.
باورش نشده بود؟
بزرگ‌ترین ظلمی که می‌شد در حق من انجام داد؛ محبت بود.
مرا بدهکار مهربانی‌اش کرده بود؛ روزی بدهی‌ام را به او پس می‌دادم…

به داخل خانه که رفت، از پله‌ها بالا رفتم. ظاهرم را سر و سامان دادم و بخاری اتاقم را روشن کردم.
بعد از این‌که لباس گرم برداشتم، به پایین رفتم. حمام و دستشویی در انتهای راهرویی که به اتاق خواب‌ها متصل بود، قرار داشت.
بعد از حمام کردن، لباس‌ فرم مدرسه‌ام را با دست شستم و در نایلونی گذاشتم، تا به اتاقم ببرم.
راه‌پلهٔ پشت بام کنارم بود که با شنیدن صدای خانم، به‌طرف او برگشتم. ابتدای راهرو ایستاده بود؛ با دست اشاره کرد که جلو نروم.
– چرا دکتر نرفتی؟ ممکنه دل‌پیچه‌ت ویروسی باشه.
– حالم بهتر شده بود.
– برو بالا، من غذات رو می‌دم مهرزاد برات بیاره.
– ممنون، خانم.
به‌سرعت برگشتم، لباس‌هایم را برداشتم و به پناهگاهم رفتم. اتاق گرم شده بود، پتو را برداشتم و کنار بخاری دراز کشیدم. گرسنه‌ام بود، اما تحت تاثیر قرص‌ها و خستگی، گرما کم‌کم در جانم نشست و به خواب رفتم.
وقتی از خواب بیدار شدم، آفتاب غروب کرده بود. ظرف غذایی که کنارم بود، نشان می‌داد که حتی متوجه آمدن مهرزاد هم نشده‌ام.

یک هفته‌ بعد بود، زنگ آخر مدرسه، مارال پیشنهاد داد به جای سوار شدن به اتوبوس، با او پیاده قدم بزنم. زمستان بود و خبری از خورشید در آسمان نبود. نرم‌نرمک و قدم‌زنان چند خیابان را رد کردیم، با او خوش‌حال بودم، می‌خندیدم. بیشتر شنونده بودم و انگار مارال از این اخلاقم راضی بود. چند بار از من دربارهٔ مهراد پرسیده بود که با گفتن این‌که او دوست دختر دارد، حرف را عوض کرده بودم.
– دستت طلا منو رسوندی.
– رسیدیم؟
– آره، خونه‌مون اون‌جاست، اون در طوسیه. می‌خوای بیای یه آب بخوری؟
– آره، تشنمه.
تشنه‌ام نبود، کنجکاو بودم خانه‌ای به‌جز خانه‌ٔ دکتر را ببینم.
مارال در را باز کرد و داد زد.
– آهای اهل خونه، چشم چراغ منزل اومد.
خنده‌ام گرفت.
– آهای مامان، کجایی؟
– چه خبره، مارال؟ به خدا جلوی در و همسایه…
بعد زنی که داشت غر می‌زد، سرش را از پنجره‌ای که مشخص بود پنجره‌ٔ آشپزخانه است، بیرون آورد. از شباهتش به مارال کاملاً مشخص بود که مادرش است.
همان پوست سبزه، چشم و ابروی خاتونی؛ البته ابروهای مادرش خیلی نازک‌تر از مارال بود. سلام کردم.
مادرش با دیدن من حرفش را قطع و باخوش‌رویی با من احوال‌پرسی کرد، اما در ادامهٔ غرولندش، به مارال چشم‌غره رفت.
– مامان، یه آب برامون بیار.
وقتی مادرش رفت، تازه متوجه زیبایی حیاط‌شان شدم. دورتادور پر از گلدا‌ن‌های شمعدانی بود که همه‌شان پر از گل‌های رنگارنگ بودند. با شیفتگی به طرفشان رفتم. وقتی مادر مارال با لیوانی آب برگشت و من در حال تماشای گل‌هایش دید، با افتخار شروع به تعریف از گل‌هایش کرد. عاشقشان شده بودم. آن روز پشت‌بام خالی‌ام اولین مهمان شمعدانی‌‌ را پیدا کرد؛ مادر مارال از هر کدام از گل‌ها یک شاخه شمعدانی قلمه زد و به من داد. آن‌ها را به خانه برده و در لیوان آب گذاشتم. فردای آن روز سر راه، از جایی که مادر مارال آدرس داد بود، گلدان و خاک خریدم. تمام پس‌انداز اندکم پرید. بماند که با چه زحمتی آن خاک‌ها را بالای بام بردم.
شانس آورده بودم، فردای روزی ‌که مهراد مرا به خانه رساند، چند کارگر به خانه آمده و پله‌های اضطراری را تعمیر کرده بودند؛ وگرنه بالا بردن آن همه خاک غیرممکن بود.

آن سال عید خانم و مهشید به همراه همسر و دختران آقای حکیمی به کیش رفتند. همکار دکتر در درمانگاه، دکتر ناصر حکیمی.
این اولین برخورد نزدیک دو خانواده بود، شاید آن روز و هرگز، فکرش را نمی‌کردم که حکیمی بعدها نقش مهمی در زندگی من پیدا کند…

فروردین گذشت، اردیبهشت رفت، خرداد هم با امتحاناتش گذشت. هفته، ماه، سال همه یکسان بودند؛ لبریز از تکرار می‌گذشتند.
تمام سرگرمی و دل‌خوشی‌ام گلدان‌هایم بودند و کاکتوسم، و حضور گاه و بی‌گاه و شلوغ مهرزاد در سکوت پناهگاهم.
شهریور هفده سالگی‌ام هم بدون شمع و کیک بود.
پاییز هم آمد، دریغ از قطره‌ای باران. دلم حسرت باران داشت.
تا این‌که یک شب دکتر خبر مسافرتی را به ما داد؛ سفر به شمال، به رامسر. حال خودم را نفهمیدم. این همه شهر زیبا دور از گیلان بود، اصلاً می‌رفتند «متل قو». چقدر هم که دوست‌های مهشید در دورهمی‌هایشان از زیبایی‌های آن‌جا خاطره داشتند. از بوی خوش بهارنارنج و ماشین‌های آن‌چنانی و پسران خوش‌تیپ و پولدار که برای مسافرت به آن‌جا می‌رفتند.
گیلان چه زیبایی می‌توانست داشته باشد؟ مزارع برنج و جنگل‌های آن‌جا که دیدن نداشت و یا گندمزار و کوه‌های بلند دیلمان. همان‌جا که گوسفندان از صبح برای چرا می‌رفتند و روی کوه مانند دانه‌های رنگی به این‌سو و آن‌سو می‌چرخیدند. همان‌جا که صبح‌های زود مادری بچه‌هایش را که در خواب بودند، می‌بوسید و به زمین کشاورزی می‌رفت؛ برای کاشتن گندم، چیدن لوبیا. مادری که دست‌هایش بوی نان و تنور می‌داد و چشم‌هایش را آنگاه که از کنار جاده می‌گذشت، نمی‌توانست از انتهای راه بردارد، همان چشم‌های منتظرش را. مادری که آغوشش، آرزوی من بود.
حال عجیبی داشتم. می‌دانستم که به زادگاهم نخواهیم رفت. می‌دانستم حتی از نزدیکی آن‌جا هم عبور نخواهیم کرد، اما همین‌قدر نزدیکی هم می‌توانست بغضی ‌شود و گلویم را بفشارد و خفه‌ام کند. باید راهی پیدا می‌کردم که نروم، اصلا مگر ما درس و مدرسه نداشتیم؟ فقط ۲ روز وسط هفته تعطیل شده بود، با تعطیلی آخر هفته، باید دو روز هم مرخصی می‌گرفتیم تا پنج شش روزه برگردیم.
نارضایتی‌ام فایده‌ای نداشت، من تصمیم گیرنده نبودم. همان بار اول که بهانه‌ٔ مدرسه را آوردم، خانم کامل و واضح گفت که در مسافرت به من احتیاج دارند. راستی همان‌قدر به من احتیاج داشتند که به دمپایی لاانگشتی‌ها و کلاه آفتابگیرهایشان؟
همان‌قدر ضروری و همان‌قدر بی‌اهمیت؟

 

پارت چهارم

شب قبل از مسافرت، تمام وسایل مورد نیازم را برداشتم؛ لباس، کرم محافظ پوست، کلاه آفتابگیر و حتی لباس‌ گرم.
در این فصل، شمال می‌توانست سرد باشد. صبح زود هم سبد پیک‌نیک را برداشتم و داخلش را پر از میوه‌های یخچال کردم. سیب‌زمینی و تخم‌مرغ را پختم و رنده کردم. کالباس و خیار شور خردشده را به آن اضافه کردم و در ظرفی دردار ریختم. سس پلمپ شده‌ای را هم در سبد گذاشتم. سر راه باید نان باگت می‌خریدیم. آخر از همه فلاکس چای را پر از آب داغ کردم و بسته‌های چای لیپتون¹ را در سبد قرار دادم. زیرانداز را هم روی سبد گذاشتم که فراموشم نشود.
بعد چند چتر هم برداشتم؛ کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کرد. ساعت هفت بود که دکتر با لباس راحتی، درحالی‌که سر کم‌مویش را می‌خاراند از اتاق بیرون آمد. مانند پسرانش بلند‌قامت نبود، برایم سوال بود که پسرها ابروهای پهن و کشیده و چشم‌های پرمژه‌شان را از که به ارث برده‌اند. هرگز، هیچ‌ یک از اقوام خانم را ندیده بودم. حتی بچه‌ها حرفی از اقوام مادری نمی‌زدند.
ولی لب‌های باریک و خطی مهرزاد شبیه پدرش بود؛ وقتی می‌خندید فقط یک ردیف دندان‌ برق می‌زد و لبش تقریباً ناپدید می‌شد. لبخندم با فکر کردن به او ناخودآگاه بود.
دکتر با دیدنم پشت اُپن که با لبخندی احمقانه نگاهش می‌کردم، لحظه‌ای از چنگ‌ زدن سرش دست کشید.
– صبحت به‌خیر.
شرمنده از حواس‌پرتی‌ام فوراً سلام کردم.
با دیدن سبد و چترهای کنار در گفت:
– از کی بیداری؟ بوی سیب‌زمینی پخته میاد. چرا غذا درست کردی؟ توی راه یه چیزی می‌خوردیم.
– شاید بین راه گرسنه‌مون شد و رستوران خوب پیدا نکردیم.
به‌طرفم آمد. با انگشتش به دماغم ضربه زد و با لبخند گفت:
– دختر کوچولوی من کی بزرگ شد؟
لبانم از خنده کش آمد.
– خیلی وقته.
جوابم به فکر انداختش.
– تا جایی که یادمه تو همیشه دختر کوچولوی عاقل من بودی.
برق محبتی که در چشمانش درخشید، قلبم را روشن کرد.

ــــــــــــــــــــ
۱) لیپتون شرکتی انگلیسی است که چای‌های کیسه‌ای آن شهرت جهانی دارد.
نپتون هشتمین سیارۀ منظومۀ شمسی است.
گاه حتی افراد تحصیل‌کرده نیز به چای کیسه‌ای «نپتون/ نبتون» می‌گویند.

نیم‌ساعت بعد همه بیدار شده بودند. خانه گرم و پُرتکاپو بود. مهشید که صدایم کرد، به اتاقش رفتم. جلوی آینه ایستاده بود؛ در شلوار کتان مشکی و مانتوی کوتاه سرخابی، مثل همیشه خوش‌پوش.
– لباس‌هام رو تا کن، بذار توی چمدونم.
و به انبوه لباس‌های رنگارنگ روی تخت اشاره کرد.
– چشم.
همان‌طورکه موهای اتو‌شده‌اش را دم‌اسبی می‌بست، نگاهش کردم. یک سال از من بزرگ‌تر بود. قدبلند و خوش‌استایل با اندامی کاملاً شکل گرفته؛ چشم‌گیر بود. حتی من نیز گاهی به راه رفتنش که دست کمی از خرامیدن نداشت، خیره می‌شدم و در دل تحسینش می‌کردم.
– کارت تموم نشد؟
سرم را به‌زیر انداختم و سریع‌تر لباس‌ها را جابه‌جا کردم.
– بعدش برو چکمه‌‌م رو واکس بزن. واکس رو هم بذار تو وسیله‌ها و با خودت بیار.
– چشم.
بعداز این‌که کارهایش را انجام دادم، در آشپزخانه همه با هم صبحانه خوردیم. بالاخره هر یک به اتاق خود رفتیم تا حاضر شویم. مانتوی مشکی و ساده‌ام که آستین‌های گشادش با یک پیله تزئین شده بود را پوشیدم. شال سرمه‌ای با گل‌های آبی‌ام را سر کردم و انتهای موهای بلندم را که دیگر تا روی کمرم می‌رسید با کش‌ موی کوچک آبی بستم. مارال با قیچی و با هزار ترس‌و‌لرز در دستشویی مدرسه، جلوی موهایم را برایم چتری کرده بود.
خانم که صدایم کرد، باعجله از اتاق بیرون رفتم و در را کلید کردم. خودم هم از کارم خنده‌ام گرفت. چقدر بیچاره بود دزدی که بخواهد به اتاق من سر بزنند. راه پشت‌بام به خانه را کلید کردم و از پله‌های اضطراری، سریع پایین رفتم. پسرها در حیاط با دکتر بحث می‌کردند. نپرسیده می‌دانستم که دلیلش پاترول چهار در داخل حیاط است. دیشب دیده بودم که دکتر آن را آورده بود، انگار بقیه تازه می‌دیدندش.
– ولی بابا، من و مهرزاد می‌خواستیم با ماشین من بیایم.
دکتر با دلخوری گفت:
– ولی من می‌خواستم همه دورهم باشیم. این‌جوری خیالم هم راحت بود که سرعت نمی‌رید.
مهرزاد گفت:
– من یه فلش پر از آهنگ کردم، تو فقط سنتی گوش می‌دی.
خانم میانه را گرفت.
– چه کارشون داری، امیر؟ جوونن، ولشون کن.
– آخه من ماشین ناصر رو قرض گرفتم.
– خب، کاری نداره. می‌بریم توی یه پارکینگ می‌ذاریم، دو ماشینه می‌ریم.

– حالا تا پارکینگ هم بریم؟ تقصیر خودته، صد بار گفتم این خرابه رو بکوب و به‌جاش یه آپارتمان مجهز و شیک بساز. یه بار تو کوچه دور و برت رو نگاه کن، همه نوساز کردن.
دکتر دستش را به علامت تسلیم بالا برد.
– بچه‌ها، تا به کوبیدن یادگاری آقاجون نرسیدیم، بهتره راه بیفتیم.
پسرها خوش‌حال از تصمیم نهایی، فوراً سوار ماشین مهراد شدند.
دکتر پشت فرمان پاترول نشست. مهراد با ماشین خودش، من و خانم و مهشید وسایل را در ماشین دکتر گذاشته و پشت سر آن‌ها رفتیم. بعد از این‌که دکتر، ماشین دوستش را به پارکینگی که چند خیابان آن طرف‌تر از خانه بود، برد و تحویل داد، سوار ماشین ما شد. گفتم:
– دکتر یه‌ جا نگه دارید، تا نون باگت و نوشابه بخریم.
دکتر نگاهی به اطراف انداخت و دوباره پیاده شد. دقایقی بعد با چند نایلون خرید برگشت. به‌محض خروج از شهر نوای ملایم موسیقی و تکان‌های ریز ماشین باعث شد به خواب روم؛ هر چند از صبح زود بیدار بودن در خستگی‌ام بی‌تأثیر نبود. چند بار بین راه برای استراحت پیاده شدیم. یک‌جا هم زیرانداز پهن کردیم و سالاد الویه با نان‌های خریده شده، خورده شد. وقتی از منجیل رد شدیم، کم‌کم زمین سبزتر می‌شد. با چنان عشقی به درختان و بوته‌ها نگاه می‌کردم که حتی دکتر متوجه شد و گفت:
– چشمات عین نورافکن شده، آوا.
– دلم تنگ شده بود.
صدای لرزان و خش‌دارم را خودم به‌زحمت شنیدم و شناختم.
وقتی به مقصد رسیدیم هوا تاریک شده بود. از ماشین که پیاده شدیم، هوای شرجی و سرد با خود حجم خاطراتی را زنده می‌کرد که باعث سردرگمی‌ام شد. احساسات متضاد درون قلبم می‌تپید؛ غم، دلتنگی، بازگشت به خانه. نفس عمیقی کشیدم؛ اجازه دادم روحم با بوییدن آن هوای آشنا به آرامش برسد.

حیاط خانه کوچک و دارای چند درخت میوه بود. روی یکی از درخت‌ها چند پرتقال درشت شاخه‌ها را سنگین کرده بودند. یک باربیکیو با نمای سنگ‌چین زیبا و یک تاب دونفره‌ در گوشه‌ٔ دیگری از حیاط قرار داشت. خانه‌ٔ دوبلکس و بزرگی بود. دکتر به خانه نگاه کرد و گفت:
– ویلا رو برادر زن ناصر ساخته. ببینید خوشتون میاد؟
خانم گفت:
– ویلا باید کنار دریا باشه، این‌جا که از خونه به خونه شدیم.
– دیگه ببخشید که مثل ویلای بابات نیست، ما وسعمون به پلاژ اختصاصی نمی‌رسه.

خانم خواست جوابش را بدهد، اما نمی‌دانم در قیافه‌های ما که به آن دو چشم دوخته بودیم، چه دید که پشیمان شد. در‌حالی‌که چمدانش را می‌کشید و به‌طرف خانه می‌رفت، گفت:
_ حالا خوبه یادت مونده.
دکتر با شیطنت خندید و گفت:
– آدمیزاد به خاطرات زنده‌ست، خانم. مگه می‌شه خاطرات جوونی، لب ساحل، با یه خانم خوشگل از یاد آدم بره…
وقتی ‌دنبال خانم راه افتاد، همه نفسی به‌راحتی کشیدیم. پسرها کمکم کردند تا وسیله‌ها را بالا ببریم و جا‌به‌جا شویم. برای شام مهرزاد بیرون رفت و خرید کرد. من هم ماکارانی دم کردم.
فردای آن ‌روز من و خانم صبح زود بیدار شده بودیم، اما همه خواب بودند. روی تاب داخل حیاط نشسته بودم، اصلاً دلم نمی‌خواست برای ثانیه‌ای نشستن در هوای آزاد این‌جا را از دست بدهم.
خانم بیرون آمد و گفت:
_ آماده شو بریم بگردیم و برای نهار خرید کنیم.
چشم گفتم و با عجله به داخل اتاقم رفتم، مانتوی مشکی‌ام را دوباره پوشیدم. اما کش انتهای موی بافته‌ام را با یک کش مهره‌دار آبی عوض کردم. چتری‌هایم را به یک سمت بُرده و با سنجاق‌سر آبی ثابتش کردم. در آخر کیف پولم را که پس‌انداز اندکم در آن بود برداشتم. خیلی وقت بود که دلم می‌خواست یک شال جدید بخرم.
خانم ماشین را روشن کرده و در حیاط منتظرم بود. وقتی راه افتادیم، پرسان‌پرسان بازار محلی را پیدا کردیم. بازار پر از هیاهوی دست‌فروشان و مشتری‌ها بود. شلوغی دلپذیری بود، پر از شور زندگی. دو طرف یک خیابان بزرگ را سایبان زده و بساط پهن کرده بودند. خانم ماهی و گردو خرید. من هم سفره‌ای حصیری خریدم و کمی سبزی معطر برای ماهی شکم‌پر. ساعتی را در بازار به خرید گذراندیم. وقتی از بازار بیرون آمدیم، دست‌هایم پر بود. کنار ماشین درحال جا‌به‌جا کردن وسائل در صندوق عقب بودیم که صدایی از پشت سر مخاطب قرارمان داد.
_ کتایون خانم! خانم پاک‌نهاد؟
وقتی به‌طرف صدا برگشتیم، خانم با دیدن مرد روبه‌رویمان لبخند زد و ذوق‌زده گفت:
_ همایون! سلام. تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

مرد حدوداً ۵۰ ساله بود، با شانه‌های پهن و قدی بلند. کت و شلواری رسمی و شیک به تن داشت. ترکیب صورتش شبیه کشتی‌گیرها بود، مردانه و زمخت.
– سلام، خانم پاک‌نهاد.
– سلام! سلام. حالت چطوره؟ باورم نمی‌شه، می‌دونی چند ساله ندیدمت؟
همان‌طور که خانم با چشم‌های درخشان، دلتنگ نگاهش می‌کرد، مرد سرش را به زیر انداخت و با حالتی خشک و معذب پابه‌پا شد.
بدون این‌که نگاهمان کند، گفت:
– خانم ازغدی توی ماشین تشریف دارند. گفتند که شما رو ببرم خدمتشون.
ناگهان تمام آن شادی از صورت خانم پر کشید. سکوتی که بین ما به‌وجود آمد حتی روی من سنگینی می‌کرد. خانم گلویش را صاف کرد و پوزخند زد.
_ پس بهتره منتظرشون نذاریم.
مرد به راه افتاد، ما هم پشت سرش. آن طرف خیابان به ماشین شاسی‌بلند و غول‌پیکری رسیدیم که در مقابل مغازه‌های قدیمیِ پس‌زمینه مانند یک وصلهٔ ناجور بود.
یکی از مزیت‌های دوست صمیمی یک پسر جوان بودن، این بود که مدل بیشتر ماشین‌ها را بلد باشی ولی مدل این ماشین کاملاً ناآشنا بود.
مرد در را باز و تعظیم کرد. خانم نه تشکر کرد و نه حتی نیم‌نگاهی به او انداخت. قبل از این‌که وارد ماشین شود نگاهش کردم. پوست سفیدش از همیشه رنگ‌پریده‌تر به‌‌نظر می‌آمد. چشم‌های تیره و درشتش برای اولین بار از زمانی که دیده بودمش سردرگم بود و دودو می‌زد. وقتی سوار شدیم، به‌زحمت خودم را کنترل کردم تا دهانم باز نماند. داخل ماشین مانند یک اتاق کوچک بود، صندلی‌ها روبه‌روی هم بودند و میز کوچکی در وسط آن قرار داشت.
پیرزن ریزنقشی در کنار یک مرد جوان داخل ماشین نشسته بودند. سلام کردم. مرد جوان جواب سلامم را داد و پیرزن فقط نگاهم کرد.
خانم لباسش را مرتب کرد و درحالی‌که سرش را باغرور بالا گرفته بود، گفت:
– حالت چطوره مامان؟ یه بیست‌و‌سه سالی هست که ندیدمت.
سعی کردم دهانم از تعجب باز نشود و شبیه یک جوجه‌ٔ گرسنه به‌نظر نرسم.

زن پوزخندی زد. ترکیب صورت کوچکش و مینیاتوری‌اش را انگار از سنگ مرمر تراشیده بودند؛ سرد، ظریف با چروک‌هایی ریز که فقط به اقتدارش می‌افزود.
می‌گویند انسان‌ها وقتی سنشان بالا می‌رود، صورتشان حالتی را که در زندگی بیشتر به آن حالت بوده‌اند، می‌گیرد. پیرزن روبه‌رویمان با این صورت ظریف، صاحب لب‌هایی بود که به‌ندرت خندیده بودند.
کت‌و‌شلوار خوش‌دوخت نباتی‌رنگی پوشیده بود. روسری کوچکی هم روی سرش بود که با یک گیره درخشان در زیر گلویش بسته شده بود.
زن با صاف‌ترین و سردترین صدایی که تا آن روز شنیده بودم، گفت:
_ وقتی پدر و مادرت رو به‌خاطر پسر یه پرنده‌فروش بی‌خانواده، ول کردی و رفتی، نباید انتظاری بیشتر از این داشته باشی.
_ پس چی باعث شد افتخار بدید و به روی مبارکتون بیارید که این غریبه‌ٔ توی خیابون، دخترتونه؟
زن لحظه‌ای مخاطبش را از نظر گذراند، فقط لحظه‌ای. در چشم‌هایش نگاه مادری که بعد از بیست سال فرزندش را دیده، نبود.
– تو فکر کن برای تکرار یه پیشنهاد. هنوز هم دیر نشده می‌تونی برگردی به ‌جایی که بهش تعلق داری.
– من به‌ جایی تعلق دارم که دوستم داشته باشن؛ پیش شوهر و بچه‌هام.

سکوت شد. فقط صدای خیلی ضعیف عبور ماشین‌ها از خیابان به سکوت ما نفوذ می‌کرد. مرد جوان خودش را به‌طرفم جلو کشید. کت‌وشلوار مشکی با بلوز سفید و کراواتی که شل بسته شده بود، از او مرد شیکی می‌ساخت. روبه‌رویش نشسته بودم. موهای صاف و خوش‌حالتش مرا به‌ یاد کسی می‌انداخت، ولی چشم‌های سیاه‌رنگش برقی از شرارت داشت. خیلی جدی به او چشم دوختم تا نگاهش را بردارد؛ فقط پوزخند زد.
با صدای یکنواختی، انگار به‌تازگی مخاطبش را دیده، پرسید:
– دخترتونه، عمه کتی؟
خانم بی‌حرکت شد؛ ضربه‌ٔ کاری‌ای بود. عمه؟ یعنی برادرزاده‌ی خانم بود؟
برای اولین بار، صدایش لرزید.
– تو البرز هستی؟ چقدر بزرگ شدی، عمه. وقتی می‌رفتم فقط چهار سالت بود.
نگاه مرد با تمسخر به او دوخته شد.
_ حال پدرم رو نمی‌پرسی، عمه جان؟

– وقتی این‌همه سال، کسی سراغم رو نگرفته، چی بپرسم؟ بی‌معرفت‌ها که حالشون پرسیدن نداره.

چشمانش از برق اشک درخشید، اما نبارید. مرد به‌سوی من برگشت و اشاره کرد.
– دختر زیبایی دارید. اما برعکس صورت ملیحی که داره، نگاهش دوست‌داشتنی نیست.
انتهای موهایم را دور دستم پیچیدم و نگاهم را به کش موهایم دادم. خانم گفت:
– دخترم نیست، خدمتکارمونه.
هوای ماشین خفه بود یا من احساس خفگی می‌کردم؟
خانم ازقدی گفت:
– البرز برای تحصیل رفته اتریش. خواهراشم که از قبل اون‌جا بودن. پدر و مادرشونم به‌خاطر بچه‌ها اونجا زندگی می‌کنن. تو چی‌کار می‌کنی؟ برای آیندهٔ بچه‌هات چه برنامه‌ای داری؟ خودت به کنار، واقعاً این زندگی همون چیزیه که بچه‌هات لیاقتش رو دارن؟
زن با صدای آرام‌تری ادامه داد.
– ‌اون‌ها نوه‌های منم هستن. برادرت و بچه‌هاش حالا حالاها برنمی‌گردن. کارخونهٔ فرش الان خیلی بزرگ شده، دلم می‌خواد نوه‌هام اداره‌ش کنن نه چهارتا وکیل و مشاوره غریبه.
رگه‌هایی از بغض در صدای لرزان همراهم بود؛ وقتی جواب داد.
– امیر هرگز قبول نمی‌کنه. ۲۵ سال نخواست زیر دین پدر من باشه. وقتی پدرم مرد خبرم نکردید، ما حتی توی مراسم ختم شرکت نداشتیم. حالا چه انتظاری از من و شوهرم دارید؟
زن پوزخند زد.
– من از اون شوهر بی‌عرضه‌ٔ تو چه انتظاری می‌تونم داشته باشم. من فقط می‌خوام نوه‌هام رو زیر بال و پرم بگیرم. ما توی هتل رامسریم، برای همایش خیریه اومدیم، دو روز وقت داری که خبرش رو به من بدی. رویاهای خودت را به‌خاطر اون مرد نابود کردی. تو هم‌دوره‌ش بودی، دانشجوی ممتاز، می‌تونستی تخصص بگیری؛ می‌تونستی بالا بری. اون چی‌کار کرد؟ فوری یه بچه گذاشت بغلت که پله‌ٔ بالا رفتنش باشی. حالا هم داری رویاها و آیندهٔ بچه‌هات رو نابود می‌کنی.
خانم سرش را بالا گرفت و با غرور گفت:
– امیر هم تخصص قبول شد به‌خاطر من و بچه انصراف داد و رفت دنبال کار. طرحش توی منطقهٔ محروم بود. توی یه روستای بدون برق و گاز، زمستون با چراغ‌نفتی خودمون رو گرم می‌کردیم. من خسته شدم و بریدم. من رو برد پیش پدرش و خودش تک‌و‌تنها توی اون به بیغوله موند. شما اون‌موقع کجا بودی مادربزرگ مهربون؟!

لحظه‌ای حواسم به‌طرف مرد جوان کشیده شد. کارتی از جیبش بیرون آورد و شماره‌ای را روی آن نوشت. کارت را بدون جلب توجه لای بروشور روی میز گذاشت.
خانم نفسی گرفت و گفت:
– فکر نمی‌کنم ما حرف همو بفهمیم، بهتره من برم.
نگاهش به‌طرف مرد رو‌به‌روی من کشیده شد. با دلتنگی سر تا پایش را نگاه کرد، انگار بخواهد تصویرش را در ذهنش به‌خاطر بسپارد. مرد بروشور روی میز را به طرفم دراز کرد.
– اگه یه روزی دنبال کار گشتی، خوشحال می‌شم کمک کنم.
سرم را بالا گرفتم، موهایش در صورتش لغزید و شرارت چشم‌هایش را پررنگ‌تر کرد، لباس‌های رسمی‌اش نمی‌توانست گولت بزند. پشت آن چشم‌ها سیاه و خوانا مردی…
خانم به‌طرف من برگشت و توپید.
– آوا! بگیرش.
مرد به تعللم پوزخند محوی زد. چهره‌اش را هرگز نمی‌توانستم فراموش کنم. آن چشمای شرور، آن پوزخند جذاب. مانند موشی که در تله‌ٔ هیپنوتیزم مار، اسیر شده باشم؛ فقط زمانی‌که نگاهش را برداشت، از بندش رها شدم.
من پیاده شدم، ولی خانم لحظه‌ای معطل کرد و بعد پرسید:
– از کجا می‌دونستید من این‌جام؟ برام بپا گذاشته بودی؟ من رو زیر نظر داری، مامان؟ نگو نه که باورم نمی‌شه.
بالاخره در چهرهٔ زن مسن روبه‌رویش احساسی را دیدم. شرم بود؟ با لحن حق‌به‌جانبی جواب داد:
– اون‌قدر همدیگه رو می‌شناسیم که مجبور نباشم بهت دروغ بگم.
– حقه‌های قدیمی. هه!
به‌سرعت پیاده شد. راننده که هنوز پشت در ایستاده بود، در را برایمان بست. دوباره خم شد و تعظیم کرد. خانم حتی نگاهش نکرد، ولی من بی‌اراده تشکر کردم.
خانم آن‌چنان باسرعت از خیابان رد شد که تقریباً پشت سرش می‌دویدم. وقتی‌که دور شدیم، گفت:
– تو چرا این‌قدر بد نگاهش می‌کردی؟
– من، خانم؟
– یه مرد وقتی بهت توجه نشون می‌ده، تو نباید با نگاهت بزنیش. تو دیگه داری بزرگ می‌شی مسلمه که مردها بهت توجه کنن. من فقط آشپزی و خونه‌داری یادت دادم باید یه‌کم روی روابط اجتماعیت کار کنم.
همان‌طور که در سکوت کنارش راه می‌رفتم، سرم از خجالت پایین بود.
قدم‌هایش را محکم برمی‌داشت، ولی داشتیم از ماشین دور می‌شدیم.
– نزدیک بود با نگاهت بدبخت رو فلک کنی. اونم کی؟ برادرزادهٔ من: البرز پاک‌نهاد. پسر مدیرعامل بزرگ‌ترین کارخونهٔ فرش یزد رو.
– ببخشید، خانم.
تک‌خندی زد؛ عصبی بود. و بعد ناگهان وسط پیاده‌رو ایستاد، انگار که نیرویش تمام شده باشد. نگا‌هش سردرگم بود، کاملاً به‌هم ریخته. اثری از زن مقاوم و مطمئن داخل ماشین در او نبود.

چانه‌اش لرزید و بعد با درماندگی شروع به گریستن کرد.
– دلم می‌خواست بغلش کنم. دلم براش تنگ شده بود. مامانم…
با آرنجش، صورتش را پوشاند و صدای گریه‌اش بالا رفت.
– خیلی بی‌انصافن، خیلی… البرز بود؟ واقعاً؟ بزرگ شده بود… نشناختمش…
خودش را در آغوش گرفت.
از شدت گریه تمام بدنش تکان می‌خورد. مردمی که از کنارمان رد می‌شدند با تعجب به زن میانسالی که در پیاده‌رو ایستاده بود و می‌گریست نگاه می‌کردند و رد می‌شدند.
عده‌ای با تعجب، چند نفر با سرزنش و دوسه نفر از این‌که ما پیاده‌رو را بند آورده بودیم، ناراحت شده و غر می‌زدند.
درمانده شده بودم، نمی‌دانستم باید برای کم‌شدن گریه‌اش چه‌کار کنم. کاری از دستم برنمی‌آمد؛ اصلاً بلد نبودم دلداری بدهم. وقتی خودم گریه می‌کردم بقیه چه‌کار می‌کردند؟
نزدیک‌تر رفتم و دستم را روی دست لرزانش گذاشتم، حرفی به ذهنم نمی‌رسید.
صدای زنگ گوشی که از کیفش ‌آمد، لحظه‌ای او را ساکت کرد. به‌سرعت در کیف را باز کرد و گوشی را بیرون آورد. نگاهی به صفحه‌اش انداخت. دستمال تمیز و تاشده‌ای را از میان جیب کوچک کیف بیرون آورد و صورتش را خشک کرد، صدایش را صاف و جواب داد:
– جانم، مهرزاد؟
به حرف مخاطبش گوش کرد و جواب داد.
– الان برمی‌گردیم، مامان. نیم‌ساعت دیگه خونه‌ایم.
وقتی خداحافظی و تماس را قطع کرد، به‌طرف من برگشت.
– بهشون چیزی نمی‌گی. فهمیدی؟
– چشم، خانم.
لحظه‌ای به‌اطراف نگاه کرد. به جایی‌که ماشین پارک بود و از آن‌جا دور شده بودیم اشاره کردم. مسیر رفته را برگشتیم.
هیچ‌کس نمی‌توانست باور کند او چند دقیقه پیش در پیاده‌رو مثل بچه‌ها گریه می‌کرده.
وقتی رسیدیم، تا خانم ماشین را روشن کند، بروشور داخل دست‌هایم را باز کردم و کارت را بیرون آوردم. زیر کارت طلایی و زیبایی که داخل آن بود شماره‌ای نوشته شده بود که اگر صفر و نه کنار آن را نمی‌دیدم، باورم نمی‌شد شمارهٔ همراه باشد.
با خودکار و خطی خوش کنار بروشور نوشته بود.
«اگه کمک کنی اختلاف‌ها حل بشه، پول خوبی گیرت میاد. فقط یه‌کم اطلاعات و کمک می‌خوام.»
شاید ساده بودم، اما احمق که نبودم. کارت و بروشور را داخل سطل‌زباله انداختم؛ شاید هم احمق بودم.

 

پارت پنجم

 

وقتی به خانه رسیدیم، پسرها داخل حیاط درحال روشن کردن زغال روی باربیکیوی گوشهٔ حیاط بودند. دکتر هم که با شنیدن صدای ماشین روی ایوان آمده بود، پرسید:
– کجا رفته بودید؟
– خرید کنیم.
– خریدات کو؟
– پشت ماشین. آوا، بیارشون.
بقیه به داخل رفتند اما مهراد با صدا کردنم، مانع بالا رفتنم شد. سوالِ تکراری.
– کجا رفته بودید؟
– خانم که گفت.
– تو هم بگو.
– بازار.
– توی بازار اتفاقی افتاد؟
– نه! چه اتفاقی؟
– قیافه‌هاتون یه‌جوری شده.
– خرید کردیم. خبری نبود.
این‌پا و آن‌پا کردم و پرسیدم:
– می‌تونم برم بالا؟
تا آن‌لحظه به او نگاه نکرده بودم، وقتی سرم را بالا گرفتم با پوزخند به قیافهٔ مستأصلم نگاه می‌کرد.
– بلد هم نیستی دروغ بگی آخه. برو.

خواستم از دستش فرار کنم که دکتر پایین آمد و به مهراد گفت که بالا برود. وقتی تنها شدیم، چهارپایه‌ای که کنار باربیکیو بود را برداشت و کنارم گذاشت. اشاره کرد بنشینم.
– راستش، آوا جان… من گفتم حالا که اومدیم شمال، یه سر ببرم پدر و مادرت رو ببینی.
انگشتانم درهم گره خورد. آهی کشید و ادامه داد:
– به چند جا زنگ زدم. شمارهٔ دهیاری روستاتون رو گرفتم، اما…
با نوک انگشت وسط سرش را خاراند. آن‌چنان به دهانش زل زده بودم که بیچاره را بیشتر دستپاچه می‌کردم.
– اما مثل این‌که پدرت یه مقدار از زمین‌هاش رو فروخته، دام خریده؛ منظورم گوسفنده.
می‌دانست نفسم بالا نمی‌آید؟ انگشتانم محکم‌تر درهم پیچید.
– به‌خاطر دام‌ها خانواده‌ت رو از اون‌جا بُرده، رفتند دام‌گاه. می‌دونی کجاست؟
– یه… جا… یه جایی تو کوه‌های داماش.
نفسم را یک‌جا بیرون دادم.
– توی کوهستانه… مال‌رو… ماشین اصلاً نمی‌تونه بره.

اولین قطره‌ٔ اشک از صورتم چکید. وقتی نگاهم کرد، دلسوزی و ترحمی‌ که در نگاهش دیدم، فقط باعث شد خشم از اعماق وجودم بالا بیاید. خودم هم این حجم از تنفر را باور نمی‌کردم؛ وقتی‌که حتی نمی‌دانستم تنفر از چه…
بیش‌تر، از این دیوانه شده بودم که رهایم کرده بودند…
اگر تا لحظاتی پیش فقط دلم می‌خواست بدانم سالم‌اند، الان دلتنگشان بودم. ولی برای آن‌ها فقط یک زائدهٔ اضافه بودم که بریده و دور انداخته بودند. کافی بود…
در میان دریایی از احساس‌های سرد و گرم و شور و تلخ غرق می‌شدم.
کافی بود…
هر چقدر برای خودم سوگواری کرده بودم، کافی بود…
بلند شدم.
– می‌تونم برم؟
– برو دخترم.
لحظه‌ای برجای ایستادم.
– ممنونم، دکتر.
هر دو می‌دانستیم که تشکر من شامل همه‌چیز بود.
صدای خانم از آشپزخانه می‌آمد.
– با پلوپز هم نتونستی یه مشت برنج دم کنی؟
و صدای خشمگین مهشید.
– وقتی جناب‌عالی با خدمتکارتون می‌رید گردش، باید فکر ناهار رو هم می‌کردید.
– یعنی تو یه روزی بری خونه خودت نباید بتونی یه بشقاب غذا جلوی شوهرت بذاری؟
– می‌رم زن یکی می‌شم که خدمتکار داشته باشه.
– من کجای تربیت تو کوتاهی کردم؟
وارد اتاقم که با مهشید مشترک بود شدم. کنار تخت روی زمین نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم. صدای جروبحث کمتر شده بود.
چقدر این کلمات تکراری و تاریخی عطر مادرانه‌‌ای داشت. واقعاً مهشید می‌دانست چقدر خوشبخت است؟
ناهار کباب را با نان لواش بیات‌شده خوردیم. آن‌قدر حجم سکوت من و خانم سنگین بود که همه متوجه غیرعادی بودن ما شده بودند.
عصر آن روز برای گردش به بیرون از خانه رفتیم. وقتی از برابر هتل ‌رامسر رد می‌شدیم، لحظه‌ای خیره‌ٔ زیبایی قصر قدیمی شدم. من و خانم ناخودآگاه از آینهٔ جلو به‌هم نگاه انداختیم. شاید نمی‌دانست اما درکش می‌کردم؛ هر دو مطرود و دلتنگ بودیم.

در ادامهٔ مسیر و گردشمان به دریا رفتیم. نور ملایم خورشید و باد خنک پاییزی، ساحل سنگی و زیبا را بی‌نظیر کرده بود.
زیرانداز را پهن کردم. وسیله‌ها را با کمک بقیه از صندوق‌ عقب ماشین بیرون آوردم. وقتی خواستم بنشینم خانم گفت:
– آوا، تو هم با بچه‌ها برو.
بچه‌ها نمی‌خواستند حالا که به دریا رسیده بودیم گوشه‌ای بنشینند. مهشید به مادرش چشم‌غره رفت ولی دست مهراد را گرفت و جلوتر رفت.
مهرزاد بازویش را جلو آورد و گفت:
– مادمازل افتخار می‌دید؟
با خنده روی بازویش زدم و کنارش به راه افتادم. دو قدم دور نشده بودیم که کلاه گپ خودش را روی سرم گذاشت و لبه‌اش را پایین آورد. سنگینی نگاهش که داشت صورتم را ارزیابی می‌کرد را دوست داشتم. زبانم به تشکر نچرخید. خودم هم نور را فراموش کرده بودم.

داشت از ساحل دور می‌شد و به‌سمت غرفه‌های کنار ساحل می‌رفت. آستینش را کشیدم و به‌طرف دریا بردم.
– آوا، ضدحال نزن. دخترا اون ‌ورن.
– بیا، بچه. من تا حالا دریا رو ندیدم.
– جدی؟
روی سنگ‌های بزرگ ساحل با احتیاط جلو رفتم. وقتی به جایی رسیدم که دریا خود را به زیر پایمان می‌کوبید، ایستادم. موج‌ها پچ‌پچ‌کنان به‌طرف ساحل می‌آمدند و به نرمی به سنگ‌ها می‌خوردند. دیدن پیکره‌ٔ عظیم دریا حس عجیبی بود؛ می‌شناختمش. صدای آب، اولین صدایی که زمان خلقتم شنیده بودم. پچ‌پچ‌هایش و حجم سیال و وسیعش آشنا بود. از ابتدای آفرینش مهرش به جانم عجین شده بود.
با نفس عمیقی بوی دریا را به مشام کشیدم.
– آوا! آوا! آوا!
صدای وزوزش تمرکزم را به‌هم می‌زد.
– چیه دستت رو گذاشتی روی زنگ و برنمی‌داری؟ هی، آوا… آوا…
خندید و ضربهٔ محکمی به پشتم زد که باعث شد تعادلم به‌هم بخورد، اما فوری بازویم را گرفت و از افتادن در دریا نجاتم داد. از لای دندان‌های به‌هم فشرده‌ام گفتم:
– هرجا می‌خوای بری، برو. من غلط کردم با تو اومدم. فقط برو!
در قیافهٔ خشمگینم چه دیده بود که از خنده ریسه می‌رفت؟ برگشتم و به راه افتادم.
به من رمانتیک بودن و ریلکس کردن نیامده بود.

لحظه‌ای برجای ماند و گفت:
– وای آوا، پیدا کردم.
– چی رو؟
– نیمهٔ گمشده‌م رو…
به نمای پشت عالی دختری که در برابرمان می‌خرامید، اشاره کرد.
نالیدم:
– نه… به خدا دلم می‌خواد خلاصت کنم.
بی‌توجه دستم را گرفت و سرعتش را زیاد کرد که باعث شد به دنبالش کشیده شوم. وقتی نزدیک دخترک رسیدیم دست در جیبش کرد و خودنویس زیبایی را بیرون آورد.
– خانم! خانم!
وقتی دخترک برگشت، واقعاً به‌زحمت توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. دختر با ناز و عشوه درحالی‌که دندان‌های پهنش را به نمایش می‌گذاشت، گفت: بـ…
و با دیدن قد بلند و صدالبته لباس‌های شیک و مارک پسرکم چشم‌های سمورمانندش برق زد و گفت:
– جانم، عزیزم؟
مهرزاد خشکش زده بود. فکر می‌کنم تابه‌حال و با این فضاحت غافلگیر نشده بود. دستم را دور بازویش انداختم و گفتم:
– هیچی، عزیزم. شما رو با کسی اشتباه گرفتیم.
با زور مهرزاد بیچاره را به‌راه انداختم. حالا او بود که به‌دنبالم کشیده می‌شد. وقتی خوب او را دور کردم، انفجار خنده‌مان بی‌اراده بود.
– خودنویست رو بذار توی جیبت، بابا.
بعد دوباره با یادآوری حقه‌ای که نگرفته بود، خندیدیم.
– می‌گم برگردیم سر همون غرفه‌ها، به ما شکار حوری و پری نیومده.
– منم یه شال می‌خوام.
از دور به شالی مشکی با طرح‌های اسلیمی و سفید که جلوی یکی از غرفه‌ها در باد تکان می‌خورد، نگاه کردم.

بازویش را گرفتم و به آن سمت رفتیم. وقتی‌که مرد فروشنده شال را می‌پیچید تا به من بدهد، کیفم را باز کردم تا پولش را حساب کنم. مهرزاد هم هم‌زمان با من پولش را از جیبش بیرون آورده و به‌سمت فروشنده گرفته بود.
ناگهان صدایی تیز و طعنه‌زن از پشت سرمان گفت:
– می‌بینم خوب برات خرج می‌کنه.
دستم روی پول‌های توی کیفم خشک شد. سرم را که بالا آوردم چشم‌های مهراد مقابلم بود. ثانیه‌ای روی نگاه ناخوانایش مکث کردم و به طرف مهشید برگشتم، پشت سر مهرزاد و روبه‌روی من ایستاده بودند.
در کمال بی‌رحمی ادامه داد:
– بابام کم برات دست‌به‌جیب می‌شه؟ عین یه انگل داری از دلسوزیشون سوءاستفاده می‌کنی.
دست مهرزاد پایین افتاد، دهانش از تعجب باز مانده بود. بار سنگین تهمت‌هایش باعث شد خون خشم در رگ‌هایم ‌بجوشد.
هیچ‌کدام حرفی دربرابر گستاخی خواهرشان نزده بودند که غریدم.
– به‌خاطر پدرت جوابتو نمی‌دم ولی قرار نیست به‌خاطر کاری که توی خونه‌تون می‌کنم و درآمدی که حقّمه می‌گیرم، تهمت رو هم تحمل کنم. چند سال صبر کنی، از خونه‌تون می‌رم؛ جوری هم می‌رم که نشونی از من نباشه.

صدای ناباور مهرزاد در گوشم پیچید: «آوا؟!»
صدای مهشید مثل تمام زمان‌هایی که عصبانی می‌شد، جیغ و گوش‌خراش شده بود.
– دختره‌ٔ غربتی. دهاتیِ پشت کوهی. چطور جرأت می کنی جواب منو بدی.
مهراد دستش را به دور شانه‌ی خواهرش حلقه کرد تا آرامش کند.
آن نیمهٔ مطیع و فرمانبردارم راهش را به فکر و زبانم گم کرده بود، چون در کمال ناباوری حتی خودم ادامه دادم.
– اصلاً دهاتی، حرفت درست. ولی شرف دارم؛ کار می‌کنم؛ پول می‌گیرم.
فقط دو دقیقه زمان لازم بود تا با دیدن کینه و تنفری که از چشم‌های مهشید سرریز شد، از این‌که جوابش را داده بودم، پشیمان شوم. باید مثل همیشه، خفه می‌شدم. ولی جلوی چشم‌های مهراد این تهمت‌ها را زده بود، تحمل خرد شدن در برابر چشم‌هایش را نداشتم.
مهرزاد به‌طرفم آمد و دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرد تا از آنجا دورم کند.
اصلاً برایم مهم نبود که بلوایی پشت سرم به‌پا شده است. همراهش به‌راه افتادم. سرم گنگ و گیج شده و دیگر صدای مهشید برایم نامفهوم بود. چند قدم را فقط سکوت کرد، بعد گفت:
– ازت انتظار نداشتم.
این همان حرفی نبود که لحظه‌ٔ آخر، در نگاه مهراد دیده بودم؟
انتظار نداشتند که از خودم دفاع کنم؟ چرا؟
– یا خدا! چقدر بد عصبانی می‌شی. تا حالا این‌جوری ندیده بودمت…

مرا به طرف جایی از ساحل که خلوت‌تر بود برد. روی تخته‌سنگی نشستیم. دیگر دریا برایم جذاب نبود. نیم ساعت بعد پیش بقیه برگشتیم. عجیب‌ترین اتفاق این بود که وقتی مهشید و مهراد هم برگشتند، هیچ حرفی از بحثی که کرده بودیم نزدند. این سکوت مهشید برایم که قبلاً ضرب شستش را چشیده بودم نشانهٔ خوبی نبود.
دوباره دیواری کوتاه‌تر از مهرزاد بیچاره نداشتم. در تمام باقی‌مانده‌ٔ تعطیلات، کلامی جز «چشم» و «بله» از دهانم بیرون نیامد.
گذراندن سال‌های مهم از زندگی و نوجوانی‌ام در میان آن‌ها باعث می‌شد که گاهی توهّم «عضوی از خانواده بودن» در ذهنم پررنگ شود. لازم بود تا زمان‌هایی پیش بیاید که جایگاهم را فراموش نکنم. هر چقدر هم برایم عزیز و مهم می‌شدند، باز هم من جزوی از خانواده نبودم؛ واقعیت غیرقابل‌انکار زندگی‌ام این بود.
کوچک‌تر که بودم زمان‌های بیشتری را در طبقهٔ پایین می‌گذراندم اما با بزرگ شدنم، خانم قبل از آمدن مردهای خانواده دستور می‌داد شام را بخورم و به بهانهٔ درسم مرا به اتاقکم می‌فرستاد. منظورش را می‌فهمیدم و حتی درکش می‌کردم. هرچند مهرزاد فرق داشت؛ برادری بود که هرگز نداشتم. اگر این چند سال باعث نمی‌شد تا گاهی بتوانم از پوستهٔ سخت و مطیع که روی روحیه ماجراجو و جوانم کشیده بودم بیرون بیایم شاید روحم قالبی را که برایم طرح ریخته بودند، می‌پذیرفت. شاید روحاً زنی خانه‌دار می‌شدم، خشک غیرقابل‌انعطاف و منضبط. شاید روزی می‌رسید موهایم را نمی‌بافتم و با کش‌های رنگی انتهای آن را نمی‌بستم. دیگر به لاک‌های رنگی از پشت ویترین مغازه‌ها نگاه نمی‌کردم و خودم را با رژ لب صورتی تجسم نمی‌کردم.
با او بودن مثل نفس کشیدن بود؛ شوخی می‌کردم، فحش‌های پاستوریزه می‌دادم و گاهی سرزنشش می‌کردم. دختر مهربان درونم با او زنده بود. پسرکم تنها دلخوشی‌ای بود که داشتم. هرچند دیگر قدش یک سروگردن از من بلندتر شده بود و شانه‌هایش، پَهن و مردانه.
گاهی که با گوشی او سربه‌سر دخترها می‌گذاشتیم، به او نگاه می‌کردم و دلم برای بچگی‌هایش تنگ می‌شد.
بالاخره روز برگشت رسید، نمی‌دانم خانم دیگر خانواده‌اش را دید یا نه، چون بقیهٔ تعطیلات را در خانه گذرانده بودم و غذاهای محلی را در قابلمه‌های گِلی درست کرده و روی سفره‌های حصیری سرو کرده بودم.
لباس شستم، خانه را مرتب کردم، و به هر بهانه‌ای که می‌شد دیگر در جمعشان نرفتم. هر چقدر دکتر و مهرزاد اصرار کردند که با آنها بیرون بروم، قبول نکردم. دکتر فکر می‌کرد به‌خاطر خانواده‌ام ناراحتم و مهرزاد فکر می‌کرد به خاطر مهشید. اما من فقط دلم شکسته بود.

با هر بار بیرون رفتنشان باید منتظر برنامه‌ای می‌بودم که برای فردایم می‌چیدند، چون موقع برگشت دست‌هایشان پر بود. یک روز بیست کیلو ماهی خریده بودند. مهرزاد با خوش‌حالی تعریف می‌کرد که کنار ساحل به ماهیگیران برخورد کرده‌‌اند. تراکتورهایشان در‌حال بالاکشیدن تورها بودند و ماهی زنده را از پای تور خریده بودند.
فردای آن ‌روز هم به‌خاطر مهشید که از قرمه‌سبزی رستوران محلی خوشش آمده بود، از صاحب رستوران آدرس بازار را گرفته بودند. و البته بیست کیلو سبزی محلی هم سوغات من از رستوران‌گردی آنها بود.
تمام روز آخر را که آنها در استخر آب گرم و کنار ساحل گذرانده بودند، من سبزی‌ها را سرخ کردم و در دلم دعا کردم که مهشید به همین‌ تنبیهات رضایت دهد.
همه‌چیز فقط تلنگری بودد تا مرا از در بیداری رویا دیدن منصرف کند؛ من جایی در میان آن‌ها نداشتم.
موقع برگشت مهرزاد به خانم اصرار کرد که با آنها برگردم. خانم به او اجازه داد، من هم به ناچار کیفم را برداشتم و به دنبالشان رفتم. دوباره مجبور شده بودم صبح زود بیدار شوم تا برای بین راه غذا درست کنم. می‌دانستم خیلی زود به خواب خواهم رفت، اما مهرزاد دقیقاً پنج دقیقه بعد از راه افتادن شروع به تکرار اسمم کرد.
– آوا! آوا! آوا جونم، قهری با من؟ من مقصرم مگه؟ حالا مهشید یه زری زد.
با تحکم صدایش کردم.
– مهرزاد!
سرش را از بین دو صندلی جلو، به‌‌عقب آورده بود. اگر مهراد مجبور می‌شد ترمز کند؟…
– برگرد جلو! کمربندتو ببند و ساکت شو.
– ای به چشم.
نفس عمیقی از سر آسودگی کشید.
– آخیش… دلم برای دعواهات تنگ شده بود.
چشم‌های مهراد از آینهٔ جلو به من بود. کناره‌های چشمش چین افتاده بود. داشت به ما می‌خندید؟
مهرزاد برگشت و کمربندش را بست. مهراد هم صدای سیستم را زیاد کرد و صدای شاد آهنگ در ماشین پیچید. باز هم نتوانستم بیشتر از یک ساعت بیدار بمانم. برای ناهار بیدارم کردند، جلوی یک رستوران پارک کرده بودند. عطری خوش، با رایحه‌ای آشنا و مردانه در مشامم پیچیده‌ بود. ژاکت بافت مهراد زیر سرم بود. وقتی خوابیدم این زیر سرم نبود. از آینه به او نگاه کردم. انگار سوال نگاهم را بخواند، گفت بین راه نگه داشتیم، من زیر سرت گذاشتم. از خجالت گونه‌هایم رنگ گرفتند. سرم را به زیر انداختم.
– ممنون.
سرم را بلند کرده بود و من بیدار نشده بودم؟ به این فکر کردم که پس چرا در اتاقکم خوابم آن‌قدر سبک می‌شد؟ شاید دلیلش حس امنیتی بود که کنارشان داشتم و در تنهایی اتاقکم احساسش نمی‌کردم.

اواخر اردیبهشت بود. آفتاب بهاری کم‌کم جان‌دارتر می‌شد.
در یکی از روزهای مثل هر روزم که ظرف‌های غذای ظهر را شسته و آشپزخانه را تمیز کرده بودم؛ مهشید لباس‌پوشیده و آرایش‌کرده وارد آشپزخانه شد.
– آوا، لباس بپوش بریم بیرون. خرید دارم، کمک می‌خوام.
خرید؟ خریدهایش مگر چقدر سنگین بود که من برای کمک بروم؟
– ساعت هنوز ۳ ظهره، خانم.
– هوا زود تاریک می‌شه.
– از مادرتون اجازه گرفتید؟
لبخند زد و با لحنی خودمانی گفت:
– یه گردش کوچولوی دخترونه‌ست، مامان چیزی نمی‌گه. من می‌رم بهش بگم. تو هم بدو برو لباس بپوش. عجله کن. دو دقیقه‌ای پایین باشیا، دو ساعت کش ندی.
باعجله بالا رفتم. مانتوی نخی سرمه‌ای که برای عید خریده بودم و طرح‌های اسلیمی روی سینه داشت را پوشیدم. شال آبی‌ام را سر کردم. از پایین صدای مهشید می‌آمد که صدایم می‌کرد.
کرم و کلاهم را داخل کیف گذاشتم و از پله‌های اضطراری با‌سرعت پایین رفتم. مهرزاد پایین پله‌ها ایستاده بود.
– آوا!
– بله؟
– مواظب خودتون باشید.
لبخند زدم.
– چشم.
مهشید گفت:
– ای وای! کیفم رو روی تخت اتاقم جا گذاشتم. برو برام بیارش. کیفت رو هم بده من نگه دارم.
کیف را به او دادم و برگشتم تا به اتاقش بروم. مهرزاد هم با من آمد.
– کجا می‌رید؟
– نمی‌دونم. می‌خواد لباس بخره.
– اون که با رفیق فابش، پونه‌جون، همه جا می‌ره. چی شد یاد تو افتاده؟
به اتاق رسیده‌ بودیم.
– نمی‌دونم، مهرزاد.
– عجیب‌غریب بود.
– یه‌بار باهام مهربون شده‌ها. حسودیت می‌شه؟
با صدای پق خنده‌اش من هم خندیدم. کیفی روی تخت نبود. پشت تخت را هم نگاه کردم. کیف کوچک کالباسی‌رنگ آن‌جا بود. بعد از برداشتنش، خواستم به‌سرعت از خانه بیرون بروم که مهرزاد پرسید:
– آوا، پول همرات داری؟
– آره، ممنون.
– کلاهت رو برداشتی؟
– آره، ‌بابابزرگ.
چیزی از جدیتش کم نشد.
– بازم مواظب خودت باش.
«چشم» کش‌داری گفتم و خندان از او دور شدم.
از این‌که ژست مردهای بزرگ را برایم بگیرد، خوشش آمده بود.

 

پارت ششم

 

وارد کوچه که شدم، مهشید سوار ماشین آژانس شده بود. با این‌که گواهینامه داشت، ولی خانم اجازه نمی‌داد رانندگی کند.

بین راه دست در کیفم کردم تا کِرِمم را بیرون بیاورم، اما نبود.
– دنبال چیزی می‌گردی؟
– کِرِمم نیست.
– مطمئنی؟
– آره، خودم گذاشتم تو کیفم.
– وقتی پیاده شدیم، یه‌دونه دیگه بخر. یه‌بار با هم اومدیم بیرون، خرابش نکن.
با حرفش دهانم بسته شد، اما کلاه هم نبود.
– به‌نظرت چی بخرم؟
برگشتم و نگاهش کردم‌. چشمان مورب و خوش‌حالتش برق می‌زد و لب‌های زیبایش، با رژ کالباسی خوشرنگ، چشم را خیره می‌کرد.
–هفتهٔ دیگه تولد پونه‌ست، جشن توی تالاره. کت و دامن بگیرم یا پیرهن؟
– پیرهن بگیر.
– دوست داری؟
– آره. دامن خوبه. از این پفیا که راه می‌ری چین بخوره.
خندید، با صدای بلند. در چشم‌های زیبایش لحظه‌ای برق تحقیر را دیدم که فوراً پنهان شد. با لحنی مهربان گفت:
– آخی، حیوونی، دامن دوست داری؟
ساکت شدم، مسخره‌ام می‌کرد؟ جواب سؤالش را نمی‌دانستم، سال‌ها بود که نپوشیده بودم. همیشه بلوزهای گشاد و شلوارهای بی‌قوارهٔ خانگی می‌پوشیدم. آخرین باری که دامن پوشیدم در کوهستان بود. تصویری محو از مادرم به یادم آمد و دیگر هیچ…
زمان و مکان درهم پیچید…
نفهمیدم کی رسیدیم!
کی پیاده شدیم!
به‌محض پیاده شدن، آفتاب، بی‌رحمانه به صورتم تابید. باید وقتی به اولین داروخانه ‌رسیدم کِرِم می‌خریدم. تمام خیابان تا انتها پر بود از بوتیک‌های لباس مجلسی.
من تا آن روز فقط فروشگاه‌های سر راه مدرسه که تماشای لباس‌هایشان برایم تکراری شده بود را دیده بودم. برایم رفتن به جایی که این‌همه لباس در یک‌جا جمع شده بودند، دست‌ کمی از سفر به سرزمین عجایب نداشت.
فقط لحظه‌ای طول کشید تا محو ‌تماشای زرق‌و‌برق آن‌ها شوم. دامن‌های چین‌دار، لباس‌های بدون آستین، لباس‌شب‌های بلند و رویایی…
– آوا، اینو بخرم؟
لباسی کوتاه و قرمز گوجه‌ای با پارچه‌ٔ براق.
– باید بهتون بیاد.
– این یکی رو ببین.
یک ساعتی که گذشت، احساس کردم پوستم گرم می‌شود. مهشید هم هرازگاهی بادقت به من نگاه می‌کرد، اما فوراً لباس دیگری را نشانم می‌داد و تقریباً مرا دنبال خودش می‌کشید.
تحت تأثیر خیال‌‌بافی‌های دخترانه‌ام، محو تماشای لباس‌ها شده بودم.
زیبا بودند، خیلی. به‌خصوص آن‌هایی که دامن‌های پفی و فانتزی داشتند.

لباسی که آبی بود، بیشتر از همه چشمم را گرفته بود. مهشید که دید از برابرش تکان نمی‌خورم، گفت:
– بریم پرو کنم؟ ولی پاهام بلنده، دامنش برام کوتاه می‌شه. خیلی خسته شدم، بریم یه چیزی بخوریم.
در میان آن همه فروشگاه لباس، یک مغازهٔ بستنی و آب‌میوه‌ فروشی پیدا کرد.
روی یک صندلی رو به خیابان نشاندم و پرسید:
– چی می‌خوری؟
– بستنی قیفی.
وقتی رفت تا سفارش دهد، لحظه‌ای چشمم به دست‌هایم افتاد. تمام ساعت‌هایی را که با هم به تماشای مغازه‌ها گذرانده بودیم متوجه گذشت زمان نشده بودم، اما حالا وقتی دست‌هایم را دیدم التهاب روی پوستم وحشت‌زده‌ام کرد. اگر دستم این‌قدر قرمز شده بود، پس صورتم چقدر می توانست آسیب دیده باشد. کیفم را برداشتم تا آینه‌ی کوچکم را بردارم، ولی نبود. هرچه زیر و رویش کردم، نبود.
دستی یک بستنی قیفی را جلویم گرفت.
– ممنونم.
بستنی را گرفتم. او هم با یک لیوان هویج‌-بستنی مقابلم نشست.
خون‌سرد بود. از آن همه شور و شوق چیزی باقی نمانده بود.
– آینه باهاتونه؟
– می‌خوای صورتت رو ببینی؟
صدایش مانند آهنگ هشدار مار زنگی در گوشم فیش‌فیش کرد…
– واقعاً فکر کردی هیچ توهینی رو فراموش می‌کنم؟ یادته کنار دریا، جلوی غرفه‌ها، برام بلبل‌زبونی می‌کردی؟
بستنی از گرمای دستم آب شد و قطره‌ای از روی انگشتانم به پایین چکید…
– فکر کردی ازت گذشتم؟
دهانم مزهٔ‌ شن گرفت…
– منتظر موندم، منتظر یه فرصت خوب. صدایش سرد و برنده بود.
قطره‌ای عرق از پشتم سرازیر شد و از تیغه‌ی کمرم پایین رفت…
– باور کردی باهات اومدم خرید؟
پوزخند زد.
دستم لرزید و بستنی در دستم کج شد…
چیزی را روی میز به‌طرفم هل داد. آینه‌ٔ زیبایی بود، با طرح طاووس فیروزه‌ای بر جلدش.
– می‌خوای یه نگاه به خودت بنداز. چهره‌ٔ واقعیت رو که مخفیش کردی ببین.
آینه را باز کرد و به جلوتر هل داد…
– با توام. خودت رو ببین.
وقتی عکس‌العملی از من ندید، عصبانی شد و صدایش را بلندتر کرد…
_ تو یه میمون زشتی که خودش رو واسه بابام و داداشم لوس می‌کنه. جرئت داری بازم از این غلطا بکن. اون‌وقت منم کاری می‌کنم که خودشون از خونه پرتت کنن بیرون.

مثل یک شغال کمین کرده بود.
همان‌قدر باحوصله، محتاط و درنده. حقه‌اش آن‌قدر کثیف بود که فقط می‌توانست کار یک شغال باشد..

قطره‌های اشک از گوشه‌ٔ چشم‌هایم سرازیر شدند. از روی صورتم رد شده و در هر فروریختن پوستم را سوزاندند. چشمم به آینه افتاد، ترسیدم…
شیطان قرمزرنگی با چشم‌های گریان، خیره، به من نگاه می‌کرد.
دختر کوچولوی احمقِ ساده و خیال‌پردازی بودم که محو تماشای چند لباس، سوختن خودم را نفهمیده بودم.

– آب دماغت رو جمع کن. پاشو بریم.
تمام راه برگشت به خانه را در سکوت او و اشک‌های بی‌صدای من گذراندیم. با کف یک دستم به‌آرامی پشت دست دیگرم را می‌خاراندم، ولی هر لحظه بدتر می‌شد. به‌حدی دستم را خارانده بودم که خراش برداشته و خون آمده بود. به صورتم از ترس دست نمی‌زدم؛ تحمل زخم شدنش را نداشتم.
وقتی به خانه رسیدیم، پشت در نگهم داشت. آرام و راحت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، گفت:
– حسابی بود که باید تسویه می‌شد. قبول داری؟
فقط نگاهش کردم.
– دهنت رو می‌بندی، وگرنه کاری می‌کنم بابام خودش بندازدت بیرون. می دونی که ازم برمیاد.
سکوتم را که دید، با عصبانیت دستش را محکم به سینه‌ام کوبید و گفت:
– بگو چشم!
نمی‌خواستم لذت شکست دادنم را به او بچشانم.
– می‌خوای پیش بابام و مهرزاد خرابت کنم؟
قطره اشکی از گوشهٔ چشمم چکید. «نه!»
صدایم را خودم هم به‌زور شنیدم.
– آفرین، دختر خوب. دیگه کاری بهت ندارم، البته اگه زبونتو کوتاه کنی.
سرم را به علامت «بله» پایین آوردم. در خانه را باز کرد، هر دو وارد حیاط شدیم. به پارکینگ گوشهٔ حیاط رفت، وقتی برگشت کلاه و کِرم و آینه‌ام در دستش بود.
وسایلم را از دستش گرفتم و با قدم‌هایی که روی زمین می‌کشیدم، به‌طرف پله‌های پشت‌بام رفتم.
وقتی به بالا رسیدم، ذهنم خالی و گنگ بود، ولی به‌طور غریزی می‌دانستم که باید از پوستم، برای بدتر نشدن، محافظت کنم.
صورتم را شستم، پماد‌هایی که دکتر مرتب برایم می‌خرید را برداشتم و صورتم را با آن‌ها پوشاندم. تا شب پایین نرفتم. عجیب بود که خانم برای درست کردن شام صدایم نکرد.
ساعتی بعد صورتم خیلی آرام شده بود، اما دست‌هایم را زخمی کرده بودم و می‌سوخت. برای چند روز باید بهانه‌ای پیدا می‌کردم و به مدرسه نمی‌رفتم.
صدای ضربه‌ای به در باعث شد از جایم بپرم.
– آوا! در رو باز کن.
دستم را جلوی دهانم گرفتم، جواب مهرزاد را چه می‌دادم.
– برات شام آوردم.
بالاخره که چه؟ همین‌جا صورتم را می‌دید بهتر بود.
– آوا؟
– بله.
– در رو چرا بستی؟
چند نفس عمیق کشیدم و خودم را برای اولین دروغ‌هایی که باید مهرزاد می‌گفتم آماده کردم.
– چرا با این…
در را باز کردم، حرف در دهانش ماسید.
– وای! خدایا…

ظرف غذا را از دستش گرفتم و به او پشت کردم وارد اتاق شد و به‌شدت دستم را کشید.
– با توام می‌گم صورتت چی شده؟
صفر تا صد عصبانیت مهرزاد را دیدم.
– تو که داشتی می‌رفتی، خوب بودی.
تقصیرِ مهشیده…می‌کشمش. به خدا می‌کشمش.
ظرف غذا را زمین گذاشتم و قبل از این‌که از اتاقم خارج شود، به او رسیدم.
از پشت گرفتمش. دستم روی قلبش بود قلبش مثل قلب یک بچه گنجشک زیر انگشتانم محکم و سریع می‌تپید.
– کار خودمه. تقصیر خودمه. مهرزاد جونم.
تقلا کرد از دستم رها شود، اما محکم‌تر گرفتمش.
– به خدا تقصیر خودم بود. مهشید مثلاً چه‌کار کرده؟
«خدایا، قسم دروغم را ببخش»
– کلاه و کِرمم رو نبرده بودم. فکر کردم آفتاب شدید نیست.
در آغوشم کمی آرام شدن عضلاتش را احساس کردم.
– حواسم رفت پِیِ لباسا. به خدا راست می‌گم.
«خدایا، مرا ببخش.»
– به خاطر من. به خاطر آوا، آروم باش.
محکم خودش را تکان داد تا از دستم رها شود. به‌طرفم برگشت و با لحنی محکم دستور داد.
– بگو به جون مهرزاد.
خفه شدم. دست ‌کمی از یک انسان تاکسیدرمی شده نداشتم.
چه باید می‌گفتم؟ پوزخند زد و خواست با همان عصبانیت برود که بازویش را گرفتم. کلمات همچون گلوله‌های سربی به قلبم شلیک شد.
– به جان تو… به جان مهرزاد، کرم و کلاهم رو نبرده بودم. بعد هم لباس‌ها رو دیدم حواسم پرت شد… چه ربطی به مهشید داره؟
گوشه‌ٔ چشمم سوخت. نباید گریه می‌کردم نباید خرابش می‌کردم.
– این همه سفارش کردم. هیچی دیگه! مواظبم. مواظبمت کشک بود.
آسوده از آرام شدنش لبخند زدم، اما لبخندم در گوشه‌ی لب‌هایم پیچ خورد.
– شام خوردی؟
چپ‌چپ نگاهم کرد.
–پمادهات رو زدی؟
– کارش از ضدآفتاب گذشته بود؛ پمادهای ترمیمی رو زدم.
– مهشید گفت دلت درد می‌کنه.
– دلم هم درد می‌کرد.
روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. هنوز آشفته بود.
– بچه‌ای دیگه. هی می‌گم کلاه برداشتی، می‌گی آره. خودت که وضع خودت رو می‌دونی…
غرغرهایش مانند یک زمزمهٔ محبت بود که زخم‌های روحم را التیام می‌داد.
سفرهٔ کوچکی پهن کردم و قابلمه را وسطش گذاشتم.
بوی خوشِ سوپِ‌ شیر در اتاق پیچید.
– بشقاب نداریم که.
– پشت در گذاشتم.
در را باز کردم. داخل یک قابلمه با کمال بی‌سلیقگی، دو بشقاب، قاشق و لیوان آورده بود و مقداری نان لواش مچاله‌شده.
آن‌ها را هم سر سفره بردم لیوان‌ها را از شیر آب روی پشت‌بام پر کردم.
سفرهٔ ساده و بی‌پیرایه‌مان، به‌وسعت تمام دوستی‌ و محبت‌هایی بود که زندگی به من بدهکار شده بود.

با صدای ضرباتی که به در می‌خورد، از خواب پریدم.
آفتاب اتاقکم را روشن کرده بود، پس خواب مانده بودم.
دوباره کسی به در ضربه زد.
– بله.
– منم، آوا. درو باز کن.
صدای مهراد بود؟ نفسم بند آمد. ناگهان بلند شدم و در جایم نشستم.
نگاهی سرسری به خودم انداختم، تمام لباس‌هایم چروک شده بود.
سراسیمه بلند شدم و با عجله به‌طرف کشوی لباس‌هایم رفتم. در کشو را محکم کشیدم.
یک روسری مشکی بزرگ که گل‌های قرمز زیبایی داشت و مارال مجبورم کرده بود بخرم را برداشتم و روی شانه‌هایم انداختم.
واقعاً مهراد پشت در اتاقم بود؟ بیشتر هل شدم. با دست محکم به موهایم کشیدم تا صاف شوند.
وقتی خواستم به طرف آینه بروم پایم به پتو گیر کرد و نزدیک بود بیفتم. به‌زور تعادلم را حفظ کردم، ولی وقتی به آینه رسیدم تا موهایم را مرتب کنم، با دیدن تصویرم در آینه، آهی خفه از میان لب‌هایم بیرون آمد.
لحظاتی را اصلاً به‌یاد دیروز نبودم. به آینه نگاه کردم. دستم را آرام به صورتم کشیدم، هنوز التهاب داشت و قرمز بود.
دوباره به در ضربه زد.
– آوا! در رو باز کن. مهرزاد گفت که صورتت توی آفتاب سوخته. بابا هم صبح دید پایین نیومدی، نخواست بیدارت کنه.

زبانم بند آمده بود و نمی‌دانستم چه بگویم.
حاضر نبودم صورتم را ببینند، مهراد نه.
پشت در رفتم.
– سلام.
– سلام. صبح به‌خیر.
– در رو چرا باز نمی‌کنی؟
– نه، آقا مهراد. صورتم قرمز شده، خجالت می‌کشم.
– این چه حرفیه. در رو باز کن. لباس بپوش بریم درمانگاه، پیش بابا.
– بهترم، دستتون درد نکنه. داروهام رو دارم استفاده می‌کنم.
_ در رو چرا بستی؟
– دستتون درد نکنه که اومدین. من خوبم.
– من که غریبه نیستم، دختر.
هرگز این کار را نمی‌کردم حاضر نبودم صورتم را ببینند. اگر تمام دنیا شاهد زشتی‌ام می‌شدند فرقی برایم نداشت، ولی او، نه!
با دست‌های لرزانم صورتم را پوشاندم، انگار که از پشت در می‌تواند مرا ببیند.
مهشید راست می‌گفت؟ من هیولایی را در خودم مخفی کرده بودم؟
می‌ترسیدم با دیدن صورتم از من بیزار شود. از او خجالت می‌کشیدم.
وقتی دید که اصرار فایده‌ای ندارد، راضی شد که برود. ولی گفت که اگر نظرم عوض شد، به او زنگ بزنم.

چند روز به مدرسه نرفته بودم. صورتم خیلی خوب شده بود، فقط کمی تیره‌تر به‌نظر می‌رسید. مارال به هر کسی که دربارهٔ صورتم می‌پرسید گفته بود که آلرژی دارم.
به من می‌گفت که خیلی هم باکلاس شده‌ام. دختر شاد و راحتی بود که از هر چیز بد و ناراحت‌کننده‌ای می‌توانست یک اتفاق سرگرم‌کننده بسازد. با این‌که نمی‌توانستم مثل او باشم، اما دوستی با او برایم غنیمت بود.
ساعت ورزش را با مارال، کنار دیوار و در سایه نشسته بودیم. تنها چیزی که مارال از زندگی خصوصی‌ام می‌دانست، بیماری‌ام بود. دوست نداشتم دوستی بی‌ریا و باارزشش را با ترحم و دلسوزی رنگ کنم.
به‌خاطر مارال که آن روز حوصلهٔ والیبال نداشت، از خانم ورزش صفحهٔ شطرنج گرفته بودیم و کنار دیوار شطرنج بازی می‌کردیم. هر بار که در چند حرکت می‌باخت، آن‌چنان داد و فریادی راه می‌انداخت که خنده‌ام ناخودآگاه باصدا می‌شد. با عصبانیت یکی از بچه‌ها را صدا کرد:
– امیری! امیری! بیا روی اینو کم کن.
با خنده به امیری که هیکل درشتش را از میان تماشاچی‌های والیبال به‌طرف ما می‌کشاند، نگاه کردم. با دست مارال را کنار زد و روبه‌روی من نشست.
سینه‌های بزرگ و سنگینش را با غرور جلو داد و انگار که بخواهد مگس مزاحمی را براند با انگشتانش به‌طرفم اشاره کرد که صفحهٔ شطرنج را بچینم. مهره‌ها را چیدم.
– من سفید برمی‌دارم.
خندیدم و گفتم:
– چشم.
صفحه را چرخاندم تا سفید برابر او باشد.
سرباز سمت راست شاهش را دو خانه جلوتر و به خانهٔ c5 برد. سرباز جلوی شاه را یک خانه جلو بردم و راه را برای وزیر باز کردم. ناشیانه سرباز جلوی اسب را برداشت و به خانه b5 برد. مهرهٔ شاه او فقط یک خانه برای فرار راه داشت. انگار بُردن از آن‌چه فکر می‌کردم آسان‌تر بود. وزیرم را به خانه a5 بردم، کیش‌ومات.
– کیش‌ومات.
دهن مارال و امیری و دو تا دیگر از دخترها باز مانده بود.
مارال مرا گرفت و محکم تکان داد. با صدایی که از تعجب درنمی‌آمد، گفت:
– دو حرکت. بی‌شرف! فقط دو حرکت.
بعد با دهانی باز قهقهه زد.
تا آخرِ ساعت ورزش تقریباً همه‌شان را به‌سادگی و با چند حرکت سادهٔ مهره‌هایم از دور خارج کرده بودم.
معلم ورزش که از دفتر آمد و زمین خالی والیبال را دید، به‌طرف ما آمد.
بچه‌ها دورش جمع شدند و با اشاره به من، شروع به حرف زدن کردند. خانم مقدم قبلاً مقام تکواندو کشوری آورده بود. به‌‌ همین خاطر، در آموزش و پرورش جذب شده بود. اندام ورزشکاری و زیبایش، به‌همراه چشم و ابروی مشکی و گیرا باعث می‌شد که همهٔ بچه‌ها عاشقش باشند.
ناخودآگاه پشت مارال مخفی شدم. وقتی بازی می‌کردیم آن‌چنان جذب بازی شده بودم که برایم مهم نبود، اما حالا عادت به این‌همه توجه نداشتم.
بچه‌ها را کنار زد و به‌طرفم آمد.
– جمع کن بریم.
مهره‌ها را جمع کردم و روی تخته ریخته، در آغوش گرفتم. از عجله‌ام یکی دوتا افتاد، بچه‌ها مهره‌ها را به دستم دادند.
با ترس دنبال خانم راه افتادم. به دفتر که رسیدیم زنگ تفریح خورده بود و معلم‌ها کم‌کم به دفتر می‌آمدند. خانم نشست و به من اشاره کرد تا بنشینم.
صفحه هنوز در آغوشم بود؛ پشت آن پناه گرفته بودم. لحظه‌ای به من نگاه کرد و از آن لبخندهای مهربان و بی‌تکلفش زد.
– خب، بچه‌ها چی می‌گن؟
– هیچی به خدا. من کاری نکردم.
با مهربانی لبخندش را وسیع‌تر کرد.
– ولی بچه ها می‌گن که خیلی کارا بلدی.
– کلاس شطرنج می‌رم، خیلی وقته.
– پس چرا توی مسابقات مدرسه شرکت نکردی؟
سرم را به زیر انداختم.

من دختر گوشه‌های تاریک و سایه‌ها بودم. از آمدن به نور و دیده شدن می‌ترسیدم؛ از نگاه، از توجه، از شکست خوردن در برابر بقیه می‌ترسیدم.

– ما لیستمون رو برای مسابقات دادیم، یک ماه تمام از همه خواستیم که اگه مهارتی دارید شرکت کنید. به‌زودی مسابقات شروع می‌شه.
سرم را پایین انداختم و خدا را شکر کردم که به‌خیر گذشته بود.
خانم مقدم به مدیر اشاره کرد و گفت:
– لطفاً «سمیعی» رو صدا بزنید که بیاد.

نیم‌ساعت بعد، من، شوکه در کلاس ادبیات نشسته بودم و فقط به قیافهٔ خوشحال سمیعی که می‌شنید قرار نیست برای مسابقات برود فکر می‌کردم. ظاهراً فقط برای خالی نبودنِ لیست تیم شطرنج، اسم او را نوشته بودند.

در یکی از همان روزهای بهاری بود که فهمیدم خیلی حسودم.
کاملاً ناگهانی کشفش کردم.

جمعه بود. همه برای گردش به چیتگر رفته بودند؛ اصلاً برایم مهم نبود. بهانه‌ای جور کردم و نرفتم.
از شدت بیکاری و بی‌حوصلگی تمام خانه را جارو و گردگیری کردم. وقتی تمیز کردن اتاق پسرها تمام شد و از مرتب بودن اتاق مطمئن شدم، دم در نگاه آخر را به اتاق انداختم. چشمم به تخت افتاد و برگشتم. اول زیر تخت مهرزاد را تمیز کردم. چند کاغذ مچاله‌شده و یک پیراهن مردانه که بوی عرق می‌داد، اما زیر تخت مهراد یک نایلون شیک و رنگی پنهان شده بود.
کنار تخت دراز کشیدم و نایلون را بیرون آوردم. اول فقط می‌خواستم پشتش را تمیز کنم، اما کنجکاو شده بودم.
با احتیاط و ترس بازش کردم؛ جعبهٔ مستطیل‌شکل آبی‌کاربنی با روبان قرمزی که به دور آن پیچیده شده بود را بیرون آوردم.
در جعبه را باز کردم. چند شاخه گل صورتی ساقه‌بلند روی ساتن آبی قرار داشت. بدون این‌که به‌هم بسته شده باشند؛ شیک و ظریف بودند.
ندیده به کسی که چنین کادوی زیبایی را می‌گرفت، حسادت کردم.
همیشه سعی کرده بودم تا روز تولدهایم را فراموش کنم و عیدها منتظر عیدی از کسی نباشم. حتی به خودم تلقین می‌کردم که مهم نیست خانم و مهشید از مسافرت و گردش‌هایی که با دوستان خانم یا همسر و دختران ناصرخان می‌رفتند، برایم سوغاتی‌ای هرچند کوچک نمی‌آورند. اما آن روز فهمیدم که چقدر دلم می‌خواهد هدیه بگیرم؛ یک شاخه گل، شاید میخک.
با انگشت روی گلبرگ‌های ظریف دست کشیدم. خوش به حال کسی که صاحب این گل‌ها بود.
حتی تصور کردن چشم‌های روشن و مهربان مهراد موقع دادن گل‌ها، قلبم را به تقلا وادار می‌کرد.
اصلاً گل باید واقعی باشد، نه مثل این گل‌ها مصنوعی. حسادت! من داشتم حسادت می‌کردم؟!
شاید تا آن روز نمی‌دانستم معنای حسادت چیست. ولی آن روز با بندبند وجودم لمسش کردم.
احساس قدرتمند و تاریکی بود؛ کاملاً می‌توانست قلب و ذهن، و تمام وجودت را تسخیر کند.
انفجاری ناگهانی در ذهنم اتفاق افتاد که «ادراک» را در رگ‌هایم سرازیر کرد. مانند بیماری بودم که پزشک، خبر از وجود یک غده در قلبش داده بود.
من هرگز به کادوهای مهرزاد حسادت نکرده بودم، هرگز! حتی با سلیقهٔ خودم برایش کادو انتخاب می‌کردم. پس مهراد چه فرقی داشت؟
از نتیجه‌ای که به آن رسیدم وحشت کردم. با ترس از جعبه فاصله گرفتم. همان‌طور که روی زمین نشسته بودم، خودم را عقب‌عقب روی زمین کشیدم و از گل‌ها فاصله گرفتم.
درهای ذهنم را روی آگاهی بستم؛ حقیقت ترسناک بود. معمولی‌ترین صبح در دنیا، برایم تبدیل به کابوسی شد، بدون بیداری.
صدای زنگ تلفن باعث شد از جایم بپرم. در جعبه را گذاشتم و هر دو رو داخل نایلون و با عجله به زیر تخت هُل دادم.

 

 

پارت هفتم

 

چه بلایی سرم آمده بود؟ من قول داده بودم، به خانم، به آقا…
نه! نباید زیر قولم می‌زدم…
چطور نفهمیده بودم؟ اصلاً شاید اشتباه می‌کردم و این یک بازی کثیف بود که ذهن فریبکارم به‌راه انداخته بود. شاید من…
به‌طرف تلفن رفتم. شمارهٔ مهرزاد بود. صدایم را پیدا نمی‌کردم تا به تلفن جواب دهم.
نگاهم به گوشی خیره مانده بود. بالاخره قطع شد.
فقط چند لحظه طول کشید تا دوباره تماس بگیرد؛ تا جواب نمی‌دادم تمام نمی‌شد.
– الو؟ آوا؟
– ب‍‌‍… بله.
– چرا گوشی رو برنمی‌داری؟
– بالا بودم.
– زنگ زدم بگم ما شام نمیایم. چیزی درست نکن.
– باشه‌.
– آوا، خوبی؟
– آره.
– صدات یه ‌جوریه.
– خواب بودم.
– گشنه نمونیا، برای خودت شام درست کن.
– چشم.
– آوا؟ مطمئن باشم خوبی؟
– آره، بابابزرگ.
بلند خندید. خیالش که راحت شد، قطع کرد.
تمام فردا را دنبال دلیلی برای اثبات مبتلا نبودنم، گشتم.
ابتدا وقتی که مچ خودم را موقع سوا کردن یک پیاله از سالاد، برای مهراد، قبل از خرد کردن پیاز گرفتم تعجب کردم. مهراد سالاد شیرازی را بدون پیاز دوست داشت.
غروب فردای آن روز وقتی‌که خانم گفت شام لازانیا درست کنم، مجبور شدم پنیر روی لازانیای او را کم کنم.
دخترک خیره‌سر درونم برایش ظرفی سوا و پُر از پنیر گذاشته بود.
موقع شام، به غرغرهای مهراد که چرا پنیر این‌قدر کم است توجه نکردم و سعی کردم به روی خودم نیاورم. فقط گفتم که پنیر تمام شده.
وقت شام خوردن، با دیدن قیافه‌ٔ درهمش، دلم رفت.
یک توسری به دخترک احمق و رویاباف درونم زدم.
در آخر وقتی دیدم شب‌هایی که دیر می‌کند تا صدای وارد شدن ماشینش به حیاط را نشنوم خوابم نمی‌برد، یا
وقت‌هایی که وارد آشپزخانه می‌شد، خودم را می‌دیدم که تمام حواسم آماده‌باش، منتظر ذخیره کردن ثانیه به ثانیهٔ حضورش است؛ از خودم ناامید شدم.
کی؟ کجا؟ چه زمانی عشقش تمام قلبم را تسخیر کرده بود؟
تصمیم گرفتم خودم را نجات دهم. دست‌ و پا زدنی بی‌نتیجه که فقط باعث بیش‌تر غرق شدنم می‌شد.
تلفن‌های مشکوکش که خانم هم به شوخی، به آن‌ها اشاره می‌کرد یا تیپ‌زدن‌های گاه و بیگاهش اصلاً فرقی به‌ حالم نداشت.
قلب خیره‌سرم هرگاه که حضورش را احساس می‌کرد، ضرباهنگ همیشگی‌اش را از یاد می‌برد.

دو هفته دیگر مسابقات شروع می‌شد. دلم می‌خواست گریه کنم.
ترسناک بود؛ ترسناک‌تر از هر اتفاقی که تا حالا در زندگی‌ام پیش آمده بود، به‌نظر می‌رسد.
اعتمادبه‌نفسش را نداشتم.
اما یک گیل‌آوای عاقل در عمق درونم خوشحال بود. مدام به من می‌گفت که نترس، چون ترس دوباره تو را غمگین خواهد کرد.
آوای کوچکی هم در اعماق ذهنم می‌لرزید و از این‌که کسی به او توجه کند می ترسید. می‌خواست به اتاقش، روی بام خانه‌ای که خانه‌اش نبود ‌پناه بگیرد تا کسی او را نبیند.
ولی شاید این همان مهارتی بود که مهراد می‌گفت؛ همانی که قرار نبود نابغه باشم تا بهترینش باشم.
باید تلاش می‌کردم، و با عشق به مهره‌هایم، من تلاشم را کرده بودم.
مثل مهرهٔ سربازی بودم که قدم‌به‌قدم جلو رفته بودم و حالا زمان آن بود که تاثیرم را در صفحهٔ شطرنج زندگی‌ام بگذارم و جواب زحماتم را ببینم.

مسابقات منطقه‌ای خیلی راحت برگزار شد. تمام مدارس منطقه در باشگاه نزدیک مدرسهٔ ما جمع شده بودند.
مسابقات مدارس اصلاً آن چیزی نبود که از آن می‌ترسیدم.
ترسم فقط برای قبل‌از رسیدن به محل مسابقات بود. همین‌که صفحه‌های شطرنج چیده شده را دیدم، ترسم تبدیل به شوق برای به چالش کشیدن خودم شد‌.
وقتی که اولین رقیبم را دیدم، دخترک آن‌چنان لرزان و رنگ‌پریده بود که ناخودآگاه دلم برایش سوخت.
به او لبخند زدم. برای اولین بار، من از کسی شجاع‌تر بودم.
– نترس، فقط یه بازیه.
سایه‌ای از لبخند روی لبش آمد.
– فکر کن دو تا رفیقیم، توی زنگ ورزش. این یه بازیه و ما داریم بازی می‌کنیم.
– اسمت چیه؟
– گیل‌آوا. صدام می‌کنن آوا.
زیر لب زمزمه کرد: « گیل‌آوا».
مربی بالای سرمان آمد و صدایمان کرد.
با هم به میز شطرنج خودمان رفتیم و نشستیم.
از هر چهار زوج، یک بار، در یک دوره مسابقه می‌دادند. وقتی اولین نفر را بردم حس عجیبی درونم بیدار شده بود. وقتی دومین و سومین نفر را شکست دادم، به‌شکلی باورنکردنی قدرت را درونم احساس می‌کردم.
اما حتی وقتی جایزه‌ام را گرفتم، واقعاً باورم نمی‌شد که اول شده باشم.
جایزه‌ام یک قرآن و مفاتیح بود و یک دست لباس ورزشی؛ برایم گنجی بود.
بیشتر از این‌که ارزش مادی داشته باشد؛ مانند نمرهٔ ۲۰ پای ورقهٔ امتحانی بود.
موقع برگشت از محل مسابقات خانواده‌های بیشتر بچه‌های تیم، بیرون از محل مسابقه منتظر بودند و فرزندانشان را به خانه بردند.
فقط من و خانم مقدم باقی مانده بودیم. منتظر آمدن ون مدرسه بودیم که ماشین روآی مشکی‌رنگی کنار پایمان توقف کرد. راننده که مرد جوانی بود، سرش را از ماشین بیرون آورد و صدایمان کرد.
– خانم حبیبی! خانم حبیبی!
خانم مقدم از من پرسید:
–می‌شناسیش، آوا؟
– نه به خدا.

خانم به‌طرف شیشهٔ ماشین خم شد.
– بله، امری داشتید؟
– کیانی هستم.
– جزو هیئت داوری مسابقات بودم، متوجه من نشدید.
– بله، عذر می‌خوام. فرمایشی داشتید؟
– اگه وسیله نیست، در خدمت باشم.
– چرا، الان دیگه می‌رسه. ماشین اداره داره میاد.
– پس لطفاً زنگ بزنید و کنسل کنید. من یه عرضی هم دارم خدمتتون.
– آوا، خانواده در جریانند که دیر می‌کنی؟
قلبم، زدن را فراموش کرد.
– ساعت چنده؟
– بفرمایید بالا، من شما رو می‌رسونم.
خانم کیانی به راننده که تازه پیدایش شده بود گفت که می تواند برود.
ما هم با آقای داور که حتی نامش یادم نماند، برگشتیم.
– چند ساله شطرنج کار می‌کنید؟
– بله؟
– عرض کردم، چند ساله شطرنج تمرین می‌کنید.
– پنج‌شش سال. ولی دیگه فقط تابستونا کلاس می‌رم.
– برندگان مسابقات استان‌های دیگه، ماه دیگه بیان تهران. من قراره مربی تیم دانش‌آموزان تهران باشم و بدون تعارف بگم که به موفقیت شما خیلی امیدوارم. من به‌زودی یه جلسهٔ معارفه با بقیه اعضای تیم می‌ذارم. اگه ممکنه برای هماهنگی‌های لازم شمارهٔ مستقیمی از خودتون به من بدید.
شمارهٔ خانه را خواستم بدهم اما در آخرین لحظه شمارهٔ گوشی مهرزاد را دادم.

اول مرا رساندند، دیر نکرده بودم. به‌ سرعت از پله‌های پشت‌بام بالا رفتم و بعد از گذاشتن وسایل به پایین برگشتم. برای شام ماکارونی درست کردم، با ذرت فراوان. مهراد از همه زودتر به خانه رسیده بود. سرش را داخل آشپزخانه کرد و پرسید:
– شام آماده‌ست؟
– بله، آقا.
قدم به داخل آشپزخانه گذاشت. در شلوار اسپرت خانگی و بلوز آستین کوتاه، صمیمی و نزدیک به‌نظر می‌رسید.
چند شاخه از موهایی که صبح با دقت به بالا شانه کرده بود، از بقیهٔ موها جدا‌ شده و روی پیشانی‌اش افتاده بود.
با تعجب پرسید:
– به من گفتی، آقا؟
در خودم جمع شدم. از لحن آرام و سردش ترسیدم.
– چی؟ چی بگم؟
– قبلاً چی می‌گفتی؟
– آقا مهراد.
نگاهش به لب‌هایم افتاد. بی‌اراده لب‌هایم را به‌هم فشردم و آب دهانم را قورت دادم.
– شام چی درست کردی؟
– ما… ماکارانی.
– حتماً با ذرت فراوان.
آبی در دهانم نمانده بود که قورت دهم. سرش را نزدیک گوشم آورد و به آرامی گفت:
– می‌دونی از ذرت متنفرم؟
سرم را به بالا و پایین تکان دادم.
– از پیاز توی سالاد چی؟
دوباره سرم را بالا و پایین کردم.
– از قصد این کارا رو می‌کنی؟
خواستم دوباره سرم رو بالا‌پایین کنم، اما ناگهان سرم را بالا بردم و گفتم:
– نه!
هنوز سرش نزدیک گوشم بود و نفسش گونه‌ام را گرم می‌کرد.
– به وسایل زیر تختم دست زدی؟
کسی زمین را از زیر پایم کشید. از ترس خشک شدم.
– زیر… زیر… چی؟
سرش را عقب کشید و به صورتم نگاه کرد، دقیقاً به چشم‌هایم.
در من چه می‌دید؟ دخترک زخمی و کوچک گذشته، یا رنگ چشم‌هایم. مارال راست می‌گفت که رنگ چشم‌هایم سبزعسلی خاصی‌ست؟
حرفش، تمام تصوراتم از فکر کردن او، دربارهٔ ظاهرم را به‌هم ریخت.
– هرگز نمی‌تونی به من دروغ بگی. چشمات دروغت رو، رو می‌کنه. هر بازی‌ای که داری می‌کنی رو بس کن… تمومش کن.
خواست عقب برود… مردد بود… آشفته و ناآرام.
به خاطر من بود؟
او هم فضای سنگین اطرافمان را حس کرده‌ بود؟
اما فقط لحظه‌ای بعد، چشمانم از حضورش خالی بود.

هفتهٔ بعد، تولد مهشید بود. قرار بود جشن بگیرد و من باید خانه را برق می‌انداختم. بعد از چند روز شستن و تی کشیدن و مرتب کردن، خسته و کوفته روی تختی که با مهرزاد روی پشت بام گذاشته بودیم، نشستم.
روی پیک‌نیک کوچک، چای دم کرده بودم.
مهرزاد هم که انگار بوی چای تازه‌دم به او رسیده باشد، کنارم بود.
راحت، روی دستش لم داده بود. با یک تفنگ اسباب‌بازی‌ که معلوم نبود از کجا پیدایش کرده، کلاه کابویی‌اش را بالا ‌داد و نگاهم کرد.
– گیلی؟ گیلی؟
با خشم نگاهش کردم.
– به نظرت من نیمهٔ گمشده‌ام رو پیدا می‌کنم؟
درحالی‌که از عصبانیت رو به انفجار بودم دندان‌هایم را به هم فشار دادم و از لای آن‌ها گفتم:
– ای خدا! من رو از دست این دیوونه نجات بده! خدایا! کی می‌شه من از دست این فرار کنم؟
با چشم‌هایی که از شیطنت می‌درخشید نگاهم کرد. لبخندی موذی روی لب‌هایش نشست‌.
– می‌گم، گیلی؟
– گیل‌آوا! گیل… آوا… آوا…
– آوا؟
– ها؟
– چی می‌شه، تو هم مثل بقیهٔ خواهرا از خونه بری؟
برق چشم‌های مهربانش چشم را می‌زد.
– چه‌جوری برم؟
– مثل بقیهٔ خواهرها، با لباس سفید و یه تاج روی سرت و ماشین گل‌کاری‌شده.
انفجار خنده‌ام دست خودم نبود. با کف دست محکم پشت کله‌اش کوبیدم، که کلاهش را به هوا پرتاب کرد.
– دوباره احساساتی شدی؟ این پروژهٔ شوهر دادن من جدیده؟
– به من نمیاد احساساتی باشم؟
– نه والله!
هر دو خندیدیم. کنارش، خودم را رها کردم.
– آوا!
– هووم!
– فانتزیت چیه؟ البته به‌جز این‌که من رو ببری مدرسه و دخترای مدرسه‌تون برام غش کنن و بهت حسودیشون‌ بشه.
خندیدم، مشتم را برایش پرت کردم که به او نخورد.
رویاهایی در دلم بودند، دست‌نیافتنی.
پس به آرزوهایم فکر کردم؛ کوچک بودند، خیلی…
– وقتی به آینده فکر می‌کنم، دوست دارم برم خونهٔ خودم، خونهٔ خودِ خودم. یه بسته چیپس بزرگ بردارم و کارتون ‌ببینم.
منتظر بودم که بخندد، اما سکوت کرد…
– ببخش، آوا… خونهٔ ما خیلی بهت سخت می‌گذره.
جوابش از حرف زدن پشیانم کرد. می‌دانست که هرگز نتوانسته‌ام کودکی کنم.
– نه! فقط گفتم که بخندی. ناراحت نشو.
حال و هوایش ابری شده بود.
صدای در پشت‌بام باعث شد تا راست بنشینم.
مهشید بود، در طول این چند سال به‌جز چند بار که آن هم مجبور شده بود، هرگز بالا نیامده بود.
طوری راه می‌رفت که انگار روی کت‌واک راه می‌رود و عکاس‌ها از هر طرف مشغول عکس گرفتن از او هستند.
– خوب خلوت کردین.
صدایش، احساسش را نشان نمی‌داد، ولی هر سه می‌دانستیم که از روی محبت به این‌جا نیامده.
– مهرزاد، مامان کارت داشت.
نگاهش مستقیم به چشمانم بود.
– هنوز چای نخوردم.
– با خودت ببر.
مهرزاد حبه‌قندی بالا انداخت و چایش را هورت کشید و رفت.
قیافهٔ گرفته‌اش حواسم را پرتِ خودش کرد.
مهشید نگاهی به دورتادور پشت‌بام انداخت. برقی از تنفر از چشمانش گذشت.
– اومدم ببینم واسهٔ تولدم برنامه‌ت چیه؟ بچه‌های دانشگاه هم دعوت هستن.
– همهٔ کارها رو انجام دادم، فقط تزئینات مونده. خوراکی‌ها رو هم که خودتون سفارش دادید.
– منظورم خودت بود.
– خودم؟
– می‌خوام شیک باشی، برات لباس گرفتم. دم در گذاشتم، برو بیارش.
بوهای خوبی به مشامم نمی‌رسید.
با دیدن لباس تمام حدسیاتم درست از آب درآمد.
لباس فرم بود. پیراهنی کوتاه با پیش‌بند و صندل‌های پاشنه‌بلند سِت.
پوزخند زدم. کور خوانده بود، من جزو تزئینات تولدش نبودم. به زحمت خودم را مجبور کردم تشکر کنم.
– قشنگه، ممنونم.
وقتی رفت، لباس را مچاله کرد و همان‌جا انداختم.

غروب روز تولد مهشید، همهٔ کارها انجام شده بود.
نیمی از حیاط را میز و صندلی‌های شیک چیده، در طرف دیگر یک میز طولانی با رومیزی سفید که غذاها و تنقلات رویش چیده شده بود و در آخر پیست رقص کوچکی مقدمات را کامل می‌کرد.
در طول این چند سال، هیچ‌یک از اقوام خانم یا آقا به خانه‌شان نیامده بودند.
آقا که کلاً کسی را نداشت و خانم که خانواده‌اش را ترک کرده بود.
امشب هم بیشتر مهمان‌ها هم‌دانشگاهی‌های مهشید بودند.
هوا که تاریک شد، چراغ‌های حیاط را روشن کردم.
حیاط با ریسه‌ها و میزهای پُر گل زیبا شده بود.
خانم از دفتر خدمات برای امشب کمک آورده بود که امیدوار بودم بیشتر در آشپزخانه مخفی شوم و او پذیرایی کند.
برای شب، یک بلوز و شلوار راسته پوشیده بودم. اگر شانس می‌آوردم تا آخر مهمانی، مهشید متوجهم نمی‌شد.
از خستگی روی پله نشستم‌.
فقط دلم می‌خواست به اتاقم بروم و شب را بگذرانم… فقط بگذرانم..‌.
یک لیوان نسکافهٔ داغ در برابرم قرار گرفت. سرم را بلند کردم.
«مهرزاد عزیز».
– ممنون، به ‌موقع بود.
لبخند زد. خودش هم کنارم نشست.
– به‌پای چایی‌های دبش و دشلمهٔ تو نمی‌رسه، ولی همین‌قدر در توانم بود.
– تی محبتِ قوربان.
خندید.
–فحش دادی؟
جسارت گفتن معنی حرفم را نداشتم؛ از نشان دادن وابستگی‌ام می‌ترسیدم.
کنارم نشست. اولین قلپ نسکافه را که خوردم، محبتش از قلبم سرریز شد.
پسرکم مردی شده بود، مهربان و خوش‌قلب.
خوش به حال آن کسی که باید در زیر سایهٔ مهرش زندگی می‌کرد.
صدای زنگ در آمد. کسی آیفون را زد.
در که باز شد، چند لحظه طول کشید تا دخترکی ریزنقش پا به داخل حیاط گذاشت؛ خجالت‌زده و محجوب بود.
مهرزاد آرام گفت:
– ببین کی این‌جاست؟
نپرسیدم «کی؟».
خواستم بپرسم، اما با دیدن قامت کشیده و دستی که پشت دختر قرار گرفت، حرف در دهانم ناپدید شد.

«رویا» تمام شد و «واقعیت» همچون آفتی به گندمزار آروزهایم هجوم آورد.

تا کی می‌خواستم خودم را به آن راه بزنم؟
چقدر می‌خواستم به خودم بگویم من حقی در برابرش ندارم، و باز خواب‌های رنگی ببینم؟

اگر من جایگاهم را می‌دانستم، پس چرا دست و پایم با دیدنشان یخ زد؟
چرا توان بلند شدن نداشتم؟
شاید به ذهن خودآگاهم اجازهٔ فکر کردن به او را نداده بودم، اما حالا قلب و عروقم نافرمانی می‌کردند.
پاهایم فرمان مغزم را که می‌گفت: «بلند شو»، نادیده می‌گرفت. برای لحظاتی دنیای اطرافم ناپدید شده بود.
وقتی دخترک سرش را خم کرد، موهایش همچون آبشاری از روی دستاش لغزید و روی سینه‌اش ریخت.
من فقط محو تماشای موهایش شدم؛ نرم، ابریشمی، صاف.
تا روی سینهٔ مهراد هم نمی‌رسید، کوچک و شکستنی بود. راستی مارال به این دخترها چه می‌گفت؟ توبغلی؟
مهرزاد از کنارم بلند شد و به استقبال برادرش رفت.
بلند شدم، تصویر روبه‌رو در ذهنم قاب گرفته شد و دنیا دوباره واقعی شد؛ میزها، ریسه‌ها، لیوان درون دستم.
بلند شدم. نباید تکه‌های غرور شکسته‌ام را به کسی نشان می‌دادم. حداقل این را به خودم بدهکار بودم.
بعد هم می‌توانستم به همه‌چیز فکر کنم. اما امشب… فقط امشب… باید نقش دختر خدمتکار را تا آخر بازی می‌کردم.
چرا تصویر لعنتی از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رفت؟
تصویر دستی که با ملایمت پشت دخترک قرار گرفته بود…

تصوّر دوستی‌اش با دیگران، یک چیز بود و به چشم دیدن، کابوسی دیگر.
دیدنش با دیگری بود که مرا می‌کشت.
لیوان خالی نسکافهٔ مهرزاد را هم برداشتم و منتظر نشدم تا خوشامدگویی آن‌ها تمام شود، وارد خانه شدم. لیوان‌ها را در سینک گذاشتم و به طبقهٔ بالا رفتم. از میان لباس‌های اهدایی مهشید، پیش‌بند را برداشتم و لحظه‌ای به آن نگاه کردم.
همین بود؛ تمام واقعیت همین بود.
پیش‌بندی سفید با حاشیه‌ای توری.
بند بالایی را دور گردنم انداختم و بندهای کنارش را محکم دور کمرم بستم.
در آینه به خودم نگاه کردم.
حقیقتی را که فراموش کرده بودم، برابر چشمانم بود.
لب‌هایم با لبخندی مرده کج و کوله شد.
پیشبند را صاف کردم. نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم.
به‌آرامی از پله‌ها پایین رفتم. داخل سرویس بهداشتی پایین، کمی آب به‌ صورت رنگ‌پریده‌ام پاشیدم و بعد از خشک کردنش به آشپزخانه رفتم.
خانمی که برای کمک آمده بود حدوداً سی‌ساله بود. لباس فرمی که شامل مانتو و مقنعه می‌شد به تن داشت و خیلی مرتب و تمیز همهٔ وسایل پذیرایی را روی میز سلف‌سرویس حیاط چیده بود.
صدای شاد و خوشحال خانم از حیاط می‌آمد. خانم به پیشواز مهمان‌های جدید رفته بود.

یک صدای دیگر هم می‌آمد، صدایی مردانه با رگه‌هایی آشنا.

چند لیوان خالی شربت‌ داخل ظرفشویی بود. شروع کردم به شستنشان و سعی کردم صداهای اطراف را نشنیده بگیرم، ولی حواسم مدام بازیگوشی می‌کرد. ذهنم صدای دخترانه‌ای لطیف را از بقیهٔ صداهایی که می‌آمد، تفکیک می‌کرد…
ناگهان حضوری ناآشنا پشت سرم غافلگیرم کرد. گرمای تنی غریبه درست مماس با بدنم، فقط با کمی فاصله.
دستی مردانه و قوی که تتویی با حروف فارسی و پیچیده روی آن بود، لیوانی را زیر شیر آب گرفت.
از وحشتِ این نزدیکی، لیوانی که می‌شستم از دستم رها شد. جیغ کوتاهی کشیدم و به عقب برگشتم.
نگاهم در یک جفت چشم گره خورد که قبل از رنگش، برقش، به چشم می‌آمد. خودش بود، البرز پاکنهاد.
با همان شرارت، با همان پوزخند.
دستانش را بالا برد و گفت:
– آب.
و وقتی عکس‌العملی ندید، ادامه داد.
– واتر! ماء!

پیراهن سفید مردانه‌ای که جذب اندامش بود، به تن داشت و تا ساعد آستین هر دو را تا زده بود. روی دستان قوی و مردانه‌اش ساعتی بزرگ با بند چرمی مشکی روی تتوی درهم پیچیده‌اش به چشم می‌خورد.
کراوات مشکی‌اش کج و شل بود. شلوار راسته‌ای به تن داشت که کتش را حتماً داخل نشیمن گذاشته بود.
دستش را جلوی صورتم تکان داد.
صدای خندهٔ دخترانه‌ای که از نشیمن آمد، تیر خلاص را به اعصاب متشنجم زد.
ناخودآگاه اخم کردم که باعث شد بپرسد:
– چته تو؟
این که سالی یک‌بار عصبانی می‌شدم و او درست در همان لحظه پیدایش شده و روی اعصابم رفته بود، واقعاً گناه من نبود.
با عصبانیت غریدم.
– تو چته؟ آب می‌خوای؟
لیوان را از دستش کشیدم، پر از آب کردم و به او دادم. حرکتم آن‌قدر سریع بود که کمی آب از آن بیرون ریخت.
– این ماء، اینم راه، بفرما.
حالا او بود که از عکس‌العملم شوکه شده بود. آن‌قدر اعصابم به‌هم ریخته بود که از وزن کلماتم خنده‌ام نگیرد، اما مستر پاکنهاد چنین نظری نداشت، چون بلند خندید.
– دخترهٔ…
ادامهٔ حرفش را قورت داد…
انگار که سرگرم شده باشد، انگشت اشاره‌اش را به طرفم گرفت و گفت:
– من تو رو یادمه.
– منم تو رو یادمه. حالا برو بذار به کارهام برسم.
به انگشت بلند و کشیده‌اش نگاه کردم. به ناخن‌های مرتب و تمیز مردی که حتماً در زندگی‌اش وسیله‌ای سنگین‌تر از خودکار یا قاشق بلند نکرده بود.
بی‌اراده ناخن‌های کوتاه و شکسته‌ام را با مشت کردن دستم مخفی کردم.
خنده‌اش تمام شده بود، و حالا فقط آن پوزخند مضحک روی لبش مانده بود. کدام احمقی به او گفته بود با پوزخند جذاب می‌شود؟

– البرز جان؟
صدای مهشید بود‌، و لحظه‌ای بعد خودش.
اندام کشیده و زیبایش را لباس شبی مشکی قاب گرفته بود.
وقتی کنار البرز ایستاد، ترکیب مشکی و سفید و قامت بلندشان به‌شدت زیبا و چشم‌نواز بود.
با دیدن مهشید، خشمم ناپدید شد. در دلم دعا می‌کردم که البرز دهانش را ببندد. نگاهم فقط رو ناخن‌های بلند با لاک قرمز روی بازوی البرز بود.
البرز نگاه خیره‌اش را از روی من که مثل مجسمه ایستاده بودم، برنداشت.
لیوان نیمه‌پر میان دستش را تکان داد و بعد بدون این‌که جرعه‌ای از آب بخورد، آن را روی میز گذاشت و بی‌اعتنا به مهشید چرخید و بیرون رفت.
– چی گفتی بهش؟
– هیچی، خانم.
– چرا صدای خنده‌ش اومد؟
– آب از دستم ریخت.
طوری نگاهم کرد که انگار می‌دانست دروغ می‌گویم.
بعد، آرام‌تر، شمرده‌شمرده گفت:
– فکر نکن توی این سوراخ قایم شدی، لباس فرمت رو یادم رفت. اینم به حسابت می‌نویسم. فقط بدون چوب‌خطت داره پر می‌شه. حواست هست؟
تیرهٔ کمرم از ترس تیر کشید. از کدام چوب‌خط حرف می‌زد؟ باز چه نقشه‌ای برایم داشت؟

پذیرایی از مهمان‌ها با فینگر فودهای زیبا و نوشیدنی‌ها را که تمام کردیم و صدای آهنگ و سوتشان بلند شد، به آشپزخانه فرار کردم.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. واقعاً هم‌دانشگاهی‌های مهشید بودند؟
بیشتر شبیه جمع اراذل و اوباش به‌نظر می‌آمدند.
یک مشت بچه‌ژیگولوی رنگ و وارنگ. یکی از پسرها انقدر از خودش گردنبند و زنجیر آویزان کرده بود که اگر نزدیک آهنربا می‌رفت، جذبش می‌شد. چند تا از دخترها هم تیپ پسرانه زده و چندتای دیگر لباس‌هایی به‌شدت باز و کوتاه، با رنگ‌هایی جیغ پوشیده بودند.
شاید به‌خاطر این‌که تمام عمرم، هرگز به مهمانی نرفته بودم، برایم عجیب‌غریب بودند.
ولی باید با بی‌میلی قبول می‌کردم که مهشید از همه‌شان پوشیده‌تر و شیک‌تر لباس پوشیده بود.
پوپک و پونه، دخترهای ناصرخان، هم آمده بودند‌. کت و شلوار سرخابی رنگشان را باهم سِت کرده بودند.
آهنگ ملایمی پخش ‌شد و زوج‌ها وسط رفتند.
خودم را با نگاه کردن به رقص دخترک در میان بازوان او آزار ندادم، به آن چرخش نرم و گیسوانی که در هوا تاب می‌خوردند.
به لبخند کمیاب مهراد، یا شاید برای من کمیاب بود؛ امشب که خوب خرجش می‌کرد.
روی صندلی، گوشه‌ای از آشپزخانه، نشستم. انگشت‌های لرزانم را درهم گره کردم تا ضعفم را حتی به خودم نشان ندهم.
انکار، شاید فقط انکار، برای گذراندن این شب جهنمی کمکم می‌کرد. افسوس که دیوار حاشای من کوتاه بود.
حسادت، امشب، برایم وفادار همدمی شده بود.

تمام حواسم به حیاط، ولی نگاهم به داخل خانه بود.
البرز که بلند شد، دیدمش. کت مشکی و خوش‌دوختی پوشیده بود.
در کت‌و‌شلوار، محکم و جدی به‌نظر می‌رسید و اثری از مرد خندان داخل آشپزخانه در او دیده نمی‌شد.

 

 

این رمان بروز می شود

 

در صورت نارضایتی نویسنده این رمان حذف می شود

منبع: romanone.com

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی