اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان دلبر استاد پارت 62 به صورت Pdf

  • ۸۶

دانلود رمان دلبر استاد پارت 62 به صورت Pdf

بد شدن حالش بعداز شنیدن حرفام سبب شد تا مجدد خودم و لعنت کنم اینجانب در حق دلبر چه بدی ها که نکرده بودم!
کنار تختش روی صندلی نشسته بودم و اون هنوز خیر چشماش و گشوده کرده بود و خیر سرمش تموم گردیده بود که پزشک معالج واسه توشه دوم اومد تو اتاق و با لبخند نگاهم کرد:
_نگران نباش!
از رو صندلی بلند شدم:
_چیشده آقای پزشک؟
پزشک که مرد مسنی بود لبخند یکسری ثانیه قبلش و تکرار کرد:
_جای نگرانی وجود ندارد تنها احتمالا داری بابا میشی!

حرفش و تو ذهنم مرور کردم بزاق دهنم و به رنج زیر فرستادم و گفتم:
_دارم….بابا میشم؟
محرمانه به نشونه تایید تکون بخشید:
_اولین باره که راز گیجه میگیرن؟موقعیت تهوع …

حرفش و بریدم:
_راست میگید آقای پزشک؟
از این ناباوری اینجانب تعجب کرد:
_به جای تعجب شرایط کنونی شادمان باش برو یه گونه گل بخر واسه خانمت خانواده هارو مطلع کن
دستی تو صورتم کشیدم
باورم نمی‌شد

دلبرباردار بود؟
پزشک معالج موقعیت دلبر و محاسبه کرد و پس از تعدادی تا کلمه و واژه کلام دیگه از اتاق رفت خارج و اینجانب موندم و دلبری که هنوز چشمهاش بسته بودو تاءمل و فرضی که تموم شدنی نبود!

تو نقط ی اوج سردرگمی خرسند بودم
از تصور اینکه یه طفل قرار بود وارد زندگیم شه از تفکر اینکه دلبر مامان اون کودک بود و اینجانب پدرش بدنم یخ می کرد!

دکتر معالج راست میگفت بایستی یه گونه گل زیبا واسش میگرفتم بایستی از امروز خوشبخت ترینش می کردم…
می بایست تموم بدی هام و جبران می‌کرد به هر قیمتی که گردیده!

از مریضخانه زدم خارج و بعداز فراهم کردن یه جور گل و چهار عدد نوشیدنی و اما شیرینی ای که تناول کردن داشت برگشتم کنارش،
بیدار گردیده بود و تو بی سر و صدا صرفا داشت پلک میزد که رفتم سمتش و لبخندی بهش زدم:

_صبح بخیر!
حیران نگاهم کرد:
_من چم گردیده؟
گونه گل نرگسی که دستم بود و نشونش دادم:
_نرگس دوست داری؟
با صدای ضعیفی لب زد:
_آره
به نوع گل طبیعی نرگس راز و سامون دادم و کنارش نشستم:

_تو هیچیت وجود ندارد عزیزم تنها…
نمیخواستم بی هیجان بهش این خبر و بدم که از رو صندلی بلند شدم و اعطا کرد زدم:
_فقط داری مادر میشی…دارم پدر میشم!
انقدر صدام بلند بود که پیشین از اینکه دلبر بخواد چیزی بگه صدای عصبی یه مرد از خارج به گوشمون رسید:

_حالا زیرا پدر شدی قراره مغز مارو بخوری؟
خندم گرفته بود
انگار یادم رفته بود که اینجا بیمارستانه و مردم بیمار دارن که پرستار سرک کشید تو اتاق:

_آقای متشخص لطفا آروم!
و بعد از آن رفت پی کارش
انقدر ذوق زده بودم که شم می‌کردم خوشبخت ترینم
نگاهم که به دلبر زمین‌خورد تو خودش بود انگار اونم متعجب و سرگردان بود!

دستام و گذاشتم رو کناره تخت و یه معدود خم شدم رو دلبر:
_سرت حیران رفت زیرا بارداری!
ناباورانه نگاهم کرد:
_امکان نداره!

چپ چپ نگاهش کردم:
_حالا دیگه کاریه که گردیده
چشماش و گشوده و بسته کرد:
_خدایا…باورم نمیشه!
نفس عمیقی کشیدم و با یک سری ثانیه مکث گفتم:

_دلبر
در انتظار نگاهم کرد که ادامه دادم:
_گفتن اون حرفا خیلی دشوار بود و شنیدنش طاقت فرسا خیس،میدونم ولی ببین انگار خداهم میخواد یه مجال مجدد به اینجانب بده که تو همین روز خبر بارداری تو رو به گوشمون میرسونه
نفسی گرفتم و ادامه دادم:

_توهم یه زمان مجدد بهم بده…از امروز تموم تلاشم و می کنم واسه اینکه آب تو دلت تکون نخوره
ازت میخوام که اینجانب و ببخشی و تمامی چی و هرچند طاقت فرسا فراموش کنی!
لبخند تلخی زد:
_این کلیه بازه زمانی اذیت شدم چطور فراموش کنم؟

واسه یک سری ثانیه ساکت شدم و دلبر افزود:
_چطوری دلت اومد اینجوری بازیم بدی؟
یه نادر ازش مسافت گرفتم و پشت بهش ایستادم:

_من حماقت کردم که کر شدم روبه شنیدن حرفهای تو و اون بازی و دوسر شکست و استارت کردم البته تو…
چرخیدم سمتش و ادامه دادم:

_تو اینکار و مکن…اینجانب حاضرم اگه تو نتونستی اینجانب و ببخشی بعداز به دنیااومدن نوباوه بیام محضر و راضی احساس به‌این طلاق و حتی اگه بخوای طفل رو واسه تمامی قدمت بدم به تو ولی تو این فعالیت و مکن،
بذار بااومدن این کودک یه توشه دیگه مزه سعادت و بچشیم بذار یه خانواده خوب باشیم!

نفس عمیقی کشید:
_با بخشیدن اینجانب که همگی چی صحیح نمیشه
میخوای چیکار کنی با خانوادت؟چطوری میخوای هلن و از یادشون ببری؟چطوری…حرفش و نا تموم گذاشتم:

_تو تنها باش اینجانب کلیه چی و صحیح می‌کنم…اینجانب از تو صرفا بودنت و میخوام خیر چیز دیگه ای

با صدای ضعیفی ذکر کرد:
_با خانوادت کلام بزن بعدش هلن و بفرست بره بعدشم یه خونه مستقل بگیر واسمون تا ببینیم تو این دوران چی پیش میاد
لبخندی زدم:
_قبول
نگاهی به سرمش انداخت:

_تموم گردیده،ببین میتونیم بریم!
شغل های ترخیص و انجام دادم و درحال حاضر تو مسیر خونه بودیم که گفتم:
_یکی دو روزی و تو اون خونه تحمل کن تا یمن یه خونه خوب پیدا کنم
پایین لب باشه ای ذکر کرد :
_یادت باشه که کلیه چی موقتیه تا زمانی نوباوه به جهان بیاد اونوقت تصمیم می گیریم!

……

#دلبر
اکنون داشتم میفهمیدم اون موقعیت تهوعا اون سرگیجه ها و دو ماهی که برام معمولی نگذشت بخاطر چی بوده!
وجود یه طفل…
نوپا ای از فرآورده اینجانب و شاهرخ..

حرفای تو رستورانش کلافم کرده بود انقدر کلافه که نمیتونستم هضمشون کنم نمیتونستم باهاش کنار بیام و حرفای توی مریضخانه بالعکس
اینجانب پشیمونی و تو چشمای شاهرخ و تو نگاهش میفهمیدم
اینجانب شرمندگیش و میدیدم ذوقش و واسه مجدد ساختن این معاش شم می‌کردم و ته دلم هنوز دوستش داشتم اما میترسیدم!

این توشه محتاط گردیده بودم تو علاقه این توشه نمیخواستم بی آلایش دل بدم بهش که تهش بشکنم و تحقیر بشم این توشه میخواستم با عقلم پیش برم خیر با دلی که باخته بود!
با وصال به خونه شاهرخ ماشین و جلو در بوستان کرد و پیاده شد و سپس در سمت و سوی اینجانب و گشوده کرد:
_آروم پیاده شو

چپ چپ نگاهش کردم:
_دکتر صرفا اعلام کرد به احتمال زیاد باردارم دوما هنوز صرفا دوماهه
آروم پیاده احساس؟
محرمانه به نشونه رد حرفام تکون بخشید:

_تو به سخن اینجانب گوش کن تنها
و معطل موند تا پیاده احساس.
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدیم.

شاهرخ جلوتر از اینجانب شیوه زمین‌خورد و به محض دیدن مارال خانم که با یه خانم دیگه رو مبل نشسته بود و در اکنون گپ زدن بود سلامی کرد و اعلام کرد:
_بعدا باهم سخن می زنیم!
و به اینجانب اشاره نمود که راهی اتاقم بشم.

یک روز از اینجا بودنم میگذشت و حال دم بعد از ظهر بود و پس از مطمئن شدن از وجود طفل تو شکمم داشتم تلفنی با هیلدا سخن میزدم که اذعان کرد:
_وای باورم نمیشه عینهو فیلما یهو غش کردی وبه هوش که اومدی فهمیدی باردار ای؟
با خنده پاسخ دادم:
_خودمم باورم نمیشه اما انگار این نوپا فعلا بازدارنده طلاقمون گردیده
صداش تو موبایل پیچید:

_موقتا چیه دیوونه؟نمیخوای بچت و با نداشتن پدر یا این که مادر اذیت کنی که؟
نفس عمیقی کشیدم:
_نمیدونم هیلدا هیچی نمیدونم یه لحظه با خودم میگم کاش کارای جدایی سریع انجام می‌شد و ریلکس میشدم یکسری لحظه بعدش فکرمی‌کنم چقدر خوبه که‌این طفل اومده تو زندگیمون
خندید:

_از ذوقه …فهمیدی اون دختر الکی بوده خرکیف شدی چیز خاصی وجود ندارد!
خندیدم:
_مگه مثل تو ناقص العقلم؟

و گذشته از اینکه چیزی بگه ادامه دادم:
پاشو بیا اینجا حوصلم سررفته
سریع اذعان کرد:
_بیام و اون دیوای پاسبان نذارن بیام تو چی؟
صدای خنده هام فراتر رفت:
_شرایط تغییر کرده عزیزم دیوام از خودم امر میگیرن تو بیا
باشه ای ذکر کرد و قرار شد که بیاد اینجا
میخواستم واسه شام باهم باشیم و حسابی خوش بگذرونیم!

از رو تخت بلند شدم تا واسه اومدن هیلدا دستی به اتاق بکشم.
تخت و دارای ربط کردم و یه دست جامه تنم کردم و جلوی آینه شونه ای به موهای بلند قهوه ایم زدم و لبخندی به خودم زدم.
چقدر حالم بهتر بود
چقدر دنیام آروم بود!

مرطوب کننده به پوستم زدم و ابروهام و شونه کردم که نگاهم به زمین خورد به رینگ ازدواجمون
هر دو کنار هم روی میز بودن.

رینگ هایی که با ذوق و سلیقه دستمون کردیم و حال اینطوری رها گردیده بودن!
فکری به سرم زد
شاهرخ تو این دو روز واسم سنگ تموم نهاده بود و واسه جبران اتفاقات بدی که پیش اومده بود از هیچی دریغ نکرده بود که رینگ هارو برداشتم و تو جعبشون که تو کشوی نخستین بود گذاشتم میخواستم هروقت احساس اعتمادم بهش کار کشته خیس شد این رینگ هارو به سرجاشون برگردونیم!
غرق همین ذهن ها حتی نفهمیدم دوره چجوری سپری شد و هم اکنون خدمتکار پشت در اتاق خبر وصال مهمونم و بهم اعطا کرد…
در اتاق و که گشوده کردم هیلدا داشت به سمتم میومد
شادمان لبخندی تحویلش دادم و به محض وصال بغلش کردم:

_خوش اومدی!
خودش و ازم مستقل کرد:
_آروم باش عزیزم همش دو روزه همدیگه رو ندیدیم!

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی