اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان غرقاب نوشته زهرا ارجمند نیا به صورت Pdf

  • ۱۰۱

دانلود رمان غرقاب نوشته زهرا ارجمند نیا به صورت Pdf

دانلود رمان غرقاب نوشته زهرا ارجمند نیا به صورت Pdf

 

 

کار خاصی نبود، فقط خیلی وقت بود که این مورد فوبیای
شدید رو ندیده بودم. مخصوصا توی این سن.
من موردهای شدیدتری هم داشتم. موردی که به محض
قرارگیری ساکشن توی دهنش شروع می کرد از استرس به عق
زدن. بدون این که چیزی توی معده اش باشه. خداروشکر که
کامیاب در اون مرحله نیست.
لبخند زد.

تلاشمون کمک به مردمه اما شدیم عامل رعب و وحشت.
من هم لبخند زدم. با خروج کامیاب، آن هم با حالی که انگار
تیر خورده بود خنده ام عمیق تر شد و کلاه کپش را از روی
صندلی های سالن برداشتم. بعد از خداحافظی مفصلی از مطب
خارج شدیم و من در آیینه ی آسانسور خیره ی چهره ی خنده
دار و گونه ی برآمده اش، آرام لب زدم.
درد داری؟
سرش را بالا انداخت. کلاه را به سمت تبسم گرفتم و او هم، با
یک چشمک به وضعیت کامیاب اشاره کرد. خنده ام را قورت
دادم.
شماها خونه می رین؟
تو نمیای؟
جواب تبسم را خیره ی کامیاب که هوشیار نگاهم می کرد
دادم.
نه. دردت شروع شد می تونی مسکن بخوری. یکم امشب
شاید اذیت بشی.
با اشاره ی دست و سر، متوجهم کرد که کجا؟ کیفم را روی
شانه ام مرتب کردم و ابرویی بالا انداختم.
فضولی نکن عموجان.
آسانسور ایستاد و جلوتر از آن ها، از آن خارج شدم. چشم های
شاکی اش هنوز مسیر رفتنم را دنبال می کردند که چرخیدم و
با لبخندی لب زدم.
سی سالم گذشته کامیاب، دیگه بچه نیستم حواست پرت
من باشه. نگران نباش. برو
و بعد، با گام هایی بلند خودم را به سمت خیابان رساندم و
برای اولین ماشینی که رد می شد دست تکان دادم، مرد سرش
را خم کرد سمت شیشه ی پایین آمده.
کجا خواهرم؟
چندثانیه ای نگاهش کردم و بعد، آهسته لب زدم.
دانشکده ی علوم پزشکی!
************************************

خوشحالم بعد مدت ها می بینمت.
لبخندی زدم. دیدن این محیط، یادآور روزهای دانشجویی و
درس های سخت و سال های پرمشقتی بود که زیاد هم برایم
خاطره ی خوش نداشت.
منم همین طور دکتر!
شنیدم مدتی تهران نبودی و به درخواست خودت برای
خدمت به یک روستا اعزام شده بودی.
با لبخندی چسبیده روی لب هایم، فنجان چای را روی میز
برگرداندم.
بله، حدود بیست ماه. خوب می دونین که به خاطر شرایط
پدرم و استفاده از موقعیتش بعد از فارغ التحصیل شدنم، به
منطقه ی محروم نرفتم. این بار ولی فرصت خوبی بود.
سری برایم تکان داد، دستانش را روی میز درهم گره زد و لب
زد.
می دونی که با سوءاستفاده ی پدرت از موقعیتش موافق
نبودم. اما خب، کارش و کرد.
خوب می دانستم. یاد آن روزها هرگز قرار نبود از ذهنم پاک
شوند. سکوت بینمان خیلی هم طولانی نشد.
حالا برای چی اومدی سراغم غوغا آراسته؟
سعی کردم کمی جمع تر بنشینم.
اول از همه بابت تبریک نسبت به سمت ریاستتون. دانشگاه
با حضور شما قطعا روزهای بهتری رو تجربه می کنه.
زبون بازی رو بذار کنار دختر جون، حرف اصلیت و بگو.
خنده ام صدا دار شد. این مرد، همان مرد باهوشی بود که من
نیم بیش تر دانشم را مدیونش بودم.
حتما باید دلیلی داشته باشه؟
دانشجویی که بعد از اتمام درسش، پاش و توی این محیط
نذاشته به نظرت ناگهانی دلتنگ استادش می شه؟
لبخندم کمی محو شد. سرم را پایین انداختم و افکارم را نظم
بخشیدم.
به کمکتون نیاز دارم استاد.
جدی تر نگاهم کرد و این یعنی ادامه بده.
یه لیست می خوام از بچه های خروجی سال فارغ التحصیلی
خودم. با خیلیاشون بعد دانشکده در ارتباط نبوده و نیستم،
خبر دارم عده ای به شهرستانای محل زندگیشون برگشتن.
برای چی می خوای؟
کف دست هام را بهم چسباندم. ترجیح می دادم کمی جدی تر
از کلمات بهره ببرم. این را تجربه ی مدیریت کوتاهم در
آبادیس به من یاد داده بود.
در همه جای دنیا، انجیوهایی هستند که هدفشون کمک به
مردم با بضائت کم یا محروم از امکاناته. خیلی جاها پزشک ها
هم به این تشکیلات اضافه شدن. برای دوره هایی که در سراسر
کشور بگردن و مریض هارو از بین طبقات پایین جامعه رایگان
درمان کنند. توی رشته ی ما هم موردش زیاد هست. می خوام
یه انجیو تشکلی بدم از خروجی های سال تحصیل خودم و
البته فارغ التحصیلای همین دانشگاه تا دوماه از سال رو به
مناطق محروم مختلف اعزام بشیم و به مردم کمک کنیم.
هزینه های دندون پزشکی با تعرفه های وزارت خونه به شدت
بالا رفته. خیلیا توانایی رسیدگی بهش و ندارن و بهداشت دهان
و دندان عملا نادیده گرفته می شه. می خوام کمک کنین این
تیم جمع بشه و خودتون هم هدایتمون کنین.
متفکر داشت گوش می کرد. سعی کرده بودم کوتاه و جامع
بگویم اما نشده بود. چای سرد شده ام را برداشته و از تلخی
آزاردهنده اش کمی نوشیدم.
یادم نمیاد اهل این کارا باشی.
بله! نبودم! من جز خودم در آن روزها مگر کسی را می دیدم؟
دکتر شما می دونین من به خواست خودم وارد این رشته
نشدم، این چیزی بود که پدرم ازم می خواست، من فکر می
کردم به هنر علاقه دارم. هرچند وقتی دنبالش رفتم و درست
نزدیک به موفقیتش که رسیدم، متوجه شدم حتی اون هم حال
من و خوب نمی کنه همه ی این تجارب باعث شدند الان
متوجه بشم چی می تونه حال من و خوب کنه.
سوالی نگاهم می کرد.
کمک به آدمایی که با استفاده از علم من، می تونن لبخند
زیباتری داشته باشن چیزیه که مدت هاست بهش نیاز دارم.
نفس عمیقی کشید.
تو این حرفه رو دوست نداری، به نظرت می تونی با این
دوست نداشتن، یک کار دوست داشتنی بکنی؟ و به نظرت
شدنیه آدمیزاد چیزی رو دوست نداشته باشه و درونش موفق
باشه؟
نمی دانستم، جواب به این سوال به شدت سخت بود. من
مشابه هزاران نوجوانی بودم که بدون علاقه ی قلبی وارد
دانشکده می شدند و هیچ وقت حالشان از کاری که می کردند
خوب نمی شد. من با پول پدرم وارد دانشکده شدم و تمام
دروس سختش را پشت سر گذاشتم تا به تلخی ها فکر نکنم.
من از رنج شکست، به تحمل روی آورده بودم.
سکوتت و چی باید معنا کنم؟
سرم را تکان دادم، جدی تر از قبل بودم.
من یک علمی دارم، دانشی که سخت به دستش آوردم. قرار
نیست جز این دوماه، از این علم استفاده ای بکنم. اما حس می
کنم حالا که تواناییش و دارم بهتره به جای این که دور
بندازمش ازش برای یک کار خوب استفاده کنم. برای این که
لبخند های جذابی به آدما هدیه بدم.
غوغا آراسته، یک سوال ازت پرسیدم، تو این حرفه رو دوست
داری؟
نه!
قاطعیتم در جواب باعث شد لبخند بزند.
با این وجود پزشک خوبی هستی!
شنیدن این حرف، از مردی که استادی به تمام معنا بود حس
خوبی در رگ هایم می ریخت. با تأثری لبریز از تشکر
تماشایش کردم.
من اصولا دانشجویانم و بعد از ورود به بازار کار رها نمی
کنم. آزمایششون می کنم. به خصوص شماهایی که اکثرتون با
پول خانواده مدرک رو گرفتین و قبولی و نشستن روی
صندلیتون توی دانشگاه آزاد. به خاطر هزینه ای بود که کردین.
همیشه چندتا بیمار از طرف خودم براتون می فرستادم. بعد
زنگ می زدم ازشون می پرسیدم دکتری که معرفی کردم
خوب بود؟ تمام بیمارهایی که برای تو فرستادم، ازت راضی
بودن. حتی از خلق و رفتارت.
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه چشم بستم. این مرد، چقدر دانا
بود.
اما من و تو خوب می دونیم یک پزشک بی علاقه، وقتی
خسته بشه، درصد خطاش بالا می ره.
دکتر
اجازه بده حرفم رو بزنم.
سکوت کردم و او جدی تر نجوا کرد.
من و امثال من خسته هم بشیم با عشق ادامه می دیم. تو با
چه انگیزه ای ادامه می دی؟
نوک چهارانگشتم را روی لب هایم گذاشتم و نگاهش کردم.
مرددم به یک پزشک بی علاقه قول کمک بدم.
خودم را کمی جلو کشیدم، حرف داشتم و نداشتم. بین یک
مشت خیال گنگ گیر کرده بودم.
من از پسش برمیام.
با همان اخم نگاهم کرد.
دکتر من، تمام بیست ماهی که اون جا بودم، بیش تر از
همیشه حالم خوب بود. درهرحال این برنامه ی من برای دوماه
از سالمه. حق با شماست، من عاشق این حرفه نیستم برای
همینم می خوام ده ماه باقی سال رو رهاش کنم.
بعد از این همه درد، رنج، تحمل دروس سخت رهایی؟
سرم با افسوس پایین افتاد.
آدم ها، این روزها جایی نیستند که بهش تعلق دارند. عده
ای مثل من تصمیم می گیرند رها کنند و عده ای به خاطر
ترس می مونن. می مونن اما تا ابد از کاری که انجام می دن
متنفرن.
دلم می سوزه وقتی می بینم، روزهای شیرین جوونیت رو
تلاش کردی برای جایگاه فعلیت و حالا، می بینی حالت باهاش
خوب نیست. با این وجود تصمیمت به نظرم جسورانست.
سعی کردم لبخندم کمی واقعی تر باشد.
قبول می کنین؟
بهش فکر می کنم، شماره ی خودت و بنویس.
چشمی گفته و با برداشتن کاغذی از روی میزش، شماره را
نوشته و با بلند شدنم، کاغذ را مقابلش قرار دادم. از ریش
پروفسوری بدم می آمد اما به این مرد پیر به شدت می آمد.
امری نیست دکتر؟
چندروز دیگه توی یک دبیرستان برای بچه هایی که قراره
انتخاب رشته بکنن سخنرانی دارم. والدینشونم هستن و امروز،
دیدن تو باعث شد دقیقا بدونم باید چی بگم.
متعجب نگاهش کردم و او به پشتی صندلی اش تکیه زد.
بهشون می گم مهم نیست که فرزند شما قراره چه رشته ای
رو انتخاب کنه، مهم اینه در آینده ازش راضی باشه. یک
گلفروش شاد، بهتر از یک پزشک غمگینه.
لبخندم، رنگ و بوی تلخی گرفت.
و فکر می کنین موثر باشه؟
لبخند او هم به قدر من تلخ بود. تجربه هایی تلخ در جانش
دیده می شد.
نمی دونم، به نظرت نیست؟
کیفم را بالا کشیدم، صدایم هم به شکل عجیب آرام بود.
خانواده های متمول و تحصیل کرده از فرزندشون توقع دارند
در رشته ای تحصیل کنه که به شدت اتیکت بالایی داره،
خانواده های کم درآمد هم از فرزندشون می خوان در رشته ای
ورود کنند که آینده ی خودشون رو تأمین کنند. پزشکی و
مهندسی، شده آرزوی والدین برای راحتی خیالشون از آینده ی
فرزندشون، چون وقتی می شینن توی مطب یک پزشک از
زمان ورود تا لحظه ای که نوبتشون بشه، می شمرن که چندنفر
وارد می شن و پول ویزیتش و حساب می کنن و بعد با حسرت
میان خونه و می گن، امروز اون دکتر چندین میلیون درآمد
داشت. به نظرتون با این تفکر، با این حال، حرف های شما
چقدر می تونه کمک کننده باشه استاد؟ هرچند که برای
دغدغه مند بودنتون به شدت احترام قائلم اما بعید می دونم
روزی برسه که این تفکر تغییر کنه. چون تا انتهای دنیا در این
کشور، هنر و مهارت فنی نادیده گرفته می شه و آمال زندگی
مردم اینه، برچسب پزشک و مهندس، روی شونه های
فرزندانشون بنشینه.
تو که فرزند یک هنری بودی، تو دیگه چرا غوغا؟
نفس عمیقی کشیدم. من آرزوی دست نیافته شده ی پدرم
بودم، پدری که می خواست هرآن چه به آن نرسیده بود من و
میعاد برسیم. من پزشک شدم تا آرزوی جوانی او برآورده شود.
با این وجود سکوت کردم، فقط با یک لبخند تلخ خداحافظی
زمزمه کرده و از اتاقش بیرون زدم. وقتی پایم را در محوطه ی
دانشگاه گذاشتم، همه چیز از جلوی چشمانم عبور کرد و
صدای خنده ی چند جوان در گوش هایم نشست. سرم را
چرخاندم سمتشان. اکیپی از دخترپسرهای جوان بودند. با
لبخندهایی عمیق که انگار خاصیت مسری بودن داشتند. رو به
آن ها لبخندی زده و عینک دودی ام را روی چشم قرار دادم.
قدم هایم، آرام بود.
گوشه و کنار این محوطه ی سبز بزرگ، برای من یادآور روز
سخت بود. روزهایی که از شدت سختی امتحان، بالا می آوردم
و یا روزهایی که بعد از شاهین و مرگش، با یک غیبت طولانی
برگشتم و انگار همه ریشخندم می کردند. درس می خواندم.
شبانه روز آن قدر که بعد امتحان با معده درد عصبی به خانه
برمی گشتم و حتی فرصت نداشتم برای نمرات بالایم ذوق
کنم. کنار ورودی دانشگاه که رسیدم، نگاهم را به آرم وزارت
علوم سپردم.
سال های سال در آینده در گذشته آدم هایی از این
ورودی گذشته بودند و می گذشتند. حتی وقتی روزی من هم
نبودم این بنا بود و هجده ساله هایی با یک دنیا امید و آرزو، به
هوای بهتر شدن روزهایشان پا در این دانشکده می گذاشتند.
می آمدند بسازند خیلی هایشان آرزوی بزرگ ترهایشان را.
سالیان سال ورودی ها خروجی ها
نفسم را زهرگین بیرون فرستادم. من خروجی غمگین همین
دانشکده بودم.
چندنفرشان واقعا عاشق این حرفه بودند؟ چندنفرشان قلم رنگ
و ساز موسیقی و هنرهایشان را بین قلبشان مدفون نکرده بودند
تا آرزوی بقیه را محقق کنند؟ کاش توانش را داشتم و زیر
همان آرم معروف وزارت خانه می نوشتم که بی عشق و علاقه،
هرحرفه ای را انتخاب کنید باخته اید.
مثل من
مثل خیلی های دیگر
کاش می شد نوشت، این ملک به آدم هایی شاد نیاز دارد. به
یک تعمیرکار شاد به یک گلفروش شاد به یک حسابدار
شاد به یک باغبان شاد به یک نقاش شاد
که آدمی بی عشق و علاقه به هرچیزی، می میرد کم کم
کاش می شد نوشت
************************************
*****************************

خانه ی آذربانو، خانه ی امید بود.
خانه ای که هربار درونش جمع می شدیم، همه ی ما یادمان
می رفت که در زندگی، در لابهلای کوچه های بن بست
ذهنمان، چه افکاری شبرو شده بودند. عمه و مامان، با
همکاری هم ترتیب پخت قرمه سبزی را داده بودند و آذربانو
خواسته بود مردها کنارش، جوجه نیز به سیخ بکشند. چپ می
رفت و راست می آمد و می گفت، تو دخترم هستی و تو یکی
عروسم اما دستپختتان چنگی به دل نمی زند. باید جبرانی
کنارش چیز دیگری باشد.
همه ی لوسترهای خانه را روشن کرده بودیم، کامیاب و میثاق
مشغول کباب کردن شده بودند و عموهمایون با پدر، داشتند
گوشه ای شطرنج بازی می کردند. با گام هایی آرام در حال
تکان دادن لیوان شربتم برای آب شدن یخش، به سمت شاهرخ
خانی که تنها گوشه ای از سالن نشسته بود و با گرامافون
قدیمی مشغول بود حرکت کردم.
خیلی وقته ازش صدایی بلند نشده.
با این جمله متوجه حضورم شد که سرش را بلند کرد و با
لبخندی دلنشین تماشایم کرد. موهای یک دست سفیدش،
شبیه گرد نقره بودند.
جوونای این دور و زمونه خیلی صداش و دوست ندارن. فکر
کنم فقط من و هم سن های منیم که می فهمیم پشت
هرچرخش این دیسک ها، چه حرف هایی در جریانه.
کنارش نشستم. لرزش صدایش به شدت دوست داشتنی بود.
من از صداش بدم نمیاد. برای من خاطرات قشنگی رو زنده
می کنه.
خاطرات مربوط به پدربزرگت؟
نفس عمیقی کشیدم. نمی دانستم چه بگویم که نرنجد، خودش
کار را راحت کرد.
ناراحت نمی شم.
خب ایرج بابا، برای ما خیلی عزیز بود.
سرش را تکان داد و هردودستش را روی عصا قرار داد. سر
عقاب مانند عصایش، درست مقابل من بود.
می فهمم. حتی دخترای منم هنوزم که هنوزه دلخورن از
این وصلت.
ولی من دلخور نیستم.
متعجب نگاهم کرد و لبخند من عمق گرفت.
من آذربانو رو تحسین می کنم.
برعکس عموت.
سرم را چرخاندم، کامیاب از دیروز که دندانش را کشیده بود
کم حرف شده بود. لوسش کرده بودند.
باهاتون کنار اومده.
سرش را جلو کشید و چروک دور دهانی که به خاطر دندان
های مصنوعی به چشم می آمد، باعث شد محبت آمیز نگاهش
کنم.
آذر تنبیهش کرده.
و شما بابتش خوشحالین؟
خنده اش گرفت و سرش را تکانی داد.
اون خیلی شبیه جوونی های منه، بسیار مغرور و غد. اما،
بالاخره همه می فهمند که هر انسانی در هرسنی، ممکنه به
همسر و یار نیاز داشته باشه.
شما دوتا چی دارین زیر گوش هم می گین؟
با صدای جدی آذربانو سرم را عقب کشیدم و اخم هایش، باعث
شد آهسته صدایش کنم.
آذرجون!
یامان.
خنده ام گرفت، پرصدا و بلند.
من که نگفتم مامان گفتین یامان.
جلوتر آمد و با گرفتن دست شاهرخ خان، روی مبل کنارش
نشست. حالم خوب می شد از این همه امید به زندگی درست
وسط چشمانش.
نیست شماها عین آدم من و مامان و مامان بزرگ صدا
کردین؟ سه تا بچه بزرگ کردم وقت کار داشتن یادشون میفته
بگن مامان، باقی روزا می گن آذر. حسرت استفاده از این کلمه
به دلم موند.
خنده ی من و شاهرخ خان با هم بلند شد. در اصل خود بانو
بود که دوست نداشت با این کلمه خطابش کنیم و نمی دانستم
چرا تغییر عقیده داده بود. کنار شاهرخ خان نشست و آرام
پرسید.
کامیاب چرا حرف نمی زنه؟
از دیروز که دندون عقلش و کشیدم، خودش و لوس کرده.
این بشر عقلم داشت؟
خنده ام را پشت انگشتان دستم پنهان کردم و او، آهسته پشت
دست شاهرخ خان را لمس کرد.

 

 

رمان انلاین غرقاب پارت ۶۴

گم نشو تو فکر پرواز
نذار بمونه غمت رو دلم عشق دردسر ساز

از سالن سینما که بیرون زدم، باد که به صورتم خورد..نورهای رنگارنگ جشنواره که درون چشمانم تابید، تازه به خودم آمدم.

آمده بودم کداممان را عذاب بدهم؟

دستم را به نرده ی کوتاه نقره ای آویزان کردم، نفس های بلند کشیدم و بعد.فکر کردم مگر غرق شدن چه شکلیست؟

گمانم ما..هردو غرق شده بودیم.

غرق یک خواستن اشتباه!

چرا انقدر گرفتار توام؟
نمی دونی؟نمی دونم..
میگی باید برم اما
نمی تونی..نمی تونم.”

می دانستم بیرون می آید، آن قدری دیوانه بود که بی توجه به موقعیت شغلی اش بیرون بزند و دنبالم بگردد. می شناختمش..مثل خودم بود، یک دیوانه ی خود آزار عاشق.

سوار تاکسی های دریایی شدم. آدرس هتل را دادم و بعد با تلفن همراهم شماره ی سیو شده در میانبر دو را گرفتم. صدای گرفته اش که در گوشم پیچید، فقط یک جمله روی زبانم آمد.

_دیدمش!

انگار تازه به خودش آمده باشد صدایش هوشیار شد

_کی و؟

از شیشه ی ماشین به شهر رنگارنگ زل زدم، یاد نگاهش روی سن، جانم را ستانده بود. سرم را به شیشه چسباندم و اشک هایم، روی صورت میکاپ شده ام روان شدند. ما نباید به این نقطه می رسیدیم.

_آقای سوپر استارو..

نفسش پشت خط بند آمد، حسش کردم. گوشی از میان دستانم سر خورد و بعد، چشمانم با اشک بسته شد. دنیای بدون او، خیلی هم دیدن نداشت.

یک روز پشت میز همان کافه ی معروف که آشنایمان کرد ، وقتی دستم میان دستانش بود و چشمانش پر از برق، خواستم قول بدهد هیچ وقت وارد جهان شهرت نشود. من آلوده ی این جهان شده بودم و نمی خواستم، او هم آلوده شود. قول داده بودبعد از این که یک دل سیر نگاهم کرده و گفته بود شال زرشکی، به صورتم می آید این قول را داد و برایش یک شرط گذاشت. صدایش هنوز میان گوش هایم، مثل یک گنج حفاظت شده، جا مانده بود.

“_خیلی خب دلبر، قول می دم هیچ وقت هوس نکنم مثل آدمای اطرافت دور شهرت پرسه بزنم جز یه مورد.

_اون یه مورد چیه؟

دستم را محکم گرفت، تک تک انگشتانم را با نوک انگشت سبابه اش لمس کرد و برق نگاهش، یک باره افول کرد.

_یه روز اگه این دنیا بی چشم و رویی کرد و تورو ازم گرفت، این قول و می شکنم. کاری می کنم عکسم بره روی تمام بیلبوردای این شهر، طوری که هرجا رفتی و توی هرکوچه و خیابون که پیچیدی، عکسم و ببینی

نشسته بودم روی تخت، در تاریک ترین قسمت اتاق هتل! بدون روشن کردن هیچ کدام از روشنایی ها و خیره به قسمتی از چوب میز آرایش! همه چیز از یک قلب شروع شده بود. از یک تپش بی امان، از همان جایی که حس کردم دلم از تنهایی سیر شده. تصور کردم خودم نمی توانم خودم را خوشحال کنم. یادم رفت دوست داشتن خودم، وظیفه ام بوده و گمان کردمیکی دیگر باید بیاید و دوستم داشته باشد. دستانم عرق نکرده بود، خجالت زده و شرمگین نبودم. من فقطدلباخته بودم. نه که بگویم بی او نمی شدچرا می شد! فقط بی او شاد بودن دیگر امکان نداشت.

نه من آدم فراموشی خاطرات بودم و نه او آدم دوست نداشتن من!

همه چیز، از یک تاریکی شروع شد، انگار ساعت ها توی یک اتاق با چراغ های خاموش نشسته باشی و یکی بیاید، برق را بزند. چشمانم درد گرفت اما بعدش فهمیدماتاق چقدر زیبا بوده. همه چیز از تکاندن ترس ها شروع شد. از یک پرواز، از یک هیجان و یک جیغ.و تهش مردی که بگوید تماشاچی شده ام. همه چیز از یک قول شروع شد. قول برای هم ماندم و خاطرات خوب ساختن و یادمان رفت وسط این قرارهاآدم ها نمی توانستند خوش قول باشند. همه چیز از یک پیکنیک دونفره شروع شد. از دونفره بودنی که نیازی به کس دیگری حس نمی کردی. حوصله ات سر نمی رفت، یک نفرجای همه را می توانست پر کند. از یک عطرشبیه زمستان، میوه ی درخت کاج، برگ های سوزنی!

نمی دانستم چقدر از برگشتم گذشته بود. یک ساعت؟ گمان نمی کردم بیش تر شده باشد. یک ساعت نشسته بودم روی تخت، وسط تاریکی و هی با خودم تکرار می کردم، فراموشش کن! دیدی حالش خوب بود، موفق و هدفمندپس فراموشش کن! ته ته همه اشان هم، مغزم جیغ می کشید که تلاش می کنم، نمی شود! هی صدایش توی سرم می پیچد، نگاهشخیرگی و بهتش از دیدنم و بعد با بغض لبخند می زدم.

ـ خجالت بکش غوغا!

با دستان لرزانم، صورتم را پاک کردم. آمده بودم جای پدرم و حتی نماینده ی خوبی برایش نبودم.

ـ داره سی و یک سالت می شه و عین دخترا عزای چی رو گرفتی؟

عشق، درد نبود، عذاب هم نبود، عشق یک ناکامی بزرگ بود که درد و عذاب را دنبال خودش می کشید! شبیه یک حسرت توی چشم هایی که هرجارا می دید، دلش ضعف می رفت برای یک نوبرانه و نمی توانست تهیه اش کند! عشق، ویار برای آدم به ارمغان می آورد. ویار دیدن چشمانششنیدن صدایشگرمای آغوشش!

ـ غوغا!

با بغض خودم را صدا کردم. دستم را به پیشانی ام چسباندم و تب، از دور لب هایم شروع می شد و داشت کل سرم را پر می کرد. می ترسیدم تبخال بزنم و بعد بگویند، از ترس عشق بود!

ـ خودت و جمع کن!

گفتم، خواستم بلند شوم اما پاهایم نکشید. گلویم را پر کرده بودند از پرتقال های نرسیده! صدای گوشی داخل اتاق، وسط سرم زنگ زد. بارها و بارها. به سختی، روی دوپا ایستادم و پرتقال ها را هرچه کردم قورت بدهم، پایین نرفتند.

ـ بله؟

به ایتالیایی تسلط چندانی نداشتم، اما در حد یک مکالمه ی دست و پا شکسته، بلدش بودم. با این حال ترجیح می دادم از زبان بریتانیایی برای ارتباط گرفتن استفاده کنم. شاید این طوری، مهارتم بغض صدایم را پنهان می کرد. صدای زنی آمد و من، چشمانم را بستم. پشت پلک هایم داغ بود.

ـ آقای جوانی برای دیدن شما آمدند.

ذهنم، تصویر پولاد را پردازش کرد. خواهش کردم راهنمایی اش کند به اتاق و بعد، موهایم را با چنگی عقب راندم.

ـ خدایا!

داشتم درد می کشیدم. با تمام استخوان هایم! از راه گلو خفه شده بودم و از راه بینی، عطرش نمی گذاشت نفسی بگیرم. چرا عطرش از سرم نمی پرید؟ این همه ماندگار بودن، ظلم نبود؟ به زنانگی هایم؟ تقه های به در، سرم را چرخاند. بی تعادل به سمتش رفتم و قبل باز کردن، سعی کردم لب هایم را بکشم به سمت گوش هایم. لبخندزورکی اش زشت بود! در را آرام باز کردم و نگاهم را بالا کشیدم.

ـ پولا….

دال آخرش، وسط زبانم ماند. حیرت زده، با نگاهی پر از دودو زدن های سردرگم، به مردی چشم دوختم که ناباور تر از من داشت نگاهم می کرد. با یک کت و شلوار براق مشکی رنگ، موهایی حالت داده به سمت بالا و استایلی که تا همین چندثانیه ی قبل، داشتم به ذهنم التماس می کردم در خودش ثبتش نکند. دستم از روی در سر خورد. چشمانم چسبید روی نگاه سرخ، مات، گیج و ناباورش.بعد هم کوتاه سه قدم به عقب برداشتم که صدایشباعث شد بلند نفس بکشم. عمیق، شبیه غرق شده ای که از آب یکهو بیرون کشیده می شد. آن هم وقتی آخرین نفس هایش را داشت می کشید!

ـ غوغا؟

ناباور صدایم کرد. تصور نمی کرد این جا باشم؟ شبیه من که باورم نمی شد هتلم را پیدا کرده باشد و به جای مراسم، حالا جلوی من بایستد. زانوهایم رعشه گرفتند و موهایم را، باز با دست عقب فرستادم. یک پایش را در چهارچوب اتاق گذاشت و بی قرار و ناباورانه تر، لب زد.

ـ خودتی؟

خودم؟ کدام خودم؟ خودی که او را رد کرد یا خودی که اورا عاشق بود؟ من، کدام غوغا بودم؟

ـ غوغا؟

خش صدایش، باعث شد دست زانوهایم را بگیرم. زشت بود انقدر لرزان بودند!

ـ برو لطفا!

صدایم را که شنید، انگار باورش شد توهم یا هذیان نیستم. مستأصل ایستاد. با اخم هایی درهم فرو رفته و دستانش را به لبه ی کمرش رساند. کتش بالا رفت، نفسش را محکم بیرون فرستاد و یک بار چرخید. بی قرارکلافه و بعدش، در را بست! با قدرتی که منجر به صدای بدی شد.

ـ آقای عابدینی برین بیرون!

باز نگاهم کرد. شبیه آدمی که شک دارد خواب می بیند یا رویا!

ـ غوغا؟

خسته نمی شدم از شنیدن اسمم. کاش باز هم صدایم می کردآن قدر که خوابم می برد و وقتی بلند می شدم، اثری از بودنش نبود.

ـ برو بیرون علی!

جلوتر آمد. نمی شنید؟ نه صدای من را نه صدای قلبم را نه صدای التماس های مغزم را برای این که کمی آغوشش را نیاز داشت.

ـ این جا چیکار می کنی غوغا؟

نیازی به جواب نبود. نقابم را برداشتم و روی صورتم چسباندم. به سمت در رفتم و خواستم بازش کنم، بازش کنم تا بیرون برود. برود و فکر نکند آمده ام برای دیدن او.

ـ نماینده ی پدرم بودم. لطفا همین الان

نگذاشت، امانم ندادحمله اش مستقیم بود و مرگ بار! بازویم کشیده شد، سرم روی شانه ای نشست و دستانی محکم پیچیدند دور تن من، بوی زمستان، بوی کاج های سوزنی، مغزی که دردش خاموش شد و قلبی که انگار، از بین دستان او دوباره به سینه ام برگشت. چشمانم بسته شدند و دستانش، محکم من را چسباندند به قلبش!

ـ تو خودتی غوغا؟

می دانی ناباوری از چه می آمد؟ از توهم های زیاداز این که بارها دیده باشی اش و بعد بفهمی، تصورت بوده. خیال بوده! گمان بوده! دلم ریخت وقتی ناباورانه صدایم کرد و من، از بین کلمات اسمم از زبان او، فهمیدم که بارها توهم بودنم را توی سرش داشته! این بار اگر تنها می شدم، برای خودم که نهبرای او اما ساعت ها اشک می ریختم

 

 

 

غوغا بود، احوالش هم غوغا! چشمانم هنوز خیره بود به مقابلم. به سیاهی ای که هیچ در آن دیده نمی شد و سرم از پشت، چسبید روی دیوار.حالا انگار تازه داشتم می فهمیدم میعاد چه گفته بود. دستم را روی دهانم گذاشتم.

ـ سلامدیر که نکردم!

چشمانم از دودو زدن ایستادند. توی همان تاریکی اما، دستم خودمختار، محکم تر دهانم را فشرد تا صدایی از آن بیرون نرود و بعدسر خوردم پای همان دیوار و در تاریکی. شبیه آدمی که تمام عضلاتش، فلج شده باشند. صدای.علی بود.

ـ بهتری میعاد؟ تنهایی؟

ـ آره، بابامن و رسوند گفت.تا تایمت تموم بشهکاری انجامبدم بعدمیام.

دست دیگرم هم به کمک آمد، روی دست قبلی نشست. بیش تر به دهانم فشار وارد کرد و همه ی ناله ی پردردم را خفه کردند. یک پایم دراز شد و آن یکی، خم شده ماند. از در نیمه باز، چشمان نیمه جانم چرخیدند توی اتاق. پشتش به من بود. منبا دیدن سری که چرخید و نیم رخی که پیش چشمانم نشست، یک بار نهبارها مردم. پلک زدم. صورتم خیس شد و یکی از دستانم سر خورد کنارم. دیگر می خواستم هم صدایم در نمی آمد.

تو آه منی اشتباه منی؛ چگونه هنوز از تو میگویم
تو همسفر نیمه راه منی؛ چگونه هنوز از تو میگویم؟!
پناه منی تکیه گاه منی؛ که زمزمه ات مانده در گوشم
گناه منی بی گناه منی! که بار غمت مانده بر دوشم…”

صورتم خیس خیس بود. زیر چانه ام را قطرات اشک پر کرده بودند و نفسم، از شدت فشار انگشتانم بالا نمی آمد. با این وجود هنوز نگاهم رویش بود. چسبیده روی هرحرکتشروی تن صدایش، روی خنده های آرامش. سرش را نمی چرخاند وگرنه می دید. می دید از درز باز دری، یکی داشت چطور حسرت زده به قامتش نگاه می کرد. سینه ام، تیر می کشید، شقیقه هایم نبض می زدند. جانم تب کرده بود. چشمانممی بارید و صدایم، داشت دل دل می زد برای یک بار صدا کردنش. داشت خیالم راحت می شد. داشتم کم کم از دیدن لبخندش آسوده می شدم که لااقل از ما دونفر، یکی حالش خوب شده که نگذاشت. میعاد سوالی پرسید که سرم را دوباره پنهان کرد و چسباند به دیوار و آن یکی دست افتاده، سرجایش برگشت. روی دهانمبرش می داشتم. با صدای بلند صدایش می کردم. علی های زیادی پشت دندان هایم به حبس کشیده شده بودند.

ـ چته علی؟

ـ یه بویی نمیاد؟

چشمانم را محکم بستم. دهانم را بیش تر فشردم. آزادتر اشک ریختم و آن پای دراز شده ام هم، خم شد.

ـ چه بویی؟

صدایش، غم غربت را انگار یدک می کشید. غم نداشتن.غم یادآوری!

ـ بوی یه عطریه عطر آشنا!

به جلو خم شدم. زار زدم اما بی صدا، روی همان زمین خاکی، چشمانم سوختند و اشک ها شدت گرفتند. قلبم.داشت آتش می گرفت. بویش را یک دنیا می توانست بفهمد.

صدای توام پا به پای توام؛ تو میبری ام رو به خاموشی
غریبه ترین آشنای توام؛ که میکشدم این فراموشی
تمام منی ناتمام منی؛ چه بغض بدی در گلو دارم!
بیا و بگو فکر حال منی؛ ببین که هنوز آرزو دارم

ـ بوی خاصی نمیاد.

صدای میعاد بود با یک دنیا غم و بعد، جواب اوبا صدای مستأصل! انگار کلافه شده بود.

ـ اما….

ـ هیچ کس که این جا نیست. من نمی فهمم، بوی چی منظورته.

صدایش دیگر درنیامد. من اما همان پشت، وقتی داشتم جان می کندم تا صدای زارم بلند نشود، نفس های عمیقش را حس کردم. داشت بو می کشید. بوی آشنای تن یاری که.نخواسته بود یار بماند. الکی فکر کردم حال او خوب است. او هم بد بودبد بود که هنوز عطر من را به خاطر داشت و حسم می کرد.

ـ کجا داری می ری علی؟

صدایش از نزدیکی به گوشم می رسید. انگار، پشت در همین اتاق ایستاده بود.

ـ اون جا انباریه پسرم. دنبال چی می گردی؟

صدای دکتر انگار، یاری امان رساند. صدای قدم هایش متوقف شد. حسم کرده بود. من این را می فهمیدم.

ـ نمی دونم امابگذریم!

****************************************************************************************
_
اولاش گرمیداغه تنت! نمی فهمی چی شده. انگار که پات شکسته باشه یا دستت.فرقش اینه فقط دلت شکسته. هی می ری عقب، باز میای جلو. راه و گم کردی. گیجیتب داری.درد می کشی. شبیه خورشیدگرفتگی می مونه. روزههوا روشنه اما یهو همه چیز تاریک می شه. منتظر می مونی، که از خواب بپری، که خورشید باز بشه، ابرا برن کنارکابوس تموم شه. اما نمی شه! یکم که می گذره.می فهمی نه، خواب نیست! جدی جدی زندگیت سیاه شده. جدی جدی گم شدی.جدی جدی مردی!

نگاهم می کرد. با یک غم بی انتها. من هم حرف می زدم. با صدایی که از گریه ی طولانی در جلسه ی فیزیوتراپی، خش داشت. لبخند زدم. محو و آن قدر غم آلود که شرمنده ی خودم شدم.

ـ تو می دونی هربار که دلت هوس چایی می کنه، دوتا فنجون بریزی و فنجون دومی، انقدر یخ کنه که از دهن بیفته و تو هنوز منتظر باشیبیادجلوت بشینه، برش داره و وقتی توی چشمات زل زده ازش بنوشه یعنی چی؟

سکوت کرده بود. نفسم یخ زده بود. به تهران شلوغ زل زدم. به نقطه ی انتهای جهان تازه کشف شده ام! این جا آدمیزادی نبود. فقط یک جاده ی خاکی بود که تورا می رساند به یک تپه ی بلند و بعدشهری که از این بالا، زیبا به نظر می آمد اما خبر از باطنش نداشتی. خبر از دردهای حک شده در جانش.

ـ این که غذای مورد علاقه اش و ببینی، گشنگی از یادت بره. این که هوا سرد شهدلت شور بزنه. این که گوشت درد بگیره از نشنیدن صداش. از خالی بودن یه غوغا گفتنش؟

باز هم سکوت! از این جا تهران چندچراغ روشن بود. از آن پایین اما، چند قلب خاموش شده!

ـ آدما، باارزش ترین چیزی که دارن قلبشونه. توی اون قلب تمام حس هایی که توی زندگی تجربه کردن و عین یه گنج محافظت کردن. منقلبم و دادم. پسشم نگرفتمتو می دونی بدون قلب زندگی کنی یعنی چی؟

سکوت.چشمانم را بستم. صدایم لرزید.

ـ به زبونم گفته بودم ترک کنه تکرار اسمش رو. سخت بود. خیلی سختپشت در اون اتاق اما، قدر تمام این بیست ماه نگفتن اسمش، توی دلم صداش کردم.

ـ غوغا؟

چرخیدم. توی چشمانش زل زدم. توی نگاه شرمنده ی گریزانش.

ـ گفتم بره. رفت.بعد دیدم فقط رفتن اون مهم نیست. انگار اون که رفته، منم باید می رفتم. بیست ماه خودم رو دور کردم از همه چیز تا یه خاطره توی این شهر، تصمیمم و زیر سوال نبره. رفتم.بی خیال تعداد فنجون های چایی سرد شده ی اضافی و درد کشیدنای گوش و قلب و زبونم از این ترک بی موقع!

نگاهم می کرد. همچنان غمگین! لبخندی زدم شبیه گریه ای بلند، در یک نیمه شب تابستانی.

ـ رفتم نه برای این که نشد ببخشمشنه برای این که سخت بود دوباره قبولش. میعاد من رفتم که حال خوشش کنار من، آیینه ی دق تو نشه.

ـ غوغا؟

ـ تو چیکار کردی میعاد؟

ـ می ذاری توضیح بدم؟

کف هردو دستم را بهم چسباندم. بعد هم جلوی دهانم گذاشتم و تنها نگاهش کردم. دستش را جلو کشید. مچ یکی از دستانم را گرفت و آرام فشرد.

ـ جلسات فیزیوتراپی مادرش، قبل جلسات من بود اتفاقی چندماه پیش هم و دیدیم. مامان که از همه جا بی خبر بود. رفتار بدی باهاش نداشت منم جلوشتظاهر کردم که مشکلی با این آدم ندارم. و حتی نمی شناسمش.

مادرشزن سرحال و سالمی بود. فیزیوتراپی برای چه؟ فقط خیره ماندم و خودش ادامه داد.

ـ بعد اون بود که دیگه نخواست بره. هرجلسه می موند. مادرش رو عماد می برد و علی می موند پیش من. چندجلسه جلوی مامان سکوت کردم .و دست آخر وقتی یکی از جلسات، مامان برای.. کاری از اتاق رفت بیرون.بهش گفتم بره. بره و دیگه سراغم نیادکه اگه شکایت نکردم.پای غلطم ایستادم پای حرفام امانرفت….

ـ چرا؟

سرش را تکان داد.

ـ پرسیدم.گفتمدلتبرام می سوزه گفتاونی که دلسوزی نیاز داره.من نیستم، خودشهگفت این طوری.حالش بهترهگفتاجازه بدم که اشتباهش رو.جلوی چشمش ببینه!

اشتباهش، میعاد بود؟ یا شاید منخواهر میعاد. غم از نگاهم چکه می کرد.

ـ اشتباهش تو بودی؟

سرش چرخید. توی چشمانم زل زد و بعد، انگار بغضش گرفت از گفتن این حقیقت.

ـ وقتی گفت اشتباهتوی چشمام نگاه کرد غوغا.
چشمان میعادشبیه ترین عضو بدنش به من بود.
تو آه منی اشتباه منیچگونه هنوز از تو می گویم.
تو همسفر نیمه راه منی.چگونه هنوز از تو می گویم.”

چطور نگاهش کردم. چطور جان دادم و صدایی از من بلد نشد. چطور چشمانم در یک لحظه آنچنان پر شد که دیگر، نتوانستم صورتش را ببینم. اشتباهش من بودم!
ـ غوغا؟

ـ چرا بهم نگفتی؟

از صدایم، از حزنشحال بدشپریشانی اشدل خودم هم آشوب شد.

ـ می خواستم بگم.

ـ کی؟

بدون این که صدایم بلند شود و فریاد بکشم پرسیدم. آن قدر خسته بودم که صدایم داد نشود.

ـ غوغا؟

ـ کی میعاد؟

سرش پایین افتاد. قلبم سوخت. دردآلود خندیدم. سرم را به سمت آسمان گرفتم و شنیدم که گفت.

ـ امروز، بهت نگفتم هست تا لحظه ی آخر، چون می خواستم باهام بیای!

یک ستاره داشت وسط آسمان جان می داد. نوری که از آن کم می شد را با چشم می دیدم. هوا هنوز روشن بود و من ستاره می دیدم. عجیب نبود؟ هیچ دیگر نپرسیدم و خودش ادامه داد.

ـ می خواستم بیای و ببینیش غوغا!

سرم را چرخاندم، چشمانش برقی زد. شبیه همان ستاره ای که داشت می مرد.

ـ می خواستم بفهمی، الکی ادای آدمای فارغ و درمیاری غوغا!

این جمله و جمله ی قبل ترش را بدون مکث یک باره گفته بود. شبیه وقت هایی که سالم بود و من، باز هم نگاهش کردم.

ـ غوغا.دیدیش، مگه نه؟

ـ میعاد؟

با صدای خش دار ملتمسم صدایش کردم تا تمامش کند و او، آرام ادامه داد.

ـ عطرت و شناخت غوغا.

بعد این جمله، بغض مردانه اش آب شد و شانه هایش لرزید. بهت زده، با همان خیسی جمع شده زیر چانه و پلک هایم نگاهش کردم و او، لب زد.

ـ از قصد تا آخر نگفتمکه بیای و ببینیش و بفهمیداری ظلم می کنی غوغا.

من بودم و یک نگاه. یک حسرتیک عمر درد.

ـ به خودت ظلم می کنی خواهرم.

ـ تو بخشیدیش؟

با همان صدای غمگین و آهسته پرسیدم و سر میعاد، آهسته بالا آمد. چشمانشیک طور عجیبی بودند.

ـ غوغا؟

ـ میعادتو واقعا بخشیدیش؟

به پایش ضربه ای محکم زد. خسته از ضعفش، نالید.

ـ من و ببین غوغابعد ازم بپرس!

ـ پس چی می گی؟

این بار بلند پرسیدم. بلند تا او به خودش بیاید. بلند شدم. از روی تخته سنگی که رویش نشسته بودیم و او، می فهمیدم از نشستن روی آن عذاب می کشید. دور خودم چرخیدم و باز به آسمان خیره شدم.

ـ پس چرا حرف از دیدن و ظلم و عذاب می زنی میعاد؟

ـ چون تو بخشیدیش غوغا.

متحیر، وسط تمام دردی که داشت قفسه ی سینه ام را می سوزاند به چشمانش زل زدم و او، به کمک عصایش ایستاد. جلو آمد، به قدر یک آجر بینمان فاصله بود. باد بدی می آمد و صدایش، گوش هایم را داشت مریض می کرد. به چشمان خیسم زل زد و با همان بغض، لب زد.

ـ آدم، اگه یکی و نبخشهاون طوری براش زار نمی زنه غوغا.

ـ میعاد!

صدایم خفه بود. او اما این بار بلند حرف زد.

ـ من نمی بخشم خودم مقصرمقبول اما بابت این کهفرار کرده و . به تو نزدیک شده نمی بخشمش.با این حال غوغااین تصمیم برای منه. تو من نیستی.من اون و می بینم، هرجلسه ی فیزیوتراپیبا تمام بداخمی هام میادبا تمام موقعیت اجتماعیش که ممکنه بشناسنشمیاد، می مونههرقدم که راه می رم انگارراحت تر نفس می کشه کنار اومدم با بودنشتو چی غوغا؟ کنار اومدی با نبودنش؟

اشک، قطره قطره از چشمم می ریخت و من کنترلی رویش نداشتم. شده بودم غوغای ضعیف و خسته ی سال ها قبل.

ـ منحالم بده غوغا! از عذاب حالتاز عذاب این که به خاطر من پا روی دلت گذاشتی.

ـ میعاد؟

با التماس عجیبی صدایش کردم تا تمامش کند. نکرد. شاکی تر جلو آمد و لب زد.

ـ اگه واقعا فراموشش کردیخب پس بچسب به زندگیت.اما اگه هنوز توی قلبته داغ عذاب وجدان حال بدت وروی دل من نذار من هربار نگاهت می کنم کهببینم خوبی و خیالم راحت بشه.اما.تو خوب نیستی.با همه ی نقش بازی کردنتغوغاتوکمش داری!

نگاهم مانده بود روی صورت کبود شده ی او. تنم لرزید وقتی جلو آمد و لب زد.

ـ منحالم بد می شه وقتی هرشببرق اتاقت تا دم دمای صبح روشن می مونهمن حالم بد می شه وقتی می بینم یهو به جا زل می زنی و وسط جمعچشمت می چرخه دنبال یکی که.نیست!

نیست را با لحن غم انگیزی گفت. خسته از ایستادن دوباره روی تخت سنگ آوار شد و من، ماندم و حالی که هرگز از او ندیده بودم.

ـ مننمی بخشمش.اما تو.بخشیدیش غوغا!

غم انگیز این را گفت. انگار هردو ناگهانی خالی شده بودیم. من عمیقا حس می کردم دیگر حرفی برای زدن نیست و زانوانم، تاب و توانم ندارند. وقتی کنارش روی سنگ نشستمهردو حالا به نقطه ای نامعلوم زل زده بودیم. پر از دردهایی که گفته شده بودند اما ترمیم نه

ـ خانواده این نیست غوغا

سرم را سمتش نچرخاندم. هنوز از شنیده هایم منگ بودم!

ـ این نیست که توبه خاطر بقیه از خودت بگذری.

ـ پس خانواده چیه؟

گلویم سنگ شده بود. می سوخت.صدای او هم انگار داشت وسط آتشی می سوخت.

ـ این که بتونی بقیه رو قانع کنی.

نگاهش کردم. نفهمیده بودم چه می گوید. همین که سرم به سمتش چرخید او هم نگاهم کرد. حالا صورتش دیگر کبود نبود.

ـ به چی؟

ـ به این کهدوست داشتن بعضی اشتباهات، خیلی بد نیست!

مبهوت و شوکه نگاهش کردم. نم زیر پلکش را گرفت و سخت لبخند زد. بعد هم دستش را پیچید دور تن من و سرم، آرام تکیه خورد به بازویش.

ـ یه دل کن خودت و.بذار حتی اگه دیگه نخواستیشمن زجر این که باعثشمنباشم!

بغضم شکست. آرام و من یک شهر را می توانستم با آن خیس کنم.

ـ میعاد من

پرید بین حرفم.

ـ دلم می خواد بهت بگم ازش دور باش غوغا.اما خب وقتی حالت و پشت در اون اتاق دیدموقتی عطرت و فهمید سخت می شه گفتنش.

چشمانم را بستم، سعی کرد با خنده احوالم را تغییر بدهد.

ـ دیدی چطوردکتر و متوجه اوضاع کردمتا لو نده چیزی رو.

این که دکتر با ما همکاری کرده بود چیزی بود که اصلا برایم مهم نبود. فقط می خواستم فکر کنم. به خودم و تمام چیزهایی که از سرگذشته بودند.

ـ غوغا!

جوابش را ندادم و او، آرام لب زد.

ـ شنیدم فیلمشتوی یه جشنواره نامزد شده.خودشم همین طور اگر خواستی

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی