اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان عاشقانه لرزیدن قلب یک پری pdf اندروید

  • ۳۶

دانلود رمان عاشقانه لرزیدن قلب یک پری

بنام خدا

 

روایت عاشقانهای در اعماق اقیانوس. آنجا که انوار خورشید بیتابانه از میان امواج میگذرند تا شنهای کف اقیانوس را نوازش کنند، مراسمی برای پریان دریایی در حال برگزاریست.

اما آیا همهچیز همانطور پیش میرود که دهها سال قبل اتفاق افتاد؟! چه اتفاقی در پس امواج پیش روست؟

مقدمه

اگر کسی را نداشتی که به او بیندیشی به آسمان بیندیش!

زیرا در آسمان کسی هست که به تو میاندیشد.

 

کیمیاگر با آن چشمهای نافذ و آن صورت پر از چینوچروک نگاهی به ما انداخت. نگاهی که حس ترس و تنهایی را درون هرکسی بیدار میکرد.

از گوشه چشم، نگاهی به تامیلا انداختم. دستهایش را در هم گره کرده و روی بالهاش جمع کرده بود، سردرگریبان و لرزان.

کیمیاگر درون غاری در گوشهای از شهر پریجان زندگی میکرد. گیاهان دارویی و معجونهای شفابخشی همیشه در خانهاش یافت میشد. دور از دید مردم زندگی میکرد؛ اّمّاّ همیشه کمکحال مردم شهر پریجان بوده و هست. بااینحال همیشه ترسی بوده و هست و دلیلش هم چیزی بهجز حرفهای در گوشی پریان شهر نبود. منظورم همان شایعه ارتباط ارواح با کیمیاگر است.

دستهایم را روی دستهای تامیلا گذاشتم و فشاری دادم. نگاهش سمت من چرخید. چشمهایم را روی هم گذاشتم.

  • نگران نباش.
  • نوبت شما رسیده؟

با صدای کیمیاگر بهسمتش چرخیدیم. گفتم:

  • بله. من و تامیلا و البته سه نفر دیگه از دوستام.

کیمیاگر سری به نشانه فهمیدن تکان داد و بهسمت قفسه سنگی پشت تخت زهواردررفتهاش رفت.

بعد از برداشتن چیزی سمت میز مطالعهاش آمد و آنها را رویش گذاشت. از تامیلا فاصله گرفته و

 

بهسمت میز کیمیاگر که پر از اشیا گمشدهی مرموزی بود رفتم. پنج گردنبند سفید و ظریف متصل به شیشه کوچک و استوانهایشکل را که روی میز بود نشان داد و گفت:

  • باید پُُر بشن.

نگاهم را از دستهای لرزانش به چشمهایش سوق داده و با اطمینان سری تکان دادم. سپس

گردنبندها را در مشت گرفتم. یکی از آنها را که برق دلنشینی داشت، جدا کرده و به گردن انداختم .

با نگاه کوچک و بدون دقّّت، کل غار را از نظر گذراندم. هر گوشه از غار پر از وسایل عجیب و مرموزی بود که تابهحال نظیرش را ندیده بودم. به این میماند که از دنیای دیگری سر از غارکیمیاگر درآورده باشند. به همراه تامیلا از درون غار بیرون به بیرون شنا کردم. بهمحض خروجمان از غار تامیلا نفس حبسشدهاش را رها کرد و گفت:

  • وای! مردم از ترس.

با لبخندی سمتش برگشتم و به او که خود را روی تپهی کوچک مرجانی رها میکرد زل زدم. صدایش بلند شد و گفت:

  • این زن خیلی مرموزه. مطمئنم شایعهها حقیقت دارن.

دست راستم را زیر چانهام گذاشتم و دست چپم را که گردنبندها را نگه داشته بودم تکیهگاهش قرار دادم و با چهره متفکرم غار کیمیاگر را در ذهنم مجسم کردم. )غاری نیمهتاریک پر از قفسههایی که شیشههای بزرگ و کوچک درونش بود و اشیا مرموزی که در جایجای غار پراکنده بود.( متفکر سری تکان دادم و گفتم:

  • اوم! درسته، خیلی مرموزه. چیزای عجیبی توی غارش داره.

تامیلا هوفی کشید و از جا برخاست. بعد از ده دقیقه شناکردن، به پریجان رسیدیم. هلیا، لیانا و تیدا در ورودی شهر به انتظار نشسته بودند. همین که نگاهشان به من و تامیلا افتاد، فوراً سمتمان شنا کردند .

گردنبندها را در دستانم تابی دادم که با هیجان خندیدند. در حین شناکردن تامیلا چشمکی با آن چشمان درشت و گردش زد و گردنبندی از دستم جدا کرد. به گردن انداخت و به شناکردنش سرعت بخشید. جلوتر از من شنا میکرد و من رقـ*ـص موهای قهوهای مواجش را در آب میدیدم.

با رسیدن به آنها، با هیجان و اشتیاق هرکدام گردنبندی گرفته و به گردن انداختند و با جیغ و خنده ابراز خوشحالی میکردند. تیدا کمکم لبخندش جمع شد و با چشمهای درشتشدهاش رو به ما گفت:

  • وای من باورم نمیشه!

تامیلا تکهای از موهای قرمز تیدا را کشید که جیغ تیدا به هوا رفت .«میتوانم راجع به تیدا اینطور بگویم که همیشه و هرکجا میتوانید صدای جیغکشیدنش را بشنوید.» تامیلا با خونسردی ذاتیاش بیتوجه به او دستبهسـ*ـینه گفت:

  • چی رو باورت نمیشه؟ ما حتّّی با کیمیاگر حرف زدیم و فکر کنم شایعهها حقیقت دارن. در این مورد حق داشتین که بترسین و همراه من و آلینا نیاین.

با چشمان کنجکاو حیرتزده منتظر تأیید من بودند که با بستن چشمانم مهر تأییدی بر حرفهای تامیلا زدم. هلیا، اولین از آنها بود که هیجانزده دستان در هم گرهزدهاش را به جلو و عقب تاب داد و با صدای پرشوری پرسید:

  • روحم دیدین ؟ کیمیاگر چه شکلی بود ؟ خونهش کوسه هم داشت؟ ماهی گندیده چی؟ و موهای مشکلی و َلَختش در آب پیچوتابی خورد و چشمان بادامیاش از هیجان برق زد و...
  • آلینا!

این صدای فریاد مادرم بود. از آن جنس فریادهایی که معنای «زودتر بیا خانه وگرنه پای خودت» را میداد. چشمانم را برای هلیا درشت کردم و رو به مادرم که در فاصله دورتر از ما بود گفتم:

  • اومدم مامان.

رو به دخترها ادامه دادم:

  • قرارمون امشب بعد از شروع ساعت شکار آزاد.

اما استرس عجیبی داشتم و دلیلش را هم نمیدانستم.

از میان خانههای صخرهای گذشتم و با دیدن خانهخرابهی سنگی، بهسمت چپ شنا کردم. سپس به بنبستی که خانه صخرهای ما در آنجا بود رسیدم.

اگر میخواستم شهر پریجان را به تصویر بکشم، صخرهای بزرگ که خانههای سنگی بزرگ و کوچکی داشت، به ذهنم میآمد. ما پریان، از ماهیهای شبرنگ، برای روشنایی خانهها و کوچههای شهر

استفاده میکردیم. البته قدرت بیناییمان آنقدر زیاد بود که در شب نیاز به نور نداشته باشیم؛ امّّا این کار برای پریان کوچک بود، چرا که آنها بینایی تکمیلشدهای ندارند و تنها در روشنایی میتوانند ببینند. ما حتّّی در حیاط پشتی خانه، ماهی پرورش میدادیم و میفروختیم. در واقع شغل پدرم بوده و هست.

از ورودی بیضیشکل خانه که دورش با مرجان محاصره شده بود، گذشتم و وارد خانهمان شدم .

خانهای پر از گیاهان دریایی که از هرگوشه روییده بود. سبزهها هم کف خانه به اینسو و آنسو همراه موج میرقصیدند. در کل خانهی سبزی داشتیم. پر از جلبک، خزه، مرجان، ستارهی دریایی و حّتّی خرچنگهایی که سبزههای کف خانه را اصلاح میکردند.

مادرم از اتاقی بیرون آمد و با دیدنم و آن گردنبند مشهوری که به گردن انداخته بودم -دلیل مشهور بودن آن را متوجه میشوید- با هول سمتم شنا کرد و گفت:

  • این گردنبند! اوه یعنی امروز رفته بودی پیش کیمیاگر؟

به چشمان سبز، گونههای قرمز و موهای قهوهای و مواجش نگاهی انداختم.

  • استاد فیشر امروز ترتیب ملاقات بّچّهّها رو خوند و اولین گروه ما بودیم.

و چهرهی استاد فیشر در ذهنم نقش بست. مردی حدوداً چهلساله که استاد دروس سحر و جادوست .

او مردی بود با موهای طلاییرنگ که گویی به سرش چسبیده بود و پوست سفید و رنگپریدهاش مانند پریانی بود که به دنیای مردگان رفتهاند. از آبهای دوری به پریجان میآمد. صورتش اندکی چینافتاده بود و گونههای فرورفتهای داشت. کلاس درس ما در گوشهای از شهر پریجان برگزار میشد که سنگهای ستونمانندی به دور محوطهی مرجانی آن کشیده شده بودند.

مادرم به صورتم لبخندی زد.

  • که اینطور! پس مثل یه مادر خوب بهت میگم که اصلاً نترس. من و پدرت و پدرومادر من و پدرت هم وقتی به سن مجاز رسیدیم این گردنبند رو گرفتیم و به سطح آب رفتیم. بعداً بچّّههای تو هم میرن؛ امّاّ چیزی که مهمه اینه که با چیز مهم و با ارزشی پر بشه.
  • اما چه چیز با ارزشی؟ چطوری؟ استاد فیشر فقط گفت ماده شادی، غم، آرامش و آشوب و باارزشترینش آرامش و شادیه.
  • خب سطح آب، توی همون کشتیای بزرگ موجودی هست که اسمش انسانه.
  • میدونم مامان، حتّّی دیدمشون.

دستی روی شانهام نشست. کمی که به پشت متمایل شدم، چهرهی پدرم را دیدم؛ البته با لبخندی آرامشبخش که همیشه روی صورتش جا خوش کرده بود. پدرم همیشه حامی من بود و هربار خطایی از من سر میزد با جملهی «من به دخترم اعتماد دارم.» به قلبم گرمایی میبخشید و من بیشتر از آنکه شبیه مادرم باشم، مانند پدرم موهای َلَخت و سیاهی داشتم. تنها ارثِ رسیده از مادرم گونههای قرمزرنگ و گلگونم بود. پدرم موهای روی صورتم را به پشت گوشم هدایت کرد و گفت:

  • خب، برای پرکردن شیشه گردنبندت به یه انسان نیاز داری.

من هم لبخندی زدم و سری تکان دادم تا استرس لانهکرده در قلبم را بپوشانم. به برنامهی امشب فکر کردم؛ قرار بعد از شکار آزاد.

صدای بم و کلفت شیپور نگهبانان شهر پریجان به گوش رسید و ساعت «شکار آزاد» اعلام شد .

معمولاً بعد از ساعت شکار آزاد تمام پریان، بهجز نگهبانان از شهر خارج میشدند؛ برای شکار یا حتّّی تفریح. بعد از این ساعت عبورومرور به سطح آب بلامانع و آسان بود.

احساسی که در وجودم مانند چشمههای کف اقیانوس در جریان بود وصفنشدنی است. من ُپُر بودم از هیجان! شاید حس غالبم هیجان بود. منتظر شیپور دوم نماندم. بهسرعت از اتاقم خارج شدم و با خداحافظی سرسری از پدرومادرم از خانه بیرون زدم.

در کوچهها هیاهویی بر پا بود. آسمان شهر پر شده بود از پریان همسنوسال من که از دهکدههای اطراف شهر میآمدند.

بهسمت بالا شنا کردم تا به سطح آب برسم. هنگامی که شهر زیر بالههایم کوچک و کوچکتر میشد ،چشمانم به تیدا و هلیا و لیانا و تامیلا افتاد که با عجله و با شوق بهسمت من میآمدند. در جایم ماندم تا به من برسند و با شوق دستانم را برایشان تکان دادم.

وقتی که به هم رسیدیم، بعد از ابراز شادی، حرفهایمان حول ماده باارزش و حرفهای پدر و مادرمان بود. اندکی بعد درحالیکه دستهایمان در هم گره خورده بود و دایرهای تشکیل میدادیم، به اتفاق هم بهسمت سطح آب شنا کردیم. باقی پریان تقسیم شده و هرکدام بهسمتی رفتند. آنقدر پیش رفتیم که اگر دستهایمان را بلند میکردیم، از سطح آب عبور میکردند.

به سطح آینهای آب زل زدم. تصویر خودم و دوستانم را نشان میداد. بار اولمان نبود که به سطح آب میآمدیم؛ امّّا اولین باری بود که اجازه برخورد مستقیم با یک انسان را داشتیم.

از سطح آینهای آب، چشم برداشتیم و به یکدیگر خیره شدیم. برای دلگرمی دستهایمان را فشردیم .

چشمانمان را بستیم و با نفس عمیقی سر از آب بیرون آوردیم. درحالیکه پلکهایم را بر هم میفشردم تا قطرات آب از چشمانم سرازیر شود، نگاهی هم به اطراف انداختم. از هرسمت دریا بود و خط افق میان آسمان تاریک شب و دریا.

تامیلا: خب، حالا چی؟

به فکر فرو رفتم که هلیا، طبق عادت همیشگیاش بیتفاوت نظری داد.

- بهسمت ماه شنا میکنیم، هوم؟

و بعد چشمان عسلیاش را به ماه دوخت. لیانا با دستان قلمی و سفیدش روی آب، خطهای نامنظمی کشید و در همان حال که به دستانش زل زده بود، گفت:

  • البته فرقی هم نمیکنه به کدوم سمت بریم.

ابروهایم به بالا پرید.

  • درسته؛ اما مگه اینکه سر از جزیره ارواح دربیاریم.

تیدا جیغی کشید و مشتهایش را در آب کوبید.

  • همهش باید من رو بترسونی؟

هلیا: پس با نظر من موافقین! خب دوستان از این طرف.

چشمغرهای به هلیا رفتیم و با جهش در آب بهسمت ماه کامل و درخشان شنا کردیم. هنوز نصفی از شب را شنا نکرده بودیم که گروهی دلفین از کنارمان گذشتند. با چشمهای درشت به دلفینها خیره شده بودم که فکری به ذهنم رسید و فوراً رو به دوستانم گفتم:

  • چطوره دلفینا تا یه مسیری ما رو برسونن، هوم؟تامیلا قهقههای سر داد.
  • دلفینای بیچاره خبر ندارن تو چه خوابی براشون دیدی.

شکلکی برایش درآوردم و همانطور که در چشمان تامیلا زل میزدم، باله دلفینی را که از کنارم میگذشت گرفتم و به دلیل سرعت دلفین به عقب متمایل شدم. جیغی از هیجان کشیدم. چرخی زدم و با دست دیگرم هم باله دیگر دلفین را گرفتم .

ساعاتی در راه بودیم که خشکی نمایان شد. دلفینها بیش از این نزدیک نمیشدند. بعد از جداشدن از گروه دلفینها، آهسته بهسمت خشکی شنا کردیم و مدام به اطراف چشم میدوختیم تا انسانی پیدا کنیم.

درقسمت شرقی، نوری ساطع شد و تا اندکی از دریا را نیز روشن کرده بود. گوشه لبهایم به بالا رفت و گفتم:

  • صیدمون!

دست راستم را از آب درآوردم و مانند تفنگی بهسمت شرقی نشانه گرفتم و بنگ! نگاه دوستانم به همراه حرکت دستم به آن سو کشیده شد و هیجانزده صدایی بم و نازک که همه پریان هنگام شادی سر میدادند ابراز کردیم.

ما در این طبیعت وحشی زندگی میکردیم. حال وقت آن رسیده بود تا آموختههایمان را به نمایش بگذاریم. تم

 

 

 

دانلود

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی