اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان دو نیمه سیب فصل اول کامل

  • ۲۸

دانلود رمان دو نیمه سیب فصل اول کامل

خلاصه رمان :

دستاشو محکم زد رو میز و گفت ندا چرا فکر می کنی من خرم ؟ مثه آدم بگو کجا بودی ؟ با کی بودی؟

صدای شهروز تو سرم میخورد .. داشتم دیوونه میشدم .. خدا چجوری حالیش کنم ؟

- چقدر بگم ؟ گفتم که تو خونه بحث شده بود .. منم نمیتونستم اون موقع شب بهت زنگ بزنم .. چرا باید برای تو صد بار یه حرفی رو تکرار کرد شهروز ؟ .. بس کن دیگه ..

- اینجووریائه دیگه ندا خانوم ؟ اوکی .. باشه .. منم بلدم .. از این به بعد اون روی شهروزم میتونی ببینی .. خودت خواستی !

سوییچه ماشینو با عصبانیت بر داشت و بدون خدافظی از در کافی شاپ زد بیرون ..

سرمو تو دستام نگه داشتم .. جایی نبودم که بتونم راحت گریه کنم .. ولی اعصاب به هم ریخته ام .. آهنگ غمگینی که تو کافی شاپ گذاشته شده بود .. همه و همه دست به دست هم دادن تا اشکای من برای اولین بار جلوی یه جماعت ریخته بشه . نگاههای سنگین آدمها رو صورتم حس می کردم .

شهروزو دوست داشتم .. ولی اون آدم شکاکی بود .. نمی شد باهاش کنار اومد .. خسته ام می کرد یه موقع هایی .. دفعه اولش نبود .. هر دفعه هم متوجه اشتباهش میشد و می اومد عذر خواهی میکرد .. هر دفعه هم من قبول میکردم .. دیگه خسته شده بودم .. دستامو روی چشام گذاشتم و گذاشتم اشکام راحته راحت بیان و خودشونو آزاد کنن .. جامو عوض کردم نشستم روی صندلی که رو به دیوار بود که کسی اشکامو نبینه.. دختر پسر بغلی خووب متوجه جریان شده بودن ..خیلی خجالت کشیدم .. سریع اشکامو پاک کردم .. زدم بیرون ..

سوز سرما باعث شد سریع تر خودمو برسونم به یه تاکسی و خودمو بندازم توشو برم سمت دانشگاه .. همیشه وقتی آدم دلش گرفته انگار تمام دنیا هم باش همدردن .. سوار تاکسی هم که شدم معین داشت می خوند .. عجیب غمگین می خوند ..

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم

تو مستی وبی خبری اسیر میخوونه بشم

امشب از ان شباست که من

دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

خوشبختانه تنها بودم تو تاکسی .. راننده انگار تو یه حال دیگه بود .. با یه قیافه ناله ای جولوشو نگاه میکرد که انگار تمام مصیبتای عالم سرش ریختن .. سرمو زدم به شیشه بخار گرفته ماشین و چشامو بستم .. تمام اتفاقات این 1.5 سال اومد جلو چشمم

چقدر اون اوایل شهروز خوب بود .. مهربون بود یاد یه جمله افتادم که بالای در ورودی انتشارات دارینوش تو شریعتی خونده بودم :

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

اصلا نمی تونستم یه روز بد شدن شهروز رو مجسم کنم . یه جورائی معصوم می دونستمش و فکر می کردم که اصلا توانائی بد بودن نداره . ولی خوشی من 2.3 ماه بیشتر دووم نداشت .. نمیدونم چرا ؟ ولی یه دفعه عوض شد .. نمی دونم ، شاید دیگه احساس کرده بود صاحابمه و دائم بهم گیر می داد . اوایل از گیر دادناش خوشم می اومد . میگفتم غیرتیه ولی دیگه کار از غیرت گذشته بود .. کاراش دیوونه کننده بود .. هر جا میرفتم باید بش میگفتم چکم میکرد .. کجا میرم با کی میام .. چرا زنگ نزدم ؟ چرا آنتن نداشتم .. چرا دیر جواب دادم .. چرا نتونستم جلو بابام باش حرف بزنم ؟ چرا کووفت چرا زهر مار .. خدایا چرا اینطوری شد ؟

چشمای نمناکمو باز کردم باید کم کم پیاده میشدم .. کرایه رو حساب کردم و اومدم بیرون .. دستامو تو جیب کاپشنم فرو کردم و سریع رفتم اون سمت خیابون .. اصلا نگاه به کسی نمیکردم .. هر کی میدیدم فکر میکرد من چقدر سر به زیرم! سرمو انداخته بودم پایین و تند تند راه میرفتم ..

بوق بوق

سرمو بلند کردم

- مستقیم سر بهار

راننده سرشو به علامت تائید تکون داد و منم سریع سوار شدم . چپیده بودیم به هم توصندلی عقب .. تو ماشین گرم تر بود .. اینجا دیگه خبری از غم و غصه و معین و گریه نبود .. ماشین ساکت بود و هرکس تو حال و هوای خودش بود . سر خیابون پیاده شدم .. سر در دانشگاهو می شد دید .

تند تند تند رفتم تو دانشگاهو بدون هیچ نگاهی به این ور و اون ور رفتم تو نماز خونه .. پریدم دم شوفاژ و زانوهامو بغل کردم تو خودمو چشامو بستم .. هنوز زمستون نشده بود ولی سوز پاییزی شدید بود .. یادم افتاد که دو هفته دیگه تولدمه .. پوز خندی زدم و گفتم امسال شهروز نیست بهم تبریک بگه .. حیف .. چقدر دلم برای تولد و کیک و کادو تنگ شده بود .. پارسال تولدم شهروز خیلی مهربون بود .. خیلی خوش گذروندیم اون روز .. انقدر که هیچ وقت فراموشش نمیکنم .. ولی امسال ؟؟؟؟

اون شب سر جریانی مامان و بابا با هم بحث داشتن تو خونه .. منم قاطی بحثشون شدم و طبق معمول فحش خور اون خانواده من شدم و همه کاسه کوزه ها سر من شکسته شد .. دعوای شدیدی بود .. منم گوشیمو خاموش کردم تا یه وقت شهروز زنگ نزنه وسط دعوا .. دقیقا همون موقع زنگ زده بوده و تا صبح میگرفته و من خاموش بودم و این باعث آتیشی شدنش شده بود و حرفای منم باور نمی کرد ..

اوضاع خونه خوب شده بود ولی اوضاع منو شهروز به هم ریخته بود ..

کم کم احساس داغی تو کمرم کردم پا شدم کاپشنمو در آوردم یه نگاه این ور اون ور کردم ..

نگام به یلدا خورد.. منو دید .. طبق معمول مشغول آرایش کردن بود .. بش چشمک زدم .. گفت الاااااااغ اینجایی صدات در نمیاد ؟

خندیدم بش اشاره کردم سرم در میکنه .. پاشد اومد پیشم .. در حالی که روی یه دستش یه وری تکیه داده بود پرسید : چی شده ؟ اروم گفتم هیچی هیچی .. با شهروز بحثم شده ..

-اه ه ه ه ه ه .. کی دعواهای شما دو تا تموم میشه ؟

- وا ما کجا همش دعوا داشتیم ؟

- ندا دهنتو ببند .. دیگه واسه من نمیخواد ادا بیای

یه کم فکر کردم دیدم راست میگه .. یلدا محرمم بود تو دانشگاه .. یه موقع هایی باهاش درد دل میکردم .. تو جریان دعواهای ما بود ..

خندیدم بش و گفتم تموم میشه . . به زودی تموم میشه

زد به پام با خنده گفت ایول میخوای به هم بزنی؟

با تعجب گفتم تو چرا حال میکنی ؟

- چون که تو لیاقتت خیلی بیشتر از شهروزه . واسه تو بهتر از اینا هست .. چیه خودتو اسیرش کردی ؟ اصلا پویا انقدر دووستای خووب داره .. خودم یکیشونو برات جور میکنم

با خنده بش گفتم کشتی ما رو با این دوستای پویا

یه نفس عمیق کشیدم و دستمو بردم زیر مقنعه مو کشیدمش بالا .. درش آوردم .. دکمه های مانتومم باز کردم .. یه دستی تو موهام کشیدم و سرمو گذاشتم رو کاپشنمو گرفتم خوابیدم .. خسته بودم .. هم جسمی هم روحی ..

- کلاس میای ؟

همونطوری که چشمام بسته بود جواب دادم : آره .. هفته پیشم نیومدم .. دیگه پرتم میکنه بیرون ..

خندید و گفت زکی .. چی فکر کردی ؟ برات حاضری زدیم .

چشام 6 تا شد !!!!! کییییییی ؟ تو ؟

پشت چشمشو نازک کرد و با لوس بازی گفت بعله .. چی فکر کردی ؟ همه که مثه تو بی معرفت نیستن

پا شدم صورتشو گرفتم یه بوس گنده از لپش کردم ..

با خوشحالی گفتم ایوووول یلدا .. قربوونت برم من .. نفهمید که ؟

- نه بابا اصلا تو باغ نبود .. اسمارو نوشتیم رو کاغذ دادیم بش

- ایول .. دستت در نکنه .. پس امروز میتونم برم خوونه ؟

زد به پامو با دلخوری گفت گم شوو .. بی خود .. مسخره شو در آوردیااااا .. پاشو بیا ببینم .. کلاس بدون تو اصلا حال نمیده .. پاشو پاشو فعلا بریم ناهار بخوریم الان تموم میشه .. بعدش حالت جا میاد میریم سر کلاس .. بعد از ظهر پویا میاد دنبالم میگم تو رو هم برسوونه .. دیدم خووبه .. دیگه سرما رو تحمل نمیکنم .. گفتم اوکی بریم

پاشد دستمو گرفت و کشیدم بالا مانتومو پوشیدمو مقنعه امم سرم کردم .. کیف و کاپشنمو دستم گرفتم رفتیم بیرون از نماز خونه ..

غذا گرفتیم و مشغول خوردن شدیم .. تمام مدت حرفای شهروز می اومد تو گووشم .. صداش ..داد و بیداداش .. تازه باز رعایت کرده بود تو کافی شاپ داد نزده بود .. تو ماشین منو سرویس کرد بس که داد زد .. دیگه عادت کرده بودم .. صدای آرومش برام عجیب بود .. فکر میکردم داره خرم میکنه وقتایی که آروم حرف میزنه !

قیمه مزخرف دانشگاه و خوردیم و یلدارو فرستادم بره چایی بگیره .. موبایلمو در آوردم دیدم نه زنگی نه اس ام اس .. هیچی .. نمیدونم تا کی باید قهر میکرد و دوباره می اومد و میگفت که اشتباه کرده .. خواستم براش اس ام اس بزنم ولی پشیمون شدم .. چی بگم ؟ بگم بیا تو روخدا آشتی کنیم ؟ مگه من کاری کرده بودم ؟اونه که همیشه اشتباه میکنه .. باید متوجه کارش بشه ..

تو فکر بودم که لیوان چایی رو جلوی خودم دیدم .. تمام وجودم شد عطش به این چایی .. قندو برداشتم و داغ داغ چاییه رو خوردم .. بدنم گرم شده بود ..

یلدا هم چاییشو خورد و گفت بریم ؟

- بریم .. ولی من هیچی نخوندماااااااا ..

- بیا بابا .. حالا انگار چقدرم میپرسه

- گفته باشم ..جزوه تو می ذاری جلوی من ببینم جلسه پیش چی گفته

-باشه بابا .. بریم

راه افتادیم به سمت کلاس و خدا رو شکر بدون مشکل این دو ساعت سپری شد و تموم شد .. یلدا بیرون کلاس داشت با پویا حرف میزد .. منم آروم آروم داشتم وسایلمو جمع میکردم .. یهو اومد بازومو گرفت بدو بدو ندا پویا سر خیابونه ..بدو بدو .. گفتم وایساااااا .. اومدم اومدم .. آیینه مو در آوردم یه نگاه به خودم کردم .. مرتب کردم خودمو رفتیم با هم پایین ..

پویارو دیده بودم .. میشناختمش .. ای .. نه خوب بود نه بد .. باید به دهن بزی شیرین بیاد دیگه .. به من چه ؟ از تو حیاط پر از برگ پاییزی دانشگاه رد شدیم و رفتیم بیرون .. یه کم اینور اون ورو نگاه کردیم تا یلدا دیدش براش چراغ زد اونم بدو بدو رفت سمتش .. وسط راه یادش افتاد منم هستم برگشت سمت من با من هم قدم شد و رفتیم سمت ماشینش .. پراید سفیدی که من مونده بودم چجوری دووم آورده زیر دست این بشر .. فقط تو این 6 ماه آشنایی با یلدا 3 بار تصادف کرده بود .. درعقبو باز کردم .. سلام کردم

- به به .. سلام علیکم .. ندا خانوووم!

یلدا هم شروع کرد سلام علیک و ناز و عشوه اومدن ..

تو دلم گفتم اوووووه شروع شد .. اصلا این یلدا تابلو بود .. جولو همه میپرید دوست پسرشو ماچ میکرد .. یه کم با هم شوخی موخی کردن و راه افتادیم ..

پویا همینطور که رانندگی می کرد تو ایینه نگاه کرد بمو گفت چطوری ندا خانوم ؟

لبخدی زدم و گفتم مرسی ممنون .. ببخش بازم مزاحم شدم من..

پویا در حالی که زیر چشمی منتظر عکس العمل یلدابود گفت این حرفا چیه ؟ تو و یلدا نداریم که .. به خدا برا من مثه یلدایی ..

بعد زرت زد زیر خنده

یلدا زد تو سرش و گفت تو غلط کردی که منو ندا برات مثه همیم پرروو ..

خنده ام گرفته بود .. پویا عادت به شوخی داشت .. همش در حال چرت و پرت گفتن بود .. البته جدیشم دیده بودم دور از جونه سگ .. خلاصه این دفعه هم گفت و گفت و گفت تا اشک ما رو در آورد از خنده .. همش یلدا رو ضایع میکرد جلو من . البته رو شوخی تا بخندیم ..

خلاصه رسیدیم جایی که مسیرمون از هم جدا میشد ..

گفتم دستت درد نکنه اگه لطف کنی من همین جاها پیاده میشم

زد بغل و جفتشون برگشتن عقب . بازم ازش تشکر کردم .. صورت یلدارو بوسیدمو خدافظی کردم ..

ااااااوه بازم سوز و سرما .. اینجاست که قدر شهروزو خووب دوونستم .. البته قدرماشینشو !!!!!!!!!!!

دیگه تا خونه راهی نبود .. پیاده رفتم و رسیدم . کلیدو انداختم تو در و رفتم تو خوونه

حیاط خونه هم عین حیاط دانشگاه پر برگ بود .. برگای زرد قرمز نارنجی و رنگایی که حتی نمیشد اسم روش گذاشت .. درو باز کردم رفتم تو .. صدایی نمی اومد .. بابا که میدونستم سر کاره نیما ( داداشه بزرگم ) نباید خونه باشه . با دوستش یه مغازه کامپیوتری داشتن بعد از ظهرا میرفت اونجا .. رفتم سرک کشیدم تو اتاق مامان اینا ..دیدم بعله مامان خوابیده .. بدون سر و صدا رفتم تو اتاق خودم . لباسامو در آوردم رفتم دستشوویی جلو آیینه وایسادم نگاه به خودم کردم . نمیدونم چرا دلم برای خودم سوخت .. برای اوضاع احوالم .. شدید هوس همون آهنگ معینو کردم .. پریدم تو اتاق .. کامپیوترو روشن کردم و در اتاقو بستم و گذاشتمش .. صداشو بی اختیار بلند کردم و همون جا پای میز کامپیوتر نشستم رو زمین .. نمیدونم این بغض لعنتی کدوم گوری بود ؟ یه دفعه با اولین ناله معین ترکید و سیل اشکام ریخت رو صورتم .. زانوهامو بغل کرده بودم و دستامو گذاشته بودم رو صورتمو بی صدا گریه میکردم .. به حال خودم .. به دلخوشی های الکی ..

تو زندگیم چقدر غمه . دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی . سخته بهت هرچی بگم

به همه چیز این دنیا لعنت می فرستادم تو دلمو. گریه میکردم

یه دفعه صدای در اتاق اومد ..

مامان اومد تو با تعجب نگام کرد و گفت نداااااااااااا .. تو کی اومدی ؟ ئه ئه ئه چی شده ؟ چرا گریه داری میکنی ؟

اشکامو سریع پاک کردم .. گفتم سلام ..

- سلام چی شده ؟ کسی چیزی بت گفته ؟ کسی کاری کرده ؟ کسی طوریش شده ؟

همیشه عادت داشت موقع گریه از من اینارو میپرسید ..

با بغض گفتم نه مامان .. هیچی نشده .. دلم گرفته

- یعنی چی آخه ؟ از چی ؟ یه چیزی شده حتما دیگه ؟

- نه مامان .. نگران نباش .. هیچی نشده .. خیالت راحت .. برو..

- همین آهنگارو گوش میدی اینطوری میشی دیگه .. اه

درو بست و با ناراحتی رفت

راست میگفت پاشدم قطعش کردمو خوابیدم رو تختم و نمیدونم کی خوابم برد ..

......

ندا کجاست ؟ چرا نمیاد ؟

این اولین صدایی بود که بعد از بیدار شدنم شنیدم .. بابام بود .. چشامو باز کرد .. ساعت دیواری روبروم بود .. اووووووه ساعت 8 ه .. یعنی من سه ساعت خوابیدم ؟ خیلی سر حال تر بودم .. تا پا شدم گوشیمو رو میز دیدم .. باز یاد شهروز افتادم .. باز دلم گرفت . . پا شدم رفتم بیرون .. بابا و مامان نشسته بودن کنار هم .. بوی قیمه تو خوونه پخش شده بود..

با لحن غرغرانه گفتم ای بابا .. اینجا قیمه دانشگاه قیمه .. چه خبره ؟

بابام سرشو بلند کرد .. سلام بابا

- سلام .. خووبی ؟

- ساعت خواب .. چه خبره ؟ چرا انقدر خوابیدی ؟ مامانت میگه 2.3 ساعته خوابی ؟

- خسته بودم .. خیلی خسته بودم .. اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد

-دانشگاه چطور بود ؟ چجوری اومدی خونه ؟ نیما اومد دنبالت ؟

-هی .. خبری نبود .. نه بابا با تاکسی اومدم ..

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی