اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان شوهر غیرتی من بصورت پی دی اف و اندروید

  • ۲۶۲۶۲

دانلود رمان شوهر غیرتی من بصورت پی دی اف و اندروید

در این مطلب برای شما دانلود رمان شوهر غیرتی من بصورت پی دی اف و اندروید آماده کردیم دوستان نظرات خود را برای ما کامنت کنید.

 

 

!چند سالته؟_
 :با ترس و گریه لب زدم
 .چهاده_
نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه
 :میکردند گفت
 !باکره اس ؟_
 !بله آقا_
 !عادت ماهیانه شده؟_
 .بله_
 :با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفتدخترت رو میخرم ازت اما به شرطی که هیچوقت دیگه دنبالش نیای فهمیدی ؟!اون همسر _
 .ارباب میشه و برای همیشه از این روستا میبریمشون به عمارت داخل شهر ارباب
 .چشم آقا_
 :با گریه به سمت بابا و مامان برگشتم و داد زدم
تو رو خدا نزارید من و ببرند! من و نفروشید من نمیخوام زن ارباب بشم اون یه هوسباز بابا تو _
 !رو خدا کار میکنم نزار من و ببرند
بابا و مامان بیخیال فقط پول هایی رو که گرفته بودند رو داشتند میشموردند و جیغ و داد من هیچ
 .اهمیتی براشون نداشت دلم میخواست فقط یجا بشینم و گریه کنم
چرا بابام انقدر بی غیرت بود که بخاطر پول داشت من و میفروخت به ارباب هوسباز که شهرتش
 .شهره ی عام و خاص بود
چرا داشتند من رو بدبخت میکردند دلم میخواست تنها یه جا باشم و تا میتونم اشک بریزم و
 !گریه کنم ولی نمیشد
 :مرد به سمتم اومد و بازوم و داخل دستهاش گرفت با گریه داد زدم
 ..مامان بابا تو رو خدا کمکم کنید_
 :بابا با عصبانیت داد زد
 .خفه شو دختره ی سلیطه.ببریدش_
با بغض فقط به بابا خیره شده بودم که داشت اینجوری حرف میزد چرا نمیخواست بفهمه من دخترشم چرا! چرا اصلا من و فروخت چرا خواهرم رو فرستاد شهر درس بخونه در عوضش من رو
 ! فروخت چرا
 :با ترس به عمارت روبروم نگاه میکردم که صدای عصبی مرد بلند شد
 !گمشو حرکت کن تا ندادم سگا تیکه پارت کنند_
 :با ترس دنبال مرد حرکت میکردم داخل خونه که رسیدیم صدای زن مسن اومد
 !پرویز آوردیش؟_
 !بله خانوم بزرگ_
 .بیارش اینجا ببینم_
دنبال مردی که حالا فهمیده بودم پرویز داخل اتاق شدم نگاهم و به اتاق بزرگ دوختم با دهن باز  به اتاق خیره شده بودم که صدای خانوم بزرگ باعث شد
خجالت بکشم از ندید بازی که در آوردم سرم و پایین انداختم و به زمین خیره شدم که صدای
 :خانوم بزرگ اومد
 !چند سالته دختر جون ؟_
 :با صدای آرومی لب زدم
 .چهارده_
 :نگاهی به پرویز انداخت وبدون خجالت پرسید
 !عادت ماهیانه شده ؟_
 !بله خانوم_
برای امشب آماده اش کنید!امشب شب عاقد میاد و اون و به عقد سالار در میاریم امشب باید _
 .پارچه خونی رو جلوی همه تحویل بده
 :پرویز نگاهی بهم انداخت و رو کرد به خانوم بزرگ و گفت
 .طاقت نمیاره_
 :خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت
 .میاره_
با شنیدن حرفاشون احساس ترس کردم مگه ارباب سالار چه مشکلی داشت من تا حالا ارباب رو ندیده بودم اما شنیده بودم خیلی خشن و هوسباز هیچکدوم از همسراش رو دوست نداره ولی
 .نشنیده بودم اینا از چی داشتن صحبت میکردند
 سالار#
نگاهی به دختر بچه ی چهارده ساله روبروم دوختم که با چشمهای درشت مظلوم پر از ترسش
 .بهم خیره شده بود
من چجوری میتونستم شبم رو با این دختر همخواب بشم و بکارتش رو ازش بگیرم نگاهی به
 .جسه ی ریزش انداختم اون نمیتونست طاقت بیاره مخصوصا با بیماری که من داشتم
 :با عصبانیت به سمت اتاق خانوم بزرگ حرکت کردم در اتاق و باز کردم و باعصبانیت داد زدمچرا این دختر بچه رو به عقد من در آوردید هان؟!شما که میدونید من بیماری جنسی دارم اون _
 .دختر نمیتونه طاقت بیاره زیرم
 :خونسرد بهم خیره شد و گفت
طبق رسم و رسومات امشب باید پارچه ی خونی رو تحویل بدی اگه پارچه خونی رو تحویل ندی _
 !زنت زیر خواب نگهبان ها میشه و بعدش سنگسار میدونی قانون رو درسته؟ از عصبانیت دستام مشت شد
حتی تصور اینکه یکی به اون دختر بچه ی مظلوم دست بزنه حتی کسی بجز من بهش خیره بشه
 .عصبیم میکرد چه برسه به اینکه
 !خوب؟_
 :با عصبانیت غریدم
 !اون زن منه ناموس منه پارچه ی خونی رو تحویل میدم امشب_
 :داخل اتاق شدم و در اتاق رو قفل کردم که صدای خانوم بزرگ از پشت در اتاق اومد
 !پارچه خونی یادت نره همه منتظریم_
لعنتی زیر لب گفتم و به داختر بچه روبروم خیره شدم که مظلومانه ایستاده بود با اون جثه ی
 !ریزش چجوری میخواست با من دووم بیاره چجوری میتونستم بهش دست بزنم به سمتش حرکت کردم با ترس بهم خیره شد و گفت؛
 .آقا تو رو خدا بزارید من برم من میترسم_
هیش امشب باید پارچه ی خونی رو تحویل بدم وگرنه طبق رسم و رسومات باید تو زیرخواب _
 .نگهبانا بشی و بعدش سنگسار خودت رسم رو میدونی دیگه
 :با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد و گفت
 .اما من میترسم_
 .هیش همراهی کن نمیزارم درد بکشی مواظبتم_
لباسش رو از تنش بیرون آوردم که با خجالت دستهاش رو جلوش گرفت مجبورش کردم روی تخت دراز بکشه به سمتش رفتم و روش خیمه زدم شروع کردم به بوسیدن گردنش که آهی
 .کشید
با شنیدن صداش تموم حس های مردونه ام فعال شد میدونستم چشمهام الان قرمز شده نگاهم و به سمت قفسه ی سینه اش که سفید و هوس انگیز بود دوختم زبونم و کشیدم که صدای آهش
 .بلند شد
 ..… کنترلم رو از دست دادم سریع شلوارم رو در آوردم و خودم رو بین پاهاش جابجا کردم و
 نازگل#
با حس درد زیر دلم جیغ بلندی کشیدم که صدای کل زن ها از پشت در اتاق بلند شد بلاخره زن  شده بودم به دست ارباب هوسباز
با آخرین ضربه ای که زد خالی شد و از روم کنار رفت با گریه به ملافه خونی خیره شده بدنم  ارباب بعد از چند دقیقه بلند شد به
سمت شلوارش رفت و پوشید دستمال سفید رنگی رو به بین پاهام کشید و رفت بیرون که دوباره  صدای کل زن ها بلند شد
از درد داشتم به خودم میپیچیدم و اشک میریختم که در اتاق باز شد و ارباب دوباره اومد داخل
 :نگاهی بهم انداخت و با صدای سرد و خشداری گفت
 !درد داری؟_
 :با گریه و خجالت لب زدم
 .بله ارباب_
به سمتم اومد روی تخت کنارم دراز کشید و مشغول ماساژ زیر شکمم شد با حس نوازش هاش  دردم کمتر شد چشمهام تازه گرم شده بود که با حس
دست ارباب بین پایین تنم چشمهام باز شد نگاهم و به ارباب دوختم با دیدن چشمهای خمار شده
 :اش با درد نالیدم
 .ارباب تو رو خدا_
 :با صدای خمار شده ای گفت
 .هیش کاریت ندارم بخواب_
صبح با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام و باز کردم خمار به کسی که بیدارم کرده بود خیره
 :شده بودم با صدای گرفته ای لب زدم
 !چیشده؟_
 :دختر جوونی که فکر کنم یکی از خدمه های خانوم بزرگ بود با صدای آرومی گفت
خانوم بزرگ گفتن بیام کمک کنم بعد ش آمادهتون کنم برای صبحانه برید سر میز امروز خانوم _
 .های آقا سالار هم رسیدن همه میخوان ببینن شما رو باید آماده بشید
با شنیدن حرفاش تازه به خودم اومدم روی تخت نیم خیز شد که زیر شکمم درد گرفت اخم هام  درهم رفت از شدت درد
 !خانوم خوبید ؟_
با شنیدن حرفش حس کردم از خجالت لپ هام گل انداخت با خجالت بهش خیره شدم و لب
 :زدم
 .آره ممنون_
به سختی بلند شدم و به سمت حموم رفتم بعد از اینکه حموم کردم لباس هایی رو که خدمتکار
 .بهم داده بود رو پوشیدم
به سمت پایین حرکت کردیم استرس داشتم از شدت استرس ناخونم رو تو کف دستم فرو بردم میدونستم همسر های ارباب سالار از قشر مرفه هستند و حتما از دیدن من و روستایی و فقیر که  همسر
 .عقدی شوهرشون شده بودم عصبانی میشن
سر میز نشسته بودیم همه داشتند با قاشق غذا میخوردند اما من بلد نبودم حالا باید چیکار میکردم
 !همینجوریش هم همسر های ارباب با تحقیر بهم خیره شده بودند حالا با دیدن این کارم
 :صدای خانوم بزرگ اومد
 !نازگل شروع کن_
 :نگاهم و به خانوم بزرگ دوختم و لبخندی زدم و گفتم
 .چشم خانوم بزرگ_
برنج با قرمه برای خودم کشیدم و با گفتن بسم الله شروع کردم به غذا خوردن بدون توجه به بقیه  با دست مشغول غذا خوردن شدم انقدر گرسنه بودم که یادم
رفت الان کنار ارباب و خانواده اش هستم با شنیدن صدای همسر اول ارباب ساناز دست از غذا
 :خوردن کشیدم که صدای تحقیر آمیزش بلند شد
 .حالمون رو بهم زد دختره ی دهاتی با این وضع غذا خوردنش_
با شنیدن حرفش بغض کردم صدای شکسته شدن قلبم رو حس کردم که صدای همسر دوم
 :ارباب اومد
 !این دختره ی دهاتی قراره برای شما وارث بدنیا بیاره؟_
 !خفه شید_
در اتاق و باز کردم روی تخت نشسته بود و مظلومانه مشغول گریه کردن بود از دادی که سرش زده بودم پشیمون بودم حالا باید چجوری از دلش درمیاوردم به سمت تخت حرکت کردم با
 :صدای گرفته ای لب زدم
 !نازگل؟_
به سمتم برگشت و با ترس بهم خیره شد میدونستم چرا انقدر از من ترسیده که البته حق هم داشت نباید سرش داد میزدم اونم بخاطر چیز به اون کوچیکی ولی عصبی شده بودم اونم فقط  :بخاطر حرف های نازی صدای معصومش بلند شد
 !ارباب ؟_
 :با شنیدن صداش بی اختیار با عشق لب زدم
 !جونم؟_
با دیدن چشمهای خمارم و صدای خشدار شده ام چشمهاش گرد شد و در جا صورتش عین لبو قرمز شد لبش و گاز گرفت که نگاهم به سمت لب های قرمز شده کوچیک برجسته اش کشیده میشه دلم میخواد بازم طعم این لب های دوست داشتنی شیرین رو بچشم میدونستم چشمهام  الان خمار شده
 !معذرت میخوام ارباب_
 :با صدای خمار شده ای لب میزنم
 !باید تنبیه بشی_ باترس لب زد؛
 !تنبیه؟_
 
 .آره تنبیه_
 ..چه تنبیهی ارباب ببخشید غلط کردم من_
بی طاقت لبام و روی لباش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن این دختر داشت من و دیووونه میکرد مگه میشد ازش گذشت از این بدن ظریف و دوست داشتنی که با رابطه باهاش به اوج میرسیدم از سینه های گرد و کوچیکش که دلم میخواست شب تا صبح بخورم و میک بزنم با یاد آوری بدنش و حس اینکه الان بدن ظریفش زیرم باشه و برام آه و ناله کنه داغ کردم با چشمهای  خمار شده ام
بهش خیره شدم از دیدن نگاهم انگار فهمید بهش نیاز دارم چشمهاش گرد شد و نگاهش و به
 بین پام دوخت با دیدن بین پام که برجسته شده بود هستی کشید و دستش و روی لبش گذاشتگونه هاش از خجالت گل انداخته بود و خوردنی تر شده بود دلم میخواست داخل بغلم بگیرمش و ببوسمش وکل بدنش رو کبود کنم بهش نزدیک شدم روی تخت خوابوندمش و شروع کردم به
 .…بوسیدن که صداش بلند شد و
آهی کشیدم وازش جدا شدم نگاهم و به صورتش دوختم که از درد جمع شده بود انگار زیاده روی کرده بودم اما نمیتونستم خودم و کنترل کنم این دختر خودش من و تحریک میکرد با مظلومیتش و  معصومیتی که داشت
 :با صدای خشداری لب زدم
 !خوبی؟!درد داری؟

 

 

پارت 1 تا 24

پارت 25

پارت آخر

 

فصل دوم رمان شوهر غیرتی من: عروس ارباب زاده 

 

  • حداقل یه بار رمانی که مینویسید رو بخونید هزار تا اسم اوردید یادتون میره اسم شخصیت های رمانو چی گذاشتین؟؟؟

  • چطور دانلود کنم

  • سلام چجوری دانلودش کنم من پی دی اف شو می خوام
  • چجوری دانلودش کنم؟ نمیتونم دانلود کنم میخوام پی دی اف شو داشته باشم ولی نمیدونم چجوری دانلودش کنم میشه کمکم کنین؟ سریع لطفا من احتیاج دارم دوست دارم رمان رو دیوونه اش شدم.خواهش میکنم کمکم کنین ممنون

  • سلام

    وب زیبایی دارید!

    لطفا به وب من هم سربزنید.

    ممنون

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی