اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان معشوقه فراری استاد به صورت pdf

  • ۵۴۶۰

دانلود رمان معشوقه فراری استاد به صورت pdf

دانلود رمان معشوقه فراری استاد به صورت pdf

 

همون طور که می دویدم به ساعت نگاه کردم !آخ خدا، برفتا رفتم، ساعت و من به تو چی بگم آقاجون آخه؟ الان اگه استاد مثل چی پرتت کنه بیرون من چیکار فقط سه روز از دانشگاه اومدنم گذشته، این دیر اومدنم یعنی از همین اول سال بی نظمی که از شم به شدت متنفرم به در کلاسم که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم قربان قلبم و آروم تر کنم در نیمه باز بود واسه همین به نگاه اجمالی به داخل کلاس انداختم اولین چیز به صندلی استاد نگاه کردم که دیدم به پسر جوون همون طور که سرش .توی گوشیه روش نشسته .دستم و روی قلبم گذاشتم .آخ خدایا شکرت، انگار این دفعه شاقاسم خوب از آب دراومد استاد نیومده !پسره چه راحتم روی صندلی استاد نشسته، چقدر پررو با حس خوبی که نصیبم شده بود گولم و روی دوشم تنظیم کردم و با سرخوشی وارد .کلاس شدم که همه ی نگاه ها به سمتم چرخید با دیدن اون دوتا زمیت، دوستای خوشگل و الکل جامعه ی خودم و عرض می کنم به اسمشون رفتم و بلند گفتم: چاکر دوستای خل خودم کلم و به سمت محدثه که با تعجب بهم نگاه می کرد پرت کردم و نگاهی به اطراف

 

 

 

.انداختم

چرا واسم جا نگرفتید نامردا؟ -

چقدرم کلاس سکوتها... انگار برای اولین بار کلنسی تعبیه شده که بچه هاش عین خودم اروم و خویند، دمتون گرم رفقا عطیه با استرس چشم و ابرو واسم اومد که گفتم چیه؟ بیخیال اونها شدم و رو به دختر کنار عطیه گفتم. میشه بری به جای دیگه بشینی؟ نمی دونم چرا همه نگاهشون بین من و پشت سرم می چرخید محدثه سری تکون داد و آروم گفتم: از همین جلسه اول بدبخت شدی مطهره خواستم حرفی بزنم اما صدای به پسر پشت سرم بلند شد: احیانا اینجا در نداره؟ .به سمتش چرخیدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم .همون پسرهای خوشتیپ پررویی بود که روی صندلی استاد نشسته بود عجب اخم های جذابی هم داره .مامانت فدات شه .مثل خودش دست به سینه گفتم داره اونوقت میگه کلاس طویل هست که همین جوری سرتو بندازی پایین و بهای تو؟ - ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ تگته دانشگاهی میصر داره و خبر ندارم؟ - .به قدم بهم نزدیک شد محدثه مانتومو کشید و آروم گفت: مطهره ایشون

 

 

 

 

تو صورتم خم شد اوکی شدی خاتم پررو؟ - هل گفتم: دارقد شوخی می کنند نه؟ به عقب چرخیدم دارید شوخی می کنید؟ -

عطیه با حرکت دسته گفت: خاک تو سرت که از همین الان افتادی .دستم و روی قلبم که تند میزد گذاشتم و آروم به سمت استاده چرخیدم .جدی گفت: بفرمایید بیرون وقت کلاس و نگیرید با التماس قند گفتم: غلط کردم استاد، ببخشید بخدا فکر می کردم ایستادم مسنه، اصلا فکرشو هم نمیکردم کسی که روی اون صندلی نشسته استاد باشه، لطفا لطفا | .اخراجم نکنید من دراسیم خیلی برام مهمه، به جدم قسمتون میدم دستی به ته ریش مشکیش کشید

چشم هام و مظلوم کردم .ایستاد، لطفا - همیشه بابام میگه اگه تو این حالت مصدومیت رو نداشتی موقع خرابکاری میخواستی چیکار کنی؟ با کمی مکث چرخید و به سمت میزش رفت

 

 

 

مری و ماما ی ما شق شد

.خپل خب برید بشینید، بار آخر توتم باشه - .با خوشحالی گفتم. ممنونم استاد، قول میدم بار آخرمه

بشکنی زدم و چرخیدم و کولمو از دست محدثه چنگ زدم .هردوشون سری به عنوان تاسف برام تکون دادند که چپ چپ نگاهشون کردم .به اسمت آخرین صندلی های طرف دخترا که خالی بود رفتم و روی یکیش نشستم . استاد گوشیش و روی میز گذاشت و به طرفمون چرخید

تو صورتش دقیق شدم په تمه آشنا میزنه ها! این بشر رو کجا دیدم؟ با صداش به خودم اومدم و مثل آدم نشستم انگار قرار نیست اون چهار نفرم بیان، باید بگم اگه بخواین از همین اول سال - اینطوری غیب کنید بدجور کلاهمون توهم میره، این درس تخصصیة، هم عملی داره و هم تنوری، اگه غیب کنید قرار نیست بازم عملیه جلسه قبل رو بهتون بگم فهمیدید؟

همه با همه گفتیم: بله

.خوبه -

از توی کیفش لپ تاپی و بیرون آورد این جلسه و جلسه بعد فعلا تنوری داریم - . یکی از پسرا دستش و بالا برد

 

 

 

ببخشید استاد -

استاد بهش نگاه کرد

میفرمایید -

کارگاه کامپیوتر که تو خود دانشگاهه؟ قه؟ - اسری تکون داد .بله - دوایی خدا بالاخره دارم به ارزوم میرسه

انیمیشن سازی، رشته ی مورد علاقم یعنی خدایا روزی میرسه که بتونم به شرکت تبلیغاتی خفن بزنم؟ این بزرگترین .آرزومه

یوهویهویه

از بین مطالبی که گفت مهم هاش و یادداشت کردم سر بلند کردم که به تخته نگاه کنیم اما نگاهم بهش خورد که دیدم موشکافانه داره بهم نگاه میکنه مثل خودش به چشم های مشکیش زل زدم بخدا من این و یه جا دیدم .به پلک زد و با اخم نگاهش و ازم گرفت دستی به صورتم کشیدم و نگاهیم و به هیز دوختم

 

 

 

کجا دیدمش؟

بازم بهش نگاه کردم که دیدم بازم داره بهم نگاه میکنه .این بار اهمی کردم .انگار منم برای اون آشنام ماژیکش و روی میز گذاشت و بلند شد و دستی به کت مشکی ای که به لطف هیکل .ورزیده و خوب تو تنش نشسته بود کشید ولی خداییش هیچوقت فکرشو نمی کردم که به استاد جوون به تورم بخوره، می گفتم همه ی اینا واسه رمان هاست که واقعیت به دخترا نگاه کردم بعضی هاشون درست مثل اینکه چشماشون شبیه قلب شده باشه بهش نگاه

می کردند که خندم گرفت !یعنی خاک تو اون سرتون که اینقدر پسر ندیده اید استاد دستهاش و داخل جیب شلوارش برد و گفت: کسی سوالی داره؟ یکی از دخترا با ناز گفت: می تونم چند تا سوال شخصی ازتون بپرسم استاد؟ برخلاف اینکه فکر می کردم الان با اخم و مغروریت میگه ته " گفت: بپرسید ابروهام بالا پریدند دختره: چند سالتونه؟ بیست و نه -

 

 

 

مری و ماما ی ما شق شد

.اینبار دیگه واقعا تعجب کردم

بیست و نه؟! اصلا بهش نمیخوره !یکی از دخترا با تعجب گفت: واقعا؟! اصلا بهتون نمیخوره

با صدای محدثه پوفی کشیدم .الان آمار جد در جد و بیرون میکشه می تونم بپرسم چرا استادی و انتخاب کردید؟ - علاقمه، از بچگی عاشق این بودم که هر چی تو یاد میگیرم به یکی یاد بدم، استاد - .بودن به جور سرگرمیه واسم .وا وا چه پسر خوبی! خوشمان آمد محدثه. یعنی به جز استادی شغل دیگه ای هم دارید؟

عطیه رو دیدم که ارتش و تو پهلوش کوبید و اونم چشم تعرهای بهش رفت .بله دارم -

می تونم - اینبار من بلند با حرص گفتم: لطفا ساکت شو محدثه جان، آخه مگه فضولی تو؟ .یه دفعه کلاس از خنده مثل بمب منفجر شد .وایساد و با حرص گفت: به تو چه خب؟ کنجکاوم همین

با اشارهی دست گفتم. بشین تسوجات تا با صدای خندون استاد ساکت شدم

 

 

 

.دعوا نکنید خانما، خودم اگه نمی خواستم بهتون جواب نمیدادم - محو چهره ی خندون شدم

چقدر بانمکه، خدا برای مادرش نگهش داره محدثه باز برگشت و با پررویی گفت: اون شغلتون چیه؟ استاد خندون سری به چپ و راست تکون داد و بهمون نزدیک تر شد !خوبه من گفتم سوال درسی بپرسید - محدثه با ناز که از حق نگذریم صداشو به شدت جذاب میکرد گفت: استاد، لطفا بگید .دیگه

استاد با خنده گفت: ببخشید، این و دیگه نمی تونم بگم .بشکنی زدم و با خنده گفتم: دمتون گرم استاد

رو به محدثه پیروزمندانه گفتم: دلم خنک شد، حقته تا اینقدر فضول تباشی از جا پرید و با حرص گفت: بذار بریم خونه دارم برات، وقتی ناهار امروز رو تختم

خودت باید بیزی می فهمی !پسرا کشیده گفتند: او عطیه دستشو گرفت و تولید: محدثه جونم منکه چیزی نگفتم اون بیشعور شایعات .کرد صدای خنده تو کلاس پیچید محدثه: تو غصه نخور عشقی، هوای تو رو دارم

 

 

با خنده گفتی: کسی مشتاق خوردن غذاهای بد مزه نیست عزیزم محدثه به سمتم جبهه گرفت که استاد دستهاش رو بالا برد و با خنده گفت: دیگه

وسه، دعواهاتون باشه واسه بعد از کلاس، الان دیگه ادامه ی درس محدثه چشم غره ای که به لطف اون چشم های قهوه ای خیلی روشنش ترسناک دهی شد رفت و نشست با حس خوبی که امروز نصیبم شده بود به صندلی تکیه دادم آخیش، تلافی اون روزی که ضایعم کردی و شرت در اوردم، الان شب راحت سوم و .روی بالش میذارم |

آقای استاد بازم مشغول درس دادن شد د استاد کیف به دست که به سمت در رفت زیپ گولم و ستم قبل از اینکه بیرون بره بازم موشکافانه بهم نگاه کرد و بعد از کلاس بیرون رفت با ذهنی که به شدت درگیر بود گولم و روی دوشم انداختم و به سمتشون رفتم .با هم از کلاس بیرون اومدیم .ناخنم و به لبم کشیدم

سعی می کردم بفهمم کجا دیدمش اما این مغزم جوابی بهم نمی داد با دستی که به شونم خورد از جا پریدم و تند گفتم: چی شده؟ محدثه با خنده گفت: تو فکری عطیه شیطون گفت: فکر کنم وجودش از عشق این استادمون پر شده

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی