اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عروس صد روزه تمامی پارت ها PDF

  • ۳۶۳۶

دانلود رمان عروس صد روزه تمامی پارت ها PDF

دانلود رمان عروس صد روزه تمامی پارت ها PDF

 

خلاصه رمان :با نگاه زیر زیرکی نگاهش کردم. سرش پایین بود و انگار داشت فکر می کرد. سیب گلوش بالا و پایین شد و به سمت من چرخید فوری نگاهمو دزدیدم. - میدونی چرا ما اینجاییم؟ تند تند سرم رو به طرفین تکون دادم. لبهاشو روی هم فشرد و دستمال سفیدی رو نشونم داد. - اما خاله شریفه اینو داده به من و گفته باید خونیش کنید. توی چشمام اشک جمع شد. - میخوای منو بکشی؟ خندید و گفت : نه..

- پس چیه متعجب نگاهم کرد و گفت : یعنی تو نمی دونی؟
سرم رو به طرفین تکون دادم. دلم نمیخواست بهش بگم خاله شریفه گفته وقتی اون پسر اومد تو اتاقت لباسات رو در بیاره چون دلم می خواست این کارو بکنم. خجالت می کشیدم.
 


مامانم گفته بود آدم های غریبه باید بدن ما رو ببینند با لمس کنند. یه هو دیدم گفت : میخوای هر جفت مون از اینجا خلاص شویم. فوری سرمو به ثبت تکون دادم. - خیله خب، پس لباساتو در بیار با گفتن این حرفش تو خودم جمع شدم. - یالا زود باشی...مثل به بازیه بهت قول میدم. با چشم های ترسیده نگاهش کردم. اما نمیدونم چرا بهش اعتماد کردم و با خجالت لباسامو در اوردم.
آب دهنش و پر سر و صدا قورت داد و اومد جلو... انگار اونم مثل من خجالت می کشید، هر جفتمون لب تخت نشسته بودیم. نفسی از سینه بیرون فرستاد و دست شو روی سر شونه برهنه من گذاشته په هو از سردی دستش پوستم دون دون شد و خواستم خودمو بکشم عقب که اون یکی دستش رو پهلوم نشست.
ترسیده سرم رو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم که سرشو جلو اورد و لباشو رو لبام گذاشت.
ترسیده بودم، با تقلا سعی داشتم اونو از خودم جدا کنیم. چرا این کارو می کرد.

آدم کثیف، چندش، حالم داشت به هم میخورد و نفسش بند اومده بود
دیگه طاقت نیاوردم و گوشه لبشو گاز محکم گرفتم که فریادی زد و ازم جدا شد.
دستشو با رو لبش گذاشت و گفت : روانی، چی کار می کنی؟ - صدا تو ببر چندش، چرا لبامو اینو طوری تف تفی کردی مگه شام شبتها - دیوونه داشتم کارو واسه تو افزون تر می کردم، اما تو آدم نیستی باید درد بکشی.
- منظورت چیه؟ ادای عق زدن در اوردم و گفتم : حالمو به هم زدی. تند تند دستمو رو لبام کشیدم. زیر لب بچه احمقی گفت و نفسشو هوف کرد: به من نمی تونم با تو ادامه بدم.
از جاش بلند شد و به سمت در رفت
با نگام دنبالش کردم که به درد زد و در به آرومی باز شده اون رفت بیرون و صدای بچ بچی اومد خواستم از فرصت استفاده کنم و لباسامو ببوسی که در باز شد و شریفه اومد تو با قوس پتو رو دور خودم پیچیدم

توی تاریکی اتاقم می تونستم خشم و از چهره اش بخونم. اومد مقابلم جلوی تخت ایستاد و چونه امو محکم توی دستش اسیر کرد و گفت : دختره احمق، اون چه بلایی بود سر شوهرت اوردی ها؟ مگه بهت نگفتم آروم بگیر تا کار و تمام کنه. ببینم میخوای پدر و برادراتو بدی بگشتن؟
هان؟
معنی هیچ کدوم از حرفاشو متوجه نشدم نه شوهر نه کاری که قرار بود انجام بشه، اما اسم بابام که اومد اشک تو چشم هام جمع شد و دیگه چیزی واسم مهم نبود. - نه نه من نمیخوام باباییم طوریش بشها
- پس خفه خون بگیر و بذار وقتی اون پسر اومد تو کارو تمام کنه. با بغض سومو تند تند به نشونه باشه تکون داد. چپ چپ نگاهم کرد و از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه گذشت و در باز شد و دوباره اون پسره اومد تو به ارومی کنارم نشست. نچی کرد و به سمتم چرخیده با انگشت به تخت اشاره کرد. - دراز بکش.

بی حرف کاری که خواسته رو انجام دادم. دلم نمیخواست بابام طوریش بشه.
پتو رو تا گردن روی خودم بالا کشیدم و نگاهش کردم. پونی کرد و گفت : پتو رو کنار بزن مگه میخوای بخوابی
- اما هیچی تنم نیست، مردم میشه، تازه...
صداشو برد بالا و گفت : ای بابا کیر عجب کودنی افتادیما... با ترس این که دوباره نره و شریفه رو خیر کنه گفتم : باشه باشه پتو رو کنار زدم و با خجالت چشمامو بستم.
حس کردم چیزی روی پوستم به حرکت افتاد. اما همچنان چشم هامو بسته نگه داشتم و پلک هامو محکم به روی هم می فشردم.
- انقدر بدن تو سفت نکن. دستش روی رون های پاهام نشست و از هم فاصله نشون داده دوباره داشت گریه ام می گرفته من امتحان تشات البلد

دستامو مشت کرده بودم و لحاف رو چنگ میزدم.
با قلقلک شدن گردن توسط نفس هاش چشمامو ناچارا باز کردم نگاهش دقیقا مقابل نگاه من بود. - گفتم بدنتو شل کن. با ترس از اون نزدیکی کاری که ازم خواست و انجام دادم.
چیزی رو بین پاهام احساس می کردم. عضلات شکمم منقبض شده بود. با فرو رفتن غیر منتظره ی چیزی زیر شکمم جیغی زدم که با دستش جلوی دهنم رو
گرفت.
کنار گوشم گفت : اروم باش. گریه ام گرفت و خودمو تکون دادم : دردم میاد.نکن! طرز نفس کشیدنش عوض شده بود. باید یکم دیگه تحمل کنی... - ولم کن ولم کن.....
احساس می کردم به چیز سفتی داره زیر شکمم فرو میره . نفسم بند اومده بود و بین پاهام سوز میزد و داغ بود.
با حرکت چیز گرمی بین پاهام ازم جدا شده

روی پاهام نشست و گفت : اون پارچه لعنتی کجاست. بی اهمیت اشک می ریختم که پارچه رو از زیر دستم کشید بیرون و بین پاهام زدش.
بعدش بدون اهمیت به من که اونجا داشتم از حال می رفتم لباساشو پوشید و با اون پارچه کذایی از اتاق دووید بیرون
به محض بیرون رفتنش صدای کل و ساز و ذهول توی گوشم پیچید و بعد در باز شد و به گله زن ریخت توی اتاق اما من دیگه چیزی متوجه نشدم. تلفة
با درد عجیبی توی کمر و زیر دلم چشم هامو باز کردم.
توی اتاق پر زرق و برقی بودم و هیچ کسی هم جز من اونجا نبوده
یاد اتفاقات پیش اومده افتادم و اشک توی چشم هام جمع شده امید وار بودم حالا دیگه پدرم آزاد شده باشه.
در باز شد و شریفه و چند تا دختر جوون اومدن تو...

- به به میبینم که عروس
خانم بیدار شدن
تعجب از رفتار گرم و صمیمانه نگاهش کردم که اومد کنارم لب تخت نشست و گفت : آفرین دختر کارت حرف نداشت، سیرت حلالت که رو سفیدمون کردی
اصلا متوجه حرفاش نمی شدم و همچنان با تعجب نگاه می کردم. سینی غذا رو از دست اون دخترا گرفت و گذاشت رو پاهای من. - بخور ناز نازو خانم که جون بگیری واسه امشب، باید حسابی خودتو ترگل ورگل کنی
- امشب، مگه امشب قرار چی بشه؟ بابام میخواد بیاد
- نه بابات دیگه نمیاد، راستی طبق قرار حالا که زن پسر آقا شدی بابات رو دیگه کاری باهاش ندارن به احترام این وصلت -
- واقعا، یعنی دیگه بابامو اذیت می کند؟
سر تکون داد و گفت : اره

 

 

دانلود رمان ازدواج صوری

دانلود رمان دلبر استاد پارت 65

دانلود رمان شیطان مونث

دانلود رمان شوهر غیرتی من

دانلود رمان دوست دختراجاره ای من

دانلود رمان محافظ من

دانلود رمان تازیانه و عشق

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی