اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان رئیس مغرور من به صورت PDF

  • ۷۲۱۸

  دانلود رمان رئیس مغرور من به صورت PDF

دانلود رمان رئیس مغرور من به صورت PDF

خلاصه رمان :

کنار خیابون ایستاده بودم از شدت استرس ناخونام رو میجویدم ساعت دوازده شب بود و خیابون خلوت کمتر ماشینی رد میشد با مانتو کوتاهی که تنم بود و آرایش غلیظ و جلف روی صورتم هر کسی رد می شد قطعا فکر میکرد به دختر خراب و هرزه ام! | لعنت بهت پریا که من و مجبور کردی این وقت شب به اون مهمونی لعنتی برم تا خودم و برای یه شب اجاره بدم و پول عمل مادرم جور بشه و خواهر و برادر گرسنه ام رو سیر کنم اما نتونستم از نجابت و دخترانگیم و بگذرم ..... . با ایستادن ماشین مدل بالای مشکی رنگی کنار پام که حتی اسمش رو نمیدونستم سرم و بلند کردم که شیشه ماشین پایین اومد و صدای سرد و خش دار مردانه ای بلند شد:
سوار شو ... با تعجب نگاهی به اطراف انداختم وقتی مطمئن شدم کسی جز من نیست ابرویی بالا انداختم و دست به سینه شدم طلبکار گفتم:
با منی؟! | با صدای خماری گفت:
آره با شنیدن حرفش داغ کردم و داد زدم:
گمشو مرتیکه ی مست فکر کردی من از اون هرزه های خراب خیابونیم که میگی با بالا مگه خودت ناموس نداری مرتیکه اگه مردی بیا پایین حساسیت و برسم!

با باز شدن در ماشین رسما فاتحه ام رو خوندم عجب غلطی کردم گفتم بیا پایین با دیدن پسر جذاب و خوشتیپ روبروم که چهره ی مردانه و جذابی داشت هیکل ورزشکاری قد بلند و صورت زیبا و خشنی ک تو نگاه اول جذبش میشود برای یه لحظه ماتش برد با دیدنش که تلو تلو خوران به سمتم میومد فهمیدم خیلی مست دعوا و بحث با آدم مست هم که فقط به ضرر خودم بود تا اومدم فلنگ رو ببندم دستم و گرفت و.....
به سمت خودش کشیدم که پرت شدم داخل بغلش چشمامو بسته بودم که با صدای خماری کشیده گفت:
توله سگ گوه خوردی با این سر و وضع اومدی کنار خیابون ایستادی تا هرزه گی کنی.... این چی داشت میگفت مرتیکه ی مست من و با یکی از دوست دخترش اشتباه گرفته از بوی گند الکل دهنش معلوم بود تا خرخره خورده و هیچی حالیش نیست با حرص چشمام رو باز کردم تا چند فحش بارش کنم و حالش رو بگیرم که با دیدن دو تا چشم مشکی جذاب که در اثر خوردن مشروب قرمز و آبدار شده بود خشکم زد نفسم برید چقدر جذاب بود مخصوصا چشمهای قرمز و تب دارش و صدای بم و گرفته اش

خشک شده بهش خیره شده بودم و توانایی حرف زدن نداشتم اینقدر جذاب و خوشتیپ بود که برای ثانیه ای حتی نفس کشیدن هم یادم رفت من و به سمت ماشین برد وقتی در ماشین و باز کرد تازه به خودم اومدم و شروع کردم به جفتک انداختن که در ماشین و قفل کرد و خودش اومد پشت فرمون نشست با ترس داد زدم کمک یکی کمک کنه
خفه شو با شنیدن صدای دورگه شده می خشن و مردونه اش برای یک لحظه حس کردم از ترس نفسم بند اومد منی که همیشه زبونم دراز بود و تو هیچ کل کل و بحثی کم نمیاوردم حالا از شنیدن صدای داد به پسر مست ترسیده بودم
تو رو خدا بزار برم پوزخندی زد و با صدای بم شده اش گفت:
بزارم بری؟ جرت میدم تا بفهمی هیچوقت نمیتونی آریا رو بازی بدی اومدی تن فروشی میکنی تو خیابون جندگی میکنی خودم جرت میدم تا هیچ وقت هوس هرزگی و خیانت کردن به آریا تو سرت نیاد با ترس بریده بریده گفتم:
چی داری میگی تو اشتباه گرفتی

بیر صدات و تا خودم نبریدم ساکت شدم از شدت ترس داشتم میلرزیدم با ایستادن ماشین نگاهم به خونه ای افتاد که از دور نمایش شبیه قصر بود با ریموت در خونه رو باز کرد و ماشین برد داخل دیگه اشکم در اومده بود عجب غلطی کردم با این مرتیکه ی مست دهن به دهن گذاشتم از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و دستم و گرفت.....
با ترس داد زدم:
داری چه غلطی میکنی ولم کن من و انداخت رو دوشش و حرکت کرد با اینکه مست بود اما معلوم بود خیلی زور داره هرچی جفتک انداختم و با مشت بهش کوبیدم جیغ زدم داد و بیداد کردم فایده ای نداشت دیگه ناامید شده بودم و دست از تقلا کردن برداشته بودم وقتی من و از روی دوشش روی زمین گذاشت تازه نگاهم به خونه ای که من و داخلش آورده بود افتاد خونه نبود که به قصر بود خیلی زیبا بود جوری که هر کسی برای اولین بار میدیدمش جذبش میشد مخصوصا کسی مثل من که تا حالا از این خونه ها ندیده بود اما فعلا وقت این کار نبود باید خودم رو نجات میدادم تا اومدم فرار کنم بازوم و گرفت و جوری محکم کشید که پرت شدم داخل بغلش یقه ی لباسش رو گرفتم محکم تا از افتادنم

با چشمهای خمارش زل زد به چشمهای پر از ترس و وحشت زده ام پوزخندی روی لبهای قلوه ایش نشست با صدای خماری کشیده
گفت:
هرزه فکر کردی من میزارم هر غلطی خواستی بکنی بعدش بری با اون مرتیکه بخوابی و باهاش فرار کنی آره دوتاتون رو جر میدم نمیزارم باهاش فرار کنی فهمیدی تو مال منی !!! متعجب با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم انگاری واقعا من و با یکی از دوست دخترش اشتباهی گرفته یعنی راجب کی داشت اینجوری حرف میزد خوش به حال اون دختری که همچین مردی دوستش داشته ولی خیلی بی لیاقت بوده که بهش خیانت کرده من دوست داشتم میدونی با چند نفر خوابیدم تا تو رو یادم بره میدونی چقدر سرکوفت خوردم از اینکه عاشق هرزه ای مثل تو بودم تو زن من بودی چجوری تونستی با اون مرتیکه بری جرت میدم تا دیگه از این گوه خوریا نکنی یعنی زن داشته و ترکش کرده الان من و با زنش اشتباهی گرفته با قرار گرفتن دستش روی باسنم و فشاری که داد تازه به خودم اومدم به چشمهای قرمز و خمار شده اشک در اثر مستی جذاب تر شده بود خیره شدم و گفتم: داری چیکار میکنی ولم کن من و اشتباه گرفتی!!!
انگار صدام رو اصلا نمیشنید بدون توجه به داد و بیدا هام من و باز هم روی دوشش انداخت و حرکت کرد انگار تازه مغزم شروع

به کار کرده بود شروع کردم به جفتک انداختن و داد زدن ولی انگار فایده ای نداشت و اینجا کسی صدامو نمیشنید با احساس فرود آمدن روی تخت تا خواستم نیم خیز بشم روم خیمه زد و با چشمهای خمار و وحشیش بهم خیره شد با صدایی که از شدت ترس لرزون شده بود نالیدم
تو رو خدا بزار من برم اشتباه گرفتی من و... با صدای کشیده ای خش دار در گوشم زمزمه کرد:
کجا بزارم بری توله سگ تو زن منی مال منی حق منی دستش که روی رون پام نشست نفسم رفت دستش و ماهرانه روی پوست تنم میکشید داشتم تحریک میشدم از حس دست های گرمش روی تنم تا حالا با هیچ مردی دوست بودم و انقدر نزدیک نبودم کسی جرات نزدیک شدن رو هم بهم نداشت و حالا این مرد با عجز نالیدم
ولم کن توروخدا دستشو زیر لباسم برد و کشید پایین بوسه ای روی قفسه ی سینم زد و زمزمه وار کنار گوشم گفت:
وقتشه خانوم خونم بشی خانومم نمیزارم با اون بری.... و بدون توجه به تقلاهام لباس هام رو در آورد و کار خودش رو کرد و من و از دنیای دخترونم خارج کرد بدون هیچ محرمیتی تو مستی و به اجبار ...

نگاهی به مرد غریبه ای که خواب بود انداختم مردی که دیشب به بدترین شکل منو از دنیای دخترونم خارج کرد و حالا راحت خوابیده بود قطره اشکی روی گونم جاری شد به سختی از روی تخت بلند شدم از شدت درد لبمو گاز گرفته بودم لباسام رو که کنار تخت افتاده بود برداشتم و پوشیدم و بدون اینکه سر و صدایی کنم از اون خونه ی نحس خارج شدم
با قدم های لرزون پام رو داخل کوچه گذاشتم نگاهی به کوچه ی درب و داغون کثیف انداختم ما توی فقیرترین محله ی شهر زندگی می کردیم از وقتی یادمه اینجا زندگی می کردیم من بابام خواهرم و برادرم و مادرم بابام شب تا صبح داشت کار میکرد اما باز هم نمیتونست اونطور ک باید خرج خونه رو دربیاره من طرلان دختر بزرگشون بیست سالم بود یه خواهر برادر کوچیک دوقلو هم داشتم سیاوش و ساناز که هست
سالشون بود
مادرم یه مدت بود بیماری قلبی داشت و الان بیماریش بیشتر خودش و نشون میداد قلب مریض باید عمل میشد اما ما پولی نداشتیم پدرم هر چی کار میکرد خرج دوا و دکتر مادرم میشد حتی پول برای غذا خوردن هم کم می آوریم دیشب به اصرار دوستم پریا رفتم به یه مهمونی اونجا کلی آدم
الدار دن کا رخت های گردش خون را بکشم کا

پول میدادن میخواستم خودم و بفروشم برای یه شب اما نتونستم ولی اون پسر با بی رحمی بهم تجاوز کرد حالا جواب مادرمو چی میدادم میگفتم اون دختر با نجابت دیگه دختر نیست تو یه شب نابود شد باید وانمود میکردم بازم به اینکه چیزی نشده در خونه ی قدیمی که داخلش زندگی می کردیم رو هل دادم و داخل خونه شدم نگاهی به حیاط بزرگ انداختم که هر کدام از همسایه ها مشغول کاری بودند و صدای داد و بیداد بچه ها و مادراشون حیاط رو پر کرده بود به حوض کوچک وسط حیاط بود که از صدقه سری همسایه ها بشدت کثیف شده بود بی تفاوت به سمت خونه ی کوچیکمون که تو انباری پایین بود حرکت کردم
هی تو دختر ؟! با شنیدن صدای زهرا یکی از همسایه های فضول و بشدت چندش و اعصاب خوردکن ایستادم و به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و طلبکار گفتم:
فرمایش؟! | پشت چشمی برام نازک کرد و با اون صدای جیغ جیغو شگفت: کجا بودی از دیشب تا حالا؟! | به تو ربطی نداره نکنه مفتشی؟! با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و با صدای جیغ مانندی گفت:

این چه وضع جواب دادن دختره ی سلیطه معلوم نیست از دیشب تا حالا زیر کدوم پسری خوابیده که حالا اومده توپش پره با شنیدن این حرفش به سمتش حمله ور شدم و با عصبانیت داد زدم میکشمت زنیکه ی هرزه طرلان وایسا!!!
با شنیدن صدای بابا ایستادم به سمتش برگشتم مثل همیشه با صورت خشن و یخ زده اش بهم خیره شد و با صدای همیشه بمش گفت برو داخل خانه!
اما.... وسط حرفم پرید
ترلان با شنیدن صدای خشن و محکم ناخودآگاه چشمی زیر لب گفتم و سر به زیر به سمت خونه رفتم دیگه حرف هاشون رو نمیشنیدم اما میفهمیدم باز هم مثل همیشه داره پیش بابام عشوه خرکی میاد و همین هم داشت من و عصبی میکرد زهرا یکی از همسایه های فضول من بود که از شوهرش جدا شده بود و دوتا پسر داشت از وقتی که یادم میاد مامانم مریض شده به هر بهونه ای به بابام میخواد خودشو نزدیکت کنه

 

دانلود رمان از جنس اقلیما

دانلود رمان قرعه به نام سه نفر

دانلود رمان کی فکرشو میکرد

دانلود رمان خان زاده فصل دوم پارت 5

دانلود رمان بهشت داغ من

دانلود رمان زوال اطلسی ها

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی