اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان در امتداد باران نوشته سارا به صورت Pdf

  • ۲۴

دانلود رمان در امتداد باران نوشته سارا به صورت Pdf

دانلود رمان در امتداد باران نوشته سارا به صورت Pdf

برای بار هزارم در این چند دقیقه نگاهی به ساعت نقره ایی رولکس انداخت و با کلافگی به ترافیک تقاطع ولیعصر و فتحی شقاقی نگاه کرد نیم ساعت به وقت قرارش مانده بود اما صدر مهم ترین اصل را در زندگی خوش قولی می دانست بالاخره چراغ سبز شد. ماشینش را به سمت خیابان تخت طاووس هدایت کرد و زیر لب گفت: - لعنتی بهت، طاها که نذاشتی از اتوبان همت، برم! | اما چاره ای نبود هیچ راه فراری به سمت اتوبان وجود نداشت.. بالاخره بعد از کلی غرولند کردن وارد خیابان گاندی شد و ما شیش جلوی درب پارکینگ برج خوش ساختی متوقف کرد. هنوز ده دقیقه وقت داشت نگهبان ساختمان با دیدن ماشین کارتینگ صدرا به سرعت از اتاقش بیرون آمد و با خوش خدمتی منتظر ماند تا صدرا با مهارت و به آرامی ماشین را پاره کرد و پیاده شد . مثل همیشه با لبخندی واقعی زور به نگهبان کرد و گفت: - سلام آقا رضا حالتون چطوره ؟ خسته نباشین؟ - سلام از ماست آقای ثابت سلامت باشین - قربانت راستی کارنامه دخترت رو گرفتی قول داده بود به من شاگرد اول بشه؟ رضا با لبخندی پر از قدردانی از حضور ذهن صدرا گفت:

- گرفت آقای وکیل شاگرد اول شده البته اینا که دیگه نمره ندارن اما همه کارنامه اش خیلی خوبه . صدرا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - دارم میرم جایزه اش رو میدم براش ببرید . - شما لطف دارین همین که یادتون بوده برامون با ارزش . - این چه حرفیه فعلا با اجازه ! | و سوار آسانسور شد. خانم ملاحت منشی اتو کشیده و اخمو با احترام بلند شد و به او خوش
آمد گفت .
- سلام ممنون خانم ملاحت - آقای ثابت امروز سه تا ابلاغیه براتون اومده هفت مورد تماس تلفنی هم داشتین الان گزارش شون رو بدم؟ - نه ممنون بعد از قرار ملاقات ازتون میگیرمشون؟ - چشم هر طور مایلید! | در اتاقش را باز کرد و وارد اتاق شد بوی شیرین توتون پیپ مشامش را نوازش داد باد آقای دورانی موکل پیر خوش مشربش افتاد که دیروز برای دیدنش آمده بود. بیش از هفتاد سال داشت اما سرحال و خوش رو، نزدیک در ساعت با او حرف زد و از آخرین سفرش به ایتالیا و آفتاب درخشان رم تعریف کرد طوری که می توانستی درخشش آفتاب را در چشماش بینی - این قرار ملاقات امروز هم به توصیه آقای دورانی بود طبق اظهارات اور بیمار از اقوام کارمندان شرکتش بود و مشکلش بسیار حاد. اول میخواست محترمانه به دورانی بگوید به خاطر

 

سفری برای دیدن یک دوره تخصصی حقوق جزا که در ماه آینده به سوئیس دارد نمی خواهد کار جدیدی رو شروع کند اما انقدر این پیرمرد برایش عزیز بود که نتونست درخواستش را رد نمیاد . پیش خودش گفت در نهایت بعد از بررسی موضوع پرونده را به یکی از همکارانش می سپارد. همه جای اتاق مرتب و تمیز و فضا روشن و دلباز به نظر می آمد. با دکوراسیونی تلفیقی از دو رنگ زن شکی و سرمه ایی که البته سرمه ایی رنگ غالب فضا بود ... همزمان با نشستن پشت میز ، تلفن به صدا در آمد خانم ملاحت به او اطلاع داد که - خانم اشراقی تشریف آوردن . - بگو بیان داخل دقایقی بعد موشکافانه داشته به مراجعه کننده اش می نگریست که بسیار مضطرب روی مبل سرمه ایی روبروی میز او نشسته بود و نمی دانسته از کجا شروع کند صورت سفید با موهای قرمز موجی که از کنار شال حریر مشکی اش بیرون زده بود هماهنگی خاصی داشته و کک مک های روی گونه اش حتی از فاصله بین آنها قابل تشخیص بود به نظر بیشتر از بیست سال داشته به طرز عجیبی حس میکرد قبلا این چهره را دیده نا خود آگاه یاد آن شرلی افتاد و لبخند زد . سعی کرد برای شروع شدن صحبت به این دختر نگران کمک کند : - خانم اشراقی مشکلتون در چه زمینه ای ؟ حقوقی و کیفری، خانوادگی ،ثبتی، شناسنامه ؟- من میخوام که شما بیاین پیش باران در متقاعدش کنید که نیاز به وکیل دارد و بعد وکالتش را به عهده بگیرند و از این کارهایی که دور خودش تنیده رهاش کنید. صدرا ابروهای کشیده اش را بالا برد و گفت:| - اما خانم اشراقی این کار نیست که من بتونم انجام بدم . خواهر شما باید در مرحله اول تمایل داشته باشه که توسط یک وکیل مشکلات موجود رو حل کنه ! و در نهایت منو به عنوان وکیل پذیره ؟ - من اینو میدونم کاملا حق با شماست، اما خواهرم به هیچ روانکاری اعتماد نداره من خیلی سعی کردم با کمک گرفتن از اونا متقاعدش کنم اما هیچ فایده ای نداره راستش.. " بخش بالاخره شکست و حرفش ناتمام ماند . صدرا در سکوت از جا بلند شد و از اتاق خارج شد دوست نداشته با حضورش دخترک را معذب کند به خانم ملاحت دستور یک لیوان نوشیدنی خنک داد بعد از چند دقیقه دوباره وارد اتاق شد. خانم اشراقی چند جرعه کوتاه از لیوان ملمو از یخ و شربت توت فرنگی را نوشید و نفس عمیقی کشید - من واقعا عذر میخوام آقای ثابت چند ماهه که زندگی کل خانواده ما به بدترین شکل ممکن متلاشی شده و همه اموت بی طاقت ببخشید اگر اختیار از دستم خارج شد! - خواهش میکنم راحت باشین!- را مستش دکترها گفتن که اگر خواهرم تا چند وقت دیگه از این حالتش خارج نشه و برای درمان خودش کاری کنه ممکنه هرگز توانایی های اولیه جسمی اش رو به دست نیاره صدرا متاثر کمی سکوت کرد و بعد آهسته و شمرده گفت : - خانم اشراقی من خیلی دلم میخواد کمکتون کنم اما .... خانم اشراقی بی تاب از جا بلند شد و به طرف میز صدرا آمد دستهایش را روی میز تکیه داد و گویی توان ایستادن نداشته باشد گفت: - آقای ثابت، من متاسفم که شما رو تو این موقعیت قرار میدم متاسفم که با اصرارم باعث ناراحتی اتون میشم اما ما به شدت نیازمند کمک هستیم و آقای دورانی علاوه بر اینکه از شما به عنوان به وکیل مجرب نامبرده بهمون گفته که از نظر اخلاقی یکی از بهترین اشخاصی هستند که به شغل وکالت مشغولید - و این یه چیزیه که ما واقعا نیاز داریم به انسان که با تعهد و انسانیتش توئه کمکمون کنه اما فقط این باعث شده که من بیام پیشتون شما بعد از خواندن نوشته های باران متوجه میشین که چرا فقط شما می توانید به ما کمک کنید صدرا سکوت کرد و څائم اشراقی دستهایش را از روی چوب قرمز تیره میز برداشت به او خیره شد گویی میخواسته با نگاه ملتمس اما مغرورش به اعماق فکر او نفوذ نماید. صدرا بعد از سکوت کوتاه خودنویسش رو به دست گرفت و گفت : - خوب خانم حداقل به خلاصه ای از اونچه به خواهرتون گذشته رو بگید تا من بدونم با چه مسائل حقوقی روبرو هستم .

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی