اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان دختر حاج آقا نوشته شادی قربانی به صورت PDF

  • ۶۲

دانلود رمان دختر حاج آقا نوشته شادی قربانی به صورت PDF

دانلود رمان دختر حاج آقا نوشته شادی قربانی به صورت PDF

دختر حاج آقا
-خیرین نمونه ی سیر رو که ذهنم گذاشتم، شیشه پر از آب سرکه اش رو انداختم تو سطل آشغال کنار در رستوران و با به آروغ طولانی در کنار زدم و داخل رفتم! | لیمو خاروندم و از چپ به راست همه رو از نظر گذروندم! | کنار پنجره ی عریض مستطیل نشسته بود و خیره به سایت مجید العطار منو میکشیدا سر و وضع اسفناکی داشتم چون خز و خیل ترین وب ممکن رو زده بودم! په شلوار شیری رنگ باجه گشاد دراز، که پشتش رو زمینو جارو میزد به مانتوی دورنگ چروک، به شال کلفت نه چندان خوشرنگ و انریکه دهلی که بونجور و سیر میدان....! تا منو دید برام دست تکون دادم منم همین کارو کردم و به سمتش رفتم. این مسافت کوتاه زیاد طول کشید جون ناشی بودن من کو پوشیدن کفش پاشنه بلند باعث میشد هی نو لنگم یه وری بشن..! با نزدیک میز شدم، به احترامم بلند شد و خیلی کوتاه خندید و با اشاره به کفشهام گفت:
خداروشکر چیزی نشد! و بعد با یه نگاه آغشته به تعجب ، آهسته گفت: دختر حاج آقا حبیبی؟ با لبخند قانون تنهایی سرمو تکون دادم و گفتم و شما هم باید پسر حاج آقا طیبی باشید؟ -علیک السلام... متوجه شدم که خیلی سعی میکرد نسبت به سرو وضع من به خونش سخت نگیره اما هربار صورتش تر هم میشد و نشون میداد ظاهر من به مذاقش خوش نیومده! |

 


و این دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم التشو به نشانه ی بفرمایید سمت صندلی دراز کرد و گفت: - محسن طیبی هستم بفرمایید بشویید! | صندلی رو کنار زدم و موتور زبونمو روشن کردم
شما خیلی معطل شدید؟؟ببخشید! من همیشه سر همه ی قرار هام نپر میرسم! همیشه إ اصلا من معروفم به نقش بنقول... خیلی از دوستام بخاطر همین بدونیم اصلا باهام قطع رابطه کردن... اصلا هم نمیتونم این مانتو ترک کنم... میدونید این ویژگی با من عجین شده یه جورایی... بیچاره هر وقت میخواست لب باز کنه من به چیز یی تری دیگه میگفتم و اونم با متانت از قطع صحبتهام خودداری می کرد و خیلی هسکه سرش رو تکون میداد تا اینکه گارسون ظرف شیشه ای منحنی شکل برات پسری را روی میز گذاشت و بعد کا کمر خم شد و رفت...! قبل از اینکه دوباره یک من رجلیه فورا گفت: بفرمایید سلی...! تشکر کردم و بستنی رو جلو آوردم که از فرصت بدست آمده استفاده کرد و گفت خب. من فکر میکنم بهاره در مورد به چیز دیگه صحبت کنیم. به چیزی غیر از دیر رسیدن به سر قرار.... سرمو جلو بردم و دهنم رو تا آخر باز کردم و گفتم در مورد مسائل سیاسی حرف بزنیم؟! | کله اش ثابت موند و پره های نماش یواش باز و بسته شدن...! فکر کنم حالا دیگه تو سلسله بود بوی بد و میل زجر گلنده ی سینی و احساس کله. سیبک گلو بالا و پایین شد و گفت۔ ببخشید...شما سیر خوردید؟! سرخوشانه سرمو تکون دادم و گفتم

 

- البته که خوردم! اصلا مگه میشه سیر الخورن... سیر واسه من مثل آدامس میمونه .. همیشه باید بیش دهنم باشه و بجو مش... الانم هست... میخوای دربیارم نگاه کنید! سرشو عقب برد و با جلدش گفت:۔ نه ته نها أبدا! بفرمایید.. بفرمایید یسلیکونو بخورید! بفرمایید! | قاشق بر از بسکتی تو ذهنم گذاشتم و دوباره چرت و پرت کفش هامو از سر گرفتم نمیدونید بر این بارو دونالد ترامب کله خراب... اصلا ازش خوشم نمیاد... مرتیکه سه زن رسمی دارد و هزار و یک نت غیررسمی... میگن از خدمتکارشم بچه دار شده. آخه آدم اینقدر ینجس. حالا این به کنان... بگو تو چرا هی فرت و فرت مثل نقل بمب و سر آیت کشور وان کشور میریزه... 11111 اه... چقدر گناه داران این نان و بچه هایی که خونه رو سرشون آوار میشه... 11 ... خیلی ناراحت کننده است اصلا!.. دیگه حتی یستیشو هم نتونست بخوره... دیگه ای که تو دهنش بود و به زحمت قورت داد و قاشقی کنار گذاشت وگلت ببخشیدا میشه ولی از مسائل سیاسی حرف میزنید لاالن آزاد نکشید؟؟؟ سرمو خاروندم و گفتم
جوان ...چون.... نفسشو نگه داشت و از توی کیف پولش جندیا ده هزار تومانی بیرون کشید و روی میز گذاشت و بعد بلند شد و گفت: ببخشیدا با تمام احترامی که برای پدرتون فاعلم... ولی باید بگم فکر نکنم ما اصلا مناسب هم باشیم! خداحافظ شما! | روی صندلی چرخیدم و همونطور که ریز ریز میختنیدم گفتم
ولین حالا ۔۔۔۔ از کافه که بیرون رفتم ، کف دستمو رو به روی دهنم گرفتم و عمیق "هاد" کردم

 


حتی خودمم حالم بهم خورد از این بوی بد سیر! اما به پرونن پسر مثبت حاج آقا طیبی می ارید. بابای فوق مذهبی خوام کم بود حالا یکی دیگه رو هم باید تحمل میکردم! من از این سخت گیری های غیر منطقی و نصیحتهای مینا نه اصلا خوشم نیومد. دلم میخواست دن به مرد مذهبی بشم. یکی که مجبورم که روسریم تا روی تمام جلو بیارم ...یکی که علت الیور تور چهار میبینه !!!
چند تا آدامس از توی جیبم بیرون کشیدم و ال گذاشتم دهنم هر چند که فکر کنم حتی اگه کل آدامسهای دنیا راقی هم می جویم فی طلوع دهنشو قراره میکنم، با این بوی بد ستیلی امین تفرقت. از اونجایی که فقط نیم ساعت از مرخصی ساعتی مونده بود و اگر دیر میکردم بار به بهانه های مختلف کسر حقوق میشدم، به تاکسی دربست گرفتم تا زودتر خودم به باشگاه پرسم... استرس دیر رسیدن فی تحمل لق زدلهای توسط خانم هیوادارم میکرد ساختار چک کترا تا رسیدم فورا به ده تومنی سمت راننده گرفتمو جلوی درب بزرگ و باشکوه باشگاه ورزشی پدیده شدم. راننده پولو که گرفت، کمرشدشو باز کرد و چرخید سمتم و با تکون دانش گفت: پنج تومن دیگه برای روش بابا این خیلی کمه. معها درو بستمو گفتم برو عمر...برو... فکر کردی اومدم اینجا لوس کمرمتی زیاد کنم؟ نه بابا من اینجا خدماتی هستم! برقی ... سفت باشگاه دویدم و از در داخل رفتم. تا رسیدن به رختکن خدماتی ها صد بار چپ و راستمو نگاه کردم. با گذاشتن وسایلم توری سه فر پورشیان روپوشم، سطل وتی رو برداشتم در زلم بیرون...! یه نگاه به تابلوی استعدادات انداختم. تمیز کاری سالن 1-2 و 3 با من بود و سالنهای دیگه با بقیه خدماتی ها که صدای قلم ما فوتی هاشون تا اینجا هم به گوش می رسید. ظاهرا اونا زودتر از من شروع کرده بودن...! | در آهنی سالن نور با پا کار زدم و داخل رفتم. گرم بودنش تو ذوقم خورد و دلیلش برمیگشت به خسیسی آقای جباری که همیشه تاکید داشت فقط در زمان تایم باشگاه باید کولر رو روشن کنن..

 

جدا از این فضای سالن کاماد حلوت فی سوت و کور بود و یکم تاریک نکته های زیر پوش سفید اور باز کردم و با تکون دادن یقه ی شال پیرهنم، ای بزرگ بودن سالی که هیچوقت به اندازه خور لیکرت برای پوفی کشیدم و به این فکر کردم که دقیقا باید از کجا شروع کنم؟
وی یکی از وسایل ورزشی دراز کشیدم و قطار ذهنی برای خودم تقسیم بندی کردم. اینکه تمیز کاری نفر اول کجا باید شروع کنم...که شد وقت برای تمیز کر نرمین کم یبعد و نه خود
کار کشیدن از ذهنم منو کشوند تو عالم چرت زدن۔۔ پلک هام سنگین شدن و تل سهام کشدار... اما لرزش ویبره فی شدید گوشیم که اگه ریشتر بندیش میکردن به ده تا هم نمی رسید باعث شد بی محطه از جا نیمهیل بشم و سرم بخوره به طاق وره قو پرت بشم ترزی به جسم که هم سخت بود و همت ترم.... فی ناهل و خلط آور راحت! هر چی بود جلسه به وسیله های ورزشی نمیخورد لای چشم چپهر باز کردم و به دوتا چشمی خیره شدم که بهم خشم داشتن و هم تعجب! | هدفون روی گوشاشو خیلی آروم از رو کنار زد و به ذلک زدنش ادامه داد! | سرم را پایین گرفتم و به بدنش که مثل یه تشک و خنک و راحت زبر بلالم قرار گرفته بود نگاه کردم...میتونستم عضله های بدن سفت و ورزیده اش رو با برخورد تن خودم آشکارا احساس کنت... و البته سینه های اوبرین خونم که چسبیده به سینه های مردانه اش بودن! وضعیت جوری بود که باید به طور تترلی جیغ میکنم اما از ترس اینکه مبادا نوری سیر ترقی احساس کنه و خجالت زده بشم دوتا دستمو روی دهنم گذاشتمو خفه خون گرفتم...! اول یه نگاه به سینه های اوبرون از زیر لباس یقه گشادم انداخت و بعد به دستهای چسبیده به دهنم. به چشم غره رفت که خودم عقب کشیدم اما وقتی تو بزاریم افتاد باستم به کجاش چسبیده لستم از روی دهنم برداشتم و خیلی محکم زدم تحت پیشونی خوردم که با یه تکون خیلی آروم و راحت ترالی پر ګاه پرتت کرد روی زمین! | مثل کلوپ قلقلی رو زمین غلت خوردم و تا وقتی کمرم نخورد به یکی از دستگاه ها و شگه ام داشت نتونستم خودمو ثابت نگه دارم! دستور پشت کمرم گذاشتم و از اونجایی که مطمئن بود این وقت آن زود هیچکس اینجا نمیاد و اصلا در باشگاه باری نیست، بلو بلو سمت در رفتم تو داد زدم:|

 

دارد....زد... پستاخانم دزد اومده . . آقای نجات دزد اومده.... پامو از در بیرون مذاشته بودم که دوباره خنکی تنش رو پشت خودم احساس کردم یه دستشو گذاشت قرار دهند و با دست دیگه اش کمرم رو ثابت نگه داشت. آقای نجات مدیر باشگاه، چماق به دست ، پس خانم کفش به دست و بقیه خدماتی ها هم با تی خودشونو به من ترساندن.... اقای نجات که هیکل لاغر و جثه ی تحصیلی داشت، چالو تو مرا میچرخوندو می گفت:
.. کجاست... کور اون دردی که جرات کره به تبر نجات دستبرد بزنه .. پسند خانم که بخاطر چاقی زیاد با هر گام بلند سینه های گنده و شکمش تا نوک دمایش بالا می رفتند در پایین میومدن لنگه کفشی که با خودش آورده بود این است و او لست کرد و گفت:
خودم پدرشو در میارم اما تا چشم همشون به من و درد خوش هیکل افتاد یادشون خوابید و نیششون کج شد. از اینکه به جا وایساده بودن و بجای نجات من چپ چپ نگام میکردن صدایم کرواتی شد.... انگشتای کشیده ، روی دهنمو کنار زدم و گفتم اقای نجات جون عمه ات هرچی میخواد بهش بده.. نزانی منو بکشه...بابا من همش 22سالمه... آقای نجات در کمال تعجب موهای باریک توی دستش، که خیلی با کبریت فرقی نداشت و انداخت روی زمین و با پیچ فی تاب دادن گوشه ی سبیل بلندش خطاب به پسند خانم گفت
من میرم یکم بخواهیم بگو کسی مزاحمم نشه....! شماها هم برید سرکارتون... بالا بالا... و بعد هم کمی کرش رو خم کردو را به درد گفت:
یا اجرتون آقا! | اصلا باورم نمیشد وجود من اینقدر براشون بی ارزشه باشه که حتی حاضر نشد به پلیس زنگ بردن چه برسه به اینکه خون شارات التی جنریشن...! جلوی چشام یکی یکی رفتن پی کارشون رو فقط توسط خانم بود که دست به سینه ، با اون چشمای ترول عصبانیت نگام میکرد! خواستم تکون بخورم اما نشد. ملتمسانه گفتم

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی