اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عطر عاشقی نوشته ایدا 1996 به صورت pdf

  • ۲۶

دانلود رمان عطر عاشقی نوشته ایدا 1996 به صورت pdf

دانلود رمان عطر عاشقی نوشته ایدا 1996 به صورت pdf

 

خلاصه رمان :

از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم گفتم - سلام. منتظرت بودم - بخاطر همین گفتی فریبا تو بیا السم شده ساریة - گفتم شاید تو هم مثل حمایت کننده های قبلیم گذاشتی و رفتی - عال پری داری کو الوداها، مگه چیکارت گردان؟ - پس بشین تا برات بگم. - بگو - به آکایی بود که از بچگی منو حمایت می کرد به اسم حاج اکبر۔ با گفتن اسم حاج ایکس دست هایش به سردی گرایید. دستهایش که شار دستم بود را رها کرد گفتم: - چیزی شده؟
-ts 12 سالگی معمایتم می کرد تا اون بیچاره درد من شدم تنهای تنها. - پس ترسیدی نکنه منم بمیرم با دستم آرام در موردش به تلیال دخالش گشتم و قریه ای آرام به آن کردم و گفتم: - خدانگه
و بعدش فکر می کردم پسرش سامیار این کار رو انجام میشه لما... حاج اکبر قول داده بود بزرگ که شد با من ازدواج کنه منم فهمی که ندی له بودم فکر میکردم مثل خاله بازی می بوده ولی اونه. رفت و تنهام گذاشت شاید از اینکه قرار بود با یه آدم کور ازدواج کنه فرار کرد. خیلی افسرده شدم خیلی ، با همین چند ماه پیش این حالت ادامه داشت که سر و کله ی تو پیدا شد. دوباره از تنهایی در اومدم . ولی اینکه ۹ سال الهندی چه حسی دارد عطا برو نبینی چه حسی دارد - شاید هم اینطور نبکه حال دوست داری بستی؟ - دوست داشتن رو که دارم ولی امکان انتاره = چرا نهارها - پول زیاد میخواد با گفتن پول در سکوت فرو رفت. چند دقیقه ای سکوت برقرار بود که من سکوت را شکستم - اسمت چیه؟ چرا هیچی از خودانت به من العبی گی؟ | با کمی من من گفته - به دوست مهربون

و به من رسیدگی می کرد ، مرا بیرون می برد. یا لو یوشان به من احساس آرامش می تالت الوایل آن یعنی بعد از مرگ حاج اکبر همان مردی که به من رسیدگی می کرد، هر کسی که پیشم می آمد فکر می کردم برای ترحم به من بیچاره است . وی در صدای آن مرد کا احساس ترحم
می گردم بلکه احساس می کردم با عشق تمام کارها را انجام می شفت همیشه همبازی بچگی هایم یعنی پسر حاج اکبر را در ظم لعنت می کردم که چرا بعد از پدرش به دیلم تیل این بیشتر از حرم می تانے والی دیگر برایم عادی شده بود هوای پاییز امسال افریقیه سال ها سردتر بود ، همای شیرین و جنایش که داشت با من حرف می زند را با دل و جان می شنیدم . صدای گرم که سرمای هوا را یادم یرد فیلم را گرفته بود تا روی برگ هالیز الخورم - تستهایی گرم و مهربان
امن حرف می زد، از زندگی اش می گفت. از گارشی با حرف هایش مرا شاد می کرد و مرا می خواند. چهره اش را نمی دانم ولی می گفت که به زودی با قلیایی جدید آشنا می شوی که درست معنی اش را نمی دانستم می گفت تنیای رنگی را به زودی احساس می کنی همیشه می پرسیدم چه شکلی است ولی هیچوقت الکی گفت. چهره ی خودم را می پرستم می گفت چهره ای معصوم و همیشه تا عصر پیشم می داد و بعد می راثا، و من با چشم های بسته چشم به راه او می شدم تا غرتا۔ همیشه در خیالم او را زیبا می پنداشتم، آنمی شوخ، احساسی و مسرازنده. این ها برایم اهمیت نداشت. مهم این بود که در محتوای درک و تنها ی من احساس تنهایی نمی کردم. او تنها دوستی بود که در دنیا داشتم. من وقتی فهمیدم چه کسی هستم در این پرورشگاه بودم و حالا که 17 سلم السما هم هنوز در اینجا هستم ، نمی دانم سال دیگر که باید از اینجا بروم به کجا پناه ببرم . شاید یک آسایشگاه میگم. وقتی به دنیا آمدم گوری بودم ، گور مادر زاد همیشه مشتاق برای دیدن ، برای چیزی که هیچوقت اتفاق نمی افتد. دکتر چند بار معاینه العم کرد گفت بند و قد
کا عمل خیلی خیلی گران می تواند چشم من را به شنیا یار کند که آنقدر گران بود که کسی حاضر به پرداخت آن نبود , اج اگر آن روز هامه من اول داده بود ولی والی تمام آرزو دایم با مرگ او سوخت. حتی می گفت وقتی که بزرگ شوی با پسرم ازدواج می کنی، می گفت پسرش خیلی ریاست مثل من ولی من هیچوقت او را نمیشم . می گفت چشم های طوسی دارد و قد و بالای بلند. آن زمان که آخرین بار دیدمش 18 سالش بود حالا ائلمان 14 سالش بود، به لگد زندگی خود بود و در پول های ارثیه پدرش غاتا می برد. با یادآوری این افکار لک در چشمام جاری شد، لنگی که از چشمه ی دم چشم گور سرچشمه می گرفت. به من خط بریل باد داده بود، اهل کتاب و شعر بودم . شعر می نوشتم. اشا می نوشتم، چند بار در مسابقه ی انشا در منطقه و شهر اول شدم. عللی کتاب نوشتن بودم ، پرستاری که همیشه به من رسیدگی می کرد فریما نام داشته ، یک پسر داشت و شوهرش مرده بود، مجبور بود تا برای ما کار کند. من سنگ صبور تو بودم و او سنگ صبور من همیشه برایم درد و دل می گردد، آل محمدی می گفت که در پرورشگاه کار می کرد و به او پیشنهاد ازدواج داده بود ولی این فریهای دیواره هیچوقت به او محل المی عاد و پیشنهادش را رد می کرد. او هم با گذشت زمان بیشتر پافشاری می کرد یک روز پاییزی دیگر آمد روی صندلی نشسته بودم و کلی که جلوم باز بود را میخواهم البته چه خواتی، درستش لمس کردن بود که صدای در آمد ، کتاب رایتم گفتم - فریبا نوبیة صدای گرم و جناب آن مورد بود. البخند زدم و گفته

 

تلخ است که لبریز حقایق شده است زرد است که با مرد موفق شده است علی نشدی وگرنه میفهمیدی پاییز بهاریست که مثل شده است
روی لغت لم داده بودم و داشتم به بیرون نگاه می کردم ولی چه نگاه گرتنی بوت همه اش سیفی بود چی میشد جدال یک برای یک بار سفیدی رو ببینم و اون والت دیگه هیچ غصه ای نداشتم، توی همین فکر ها بودند که یک دفعه صدای در اتاق بلند شد و فکر بیرون آمدم و گفتم: - بفرمایید دربار شد، باز هم همان عطر آشنا در فضای امال پیچید . صدای قدم های استوار ش را می شنیدم که به سمت تختم می آمد. کنار تختم که ایستاد کمی مکث کرد و گفت - سلام سارینا خالم الروار حالت چطوره ؟ - معلمون مردی شما خوب هستید ؟
خدا را شکر ځویم - سکوت کرد و بعد از چند دقیقه سکوت را شکست : - موافقی بریم بیرون کنیم قادم ینزل ، - آره موافقم، | - پس صبر کن تا برم یه پرستار بگم بیاد کمکت کنه تا لباسات رو عوض کنی چون هوا خیلی سرده . بعد فدای قدم هایش را شنیدم که از تخت دور می شد و بعد صدای باز و بسته شدن در شنیدم . فصل اول
هوا خیلی سرد بود، لرزشی عار تنم احساس کردم صدای باد تار گوشم میپیچید . صدای خش خش برگ ها برایم لذت بخش بود. همیشه دوست داشتم بعالم برگ ها چه رنگی اندامی گفتند شعر بهار سیر و تر پاییز نارنجی و قهوه ای راحتی نمی تلستم آنها چه رنگی اما تنها چیزی که از زندگی درک می کردم صدایود و صدالو - عطر کسی که از کودکی احساس می کرشته املی که کودک بودم مودی تقریبا پیر که با پسرش به پرورشگاه می آید. من با پسرش بازی می کردم و او برایم پیری می کرد. بوی آن مرد همیشه در مشام بود تا حدود 12 سالگی ام الوعود و بعد از آن کسی نبیند یک سال بود که به جای او شخص دیگری مشغول رسیدگی به من شده بود ، بوی آن مرد را می داد. با اینکه نمیتونستم ببینم ولی معیت را صداقت را و عطوفت را از صنایش متوجه می شدم. او همیشه می آمد

 

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی