خوش آمديد

اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عشق اشتباهی به صورت pdf با لینک مستقیم

  • ۳۶۷

دانلود رمان عشق اشتباهی به صورت pdf با لینک مستقیم

دانلود رمان عشق اشتباهی به صورت pdf با لینک مستقیم

با صدای مادرم از خواب شیرینم بیدار شدم::

_ اتوسا اتوسا بلندشو دانشگاهت دیر شده

از درسو دانشگاه متنفر بودم::

ولی مادر و پدرم دوست داشتن به جایی برسم

تو فکر بودم که چطوری به دانشگاه نرم 

با فکری که به سرم زد بشکنی زدم و به سمت میزم رفتم ارایش ملایمی روی صورتم انداختم.::

یه مانتو بلند با یه شلوار جین پوشیدم ::

عالی بودم

گوشیمو چک کردم و گذاشتم توی کولم با اینکه اصلا حوصله ی دانشگاه نداشتم  و از دانشگاه بدم میومد ولی مجبور بودم.::

بعد از خوردن چند لقمه صبحانه و خدافظی با مادر و پدرم از خونه اومدم بیرون

از خونه تا دانشگاه راه زیادی نبود
مطمئن بودم پدرم داره تعقیبم میکنه پس نگاه گذرایی به دور و برم انداختم و به درب ورودی دانشگاه نزدیک تر شدم

دوست نداشتم وارد کلاس بشم
از داخل دانشگاه یواشکی بیرونو نگاه میکردم دیدم پدرم نیست نفسی عمیق کشیدم
و از دانشگاه زدم بیرون تا اینکه .....

#داستان_ادامه_دارد

#part2
تا اینکه ..پدرم جلوم سبز شد ::
ترسیده بودم

یه قدم عقب رفتم.

امم...ام..بابا...شما...ای..اینجا..چیکار میکنید::

_تو اینجا چیکار میکنی 

امم..اممم..من؟

_بله

مغزم داشت هنگ میکرد الان چی باید میگفتم.
اهاا

گوشیم نیست فک کنم تو ماشین دوستمه قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم رفتم داخل ماشینش باهم حرف زدیم:car:

پدرمم که منو تعغیب کرده بود میدونست که من سوار ماشینی نشدم بخاطر همین بد نگاه میکرد::

پدرم گفت می خوای زنگ بزنم گوشیتو پیدا کنی منم که گوشیم تو کیفم بود و جوابی نداشتم اممم ...امم..کردم گفتم هر جور میدونید

نمیدونستم دارم چی میگم

پدرم گوشیشو در اورد که زنگ بزنه نمی تونستم جلوشو بگیرم چیزی به ذهنم نمیرسید

از استرس بدنم داغ شده بود
خیلی حس بدی بود پدرمم داشت شمارمو می گرفت تا اینکه ....

#داستان_ادامه_دارد

#part3

بابام زنگ زد منم با استرس جیب مانتومو گرفتم که صدای گوشیم در نیاد

شانس اودم گوشی رو لرزش بود

بعد گفتم بابا بابا تو جیبمه


از پدرم خداخافظی کردم:wave:
و به طرف کلاس رفتم کسی رو نمیشناختم چون روز اول دانشگاه بود

از پنجره محوطه رو تماشا میکردم

که یهو استاد وارد شد

منم کنار صندلیم یه اقا پسر خوش تیپ بود بهش می خورد پولدار باشه

اسمشو از نفیسه رفیق صمیمی که باهم تو همون دانشگاه قبول شدیم و رشتمونم یکی بود و داخل یه کلاس بودیم گفتم اسم این پسر رو میدونی گفت اره عاشق شدی ؟

گفتم اره یه جورایی ازش خوشم امد

نفیسه گفت واستا پات به دانشگاه برسه بعد عاشق شو اسمش اراده

منم یه پوزخند زدم و رومو این ور کردم

کلاس تموم شد همه خارج شدیم

به نفیسه گفتم اراد خیلی باحاله

نفیسه گفت : اراد چه زود صمیمی شدی حداقل بگو اقا اراد

یهو دیدیم اراد سوار ماشین شد عجب ماشینی داشت ماشینش پورشه رنگشم ابی ماشین مورد علاقم بود
#داستان_ادامه_دارد

#part4
برگشتم خونه گفتم سلام چه روز سختی بود
مامانم گفت سلام دخترم خوبه روز اول بوده بیا ناهارتو بخور

گفتم چی داریم ؟
مامانم گفت ماهی
منم که از ماهی بدم میامد گفتم اه باز ماهی

رفتم تو اتاقم کولیمو پرت کردم رو تخت و گوشیمو برداشتم به نفیسه پیام دادم نفیسه فامیل اراد چیه؟

خیلی تو فکر اراد بودم

نفیسه جواب داد : تو هنوز درگیرشی برو دختر

نوشتم : نفیسه فکرش منو دیوونه کرده

نفیسه جواب داد : اقای اراد شریفی

گفتم : اها

نفیسه گفت : واقعا دوستش داری؟

گفتم اره

نفیسه گفت شمارشو می خوای ؟

گفتم شماره نه فعلا بزار بیشتر باهاش اشنا شم

یهو دیدم پشتم کسی واستاده برگشتم .....

#داستان_ادامه_دارد

#part5

برگشتم دیدم پرده ی اتاقمه داره تکون می خوره خیالم راحت شد فکرکردم کسی داره پیامامو می خونه نفسی عمیق کشیدم

از خستگی دراز کشیدم و گوشیمو خاموش کردم

خوابم برد

وقتی بیدار شدم دیدم شب شده ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت 9 شبه

رفتم لباسمو عوض کردم چون با مانتو خوابم برده بود

یه لباس خوشمل پوشیدم رفتم تو اشپزخونه دیدم مامانو بابام دارن شام می خورن

رفتم یکم چیزی خوردم

یهو سرم گیج رفت دستمو به صندلی گرفتم بلند شدم رفتم تو اتاقم

دوباره گوشیمو برداشتم دیدم نفیسه پیام داده : تو از دانشگاه بدت میاد ولی فک کنم بخاطر اراد میای

اعصابم خورد شد

نوشتم : اره اصلا به تو ربطی داره

اونم نوشت فردا میبینمت

رفتم پذیرایی گفتم مامان من میرم دراز بکشم شب خوش

دراز کشیدم خوابم نمیبرد

تا دو بیدار بودم اصلا نفهمیدم چطوری خوابیدم

صبح شد یهو از خواب پریدم دیدم .....

#داستان_ادامه_دارد

حمایت کنید ::::

 part6

ساعت 9 بود و من باید 8:30 دانشگاه باشم.

باعجله مانتمو پوشیدم و گوشیمو گذاشتم تو کولم بدون اینکه صبحانه بخورم و چیزی بردارم از خونه زدم بیرون

بدو بدو به سمت دانشگاه رفتم

خیلی خسته شدم نفس نفس میزدم دیگه نمی تونستم از پله ها بالابرم که به کلاسم برسم اروم اروم بالا رفتم

وارد کلاس شدم همه بهم نگاه میکردن منم سرمو انداختم پایین استاد گفت : دیر کردی خانوم سلیمانی

منم لبخند زدم و ببخشیدو زیر لب زمزمه کردم

تنها صندلی که خالی بود جلوی اراد بود

منم رفتم نشستم

گفتم : ببخشید اقای..شریفی
استرسی توی صدام بود

اراد گفت : خواهش میکنم خانوم سلیمانی

اولین بار بود صدای دلنشینشو میشنیدم :_:

یه لبخند بهش زدم و درسو گوش کردم تمام حواسم به اراد بود

کلاس تموم شد توی راهرو ارادو دنبال میکردم توی ذهنم بود یه جوری خودمو بهش نزدیک کنم اما نمی دونستم چجوری

با خودم فکر میکردم

به ذهنم رسید اسمشو بپرسم اونکه نمیدونه اسمشو میدونم

رسید به نزدیک ماشینش سوار شد منم بدو بدو کردم که سوالم رو ازش بپرسم
پام به پای بهزاد گیر کرد و افتادم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی ندیدم از صدای های اطرافم معلوم بود که همه دورم جمع شده بودن و میگفتن..خانم..خانم..سلیمانی..خانم سلیمانی

یهو صدای اشنایی نزدیکم شد و صدام کرد ......

دانلود با لینک مستقیم

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی