اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عمارتی برای عاشقی به صورت pdf

  • ۳۴۴۰

دانلود رمان عمارتی برای عاشقی به صورت pdf

دانلود رمان عمارتی برای عاشقی به صورت pdf

عمارتی برای عاتقی آقا معلم چقای

نگاهی به نامزدم انداخته. سرشو پایین انداخته بود و داشت درسشو مینوت یقیه بچه هام مشغول نوشتن مشقشون بودن

! آب دهنمو پر صدا

همه ش ۱۳ساله ش بود و دل من بی طاقت واسه اقدامش قورت دادم حسای مردونه م داشت فعال میشد

پاهاشو از هم وا کرده بود و من میتونستم خط بهشتیشو ببینم! بی طاقت بلند شدم و به طرفش رفتم و کنارت رو نیمکت نشستم

نگاهم کرد

آقا چیزی شده؟

من میدونستم قراره این دختر به زودی زنیم تنه، اما اون ته اومدم کمکت کنی

سا خت . به خاطر باید عمااااا

 

 

چشمات برق پژو: جدی آقا

سرمو تکون دادم : اهوه

خندید و خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد. برجستگی م داشت شلوارمو پاره میکرد

اما به شرط دارد

چه ترطی؟!

دستمو رو رون پاش گذاشت

میذاری دستمو تو شلوارت بیرم!

چشماش

گرد شد : اما آقا مامانم گفته نزارم غریبه ها بهم دست بزنن

من فرق دارم دختر کوچولو

بیا تو چلو داد که بی هیچ حرفی اروم دستمو تو شلوار

برده یا حس گرمی بهشتش

چشمامو رو هم گذاشتیم ، اوووف لعنتی اروم انگشتمو بیت پات چرخوندم که لبشو گاز گرفت

اوف چه خوبه

سا خت . به خاطر باید عمااااا

 

 

لبخندی زدم و تپلیشو تو دستم گرفتم دستشو رو رونم گذاشت و فشاری به پام داد منم از فرصت استفاده کردم و دستشو گذاشتم رو مردونه هم مالش گندم

چشمی گفت و شروع کرد به مالیدنش متعجب پرسید چرا اینقدر سفته؟؟

بعدا نشونت میدم! متعجب نگاهم کرد . انقدر مالید که دانستیم به اوج میرسیدم که یهو تله هایی که در خورد با شنیدن صدای مدیر مدرسه با ترس دستمو از تو تلوار گنده بیرون اوردم

و بلند شدم ، برجستگیم بدجور میزد تو دق دستمو تو هم حلقه کرده و جلوی شلوارم گذاشتم

خانوم رحمانی جلوی در ایستاد و نگاه مشکوک شو هم دوخت آقای سلطانی اینجا رو امضا کنید

دا خت . به خاطر باید Laurent

 

 

چشمی گفتم و جلو رفتم و برگه رو احقا زوم تشکری کرد و از در رفت بیرون- نگاهی به گنده انداخته

هنوز داشت به پاهای من نگاه میکرد

لبخندی رولیم نشست و رفتم سرجام نشستم و اروم مردونه مو تو شلوارم تکون دادم.

زنگ تفریح تسد همه رفتن پایین ، گندم اومد کنار من

اقا معلم

جانم؟

اون چیز سفت چی بود؟

لپشو کشیدم ، دختر تپل بود تقریبا عاشق عالیات

یودم

۔ مردونه ی ماست

توجیه کرد : مردونه تون چیه؟

بیا جلوتر

سا خت . به خاطر باید عمااااا

 

 

اومد روبه روم ایستاد - نگاهی به در کالا

انداختی بیاد

دستمو رو تپلیش گذاشتی: اینجا تو میدونی یه دونه سوراخ دارد درسته

به هم گفت

بیا اینجا منم ( دستمو رو مردونه م گذاشت ) میره تو اینجان

متفکر پرسید : که چی بشه؟؟

که باهم حال کنیم؟

یعنی چی اقا؟

قول بده هیچ کدوم از حرفامو به بقیه بچه ها تزنی باشه؟؟

بازم لپشو کشیدم و گفتم برم به زنگ تفریحش برسه معلم به مدرسه تو روستا شده بوده کلاس پنجمی بدن

این خانه به خاطر بسپار indir جام sara

 

 

دوسال دیر اومده بودن مدرسه به دلیل اینکه ته کلاس درس دانستن ته معلی

دل به یه دختر ۱۴ساله بسته بودم

یه جورایی نامزدم حساب میشد

یعنی حتما نامزدم بود چون شرط به اینجا اومدن من این بود

۱۰تا دختر و ۱۰ تا پسر تو یه کلاس بودن

و سوگلی من تو این کلاس گندم بود

بچه ها اومدن داخل و دونه دونه سر جانسون نشستن

یکی از پسرا پرسید : آقا اجازه؟

من چند سالگی میتونی ازدواج کنی؟

ابرویی بالا انداختیم : چطور؟

نگاهی به گندم انداخت ، چشمامو مشکوک ریز گردم چه خبره اینجا

سا خت . به خاطر باید عمااااا

 

 

همینطوری آقا

چشم غره ایی بهش رفتیم : برو سرجات بشین همین الان چشمی گفتو وقت سر جاش نشست شروع کردم به توضیح دادن در

گندم )

بعد از پایان کلاس زودتر از همه ار کلاس خارج شدم

که علی اومد کنارم

آقا معلم جوابمو نداد که کی میتونیم باهم ازدواج کنیم

اصلا این ازدواج چیه؟

دستمو کشید و منو برد پشت درختا

آیا میخوایم بچه درست کنیم الیا مو جلو دادم چطوری؟

دا خت . به خاطر باید Laurent

 

 

دستمو گرفت و گذاشت بین بان

اونجای علی هم مثله ماله آقا معلی سخت بود

تعجیا کردم

- توام اینجات سفته که

ارد، من بعضی شبا میبینم مامان و بابام از این کارا میکنن خودشونو لخت میکنن و میفتن رو هم و لذت میرن

چشمام گرد تند، چه کارایی میکنن

من پدر ندانسته تا حالا ندیده بودم کسی از این کارا بکنه و برام جای سوال بود

میشه منم ببینمش اخمی کردم : تاخیری

نمیخوام تو ببینیش

خودتو مظلوم کرد : پس چطوری باهم ازدواج کنیم؟

این خانه به خاطر بسپار indir جام sara

 

 

تونه ایی بالا انداختم : من چه بدانیم

کنارت زدم و فوری از اون پشت خارج شدم. امروز آقا معلم و علی چنین شده ؟؟

پوفی کشیدم و راه خونه رو پیش گرفتی توی به روستای خیلی خوشگل زندگی می گردیم همه ی مردم اینجا باهم صمیمی بودن ، همه هوای همو داشتن

همه چی خوبی بود و با ورود اتاق معلم مهربون به روستا همه چی بهترم شد

رفتیم خونه به مامان اسلام دادم طبق معلوم مشغول پختن تون بود

سلام دختر نازم، امروز چطور بود؟ کتابا رو زمین گذاشتیم : خوب بود

منم رفتم لباسامو عوض

کنیم دانستیم شلوارمو در میاوردم که

خدا رویگری گفت نگاهم افتاد بین پاه

سا خت . به خاطر باید عمااااا

 

و یادم رفت پیش آقا معلم که دانست وسط پامو میمالید - حس اون لحظه هم قابل توصیف نبودن خیلی خوب بود وقتی به اونجام دست میزد

از این بهتر نمیشد لبخندی رولیم نشست

هنوز گرمی دستشو حس میکردم! خدا کنه همیشه باهم از این کارا کنه.

میگن اقا معلم

هدیه برای همین خیلی از دخترای روستا دنبالشن تا زنش تن

ولی اون به کسی توجهی نمیکنه اروم اروم دستمو رو ی هشتم مثله آقا معلم تکون میدادم ویش چقدر خوب بود

حس کردم گھی خیس کردم ترسیدم نکنه جیش کرده خوردم

ولی خب این خیسی مثله جیش قیود

از ترسم سریع شلوارمو پوشیدم و رفتم تو دستشویی -- اووف اون دیگه چی بود؟؟

باید از آقا معلم ببوسم

تکالیفمو انجام دادم و توکار دعایه مامانم کمکی کرده و بعدش خوابیدم

 

 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی