اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان قاتل سریالی نوشته لاوندر برای اندروید

  • ۲۲

دانلود رمان قاتل سریالی نوشته لاوندر برای اندروید

 

ما قاتلیم...قاتل احساس و قاتل قلبهای شکسته و تنها....

ما قاتلیم...قاتل روح و روان...قاتل مهربانی های بی منت....ما قاتلیم و شاید خودمان را هم بکشیم...

ما قاتل انسانهای بی گناهیم و قاتل عشقهای خدایی و مادر نفرت ها...

ما شاید نتوانیم همیشه زنده بمانیم اما بهتر است طوری زندگی کنیم که هر کس یادمان افتاد اشکی بریزد یا حداقل بگوید خدایش بیامرزد....!

قتل همیشه به خون ریختن نیست...داستان ما داستان قاتلیه که با احساسش میکشه...شاید بعدا پشیمون بشه اما الآن دلش میخواد بکشه و داستان دو پلیس مهربون مثل همه ی پلیسهای دنیا...همون پلیسهایی که شبا که ما میخوابیم بیدارن و بعد از خدا مراقب ما هستن...همراه قاتل سریالی باشید...

ژانر رمان جنایی،پلیسی،تا حدودی برگرفته از واقعیت و تا حدودی هم احساسیه

 

کارش تمام شده بود.دستهایش را بالا آورد و به کف هردو نگاه کرد.دریغ از یک قطره خون!مگر نه اینکه قاتل ها دستشان آلوده به خون است پس چرا...؟؟؟پوزخندی زد...

دستهایش را فوت محکمی کرد و بعد رژ قرمز جلوی آینه را برداشت.طبق عادت معمول:"دیدار به قیامت"...به آینه که حالا با جمله اش قرمز شده بود پوزخند زد...خط زیبایی هم داشت.آفرین به این همه هنر!رژ را از نظر گذراند و بعد داخل جیبش انداخت.یک یادگاری بدک نبود.

جلوی پنجره رفت.یک لحظه مکث و نگاهی به قربانی بعدی!خنده ی بلندی سر داد و با یک جهش پرید.روی دو دست و دوپا روی زمین افتاد.مثل عنکبوت...نگاهی به دور و بر کرد و بعد خیلی ریلکس ایستاد.دستهایش را تکاند و سوت زنان راه افتاد.

تلفن عمومی را که دید لبخند شیطانی و مرموزی زد.تلفن را با صدای تقی برداشت.تند تند شماره گرفت...110...

_بله بفرمایید!

صدایش را مضطرب و هول کرد:الو!آقا ترخدا زود بیاین.این خونه روبه رویی ما توش خیلی سر و صداس...الآن هم صدای جیغ یه خانم اومد...فکر کنم دزد اومده!

_خونسردی خودتونو حفظ کنین و آدرسو بگین!

با سرعت و با اضطراب آدرس را گفت.حتی بعضی مواقع برای نشاد دادن اضطرابش آدرس را اشتباه میگفت و درستش میکرد.بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد و قهقه ی بلندش سکوت خیابان تاریک را شکست!

***

صدای قدمهام روی سرامیکهای سفید کف سالن داخل خونه می پیچید و فضای رعب انگیزی ایجاد میکرد.با نگاهی به اطراف سالن ایستادم و گفتم:خوب مجیدی!چی داری واسمون؟»

مجیدی پزشک جنایی با نگاهی به پرونده ی داخل دستش گفت:«قربان مقتول ساعت 1 بامداد امروز به قتل رسیده.علت مرگ با توجه به کمبود شدید اکسیژن خفگیه.مقتول از راه دهان به قتل رسیده و کوچکترین فشاری به گلوش وارد نشده!»

دستامو فرو کردم توی جیبهام.این چندمی بود؟وارد اتاق شدم.هنوز جنازه هم منتقل نشده بود.فقط یه ملافه ی سفید تمام بدنشو پوشونده بود.مقتول یه دختر بود!

نگاهی به اتاق مرتبش کردم.همه چیز دست نخورده و با نظم!اگه نوشته ی روی آینه نبود واقعا به شک می افتادم که شاید مقتول خود کشی کرده باشه!

روی پاشنه ی پا چرخیدم و روبه مجیدی گفتم:«خوب! ادامه؟»

پیشونیشو خاروند و گفت:«اگه اجازه بدین جنازه رو منتقل کنیم میتونم بیشتر توضیح بدم!»

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:«دلم نمیخواد حتی نوک انگشتتون به چیزی غیر از جنازه بخوره!مفهومه؟»

_چشم قربان!

از اتاق زدم بیرون...خونه ی مجللش بهم دهن کجی میکرد!یه دختر 29 ساله چه خصومتی ممکنه با بقیه داشته باشه؟خونه مرتب مرتب بود!

_قربان!

برگشتم و داور پناه سرباز وظیفه رو دیدم.

_آزاد!

دستشو انداخت و گفت:«همسایه ها اینجا هستن قربان!چی دستور میفرمایین؟بگم بیان داخل؟»

_نه!میام الآن!درباره ی خانواده ی دختره چی فهمیدی؟

_راستش اونطور که همسایه ها میگن خانواده ی آرومی داره.دختره تک فرزنده.پدر و مادرشم الآن خارجن.

_فامیل نزدیک؟

_خیر قربان!همه خارجن!پدر و مادرش هم به گفته ی همسایه های نزدیک برای یه سفر دو ماهه رفتن به دیدار اقوامشون!

_چرا دختره نرفته؟

سرشو تکون داد و گفت:«کسی اطلاعی نداره قربان!»

کلافه نفسی بیرون دادمو گفتم:«اوکی!بیرون نگهشون دار تا بیام.»

احترام گذاشت و اومد بره که گفتم:«سرباز!»

_بله قربان!

_تا من بیام از همشون پرس و جو کن که کی به پلیس خبر داده!

_اطاعت قربان!

_میتونی بری!

جنازه رو خارج کردن و من دوباره رفتم تو اتاق!کنار تخت ایستادم و بالشتهارو نگاه کردم.دریغ از حتی یه فرو رفتگی کوچیک!این یعنی با بالشت خفه نشده...نفسمو محکم دادم بیرون...از اینجا چیزی در نمیومد!

از خونه بیرون اومدم.همهمه ی کمرنگ مردم و صدای آژیر آمبولانس تو گوشم پیچید.هوا گرگ و میش بود!یاوری با دیدنم به سمتم دوید.احترام گذاشت و با حرکت سر من آزاد ایستاد.

_بچه های انگشت نگاری رو خبر کن!میخوام از جز به جزء اتاقش نمونه برداری بشه.به خصوص رژهای جلوی آینه و سطح خود آینه.سطح بالشتها و خلاصه هر چی که داخل اتاقه.

_اطاعت قربان!

بی توجه بهش دستامو داخل پالتوم فرو بردم و دوباره راه افتادم.یه نوار زرد جلوی در خونه زده بودن و مردم جلوی داور پناه منتظر من بودن.

با نزدیک شدن من همه ساکت شدن.قیافه هاشونو از نظر گذروندم.کدوم به درد میخوره؟یه پیرمرد پیرزن،یه پسر جوون با لباسای خونه،دوتا دختر با پدر مادرشون و آخری یه زن با یه دختر بچه ی خواب آلو!

لبخندی زدم.نزدیکتر رفتم و جلوی دختر بچه که چشمهای خمار خوابشو میمالید روی دو پا نشستم...

_خانم کوچولو خوابت میاد؟

باصدای خواب آلوش گفت:«اوهوم!»

لپشو کشیدم و بلند شدم و از جلوی همه گذشتم.داور پناه هم مثل جوجه دنبالم راه افتاد.

_قربان دستور چیه؟

_اون پسره و پیرمرده و اون دوتا دخترو بیار آگاهی!بقیه مرخصن!

تو دلم گفتم:اون کوچولو خوابش میاد!»

_اطاعت!

برگشتم و تو چشماش زل زدم:«اطاعت چی داور پناه؟»

رنگش پرید و با لکنت گفت:«اطاعت...قٌ..قربان!»

_خوبه!فهمیدی کی به پلیس خبر داده؟

_نه قربان!هیچکس اطلاعی نداره!

_پرینت تلفن آگاهی رو میخوام.اون تلفنی که خبر قتلو داده،میخوام بدونم از کجاست.

_چشم قربان!

_میتونی بری!

داور پناه رفت سراغ همسایه ها و من یقه ی پالتومو جلو کشیدم و به طرف ماشین اداره رفتم.نشستم و روبه راننده ی سبز پوش گفتم:«برو اداره»چشمی گفت و راه افتاد.

مچمو بالا آوردم ساعتو نگاه کردم. شش صبح!پوووف...گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم.ضربه ای به صفحه زدم و وارد تماسها شدم.روی اسم ماهان دوباره ضربه زدم و گوشیو به گوشم چسبوندم.

یه بوق....دو بوق....سه بوق....خرس از این پسر بهتر بود!قطع کردم.معلوم نیست مرده یا خوابیده!همیشه اعصابمو بااین بی نظمی هاش بهم میریزه.

راننده جلوی در کلانتری ایستاد و بوق زد.نگهبان درو باز کرد و وارد شدیم.تا ماشین ایستاد گوشیم زنگ خورد!به به...چه عجب!

_الو!

صدای خواب آلودش پیچید تو گوشی:«ترخدا سگ نشو که خوابم میاد!چی شده؟»

_چی شده و زهر مار!دو ساعت پیش یاوری باهات تماس گرفته.سر صحنه ی جرم که نیومدی هیچ،هنوز تو رختخوابی؟»

_من نمیدونم این قاتلا خواب ندارن؟نمیشه تو روز آدم بکشن؟

خنده ام گرفت ولی با جدیت بهش توپیدم:از این به بعد میگم قبل از جنایتشون حتما باهات هماهنگ کنن.تا یه ربع دیگه اینجایی!»و گوشی رو قطع کردم.این پسره آخرش باعث توبیخ من میشه.....

وارد راهروی اداره شدم.هر کس که منو میدید می ایستاد و احترام میگذاشت.البته مقامای پایین تر از من!برای بالایی ها من باید احترام میذاشتم!بالآخره چه میشه کرد!گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!

رسیدم جلوی اتاق سرهنگ.سربازی جلوی در خبردار ایستاده بود.

_سرهنگ هستن؟

_بله قربان!

چند تقه به در زدم و با صدای بفرمایید درو باز کردم.با دیدن قامت سرهنگ رشیدی که پشتش به من بود و از پنجره به حیاط نگاه میکرد،پاهامو محکم کوبیدم بهم!

سرهنگ برگشت و با دیدنم لبخند زد!

_آزاد پسر!آزاد...چه خبر؟

سرهنگ رشیدی یه مرد میان ساله.حدودا 50 سالشه.مهربون و جدی!از هیچکاری برای نجات مردم دریغ نمیکنه.زنشو از دست داده.از حدود 10 سال پیش!و همچنان بهش وفاداره.هر پنجشنبه هرکاری داشته باشه میذاره رو زمین و میره سر خاکش!

_یه قتل دیگه قربان!باتوجه به شواهدی که تا الآن به دستم رسیده،به احتمال 70 درصد قاتل همون قاتل سریالی معروفه!»

سرشو تکون داد و گفت:«اوهوم!دیگه چی؟»

_مقتول یه دختر 29 ساله اس! اسم:آزیتا. شهرت:آزی خفن.نام پدر : سامان.دیپلم داشته و بیکار و بی عار میچرخیده!»

سرهنگ شیرین خندید و گفت:«ای بابا خفن هم بوده طرف!پس چطوری کشتنش؟»

لبخند محوی زدم و ادامه دادم:«قاتل دوباره یه چشمه از هنرشو رو کرده.خفگی! ظاهرا با نایلون هم بوده.»

_اثر انگشتی،ردی،مویی،چیزی؟

سرمو با تاسف تکون دادم و گفتم:«هیچی قربان!حتی یه سوزن هم تو خونه جا به جا نشده!این نشون میده که قاتل با مقتول آشنا بوده و خیلی عادی و با اختیار مقتول وارد خونه شده.هیچ اثر انگشتی هم تا حالا ازش پیدا نکردیم.فقط یه یادداشت مثل

بقیه رو آینه نوشته.»

سرهنگ با تفکر به ریشهای سفید و مرتبش دست کشید و گفت:«این دیگه خیلی زیاده! پرونده داره سنگین میشه سرگرد.باید هرچه سریعتر حلش کنی!مقامات بالا منو تحت فشار گذاشتن!»

_اطاعت قربان!

_اگه میبینی از پسش بر نمیای....

با اخم گفتم:«بر میام قربان!»

نفسشو داد بیرون و گفت:«خیله خوب! مرخصی...»

احترام گذاشتم و اومدم بیرون...این لعنتی واقعا رفته رو اعصابم.خیلی داره کش دار میشه.این قتل چهارمش بود.از قتلای قبلی یکسالی میگذره.مقتول اینبار هم دختر بود! اسم پدرش روی تقدیرنامه ی روی دیوار بود و شهرتش توی یکی از اس ام اس

هایی که قبل از مرگش بهش رسیده بود.کتابایی هم که داخل کتابخونه ی دیواریش بود نشون میداد مقتول فقط دیپلم داشته و توی سن 29 سالگی یادش افتاده دوباره کنکور بده!اینم از فیش ثبت نام کنکورش که توی کیفش بود فهمیدم!کلا من آدم زرنگیم!

سرباز جلوی اتاقم احترام گذاشت و من با تکون دادن سر وارد اتاقم شدم.

_پـــــــــخ

بی توجه به دلقکی که قصد ترسوندنمو داشت به سمت میزم رفتم و روی صندلی افتادم.

_بابا پسر دمت قیژ! از کجا میدونستی من تو اتاقم؟

خصمانه نگاش کردم.از اونجایی که وقتی داشتم میومدم سرباز جلوی در میخندید و معلوم بود قبلش یه نمکپاش رد شده از جلوش!

دستشو تو هوا تکون داد و گفت:«فکر نکن منم مثه بقیه از این نگاهای مزخرفت میترسم!بگو ببینم اینبار کیو پخ پخ کردن!»

لبامو روی هم فشار دادم تا به مسخره بازیاش نخندم و صندلی رو پشت به اون چرخوندم.

_لال شدی؟هوی یارو!

_لال شو ماهان! اعصاب واسه من نذاشتی!

_من اصلا ملتفت نمیشم جون تو!واسه چی باید نصفه شب پاشم بیام ببینم اینبار کیو به سلامتی فرستادن اون دنیا،ها؟

با عصبانیت از روی صندلی پاشدم و گفتم:«چطور من باید پاشم برم تو نباید بری؟توفرقت با من چیه هان؟»

پشت چشمی نازک کرد و گفت:«خوشگلترم ازت!»

دستمو کشیدم به موهام.این پسر آدم نمیشه...

_خوب حالا عصبانی نشو جیگر بابا!بگو ببینم چه خبر از قاتل جونمون!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم:«اگه یادت باشه پارسال 3 تا قتل اتفاق افتاد که هرسه تاشم قاتل نامعلومی داشت.با تحقیقاتی که کردیم فهمیدیم هر سه قتل کار یه نفر بوده!یه قاتل سریالی....یکسالی ازش خبری نبود تا قتل امروز.اول از همه نوشته ی آینه فکرمو مشغول کرد.همون جمله ی معروفش...قاتل خیلی ماهره.خیلی زیرک و تیزه.هیچ نشونی ازش نیست.حتی یه رد پا! با تمام مقتولین هم رابطه ی نزدیک داشته.چون نه خونه بهم ریخته،نه قفل در شکسته و نه هیچ نشون دیگه ای روی بدن مقتول پیدا شده.قاتل یه نابغه اس!

ماهان متفکر و جدی گفت:«قاتل مرده یا زن؟»

کلافه گفتم:«حتی اینم معلوم نیست.چون نه چاقو زده،نه تیر زده،نه درگیری دیگه ای داشته که بشه فهمید قدرت بدنیش در چه حده!اون فقط سوژه هاشو خفه میکنه...»

بینیشو خاروند و گفت:«از کجا فرار کرده؟»

_احتمالش هست از در ورودی رفته باشه یا شایدم از پنجره ی اتاق مقتول.چون باز بود.

_کی به کلانتری خبر داد؟!

_کسی که زنگ زده گفته از همسایه هاس اما با پرس و جویی که داور پناه کرد،هیچکدوم از همسایه ها به گردن نگرفتن.گویا گفته همسایه ی روبه روییه و همسایه روبه رویی مقتول یه پیرزن 70 ساله اس که گوشاشم سنگینه و عجیبتر اینکه گفته صدای دعوا شنیده.در صورتی که اگه مقتول خفه شده باشه نمیتونسته هیچ صدایی از خودش در بیاره و خونه هم کاملا مرتب بود!

_گوشیش دستته؟

_آره چطور؟

_مسئول پرونده های 3 تا قتل قبلی کی بوده؟

_یه احمق!هیچ تلاشی نکرده...

ماهان بی توجه گفت:«مهم نیست.به همه ی اسمایی که احتمال میدی دوستاش باشن زنگ بزن و بگو بیان آگاهی!فامیلاش چی؟»

_همه خارجن!مامان باباشم یه ماهی میشه رفتن خارج!

_اول زنگ بزن پدر مادرش تا سریع خودشونو برسونن.بعد باید بپرسی که فامیلی توی ایران دارن یانه.حتی اگه یه فامیل خیلی دور هم داشتن احظارش میکنی.باید چک کنی ببینی دوست پسری یا درگیری عشقی ای چیزی داشته یانه!

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:«راست میگی!ممنون از همکاریت ولی کاش سر صحنه هم بودی!»

خندید و گفت:«ماهمیشه پشت پرده ایم داداش!شروع کنیم؟»

دستمو محکم زدم به دستش که جلوم گرفته بود:شروع کنیم...

***

_یعنی چی؟

پسره در حالی که معلوم بود ترسیده گفت:«یعنی همین دیگه آقا! من این

 

 

 

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی