اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان قصه دلدادگی نوشته پریسا اسدی به صورت کامل

  • ۳۲

دانلود رمان قصه دلدادگی نوشته پریسا اسدی به صورت کامل

دانلود رمان قصه دلدادگی نوشته پریسا اسدی به صورت کامل

مقدمه: پشیمونم از این که روزگاری همه هوش و حواس من تو بودی از این که در نگاهت ندیدم که اینه رفتنت به زودی پشیمونم از این که بوسه هات رو گذاشتم پای احساس قشنگت از این که عاشقونه دل سپردم به اون قلب همیشه سنگت پشیمونم از این که گریه کردم تو رو با دیگری وقتی که دیده از این که فکر میکردم توی دنیا تنها خوشی، تنها امیدم پشیمونم از این که تویی تنها پناه قلب خسته ام از این که دیدمت با یک غریبه نگفتم چیزی و چشمام رو بستم پشیمونم از این که ساده بودم و نخواستم از چشم تو بیفتیم از این که اشک می چکید از دو چشمم بهت وقتی خداحافظ می گفتم . ساگم رو توی دستم گرفتم و به سنگینیش نوحه ای نکردم. از ترمینال تا این جا با فکرای جور واجوری که توی سرم بود دست و پنجه نرم کرده آخه چرا من؟ مگه نمی شد من رو هم با خودشون ببرن؟! | میدونم توی زندگی خواهرم احنافی بودم، اون بیچارد چه گناهی کرده بود که باید من بی پناه رو توی خونه اش بگه
می داشت؟ |
خودش هم ناراحت بود که من نمی تونم باهاشون برم. آقا صدرا، شوهر خواهرم هر کاری کرد اما از شرکتهاشوں قبول نکردن که منم همراهشون به ایتالیا برم؛ بنابراین بېچاره خواهرم با گلی شرمندگی و ناراحتی به من گفت که باید بیام شیراز پیش خالهی مامان صدرا که اصلا هم تا حالا ندیده بودمش، هر چی به تارا اصرار کردم تا وقتی که برای گردن بذاره بمونم خونه شون قبول نکرد و گفت: نمی خوام با کلی دلشوره و نگرانی راهی دیار غربت بشی قاصدرا هم با حرفش موافقت کرد و گفت: با این جا موندم نه ما بیشمرنگرانیته میشیم و شرمنده از اینکه نتوانستیم با خودمون ببریم ته برو پیش خاله مامانمه تن خیلی خوبیه! می دونم اگه پیش اون باشی اصلا دلتنگ ماها قمیشی. اینقدر باهات گرم میگیره و شوخی می کنه که اصلا لحظه ای هم یاد ما نمی فنی، درسته الان پیش خودت میگی پیرزن و رو چه به شوخی؟؟ اما باید ببینیش تا حرف من رو

 

و
تایید کنی؟ بالاخره با کلی اصرار دارا و صدرا راهشی شده راهی شیراز شده خوندی به غربیها اشیا که ایل و تبارشان همگی خان بدن؛ البته از جانب شوهرش! | به تاکسی دربستی گرفتم و درسی که صدرا داده بود رو دادم. راننده تاکسی تو آینه نگاهی بهم انداخت و آدرس رو گرفته. موندم چی بگم. والا پیرمردای این زمونه هم همیز شدن جوری آدم رو نگاه میکنه انگار خدایی نکرده برهنه جلوش نشستم، به ساعتی مسیری رو طی کرد، بعدش جلوی به در قهوه ای سوخته ایستاد و گفت -خانم رسیدیم. از دیدن خونه گپ گردم؛ یعنی دهیم اندازه غار علیصدر باز مونده بود. راننده تاکسی هم دست کمی از من نداشت به خونه ی واقعا زیبا! جوری که حتی تصورش رو هم میتونید بکنید. باید ببینیدش تا حال الان من رو بتونید درک کنید گرا به راننده رو دادم و از ماشین پیاده شده، یه نگاه به دور و ورم انداختم . په سوات جانانه کشیدم و شروع کردم به بررسی، خانه از بیرون نمای سنگی زیبایی داشته که با سلیقه و وسواس خاصی درست شده بود. بالای درب نردهای حفال قهوه ای رنگی قرار داشته،
ANY از داخل حیاط در خمش های سر به فلک کشیده و بلند معلوم بود با چراغ هایی که برای نورانی کردن حیاط گذاشته بودند . دسته از بررسی این قصر زیبا برداشتم و رفتم جلو تا زنگ رو بزنم. دکمه آیفون تصویری رو فشار دادم و مسار موندم صدای ظریف به دختر توی گوشم پیچید: بله بفرمایید؟ سلام ترلان مهرایی هستم . دختره در رو باز کرد و گفت: بفرمایید داخل با نیک در از آیفون فاصله گرفته و وارد حیاط شده اوف این جا عجم قصر به! جای تارا خالیه تا برد هر گوشه این قصر و عکس بگیره خنده ام گرفته، خوبه اون صدرا رو داشت و تنها نبود اما من با وجود حمایت های تارا و صدرا بازم کمبود به پشتیبان رو کنارم حس می کردم. ای خدا کی میشه شاهزاده سوار برخر ها هم از راه برسه به خرش جمی رامی هستیم والا! از جلوی درخت ها گذشتم و به یه ساختمون تریبلکس بانهای سفید و سیدم. توی ذهنم به جون کشدار زمزمه کردم و گفتم: مامانم اینا! این جا رو

 

به جوری تونیدش کرده بودی که لحظه اول به معنای واقعی که می کردی اینجا واقعا خونه ای با قصر امپراطوری؟ اطرافش پر از روزهای صورتی و سرخ بود لابه لاش همه گل های اطلسی دیده میشد. واقعا زیبا و مسحور کننده بود بوی هر گل به مشام می رسید و تصویر بهشت زمینی رو برات تداعی می کرد با باز شدن در ورودی ساختمان چشم از گلا گرفتم و به دختر روبه روم دوختم با لباس فرم مخصوص بنفش که پیراهن باسی رنگش از زیرش معلوم بود، با روسری که نمی دونم چه مدلی بسته بودش جلوی در ایستاده بود و به من نگاه می کرد. رفتم جلوتر و با دیدن چهره اش لبخندی زدم، چشم های قهوه ای درشتش بیشتر از اجزای صورتش خودنمایی می کرد، پوست سبزه ای داشت با ابروهای بی مشکی و دماغ سربالا و لبای خوش فرم عورتی با صداش به خودم اومدم، لبخندی زد و گفت :
بفرمایید. خانم منتظرتون هستند. | از نمای داخلی خانه هرچی بگم کم گفتم: چون واقعا دهن خودم آب افتاد. خودتون تصور کنید خانه ای که نمای بیرونش آدم رو به حیرت میاره داخلش چه جوریه، با ورودم به سالن، پله هایی که از دو طرف به طبقه بالا راه داشت جلوی روم نمایان شدند، همراه دختره از پله ها بالا رفتم و باهاش وارد به سالن خیلی شیک شدم. دختره به مبل های سلطنتی طلایی رنگی اشاره کرد و گفت: -بشینید تا خانم تشریف بیارن به حرفش گوش دادم و نشستم، بعد از چند لحظه با به قهوه تو سینی اومد جلو و بهم تعارف کرد. قهوه رو برداشتم و زبر لمبا لشگری گردم، خواستم فهود رو بخورم که صدای تق تق پاشنه های کفشی نلرم رو دلم کرد سرم رو بلند کردم در وهله ی اول چشمم خورد به یه عصاء نگاهم رو بالاتر برده چهره ی خیلی جالبی داشته و با به لبخند مهربون گوشه لبش به م خیره شده بود، از جام بلند شدم و بهش سلام کردم. لبخندش عمیق تر شد و دستش رو روی شونه هام گذاشت.
سلام عزیزه. خیلی خوش اومدی بشین، راحت باشی؟ ممنون، ببخشید باعث زحمت شده
چه زحمتی عزیزم؟ این جا هم خونه خودته! تو هم دخترع؛ البته من تنها زندگی می کنم و وقتی صدرا گفت که تو میای پیشم خیلی هم خوشحال شدم. حملوں، لطف دارین.
قهوه ات رو بخور عزیزم و بعد بریم اتاقت رو بهت نشون بده -چشم-|

 

سکوت کرد و من قهوه ام رو خوردم و بعد منتظر بهش چشم دوخته نگاه منتظرم رو که دید لبخند زد و از جاش بلند شده منم بلند شدم و همراهش از پله هایی که اسمت چی سالی بود بالا رفتیم که تا اتاقی طبقه ی بالا بود که در اتاق وسطی
و باز کرد و بهم اشاره کرد تا داخل بره. به اتاق ست بنفش و گلبهی که آرامش خاصی به آدم می داد. وسط اتاق به تخت دو نفره بود با روکش بنفش و کنارش هم آباژور و کلی وسیله ی دیگه، به گملا سفید و بنفش میام سمت راست اتاق قرار داشته اسمت چپ هم به پنجره بزرگ بود که حیاط پشتی رو نشون می داد. وقتی نگاه من رو به اتاق دید به حرف اومد و گفت
عزیزم اینم اتاق تو امیدوارم که خوشت اومده باشه. لبخندی زدم و گفتم: م
خیلی ممنون، واقعا زحمت دادم به چشمک بهم زد و گفت:
قابلت رو نداره گلم از به پیرزاد، هفتاد هشتاد ساله همچین چیزی بعید بود؛ اما با توجه به سنش خیلی جوون میزد! باد حرف صدرا افتادم که کفن : باید ببینیش تا حرف م رو تایید کنی؟ دستی به پشتم زد و گفت: من میرم بیرون، لباس هات رو عوض کن و بیا ناهار تشکری زیر لبه گردم، رفت بیرون و در رو بسته اولین کاری که کردم خودم رو روی تخت انداختم. آخیش! چه حالی میده! بعد از اون همه خستگی راه این تخت فکر کنم حالم رو جا بیاره می خواستم بخوابم که یادم اومد خانم گفت برم ناهار بخوره. زود بلند شدم و به شکم رو باز کردم . بلوز صورتی رنگم رو که عاشقش بودم رو آوردم بیرون و روی تخت انداختم شلوار جین سفیدم هم برداشتم که با بلوز صورتی بپوشه، نیازی به شال و روسری نبود؛ چون خانم چیزی نسرش نداشت: پس می تونستم راحت باشم. لباسام رو عوض کرده و دستی به موهام توی آینه اتاقی کشیده بیرون رفتم. از پله ها که پایین اومده سکوت همه جا رو گرفته بود. با شناختی که از شخصیت خودم داشتم این جا یک هفته ی دیگه با صدای جیغ و داد من بر میشه. یه دختر شیطون با کمی شلختگی! نه زیاد اما اصولا به سلیقه و این جور چیزا اهمیتی نمی دادم. به سالی رسیدم. فرزانه تا من رو دید اومد جلو و گفت: اومدی؟! می خواستم الان بیام صداتوں گی

 

مرسی عزیزه، خانم گفت که بیام برای ناهار - روی میز شش نفره تو اشپزخونه نشستم و منتظر خانم شده تا بیاد. هنوز اسمش رو نمیدونستم و این یکم اذیتم می کرد که هی بهش بگم خانم! بعد از گذشت پنج دقیقه ای اومد و نشست روبه روی من، به لبخند بهش زدم و شروع کردم به کشیدن غذا که خانم گفت دخترم ترلان تو اتاقت که راحت هستی؟ اگه خوشت نمیاد میدونم یکی دیگه برات آماده کنم
نه خانم خیلی هم خوبه! ممنون اخم ریزی کرد و گفت: م
دخترم تو چرا من رو خانم صدا می کنی؟ اسمم مریمه، میتونی بهم بگی مریم جون آخیش! راحت شدما! بالاخره اسمش رو فهمیدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: بله مریم جون، حتما!
ر بعد از خوردن غذا بلند شدم تا ظرفها رو جمع کنم که مریم جون گفت : بیا بریم تو پذیرایی، فرزانه جمع می کنه رو به فرزانه کرد و گفت : دخترم برامون دوتا قهوه بسیار قوی پذیرایی اونم چشمی گفت و شروع کرد به جمع کردن عیزه قهوه مون رو که خوردیم مریم جون گفت: -ترلان پاشو بریم توی باغ به دوری بزنیم. حال و هوات جمیم عوض بشه. 4 سری تکون دادم و از جام بلند شده. روی هم رفته خیلی زین خوبی بود. اصلا باهاش احساس غریبی نمی کردم باع خیلی خوشگلی داشت که پشته ساختمون بود، نه باغ به استخر و تاب خیلی بزرگ قرار داشته دلم میخواست برم و ساعتها روی تابه بشینم و به آینده نامعلوم فکر کنیم. باغ پر از گل های اقاقیا اطلسی، بنفشه، نرگس، باس و همه جور گلی بود انگار تو بهشت بودم به آبشار کوچک هم وسط باغ درست کرده بودی که جلدی خیلی خوبی به باغ داده بود. استخرشون تابستونها جون میداد برای شما گردی؛ اما حیف که شنا کردن بلد نبودم. حسین جوری با مریم جون قدم می زدیم و از بوی گل ها لذت می برید. از وقتی بابا و مامان رو توی تصادف از دست داده بودم خیلی گوشه گیر و تنها شده بودم؛ حتی به دوستامم زنگ نمی زدم، یادش بخیر به دورانی کافی شاپ مساخر با تون مون بود هر جمعه، شبها با یلدا و مهسا و مهشید می رفتیم اون ها کیف می کردیم، صدای خنده هامون دیواری کافی شاپ رو میلرزوند؛ اما با رفت بابا و مامان دیگه دلو دماغی برای این جور کارا نداشتم.

 

بعد از کمی قدم زدن با مریم جون رفتیم داخل خونه و مستقیم رفتم توی اتاقی که بهم داده بودن خودم رو پرت کرده روی تخته و با فکرای توی سرم خوابم برد. به هفته ای از اومدنم به این خونه خوشگل من گذشته توی این مدت با مریم جموں و فرزانه صمیمی شده بودم .گویا فرزانه دختر سرایدار و باغبون این خونه بود که پدر و مادرش رفته بودی روستا و بعد از چند هفته میومدن، روی هم رفته دختر خوبی بود و میشد به عنوان دوست روش حساب کرد توی این هفته چند باری با نارا حرف زده بودم، می گفت جاشون خوبه و خیلی ناراحت بود از این که من اونجا پیشش نبوده. منم خیالش رو راحت کردم و گفتم که این جا خیلی هم بهم خوش میگذره؛ چون واقعا خونه رو روی سرم | میذاشتم و خیلی شیطنت می کردم توی اتاقم همه چی پرت و پلا بود، هر کاری دلم می خواست می کردم و عکس العمل مریم جون فقط خنده های بلندش بود، می گفت با اومدن تو شادی به این خونه برگشت. مریم جون دو تا بچه داشته به دختر که خونه اش تو تهران بود و به پسر هم که از اول ازدواجش رفته بود آلمان و یا زن و بچه هاش اونجا زندگی می کرد. به قول صدرا اون قدر این جا بهم خوش می گذشت که اصلا دلم برای تارا تنگ نمیشد. ۸ داشتم لباسامو عوض میکردم که فرزانه صدام زد و گفت
با هم بریم بیرون خرید؟ منم که عاشق خرید کردن با گله قبول کردم. یه مانتوی سبز لجنی با شلوار جین مشکی و شال ترکیب این دو رنگ، کفش ده سانتی مشکیم رو هم پوشیدم و رفتم جلوی آینه تا صفایی به صورتم بده با این که بیست و یک سال داشتم اما هر کی من رو میدید فکر میکرد یک دختر هفده ساله ام چشمای خاکستریم که وقتی عصبانی می شدم تیره تر میشد نه درشت بود نه ریز و معمولی بود. ابروهای کمونی قهوه ای که با رنگ موهام اسپلش کرده بودم، دماغم کوچیک بود و به صورتم خیلی می اومد و لبهای قلوها بم که همیشه صورتی بودم بگم ریمل به بلگام کشیدم که پر تر نشونشون بده به کرم ضد آفتاب زدم و با به برق لب موهام رو فرق وسط باز کردم و از آنان زده بیرون. از برداشت گیف خوشم نمی اومد و همیشه گوشیم رو توی جیبم می داشتم. فرزانه با دیدن من آسونی کشید و
مفت
اوهو تیپا رو برم بابا! چشم پسرای شیراز رو که تو در میاری؟ خندیدم و گفتم
برو گم فک بزی چشمم میزنی عشقم میمیرم -خاک تو سرت علی چشم می شود؟

 

نه عزیزم جهت مزاح عرض کردم - گمشو بیا! سری تکون دادم و دستش رو گرفتم، با هم از خونه زدیم بیرون. فرزانه می خوشتیپ شده بود اما نه به اندازه ما باهم خیلی خوشگلما خودشیفته هم خودتونید! با هم را به داخل پاساژ سه طبقه ای، به مغازه اسمت چی طبقه دوم بود که چشمم بهش افتاد و با دیدن بدلیجات مورد علاقه ام چشمام برف رد، عاشق بدلیجات بودم! دست فرزانه رو گرفتم و کشیدم سمت مغازه تا برای خودم دستبند خوشگل بخرم،
آرشام * با اعصاب خوردی در اتاق رو بهم کوبیده و سمت میزم رفتم. اه گندش بزنن، اینم شانس منه؟ برای به قرارداد باید این جمعه راه رو برم ایران نمیشد مرتیکه بیاد این جا ؟ آخه من چطوری به سال کارم رو این جا ول گلیم و برم شرکت آون باهاش کار کنم؟ اگه این معامله سود خوبی برام نداشت جزو محالات بود که قبولش کلم، گوشیم رو از روی میز برداشتم و به رامین زنگ زدم، دو بوق نخورده صداش توی گوشم
الو جانم داداش؟ - رامین بین می نولی به بلیط برای ایران گیر بیاری؟؟ -کجا به سلامتی داداش؟
بچی باید برم برای قرارداد شرکت احتشام: مرتیکه قرار رو توی ایران داشته باشه داداش خونت رو کثیف نکن، شید بلیط رو برات میارم. قربونت داداش، میبینمت باشه قولا
    
گلم رو از روی صندلی برداشتم و کیفم رو به دستم گرفته از اتاق خارج شدم و سمت میز منشی رفتم
خانم مددی فرارهای امروزم رو کسل کنین و ضمنا از فردا دوستم مدیریت این ها رو به عهده می گیرد. من به مدت نیستم و باید برم ایران، هر مشکلی پیش اومد با آقای اسفندیاری در میون بذارید. - چشم آقای مهرآرا؟ موفق باشین، سفر به سلامت
خیلی ممنون خدانگهدار

 

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی