اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان خون بس نوشته حنا به صورت Pdf

  • ۷۴

دانلود رمان خون بس نوشته حنا به صورت Pdf

دانلود رمان خون بس نوشته حنا به صورت Pdf

خون بس باسمه تعالی
ای وای
باورم نمیشه. برگر باورم نمیشه. پدر من چی قاتل شد؟
کی دستش به خون آلوده شد؟
آخ خدا چه به روزمون و مد؟ مگه پدر من به غیر از به کارگر ساده کارخانه
چیز دیگه ای بود؟
پدر من که حتی زیاد با کسی دمخور نمی شد حالا رییس شو گشته؟
اون که همش از خونه ریست تعریف میکرد
بالشتم از گریه هام خیس شده بود
کار پدرم نیست من مطمئنم
من دختر یکی یدونه بابام نمی زارم پدرم بی گناه به اعدام بشه

 


من این اجازه رو نمیدم من رقابت می گیرم
به ساعت روی دیوار نگاه کردم بعد از ظهرو نشون میداد
از جا پریدم و شروع کردم به لباس پوشیدن
مانتو مشکی با شلوار جین کهنه پوشیدم مقنعه سرم کردم و کیفمو برداشتم
تومان مامانم داشت گریه میکرد اونم باورش نمی شد.
میدونستم مامانم خیلی سادس و کاری از دستش برنمیاد
خودم باید دست به کار میشدم آدرس خونه اون خدا بیامرز داشتم
خونه بزرگ و اشرافیی بود خوب از به کار خونه دار انتظار دیگه ای نمیشد داشت
با استرس زنگو فشردم صدای نازک و زنانه ای گفت کیه؟
بخشید آقا منزل آقای مغانلو؟

 

بله بفرمایید
ببخشید با آقای مغانلو کار داشتم
در با صدای تیکی باز شد وارد شدم
با استرس از مسیر سنگی گذشتم در سالن باز شد
خدمتکاری با لباس فرم گفت آقا توی اتاق کارشون منتظرتون هستن دنبال من بیاین
از راه پله ای که کنار خونه قرار داشت بالا رفت و جلوی در قهوه ای رنگی ایستاد
تقه ای به در زد و صدایی اجازه ورود را صادر کرد.
رفتم تو
اتاق بزرگی بود ولی توجهی نکردم توجه من فقط یه مرد رو به رو بود
مردی که با ابهت خاصی پست میز چویی که روی آن بر از برگه های مختلف بود نشسته بود.
م سرش را بالا آورد

 

چشمانم در چشم های مشکی تو گره خورد نگاه بی تفاوتی داشت
با صدای رسای او به خودم آمدم
فرمایید
سلام آقای مغانلو تسلیت عرض میکنم
سلام ممنون امرتون
با استرس مضاعف گفتم
- من یکتا بستم راستش برای رضایت...
هنوز حرفام تموم نشده بود که داد بلندی سر داد
با چه رویی تا اینجا اومدی من رضایت نمیدم
اشکام روون شد -تورو خدا خواهش میکنم تزارین متم یتیم یشم التماس می کنم من بی گی من هی پدرمو ثابت میکنم
پوزخندی زد که به من فهماند چه آدم قسی القلبی است

 

مگه منو برادر و خواهرم که تیم شدیم و مادر بی شوهر به جایی برخورد؟
قول میدم همکاری بگین انجام بدم ولی رحمایت بدین
دیه بدین
چشمام از ترس و تعجب درشت شد این همه پولو از کجا بیارم؟
ولی اخه آقای مغانلو خودتون که خبر دارید اوضاع مالیه ما اصلا خوب نیست
با سنگ دلیه تمام گفت
به من ربطی نداره
بأعجز گفتم
قسمتون میدم التماستون میکنم
چشمانش درخشید و من ترکیدم از فکر شومی که چشم هاشو چراغونی کرد.
خون بس

 

کی عاشقت شدم
من تصمیم خودمو گرفته بودم به مامانم بهم گفته بودم وأورتم فقط بی تابی میکرد
بهترین کار بود جون پدرم از همه چیز مهم تر بود
توی دادگاه دیدمش ملام آرومی کردم اونم سری تکون داد
قبول میکنم!
تیش خند آرومی زد و گفت
دختر عاقلی هستی بعد از جلسه دادگاه بمون باهات کار دارم
باشه با اجازة
پدرم تبرئه شد ولی باید 6 ماه تو زندان حبس می کشید
از دادگاه بیرون رفتم دیدم منتظرم ایستاده به سمتش رفتن
آقای مغانلو
نگاهی بهم انداخت

 

واسه روز دیگه از محضر وقت میگیرم بعد از عقد تو خونه منو با شرایط من زندگی میکنی
کلمه من رشد اونقدر پر تحکم گفت که منو ترسوند
با چشمای اشکیم بهش زل زده بودم دهنم کاملا بسته شده بود نمیدونستم
دوباره به حرف اومد
تا سه شنبه خدا حال
با صدایی که از بغض دورگه شده بود گفتم
خدافظ
تو این چند روز مهمش فکر میکردم به این که چرا اینجوری شد
به این که نمیتونم الیاس عروس پوشم به این که با کسی ازدواج میکنم که اصلا دوستش ندارم
نمیگم منتظر شاهزاده با اسب سفید بودم ولی منم برای خودم آرزوهایی داشتم

 

حتی نتونستم نامه عمر و سیم خرید کنم چی دارم میگم ؟ عروسی؟ من که مرا مصمم همش به توی محضر ختم میشه.
ولی خوبیش این بود که بابام اعلام نمیشد مادرم هم دیگه گریه نمیکرد
همینا برای من دلخوشیه این که پدر و مادرم گوشه این شهر زندگی می کونتادور میخندن
من هم یک زندگی دارم و به مسقفی که بالا سرم بست
با مادر اماده شدی؟
مامانم با دید مجن قیافه معین روحم با اخم گفت
- این چه قیافه ایه؟ مثلا داری عروس مینیا!
۔ اخه مامان ما که داریم میریم محضر دیگه ارایش
لازم نیست
خونه خوبه برا من تز تنه زود باش.

 

با حرفاش لبخند به لبم اومد
در صورتی مایل به قرمز مو روی لب هام کشیدم و مداد سیاهی مهم توی چشمای سرمه ایم کشیدم که رنگ چشمام تیره تر کرد
قرار بود خودش بیاد دنبالمون صدای گوشیم در اومد با مامانم به سمت در رفتیم
سوار شدیم
بهش سلام کردم
سلام
مامانم با غصه گفت سلام پسرم
سلام مادر جون حالتون خوبه؟
تعجب کردم خندم گرفته بود. چه خودشیرینی میکرد
خوبم پسرم به خوبیت

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی