اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان طلوع از مغرب نوشته منا معیری به صورت pdf

  • ۲۶

دانلود رمان طلوع از مغرب نوشته منا معیری به صورت pdf

دانلود رمان طلوع از مغرب نوشته منا معیری به صورت pdf

 

باسمه تعالی
نگاه کلاله اش از ظرف های تلتیار شده با روی کانتر بالا آمد و رسید روی لکه های تیره ی سینک و بوی تعفن زباله ها . می توانست ردیف مورچه مهمانی که از جعبه ی کاجی رنگ پیتزا بیرون می آمدند را هم ببیند. دستش را کشید دور لیش. چشم هایش را بست تا شاید کمی آرام شود . کمی آرام شود قبل از آن که دهانش را برای کشیدن فریاد بلند باز کند. آمادگی داشت همان لحظه اینکار را انجام دهد..
سنگینی نگاهی را حس کرد . خدا خدا کرد خود احمقش نباشد. اصلا و ابدا در شرایطی نبود که حساب بزرگتری و کوچکتری کسی را بکند. مخصوصا اور . چشم که باز گرد نگاهش به دخترک افتاد. اسمش را زمزمه کرد . آیلین . بر خلال اسم شیک و قشنگش اصلا بچه قشنگی نبود ، موهایش قرمزی خاصی داشت و مثل این بود که مومای قردادش را به زحمت بازم باز کرده اند. روی سرش پف کرده بود . مثل توله شیری کوچک.. چشم های درشت و قهوه ای اش معصوم می ترسیده بود .
نگاه اش بی اراده روی بلوز و شلوار خوایش چرخید. از مهمان فاصله ی چند قدمی هم می توانست گھنگی و کثیفی لباس را ببیند. دلش دوباره خواست

 

فریاد بزند و بدش نمی آمد مشت اش را در چاته ی عماد بخورید. البته اگر پیدایش می کرد . اگر.. .
نگاه کرد به دختری که خودش را عقب کشیده و پشت ستون اشپزخانه پناه گرفته بود. فقط سرش را کشیده بود عقب و جلو می توانست اندام ریزه میزه اش را ببیند. عمرو سک کچل زشتی در دست را مستش بود. پاهای عمه رو مک کنار پاهای کوچولوی مفیدش کف سالن بود. نفس اش را بی صدا پویول کرد ایران .
سعی کرد آرامش نداشته اش را پیدا کند. البته اگر می توانست. اگر دستش به عماد و فلور نمی رسید و اگر دستور از خسرو خان نداشت. چند نفس عمیق دیگر گرفت و قدمی سمت دخترک برداشت. سعی کرد از میان گلوی به هم چسبیده اش صدای آرام و أطیقی بیرون بکشد. از جممان هائی که وقتی حسابی حالش خوب بود داشت . صدا زد . آیلین . من و یادت میاد عمو جون . ؟! |
دخترک از پشت ستون نگاهش میکرد . از این فاصله درشتی چشمانش واضح تر بود . بی اختبار یاد شخصیت های کارتونی افتاد. از همان کارتون های ساخت ژاپن که چشم ها را انقدر درشت نقاشی میکردند .

 

ایلین واقعی مقابل چشمانش صاحب یک جفت از همان چشم های کارتونی بود . نگاه گیج دخترک حس دلسوزی اش را تحریک کرد. کمی روی زانو خم شد و گفت ، من عمو ویهان هستم . من و یادت میاد . ؟! |
ایستاده بود داخل تراس و دود سیگارش را میداد بیرون . توانسته بود چیزی به خورد دختری بدهد. البته اگر جیغ زدن های عصبی اش را نادیده می گرفت . عماد چه بلایی سر زندگی اش آورده بود ، 1 |
دستش مشت شد و نشست روی تردد تی تراس. شدت حصریه اش باعث شد گلدان تیم بند روی پرده بلرزد و پرت شود پایین - نقش اش حبس شد. منتظر جیغ و تاله و حتی فریاد کسی بود اما وقتی صدائی تشتید جرات گرد چشم باز کند و سرش را بگیرد سمت تراس زیری . گلدان دقیقا افتاده بود روی بالش و پتوی که پهن شده بود . ابروهایش را داد بالا . کدام مشنگ دل خجسته ای أن موقع از سال توری تراس می خواهد . ؟؟
پک آخر را هم به سیگارش داد و شانه بالا داد . باد زد و گلدان را انداخت کسی چه می دانست. تازه نه خسارت جانی به جا گذاشته بود و نه مالی . برای اطمینان دوباره سرکی کشید :: نخیر همه چیز امن و امان بود . ته سیگار را زیر پایش فشرد . کثافت از سر و روی خانه بالا می رفت با یک ته سیگار بیشتر به جایی بر نمیخوره -

 

گوشی موبایل را از جیب بغل کت اش بیرون کشید و برای بار بیست و چهارم با عماد تماس گرفت . راه افتاد سمت اتاق دخترک و به صدای پشت گوشی اش پوزخند زد. خاموش بود.
نگاهش چرخید سمت اتاق خواب - نور نیمه جان خورشید از میان پرده ی تارتجی به داخل میتابد و انگار تمام اتاق رنگ گرفته بود. می توانست بری عطر فلور را حس کند . بیتی اش را کیپ کرد و پا پس کشید .
حتی نایستاد تا تصویر بزرگ مانی را به دیوار ببیند. تصویری که لبخند جذاب پسر هجده ساله ای را نشان میداد . دستش را دوباره در دهانش کنید و مرش را بالا گرفت . فکر کردن به مانی را نمی خواست. یازده ماه بود که می خواست یادش بیاید مانی تامی را میشناسد. نه صورتش . نه به چند دفعه ای که با هم شام خورده بودند و آن همه خوش گذشته بود . نه به شباهت میان مانی و فلور . هیچ کدام را حالا نمی خواست .
نگاهش را گرفت سمیت اپلین که میان اتاقش ایستاده ود و جوی کوچکی از مایع زرد رنگ زیر پاهایش راه گرفته بود. گوشه ی چشم اتش چین خورد و با زیان دندان اسباب اش را لمس کرد . ادرار یک توله شیر ..!؟

 

یادش نمی آمد داد بزند با سرش را بکوبد به دیوار . از همان فاصله چشم غمرة ای به دخترک رفت . دستشوئی خونتون کجاست. ؟! |
آیلین با انگشت به دهن نگاهش کرد و بعد کمی دورتر را نشان داد ، تقس عصبی اش را فوت کرد بیرون و تشر زد. میدونی کجاست و وسط اتاق کار خرایی میکتی . بیا تو حموم خودتو بشور - زود . 1
دخترک که قدمی به عقب گذاشت بیشتر عصبی شد. اتهمه فشار از طرف خسرو خان - تئودن عماد و گریه های فلور . حالا هم وضع به هم ریخته میخانه و دختر مقابلش ۔ بدش نمی آمد بگوید که . لقی همه تون .
دستش را دراز کرد و مچ دخترک را گرفت . گوش به جیغ همایش حجم تعداد . عادت این نیم وجبی را می شناخت، محال بود با رضایت و بدون سر و صدا راحتی به کاری شود .
دستگیره ی حمام را که فشرد و بازش کرد قالیش از ضربات ایستاد. جیغ های ایلین باعث شد نگاهش کند. دخترک با چشم بای پسته جیغ می کشید و می لرزید . بچه را به پا جایش چسباند. محکم تا اگر بخوابد هم نتواند چیزی ببیند. وان پر از خون و همزمان بلوند درست جلوی چشمانش بود ..

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی