اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان شوهر غیرتی من بصورت پی دی اف و اندروید

  • ۱۰۴۱۹

دانلود رمان شوهر غیرتی من بصورت پی دی اف و اندروید

در این مطلب برای شما دانلود رمان شوهر غیرتی من بصورت پی دی اف و اندروید آماده کردیم دوستان نظرات خود را برای ما کامنت کنید.

 

خلاصه ای از رمان شوهر غیرتی من :

رمان شوهر غیرتی من
!چند سالته؟_
:با ترس و گریه لب زدم
.چهاده_
نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه
:میکردند گفت
!باکره اس ؟_
!بله آقا_
!عادت ماهیانه شده؟_
.بله_
:با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفت
دخترت رو میخرم ازت اما به شرطی که هیچوقت دیگه دنبالش نیای فهمیدی ؟!اون همسر _
.ارباب میشه و برای همیشه از این روستا میبریمشون به عمارت داخل شهر ارباب
.چشم آقا_
:با گریه به سمت بابا و مامان برگشتم و داد زدم
تو رو خدا نزارید من و ببرند! من و نفروشید من نمیخوام زن ارباب بشم اون یه هوسباز بابا تو _
!رو خدا کار میکنم نزار من و ببرند
بابا و مامان بیخیال فقط پول هایی رو که گرفته بودند رو داشتند میشموردند و جیغ و داد من هیچ
.اهمیتی براشون نداشت دلم میخواست فقط یجا بشینم و گریه کنم|
رمان پلاس را به خاطر بسپارید
چرا بابام انقدر بی غیرت بود که بخاطر پول داشت من و میفروخت به ارباب هوسباز که شهرتش
.شهره ی عام و خاص بود
چرا داشتند من رو بدبخت میکردند دلم میخواست تنها یه جا باشم و تا میتونم اشک بریزم و
!گریه کنم ولی نمیشد
:مرد به سمتم اومد و بازوم و داخل دستهاش گرفت با گریه داد زدم
..مامان بابا تو رو خدا کمکم کنید_
:بابا با عصبانیت داد زد
.خفه شو دختره ی سلیطه.ببریدش_
با بغض فقط به بابا خیره شده بودم که داشت اینجوری حرف میزد چرا نمیخواست بفهمه من
دخترشم چرا! چرا اصلا من و فروخت چرا خواهرم رو فرستاد شهر درس بخونه در عوضش من رو
! فروخت چرا
:با ترس به عمارت روبروم نگاه میکردم که صدای عصبی مرد بلند شد
!گمشو حرکت کن تا ندادم سگا تیکه پارت کنند_
:با ترس دنبال مرد حرکت میکردم داخل خونه که رسیدیم صدای زن مسن اومد
!پرویز آوردیش؟_
!بله خانوم بزرگ_
.بیارش اینجا ببینم_
دنبال مردی که حالا فهمیده بودم پرویز داخل اتاق شدم نگاهم و به اتاق بزرگ دوختم با دهن باز
به اتاق خیره شده بودم که صدای خانوم بزرگ باعث شد
خجالت بکشم از ندید بازی که در آوردم سرم و پایین انداختم و به زمین خیره شدم که صدای
:خانوم بزرگ اومد
!چند سالته دختر جون ؟_
رمان پلاس را به خاطر بسپارید
:با صدای آرومی لب زدم
.چهارده_
:نگاهی به پرویز انداخت وبدون خجالت پرسید
!عادت ماهیانه شده ؟_
!بله خانوم_
برای امشب آماده اش کنید!امشب شب عاقد میاد و اون و به عقد سالار در میاریم امشب باید _
.پارچه خونی رو جلوی همه تحویل بده
:پرویز نگاهی بهم انداخت و رو کرد به خانوم بزرگ و گفت
.طاقت نمیاره_
:خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت
.میاره_
با شنیدن حرفاشون احساس ترس کردم مگه ارباب سالار چه مشکلی داشت من تا حالا ارباب رو
ندیده بودم اما شنیده بودم خیلی خشن و هوسباز هیچکدوم از همسراش رو دوست نداره ولی
.نشنیده بودم اینا از چی داشتن صحبت میکردند
سالار
نگاهی به دختر بچه ی چهارده ساله روبروم دوختم که با چشمهای درشت مظلوم پر از ترسش
.بهم خیره شده بود
من چجوری میتونستم شبم رو با این دختر همخواب بشم و بکارتش رو ازش بگیرم نگاهی به
.جسه ی ریزش انداختم اون نمیتونست طاقت بیاره مخصوصا با بیماری که من داشتم
:با عصبانیت به سمت اتاق خانوم بزرگ حرکت کردم در اتاق و باز کردم و باعصبانیت داد زدم
چرا این دختر بچه رو به عقد من در آوردید هان؟!شما که میدونید من بیماری جنسی دارم اون _
.دختر نمیتونه طاقت بیاره زیرم|
 

 

خونسرد بهم خیره شد و گفت طبق رسم و رسومات امشب باید پارچه ی خونی رو تحویل بدی اگه پارچه خونی رو تحویل ندی ۔ ازفت زیر خواب نگهبان ها همیشه و بعدش سنگسار صیدونی قانون رو درسته؟ از عصبانیت دستام مشت شد حتی تصور اینکه یکی به اون دختر بچه ی مظلوم دست بزنه حتی کسی بجز من بهش خیره بشه عصبیم میکرد چه برسه به اینکه الخوبه؟:با عصبانیت غریدم !اون ژن منه ناموس هنه پارچه ی خونی رو تحویل میدم امشبا۔

داخل اتاق شدم و در اتاق رو قفل کردم که صدای خانوم بزرگ از پشت در اتاق اومد !پارچه خونی یادت نره همه منتظریم لعنتی زیر لب گفتم و به داختر بچه روبروم خیره شدم که مظلومانه ایستاده بود با اون جثه ی !ریزش چجوری میخواسته با من دووم بیاره چجوری میتونستم بهش دست بزنم | به سمتش حرکت کردم با ترس بهم خیره شد و گفت .اقا تو رو خدا بزارید من برم من میترسم - هیش امشب باید پارچه ی خونی رو تحویل بدم وگرنه طبق رسم و رسومات باید تو زیرخواب - نگهبانا بشی و بعدش سنگسار خودت وسیم رو میدونی دیگه

با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد و گفت اما من میترسی هیش همراهی کن نمیزارم درد بکشی مواظبتی۔

 

 

 

لباسش رو از تنش بیرون آوردم که با خجالت دستهاش رو جلوش گرفت مجبورش کردم روی تیکت دراز بکشه به سمتش رفتم و روش خیمه زدم شروع کردم به بوسیدن گردنش که اهی

کشید با شنیدن صداش تموم حس های مردونه ام فعال شد میدونستم چشمهام الأن قرمز شده نگاهم و به سمت قفسه ی سینه اش که سفید و هوس انگیز بود دوختم زبونم و کشیدم که صدای اهش بلند شد ..... کنترلی رو از دست دادم سریع شلوارم رو در آوردم و خودم رو بین پاهاش جابجا کردم و نازگل

با حس درد زیر دلم جیغ بلندی کشیدم که صدای کل تان ها از پشت در اتاق بلند شد بالاخره زن

شده بودم به دست ارباب هوسباز با اخرین ضربه ای که زه خالی شد و از روم کنار رفت با گریه به ملاقه خونی خیره شده بدنم ارباب بعد از چند دقیقه بلند شد به قسمت شلوارش رفت و پوشید دستمال سفید رنگی رو به بین پاهام کشید و رفت بیرون که دوباره صدای کل زن ها بلند شد از درد داشتیم به خودم میپیچیدم و اشک میریختم که در اتاق باز شد و ارباب دوباره اومد داخل نگاهی بهم انداخت و با صدای سرد و خشداری گفت درد داری؟۔ با گریه و خجالت لب زدم بله ارباب۔ به سمتم اومد روی تخت کنارم دراز کشید و مشغول ماساز زیر شکمم شد با حس نوازش هاش دردم کمتر شد چشمهام تازه گرم شده بود که با حس

 

 

 

عقدی شوهرشون شده بودم عصبانی میشن سر میز نشسته بودیم همه داشتند با قاشق غذا میخوردند اما من بلد نبودم حالا باید چیکار میکردم همینجوریش هم همسر های ارباب با تحقیر بهم خیره شده بودند حالا با دیدن این کارم صدای خانوم بزرگ اومد نازگل شروع کننگاهم و به خانوم بزرگ دوختم و لبخندی زدم و گفتم چشم خانوم بزرگ۔ برنج با قرمه برای خودم کشیدم و با گفتن بسم الله شروع کردم به غذا خوردن بدون توجه به بقیه با دست مشغول غذا خوردن شدم انقدر گرسنه بودم که یادم رفت الان کنار ارباب و خانواده اش هستیم با شنیدن صدای همسر اول ارباب ساناز دست از غذا خوردن کشیدم که صدای تحقیر آمیزش بلند شد حالمون رو بهم زد دختره ی دهاتی با این وضع غذا خوردن با شنیدن حرفش بغض کردم صدای شکسته شدن قلبی رو حس کردم که صدای همسر دوم ارباب اومد این دختره ی دهاتی قراره برای شما وارد بدنیا بیاره؟

!خفه شید۔

در اتاق و باز کردم روی تخت نشسته بود و مظلومانه مشغول گریه کردن بود از دادی که سرش زده بودم پشیمون بودم حالا باید چجوری از دلش در میاوردم به سمت تخت حرکت کردم با صدای گرفته ای لب زدم نازگل به سمتم برگشت و با ترس بهم خیره شد میدونستم چرا انقدر از من ترسیده که البته حق همیم

 

 

 

بخاطر حرف های نازی صدای معصومش بلند شد

ارباب ؟۔

:با شنیدن صداش بی اختیار با عشق لب زدم

جونم؟ با دیدن چشمهای خمارم و صدای خشدار شده ام چشمهاش گرد شد و در جا صورتش عین لبو قرمز شد البش و گاز گرفت که نگاهم به سمت الب های قرمز شده کوچیک برجسته اش کشیده میشه دلم میخواد بازم طعم این لب های دوست داشتنی شیرین رو بچشم میدونستم چشمهام الان خمار شده معذرت میخوام اربابا۔ با صدای خمار شده ای لب میزنم !باید تنبیه بشی۔ با ترس لب زد تنبیه؟

آره تنبیه ..چه تنبیهی اریاب ببخشید غلط کردم من - پی طاقت لبام و روی لباش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن این دختر داشت من و دیووونه میکرد مگه میشد از گذشته از این بدن ظریف و دوست داشتنی که با رابطه باهاش به اوج میرسیدم از سینه های گرد و کوچیکش که دلم میخواست شب تا صبح بخورم و میک بزنم با یاد | اوری بدنش و حس اینکه الان بدن ظریفش زیرم باشه و برام آه و ناله کنه داغ کردم با چشمهای خمار شده ام

 

 

پارت 1 تا 24

پارت 25

پارت آخر

 

فصل دوم رمان شوهر غیرتی من: عروس ارباب زاده 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی