اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

  • ۴۰۸۰

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

 

"آبنوس" بعد از خوردن صبحانه، از مامانم خداحافظی می کنم. وسایلم رو برمیدارم و به طرف مدرسه در می کنم. توی مدرسه گلبهار رو می بینم و طرفش میرم. سلام گلی جون

یا برگرداندن صورتش به طرفم، چشم های قرمز و اشکی به همراه صورت کبودش رو میبینم. یا نگران می گم
ای گلبهار، چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟ با ناراحتی بغلم میکنه و فقط گریه می کنند. نمیدونم چیکار کنم. الان کلاس ها شروع میشه. آروم الی میزنم:
گلبهاری پسه. الان کلاس شروع میشه یا ناراحتی می گه: ' ته آینوس، من نمی تونم بیام۔ چرا؟ مگه چی شده؟ من اومدم باهات خداحافظی گلبهار به مرد روبروم که اسم گلبهار رو صدا زده بود نگاه می کنم. یه مرد حدود چهل ساله اس. که چاقه و چهره زشت و اخمویی داره. پدر گلبهار رو میشناسم. این شکلی نیست شما کی هستید آقا؟ یا گلبهار چیکار دارید؟ به تو ربطی نداره بچه برو پی درس و مشقت به طرف گلبهار میاد و دستش رو می کشه که گلبهار شروع به التماس می کنه تو رو خدا. من نمیخوام باهات میام
خفه شو بچه، معلومه که باید برای ما قرار گذاشته بودیم بیای خداحافظی بکنی و بریم۔ گلبهار با گریه داد میزنه

 

 

من تو رو دوست ندارم. می خوام پیش آینوسولی صداش یا تو دهنی محکم مرد خفه میشه و خون مثل فواره از دماغش بیرون می زنه. به طرف مرد میرم و محکم به دست و کمرش میزنم تا، گلبهار رو دل بکنه ولی من رو هول میده و همراه با گلبهار به طرف ماشینی میره و اون جا رو ترک میکنه. به خاطر ضربه مرد، کمرم درد میکنه ولی بلند میشم و به طرف کسم میرم. تا زنگ آخر چیزی از صحبت های معلم نمی فهمم و دو سه یاری، تذکر می خوردم ولی فکرم درگیر گلبهاره. °
O O گلبهار، دختر ساده و مهربونیه ولی خانوادش فقیرند. البته پدر و مادر مهربونی داره. گلبهار از لحاظ چهره به مادرش و از لحاظ اخلاق به پدرش رفته. چشم های آبی و صورت سفیدی داره. گونه های سرخ مثل سیب رو آدم دوست داره بخوره. به خصوص. موقع خجالت که قرمز میشه اون بچه دوم خانواده است و به خواهر بزرگتر از خودش داره که چهره اش به پدرش رفته و چشم های قهوه ای نافذی دارد. خواهرش چند سال پیش، یا یه مرد جوان ازدواج کرد که صاحب در بچه شدند به خونه میرم و یه مامان سلام می کنم یایا سر کاره و مامان خونه تان می پزه. من بچه دوم هستم و به خواهر بزرگتر به اسم آرزو دارم که ازدواج کرده و الان حامله است. وضع مالی ها متوسطه. چون زندگی من شبیه زندگی گلبهاره برای همین باهاش راحت ترم.
آی نود لله ماهان بیا برو از رودخانه آب بیار
چشم

 

کوزه رو برمیدارم و به طرف روده کوچولویی که کمی، پایین تر از خونمونه حرکت می کنم. به چهره ی خودم توی آبی نگاه میکنم. چشم های سبز زیتونی، مثل بایام. یا صورت سفید و گونه و لبهای قرمز آرزو، چشم های قهوه ای رو به علی داره و صورت سفید و به کسی تپل تر از منه که الان، بخاطر حاملگی چاق تر هم شده. اون ۲۵ وعن ۱۶ سالمه و دارم درس می خونم. نمی خوام مثل اون زود ازدواج کنم و میخوام درس بخونم و پزشک بشم به اطراف نگاه می کنم. هوای خنک و بوی خاک، صدای چشمه، اینجا همون جاییه که من عاشقشم. به سمت چهم نگاه می کنم. درخت های سیب همگی به صف هستند و سیب ها آمادهی برداشته ازشون آویزون شده بودند و داد می زدند ویا رمن رو بردار. اونم چه، آسیب هایی که قرمز بودند و از دور برق می زدند. من عاشق این جام و حاضر نیستم اینجا رو با هیچ جایی عوض کنم حتی، خونه و پول و ماشین وقتی توی هشتم. چرا باید ازش برم اونم به خاطر چی؟ بخاطر پول توی راه هستم که زهرا و مریم رو می بینم. باهاشون خوب نمی ساختم و همیشه سعی می کردند من و گلبهار رو اذیت کنند. خواستم بی توجه بهشون حرکت کنم که صدام می زنند. می ایستم. به طرفم عیان و شروع می کنند
پارسال دوست امسال آشنا ابی خانوم نکنه یه سلامی یعنی همین جوری سرت رو میندازی پایین میذاری میری؟ اولا آیی به آینوس، ثانیا چه سلامی چه علیکی زیاد ازتون خوشم میاد که هر روز سلام بکنم؟ اول زهرا خواست با عصبانیت یه حرفی بزنه که مریم زودتر به حرف اومد و یا مرموزی گفت:
گلبهار رو کنارت میبینم آبنوس خانوم. اون کجاست شما که رفقای جون جونی هم بودید و همیشه کنار هم بودید.

 

با عصبانیت گفتم به تو ربطی نداره.
همه، ی گو نمیدونم ولی من میدونم خودش و زهرا شروع به خندیدن می کنند. با کنجکاوی و ترسی که میدونم این دوتا خبرهای خوبی ندارند میگم اون کجاست مگه؟ یعنی نمیدونی دیگه بگو دیگه اون ازدواج کرده و قراره چند روز دیگه عروسی بگیرد، اونم با کی؟ یا یه مرد پیر و بزرگ خودش و زهرا با خنده می رن. ولی من خشک می شم. شانس آوردم کوزه رو کنار پاهام گذاشته بودم. وگرنه از دستم می افتاد و میشکست این محاله. اون هم مثل من آرزوی پزشک شدن داره و میخواد یه زمانی با کسی که دوست داره ازدواج کنه، اون اون خدای من برای چی؟ باورم نمیشه اون ازدواج کرده باشه. حتما حتما اشتباه شنیدم. شایدم اونا خواستن من رو ناراحت کنند. این دروغه، دروغه بعد از دادن کوزه به مامانم، ازش اجازه میگیرم و به طرف خانه ی گلبهار حرکت می کنم. باید از پدر و مادرش میپرسیدم. وقتی می رسیم در خونه رو میزنم که مادرش با لبخند ولی چشم هایی که مثل یه دریای طوفانیه بهم سلام می گخ سلام عزیزم خوبی؟ مامانت خوبه؟ دیگه پاهاش درد نمی کنه؟ پدرت چطوره؟ سلام خاله، عروسی همه خوبند مامانم بهتره، بهتون سلام رسوند.

 

سلامت باشد، یا تو دم دریدا۔
داخل میرم و روی پله ها میشینم اینجا بده خاله. بیا داخل زیاد نمیمونم خاله. باید برم به مامانم کمک کنم باشه خاله جان بذار برات یه چیزی بیارم۔ زدی گفتم ته ځاله زحمت نکش. گفتم که نمیتونم زیاد یموت باید برم اینجوری که نمیشه خاله جان ممنون میشم. همینجوری ځویه. خاله؟ جان خاله گلبهار نیستش؟ راستش. نه عزیزم. یا استونی بهش گفتم:
خاله. من.. من از بچه ها یه چیزایی راجع به گلبهار شنیدم. اونا میگفتن که گلبهار ازدواج کرده و با گریه و بغل کردن خاله. حرفم نصفه میمونه. یعنی درسته. یعنی اون واقعا بعد از چند دقیقه که خاله آروم میشه شروع به حرف زدن میکنه - چند سال پیش رو یادت میاد؟ همون زمانی که خشکسالی اومد و همه بدبخت شدن. سرم رو به معنی بله تکون میدم

 

این سالها ما توی فقر و بی پولی بدی گیر کردیم. همم خجالت می کشیدم و هم وضع شما هم مثل ما چندان مناسب نبود که ازتون درخواست کمک کنیم شوهرم. یه مرد که توی شهر زندگی می کرد رو میشناخت و از اون درخواست کمک کرد که ای کاش نمی کرد. اون بهمون کمک کرد و از شوهرم اعضا گرفت. همون طور که می دونی ما سواد چندانی نداریم و شوهرم بدون خوندن اون برگه انگشت زد. هر چی گلبهارم گفت این کار درست نیست ما گوش نکردیم و بهش گفتیم تویچهای و نمی فهمی با یاد گلبهار دوباره شروع به گریه می کنه ولی بعد چند دقیقه دوباره شروع به صحبت می کنه - تا امسال که وضعمون کمی بهتر شد و همه چی رو یادمون رفت؛ ولى. اون مرد اومد و آزمون پولش رو خواست. درسته که وضعمون بهتر شده ولی در حدی نیست که پولش رو پس بدیم. آن عمیقی کشید و ادامه داد: . وقتی بهش گفتیم پول نداریم و کمی صبر کند. لبخند شیطانی زد و به کپی از اون برگه ای که شوهرم انگشت زده بود. در آورد و داد به گلبهار که با صدای بلند بخونه اشکهاش شدت بیشتری گرفت. به زور ادامه داد - وقتی گلبهار خود، تازه فهمیدم چه بلایی سرمون اومده. توی اون برگه نوشته شده بود که اگر زمانی ما نتونستیم پول رو پس بدیم، بدون معطل کردن وقت یهو ساکت شد و سرش رو پایین گرفت. تکونش دادم و گفتم:
دون معطل کردن وقت چی خاله؟ با آه و گریه و یا بدبختی گفت: گلبهار رو به عقدش در بیاریم.

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی