خوش آمديد

اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان صیغه خان تمامی پارت ها به صورت pdf

  • ۲۶۵۸

دانلود رمان صیغه خان تمامی پارت ها به صورت pdf

دانلود رمان صیغه خان تمامی پارت ها به صورت pdf

خلاصه رمان : با قرمز شدن چراغ راهنمایی تلخندی روی لبم نشست .اره. همه خوشحال میشن که
چراغ سبز شه و برن؛ اما من عاشق قرمز شدن چراغم چون تمام کارم تو همین چند
ثانیه ایست ماشینای این شهره. به دختر گل فروش فقیر مثل من
بزرگ ترین
آرزوش
همینه ... اینکه چراغ قرمز شه و بتونه توی یک یا دو دقیقه گلاشو به ادمای
رنگ و به این شهر بفروشه گل رزهای قرمز و آبی رو توی دستام جا به جا کردم السریع
به سمت ماشینا دویدم. اول از همه جلوی ماشین هایی که داداش گفته بود مدل هاشون
بالاست و سرنشینانش پولدارن ایستادم . اینجا شانس زیاد بود. درست بود بعضیا با
تحقیر نگاهم می کردند اما مهم نیست . با رسیدن به ماشین غول پیکری به شیشه اش
غریبه زدم - :آقا آقا نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره به جلو خیره شد اما به سرعت
برگشتو نگاهشو بهم دوخته شیشه رو پایین داد سریع و تند تند شروع به حرف زدن کردم - :اقا اقا. میشه از این گلا واسه خانومتون بخرید؟ گردنشو کج کرد- :من خانم ندارم و نمایشی مظلوم تگاهیم کرد ملیم اویزون شد. خب میشه واسه مادرتون

تاوانه
بخرید .غمی تو نگاهش نشست .اما سریع دوتا دهی از تو داشبورد ماشینش برداشت
به طرفم گرفت :په شاخه رز قرمز بده با دیدن اسکناس های تا نخورده چشمام
برقی زد- این زیاده . په شاخه پنج تومنه .پولارو بین دوتا انگشتش تکون داد- بخیر
دختر الان چراغ سبز میشه. حالا یه چیزی؟ قیمت خودت چند؟ به چراغ نگاه کردم.
فقط پنج ثانیه مونده بود. به جمله اخرش دقت نکردم. پولو گرفتم و یک شاخه گل
بهش دادم : نتونستم ادامه حرفمو کامل کنم. چون بوق ماشینا منو به خودم وایستید
این پولا زیا ... آورد و مجبور شدم از وسط خیابون بیام بیرون ...اخرین لحظه صداشو
شنیدم که گفت :مطمئن باش مجانی بدستت میارم ..آخرین لحظه صداشو شنیدم
که گفت :به حرفش اعتنا نکردم. اینم مثل تموم اون جوون های رهگذری مطمئن باش
مجانی بدست
میارم بود که میومدن و تیکه مینداختن و میرفتن .دیگه عادی شده بود.
حتی گاهی مردهای میانسالم بهم پیشنهاد های بی شرمانه میدادن . دیگه امثال اینا که
برام باید عادت می شد. به هشت پسر بچه
20 / 19 ساله که تو چهار راه ها دنبال رفع
نیازشون بودن چه کسی بهتر از به دختر 16 ساله مثل من؟ که هم بی پولم هم تو
خیابونا ول . تا شبا کنار خیابون وایستادم و گل فروختم دیگه تمام تنم درد میکرد.

داشتم پس می افتادم دوباره چراغ قرمز شد خب اینم از آخرین کاسپیه امروز به قدم
های آرومم رو به طرف حاشیتا برداشتم. شیشه ی چندتاشونو زدم ولی جوابی
نگرفتم .د لعنتیا مگه با پنج تومن فقیر میشین؟ دستی به شالم کشیدم و آوردمش
جلو به طرف ماشین بعدی رفتم که با کمال ناباوری همون پسر جوون صبحو دیدم بیا
تعجب بهش خیره شدم که با حس کردن سنگینی نگاهم سرشو به طرفم چرخنده
نگاهم کرد .چشماش سرخه سرخ بودن. یکم روم دقیق شد و چشماش رو ریز کرد.
بعد از گذشت چند ثانیه سکسکه ای کرد و متفکر گفت :طرز حرف زدنش به طوری
بود؛ متعجبا به معنای آره سرمو کوتاه تو همون دختر صبحیه نیسته؟ دادم
که خوبه ی کشدار گفت موندن پیشش برام سودی نداشت. چون صبح گل خریده
بود مسلما الان قمی خرید. شاید حداقل میتونستم بقیه گلامو بفروشم خواستم
راهمو کج کنم و برم که صدای کشدارش به گوشم رسید هعے کجا میری؟ -
ازش ترسیدم. فکر کنم هست بود که اینطوری حرف میزد . گارد گرفتیم و با لحنی تند
گفتم باید برم، دیرم شده، داداشم دعوام میکنن شب زیاد بیرون بمونم پوزخندی
به حرفم زد :هه، بی غیرتا اجازه می کن
اینجا گل بفروشی بعد حق نداری .


در لایه های آموع ماده را به |
بیرون بمو تی؟ اخمام تو هم رفت . حق نداشت به برادرام توهین کنه، اونام
مشغله های خودشونو داشتن.. تا بوق سگ توی این ساختمون اون ساختمون کار می
کردن. من فقط میتونستم کمک کودکی بهشون بکنم .دستامو مشت کردم و به
طرف غریدم تو حق نداری به داداشام توهین کنی. تویه غریبه حق نداری
بهشون
بگی بی غیرت. اونام مشغله های خودشونو دارن سرشو تکون داد و زیر لب گفت :
غیر تو نشونشون میدم - . و رو به من ادامه داد :بیا بشین. میرسونمت خونتون - تمی
تونستم به یه مرد غریبه اعتماد کنم. میترسیدم . مامانم همیشه میگفت هیچ وقت
سوار ماشین هیچ کسی نشم حتی اگر از خستگی رو به مرگ هم بودم خودم بیام
خونه بنابراین گفتم- :خودم میرم. مزاحم نمیشم .عصبی عمر شد بوق ماشینا کاری
کرد که دستپاچه بشه و سریع در عقی باز کنم یوشین دیگه. الان چراغ سبز میشه .
بشینم... لعنت به این ادما. لعنت به این بوقایی که زندگیمو ازم گرفت ...بوق ماشینا
کاری کرد که دستپاچه بشم سریع در عقی باز کنیم بشینیم. وقتی ماشین راه افتاد
فهمیدم چه غلطی کردم از توی آینه نیم نگاهی بهم انداخت۔ :چند سالته؟ آب
دهنمو قورت دادم با صدایی که از ترس میلرزید هفتم :سالمه...16- -

خوبه اسمت چیه؟ آخه به این مردم چه ربطی داشت من اسمم چیه و چند سالمه؟
چشم غره ای بهش رفتمو کوتاه گفتم- :ونوس مراه تما زد و سرشو تکون داد :خوبه...
منم سامیارم - . فکر کنم خوبه تیکه کلامش بود. وای این چه فکریه تو این
موقعیت؟ وای نکته هسته؟ کشدار حرف میزنه، دارم واقعا کم کم میترسم ازش .
خودمو جلو کشیدمو به صندلیش خربه ای وارد کردم من پیاده میشم. بیشتر از این
مزاحمتون نمی شم - نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت : این موقع شب تو این
خیابونای شلوغ کجا می خوای بری؟
خودم میرسونمت. خونتون کجاست؟ اسرمو
انداختم پایین. خونم کجا بود؟ پایین ترین نقطه شهر بعد با این ماشین مدل بالاش
بیاد اونجا؟ داداشام منو با یه پسر غریبه ببینن میکشتم . اصلا از این بعید نبود منو ببره
بهم تجاوز کنه. صبح قیمت خودرو میخواست الان میخواد کمکم کنه؟ با به یاد آوردن
حرف صبحش تنم لرزید. تازه به عمق فاجعه پی بردم . تونس تو تک تک سلول هام
رفته بود.. وای خدایا .صندلیو تکون دادم - نیاز نیست منو برسونی. وایسا پیاده
میشم جوابمو نداد که با جیغ گفتم :میگم وایسا - از تو آینه خشمگین بهم خیره
شدو زد کنار
کشدار و خمار گفت نمیتونستم موقعی که پیاده میشه راحت فرار کنم.

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی