اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عاشقانه یک فنجان گلبرگ نوشته مهناز برای اندروید

  • ۳۱

دانلود رمان عاشقانه یک فنجان گلبرگ نوشته مهناز برای اندروید

 

 

خلاصه

 

گلبرگ بعد از چند سال زندگی مشترک با یک شکست روبه رو می شود، یک شکست که او را از خود و اطرافیانش دور می کند تا اینکه سر و کله ی آراد پسر دوست پدرش که چند سال پیش به طور ناگهانی به خارج از کشور مهاجرت کرده بود پیدا می شود و زندگی گلبرگ را دست خوش اتفاقات قشنگ می کند!

 

از باشگاه خارج شدم و در حالی که کوله ام را رو شانه ام می انداختم از پیاده رو شروع به قدم زدن کردم.

هوای پاییزی کمی سرد بود؛  آسمان هم انگار مثل من دلش گرفته بود و قصد گریه داشت.

حدسم درست بود، طولی نکشید که زمین با قطره های ریز باران خیس شد.

دو طرف بند کوله ام را انداختم؛ دست هایم را داخل جیب پالتویم قرار دادم و کمی قدم هایم را کند کردم.

باران برخلاف تمام چیز ها و تمام آدم های دو رو اطرافم به من حس بودن می بخشید، حسی که خیلی وقت بود درونم به قتل رسیده بود!

از پله های پل هوایی بالا رفتم و سعی کردم ذهنم را از گذشته و مردی که چند سال با او زندگی کرده بودم آزاد کنم!

نفسی عمیق کشیدم که بوی دود و نم باران را تنفس کردم!

صدای بوق بوق ماشین ها لذت باران را از بین می برد اما با آن همه سعی کردم تمام مسیر تا خانه را پیاده گز کنم تا با باران هم قدم شوم.

نزدیک خانه بودم که موبایلم زنگ خورد، از داخل جیبم خارج کردم.

شماره ی خانه بود، حتما مامان باز هم نگرانم شده. جواب دادم :

-بله؟

صدای مامان توی گوشم پیچید :

-سلام گلی مادر کجایی؟

کلید را از داخل کوله ام خارج کردم و در همان حال جواب مامان را دادم :

-سلام، سر کوچه ام مامان، رسیدم.

مامان کمی تنِ صدایش را پایین آورد.

-مهمون دارم مادر، زود بیا.

پوف خدایا، اصلا حال و حوصله ی مهمان بازی نداشتم!

حتما یا خاله اینا باز هم آمدند یا دوست مامان!

-باشه باشه، گفتم که رسیدم.

بدون مجال به مامان که حرفی بزند تماس را قطع کردم و موبایل را دوباره داخل جیب پالتویم قرار دادم.

کلید را توی قفل در چرخاندم و وارد حیاط شدم.

با اینکه مامان هر روز حیاط را جارو می کرد اما باز هم برگ های خشک شده ی درخت گیلاس و آلبالو توی حیاط پخش بودند.

عمدا پاهایم را روی برگ ها قرار دادم و از صدای خش خش اش لبخندی هرچند کوتاه روی لب هایم نشست.

به دو تا پله که خانه را از حیاط سوا کرده بود رسیدم و بالا رفتم، یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای توجه ام را جلب کرد.

انگار مهمان مامان این بار مرد بود!

نکند کوروش آمده!

نه بابا اگر کوروش بود که مامان دست از پا نمی شناخت که بخواهد به من زنگ بزند!

پس کیست؟

به خود تشر زدم :

-خب بابا گلبرگ بجای کلنجار رفتن با خودت برو ببین کیه؟

لبم را کج کردم و خم شدم، بند کتانی هایم را باز کردم و از پا در آوردم.

در ورودی را باز کرده و داخل شدم.

از ورودی کوچک گذاشتم و سمت چپ برگشتم.

نگاهم را تا بالای سالن بردم و به یک مرد جوان با آن تیپ به روز دوختم.

با دیدنم لبخندی مهمان لب هایش کرد و بعد از اینکه فنجان توی دستش را روی عسلی قرار داد از جا برخاست.

-سلام.

لبخندی مصلحتی زدم.

-سلام خوش اومدید!

ابروی چپش را کمی بالا برد.

-خیلی متشکر.

مامان لبخند زد.

-گلی جان مادر آقا آراد رو نشناختی!

-نه مامان متاسفانه نشناختم.

خود آراد جوابم را داد :

-حق دارید گلبرگ خانم، من خیلی وقته تو ایران نیستم، من آرادم، پسر آقای حدادی.

آقای حدادی، دوست صمیمی یا بهتر بگویم برادر بابا!

جفت ابروهایم را بالا دادم.

خدای من این واقعا آراد است!

چقدر تغیر کرده!

چند سال هست ندیدمش!

ناخودآگاه لبخند زدم :

-چقدر عوض شدید!

انگار حرفم به مذاقش خوش آمد چون نگاهش تغیر کرد و با همان نگاه زیبا پرسید :

-بهتر شدم یا بدتر!

خواستم جوابش را بدهم که مامان با اشاره به من گفت :

-مادر برو لباساتو عوض کن بیا، تا کی میخواین سرپا حرف بزنین!

با حرف مامان آراد کوتاه نگاهش کرد و من با تکان سر و با گفتنِ "بر می گردم" عقب گرد کردم و سمت اتاقم رفتم.

یک شلوار طوسی گشاد با پیرهن زرشکی تن کردم و دوباره از اتاق خارج شدم.

مامان توی سالن نبود، آراد با دیدنم دوباره خواست از جا بلند شود که سریع گفتم :

-راحت باش.

با همان لبخند که انگار روی لب هایش هک شده بود راحت به کاناپه لم داد و من درست روبرویش نشستم.

-خب چخبرا گلی خانم؟ چند ساله ندیدمت، توام خیلی عوض شدی!

از صمیمیت کلامش بدم نیامد اما گلی خانم با توام جور در نمی آمد!

با آن وجود من هم مثل خودش لبخندی چاشنیه لبم کردم و گفتم :

-خبرِ بی خبری، آره من که پیر شدم اما تو نه، انگار هوای آلمان بهت ساخته، خوش تیپ تر شدی!

 

از باشگاه خارج شدم و در حالی که کوله ام را رو شانه ام می انداختم از پیاده رو شروع به قدم زدن کردم.

هوای پاییزی کمی سرد بود؛  آسمان هم انگار مثل من دلش گرفته بود و قصد گریه داشت.

حدسم درست بود، طولی نکشید که زمین با قطره های ریز باران خیس شد.

دو طرف بند کوله ام را انداختم؛ دست هایم را داخل جیب پالتویم قرار دادم و کمی قدم هایم را کند کردم.

باران برخلاف تمام چیز ها و تمام آدم های دو رو اطرافم به من حس بودن می بخشید، حسی که خیلی وقت بود درونم به قتل رسیده بود!

از پله های پل هوایی بالا رفتم و سعی کردم ذهنم را از گذشته و مردی که چند سال با او زندگی کرده بودم آزاد کنم!

نفسی عمیق کشیدم که بوی دود و نم باران را تنفس کردم!

صدای بوق بوق ماشین ها لذت باران را از بین می برد اما با آن همه سعی کردم تمام مسیر تا خانه را پیاده گز کنم تا با باران هم قدم شوم.

نزدیک خانه بودم که موبایلم زنگ خورد، از داخل جیبم خارج کردم.

شماره ی خانه بود، حتما مامان باز هم نگرانم شده. جواب دادم :

-بله؟

صدای مامان توی گوشم پیچید :

-سلام گلی مادر کجایی؟

کلید را از داخل کوله ام خارج کردم و در همان حال جواب مامان را دادم :

-سلام، سر کوچه ام مامان، رسیدم.

مامان کمی تنِ صدایش را پایین آورد.

-مهمون دارم مادر، زود بیا.

پوف خدایا، اصلا حال و حوصله ی مهمان بازی نداشتم!

حتما یا خاله اینا باز هم آمدند یا دوست مامان!

-باشه باشه، گفتم که رسیدم.

بدون مجال به مامان که حرفی بزند تماس را قطع کردم و موبایل را دوباره داخل جیب پالتویم قرار دادم.

کلید را توی قفل در چرخاندم و وارد حیاط شدم.

با اینکه مامان هر روز حیاط را جارو می کرد اما باز هم برگ های خشک شده ی درخت گیلاس و آلبالو توی حیاط پخش بودند.

عمدا پاهایم را روی برگ ها قرار دادم و از صدای خش خش اش لبخندی هرچند کوتاه روی لب هایم نشست.

به دو تا پله که خانه را از حیاط سوا کرده بود رسیدم و بالا رفتم، یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای توجه ام را جلب کرد.

انگار مهمان مامان این بار مرد بود!

نکند کوروش آمده!

نه بابا اگر کوروش بود که مامان دست از پا نمی شناخت که بخواهد به من زنگ بزند!

پس کیست؟

به خود تشر زدم :

-خب بابا گلبرگ بجای کلنجار رفتن با خودت برو ببین کیه؟

لبم را کج کردم و خم شدم، بند کتانی هایم را باز کردم و از پا در آوردم.

در ورودی را باز کرده و داخل شدم.

از ورودی کوچک گذاشتم و سمت چپ برگشتم.

نگاهم را تا بالای سالن بردم و به یک مرد جوان با آن تیپ به روز دوختم.

با دیدنم لبخندی مهمان لب هایش کرد و بعد از اینکه فنجان توی دستش را روی عسلی قرار داد از جا برخاست.

-سلام.

لبخندی مصلحتی زدم.

-سلام خوش اومدید!

ابروی چپش را کمی بالا برد.

-خیلی متشکر.

مامان لبخند زد.

-گلی جان مادر آقا آراد رو نشناختی!

-نه مامان متاسفانه نشناختم.

خود آراد جوابم را داد :

-حق دارید گلبرگ خانم، من خیلی وقته تو ایران نیستم، من آرادم، پسر آقای حدادی.

آقای حدادی، دوست صمیمی یا بهتر بگویم برادر بابا!

جفت ابروهایم را بالا دادم.

خدای من این واقعا آراد است!

چقدر تغیر کرده!

چند سال هست ندیدمش!

ناخودآگاه لبخند زدم :

-چقدر عوض شدید!

انگار حرفم به مذاقش خوش آمد چون نگاهش تغیر کرد و با همان نگاه زیبا پرسید :

-بهتر شدم یا بدتر!

خواستم جوابش را بدهم که مامان با اشاره به من گفت :

-مادر برو لباساتو عوض کن بیا، تا کی میخواین سرپا حرف بزنین!

با حرف مامان آراد کوتاه نگاهش کرد و من با تکان سر و با گفتنِ "بر می گردم" عقب گرد کردم و سمت اتاقم رفتم.

یک شلوار طوسی گشاد با پیرهن زرشکی تن کردم و دوباره از اتاق خارج شدم.

مامان توی سالن نبود، آراد با دیدنم دوباره خواست از جا بلند شود که سریع گفتم :

-راحت باش.

با همان لبخند که انگار روی لب هایش هک شده بود راحت به کاناپه لم داد و من درست روبرویش نشستم.

-خب چخبرا گلی خانم؟ چند ساله ندیدمت، توام خیلی عوض شدی!

از صمیمیت کلامش بدم نیامد اما گلی خانم با توام جور در نمی آمد!

با آن وجود من هم مثل خودش لبخندی چاشنیه لبم کردم و گفتم :

-خبرِ بی خبری، آره من که پیر شدم اما تو نه، انگار هوای آلمان بهت ساخته، خوش تیپ تر شدی!

 

کمی نگاهم کرد؛ یک جور خاص، جوری که واقعا از معنا کردنش عاجز شدم.

-اون که نظر لطفته اما کی گفته تو پیر شدی؟ مگه چند سالته؟

نیشخند زدم.

-مگه پیر یا جوون بودن به سن و ساله آخه!

اخم کرد.

-نه ولی با این حرفت مخالفم، تو اصلا پیر نشدی تازه خیلی زیباتر شدی، خیلی خانوم تر!

حرفش به دلم نشست، خیلی وقت بود کسی آنگونه از من تعریف نکرده بود!

نفسی عمیق کشیدم و حرفی نزدم.

چند ثانیه توی سکوت گذشت که آراد شکستش.

-کجا بودی گلبرگ خانم‌؟ کلاس میری؟

سرم را تکان دادم.

-نه، باشگاه بودم.

آراد خواست حرفی بزند که مامان ظرف میوه به دست وارد سالن شد و روبه او با لحنی ناراحت گفت:

-ای پسرم دلت خوشه ها، این دختر مگه بیرون میره‌، چپیده تو خونه انگار دنیا تموم شده، باور کن این باشگاهم چون از بچگی میره نمیتونه ولش کنه وگرنه نمیدونی تو با چه زوری من اینو از خونه بیرون می کشم، خدا باعث و بانیشو لعنت کنه بچم دل مرده شده دل و دمـ...

پریدم وسط حرف مامان و تشر زدم:

-مامان!

مامان حرفش را قطع کرد و چشم به من دوخت که با اخم نگاهش می کردم.

-چیه مادر مگه دروغ میگم، آراد که غریبه نیست!

چشم هایم را ثانیه ای بستم و دوباره باز کردم.

مامان بدون توجه به من حرفش را ادامه داد.

-اون از خدا بیخبر بعد از پنج سال زندگی ببین چجوری دختر دسته گلمو آواره کرد، ای الهی آواره بشه!

آراد که دید ناراحت هستم و نمی توانم کاری بکنم رو به مامان با لبخند گفت:

-خودتونو ناراحت نکنید خاله، هر کسی میره دنبال لیاقت خودش، اون هم حتما لیاقت گلبرگو نداشته، فراموشش کنید!

 مامان آهی بلند کشید و دوباره برگشت توی آشپزخانه.

نگاهم را به آراد دوختم، با وجود اینکه لبخند داشت اما نگاهش انگار غمگین بود.

سنگینیه نگاهم را احساس کرد و برگشت سمتم، با همان لبخند روی لبش گفت:

-از دست خاله ناراحت نباش نگرانته، من از مامان شنیدم چه اتفاقی برات افتاده، متاسفم!

به زور لبخندی زدم و چیزی نگفتم.

چند ثانیه توی سکوت گذشت که آراد دوباره شکستش.

-من بعد از این همه وقت دوری از وطن دنبال یه همراه میگردم تا چند ساعتی توی شهر بچرخم، پایه ای؟

تعجب کردم:

-من آخـ...

پرید توی حرفم.

-رد نکن که ناراحت میشم، فکر کنم مامانت از پیشنهادم خیلی خوشحال بشه!

میخواستم بگویم خب پس با مامانم برو، اما سکوت کردم!

همین سکوت من تعبیرِ بله شد!

 

-بستنی، تو این سرما؟

آراد

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی