اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان ماهی زلال پرست به صورت pdf

  • ۳۳۹۳

ماهی زلال پرست آزیتا خیری

بسم الله الرحمن الرحیم

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال پرست هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

 

 

تمام وقایع، حوادث و شخصیت ها در این کتاب قطعا و یقینا برگرفته از تخیل بوده و شباهت اسمی و اتفاقات به هر رویدادی در داخل و یا خارج از کشور صرفا بر حسب تصادف می باشد.

فصل اول "جناب آقای سید یاسین میر معزی، فرزند رضا پس از جلسات متعدد بازپرسی، استماع دفاعیات جنابعالی، بررسی اسناد و ادله موجود در پرونده، و پس از صدور کیفرخواست دادستان دادگاه ویژه روحانیت و همچنین بعد از تایید صحت شهادت شاهدان و همه پرسی اعضای محترم هیئت منصفه، این دادگاه در باب اتهامات موجود در پرونده جرم شما را محرز دانسته و با عنایت به خدمات سابق شما در حوزه دادگستری و دانشگاه، با یک درجه تخفیف محکوم می شوید به خلع لباس مقدس روحانیت و انفصال دائم از قضاوت در تمامی شعب دادگاه و برکناری از تدریس در حوزه و دانشگاه در تمامی سطوح و در باب ادامه توقیف و یا

 

 

لغو توقیف روزنامه «یوم مبارک»، حکم دادگاه ویژه مطبوعات مورد اجرا خواهد بود. این احکام از همین لحظه قابل اجرا میباشد" نگاهش می کرد. هم سن و سال بودند، اما اختلاف شان به قدر یک میز بلند قهوه ای بود؛ میزی که منشی آن سویش حکم او را می خواند و او این سویش به ادامه ی زندگی ای فکر می کرد که قرار بود بدون عبا و عمامه و تدریس و دانشگاه و قضاوت بگذرد. حتما سخت بود. قدم های کسی حواسش را جمع کرد. قدبلند بود و ته ریش داشت، لبخند اما نه. کت و شلوار مشکی به تن داشت با پیراهن چهارخانه سورمه ای. نگاهش حالت نداشت؛ نه خشمگین بود، نه آشنا و نه حتی دلش برای او می سوخت. دستش را جلو آورد و او با کرختی لبهایش را تو کشید. گفتند این احکام از همین لحظه قابل اجرا هستند؟ یعنی باید لباسش را تحویل می داد؟

 

پلک زد و دستش رفت سوی سرش. حاج خانم برایش اسفند دود کرده بود، دور سرش می چرخید و تند تند وان یکاد را با دود اسفند فوت می کرد توی صورت او. آقا جان اما کیفور و بی حرف با لبخندی راضی تکیه داده بود به مخده و او به سنگینی عمامه سیاهش فکر می کرد. سنگینی اش به اندازه مسئولیتی بود که روی دوشش نشانده بود. عمامه را با احتیاط به دست مرد داد. یک وقتی، حدودا پانزده سال پیش، آیت الله بهجت آن را روی سرش گذاشته بود. سرش سبک نشد. انگار در گذر این سال ها به مسئولیتی که روی گرده اش نشسته، عادت کرده بود. عمامه روی سرش بود یا نبود، فرقی نداشت. عبا را هم از روی دوش برداشت، با حوصله آن را تا کرد و بعد آن را هم مقابل مرد گرفت. حالا گوشه ی چشمش جمع شده بود و با همان حال حرکات سست او را می پایید.

 

 

الباده را هم که دستش داد، بی اراده لبخند زد. انگار دیگر قرار نبود گذرش به گذر خان قم بیفتد و بین لباسها و عباهای دوخت اندونزی با وسواس دنبال کار دست خیاطان شیعه عراقی بگردد. به لباسی که او توی بغلش گرفته و ازش دور می شد، خیره شد. زندگی بدون لباس روحانیت، بدون حضور در جلسات دادگاه و بدون بودن بین دانشجویان چه حالی می توانست داشته باشد؟ سخت بود. حتما سخت بود. قدم هایش به سوی در شعبه کرخت و نیمه جان بود. رفت و آمد زیاد بود، حرف و صدا هم! | اما آن میان ذهن او تنها پر بود از صدای اصطکاک پارچه عمامه و در هر گامی که پیش میرفت جز به جز پیچش آن پارچه ی سیاه در ذهنش تکرار میشدی، تکرار می شد، با بی رحمی تکرار می شد.

 

 

 

هادی را دید. پشت در توی راهرو منتظرش بود. با دیدنش تقریبا آن چند متر را دوید و بعد بدون حرفی نگاهش کرد، پلک زد و دوباره نگاهش کرد. حق داشت یاسین عوض شده بود. پانزده سال با عبا و عمامه دیده بودنش، حالا با آن پیراهن خاکستری و شلوار مشکی کلی عوض شده بود. لب های او کش آمدند؛ طرح ناموفق از یک لبخند بود. نشان مضحکی از بی خیالی و خونسردی، اما نبود! نه بیخیال بود و نه خونسرد. البهای هادی جنبید. او نفهمید چه گفت. از کنارش گذشت و او به دنبالش پا تند کرد. سنگینی نگاه اطرافیان را روی خود حس می کرد. حق داشتند. عمری سید یاسین میر معزی را با عبا و لباده دیده بودند. حالا راحت نبود که با پیراهن و شلوار از مقابلشان می گذشت.

 

 

دانلود رمان عاشقانه تقدیر خورشید

دانلود رمان من خواهرت نیستم

دانلود رمان استاد خاص من

 

دانلود رمان یگانه

دانلود رمان تیمارستانی ها

دانلود رمان صدفی در طوفان

دانلود رمان عبور از سیم خاردار

 

دانلود رمان بازی سایه ها

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی