اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عشق صوری پارت 31

  • ۱۸۴

دانلود رمان عشق صوری پارت 31

در این مطلب برای شما دانلود رمان عشق صوری پارت 31 آماده کردیم دوستان نظرات خود را برای ما کامنت کنید.

طعنه زنان اذعان کرد:

-زیرا تو بایستی زودتر از اینجانب بیدار میشدی و برام ناشتایی فراهم میکردی

این رو خاطرنشان کرد و از روی تخت بلند.برخلاف مدام تیپ و لباسی قانونی زده بود و به گمونم قصد داشت به محل کارش بره.

چقدرهم که خودپسند تشریف داشت این حضرت الدوله!

نبم خیز شدم و گفتم:

-مگه اینجانب زن توام که بخوام زودتر از تو بیدار بشم تا برات صبحونه مهیا بکنم.بعضی وقت ها حسابی میری تو نقشتاااا…اینجانب هیچ گاه دلم نمیخواد زن آدمی مثل تو باشم…

مجدد خودمو انداختم رو تخت و زل زدم به سقف.غرق شدم تو رویا….اینجانب دلم میخواست زن یکی‌از مثل دیاکو بشم.یه بشر خفن باحال خیر یه انسان قلدر مثل شهرام که کلی فعالیت زیرجلکی انجام میده و مشخص وجود ندارد چه میکنه کجا میره کجا میاد!

از کناره دیده با بی حوصلگی نگاهی به منی که دستهام رو گذارده بودم زیرسرم و سقفو غرق رویا تماشا می کردم انداخت و سپس اظهار‌کرد:

-دخترا آرزشونه اینجانب نگاهشون کنم به خودت ببال که تا مرحله ی اومدن به خونه ام هم جلو اومدی!

ایشی کردمو با انزجار رو برگردوندم.رفت سمت میز مطالعه اش.کیف پولش رو برداشت و گام زنان مجدد به سمتم بازگشت.

از کنج دیده داشتم دیدش میزدم که دست موفقیت توی کیفش و گشوده یک سری تراول کم آب تا نخورده خارج آورد و گذاشت روی تخت.

باچشم نمیتونستم بشمارمشون زیرا تعدادشون زیاد بود.

کلام نزدم تاوقتی‌که خودش خاطرنشان کرد:

-اینم یه مقدار مبلغی که میخواستی!

به اون پولها احتیاج داشتم خیلی زیاد هم احتیاج داشتم.البته وانمود کردم اینطور وجود ندارد برای همین بر خلاف میلم حرفی رو زدم که بیش تر جنبه ی لجاجت داشت:

– اینجانب به پول تو احتیاجی ندارم!

فورا پس از شنیدن این صحبت خم شد و از روی تخت پولارو توده کرد و هم‌زمان اذعان کرد:

-باشه اگه نمیخوای…

معین بود که میخواستم برای همین قبلی از اینکه پولهارو برداره چرخیدم سمتش و گفتم:

-عه کجا کجا…

تو گلو خندید و سپس مجدد گذاشتشون سرجاش:

-تو که لازمشون داری چرا بلف میای!

اخم کردمو پاسخ دادم:

-این قرض…حقوقم رو بگیرم بهت پس میدم!

نیمچه لبخندی مفهوم دار زد و اعلام کرد:

-باشه پدر دستمزد گیر…

زانو زد رو تخت.موندم میخواد چیکار کنه آخه انتظار داشتم بره اما نرفت.

چونه ام رو گرفت و  با بوسبدن لبهام ذکر کرد:

-اینم کادو ات! کادو ی اینکه بالاخره تصمیم گرفتی بری پیش مامی جونت!

هیچی نگفتم.حتی حتی پلک هم نزدم.همچنین خیره بودم بهش تا‌زمانیکه از اتاق خارج رفت و از نظرم غایب شد.

عجب جان دار عجیبی بود این انسان! غیرقابل حدس و غیرقابل پیش گویی….

نگاهی به پولهای توی دستم انداختم.خیلی بیش تر از اونچه که انتظارش رو داشتم بودن..خیلی اضافه…

و این یعنی میتونم حسابی به خودم و ظاهرم برسم.

می بایست زنگ میزدم به مونا…

بایستی میرفتم یه خرید صحیح و حسابی انجام میدادم….

با لبخند و رضایت به پولهای توی دستم نگاه کردم.

اینجانب به ندرت داشتم با کردار و خو و رفتارهای این آدم غیرقابل حدس آشنا میشدم

جوشی بود  اما ته قلش رئوف! مرموز بود  وزرنگ…

سختگیر البته رام شدنی…و یکم متعددی لارج!

صرفا صرفا چیزی که هنوز ذهنم شیوه قفلی زده بود و این قفلش هم گشوده نمی شد این بود که خب چرا  مجبوره برای بدر کردن ژینوس از یه نفر دیگه استعمال کنه!؟

 

دانلود کامل رمان

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی