خوش آمديد

اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان خانزاده دلربا به صورت pdf

  • ۲۷۴۸

دانلود رمان خانزاده دلربا به صورت pdf

دانلود رمان خانزاده دلربا به صورت pdf

 

 

ومن خلاراده دلربا

دستامو از سقف بسته و متل با شی بی ارزش ارزیابی میکنه به شلاق تو دستشه که مدام باهاش بهم ضربه میزنه: -حقیری کثیفی! دختره دانی!

با نفرت نگاش میکنم که سرشو میاره جلو چشمای سرد و مغرور شو با وقیحانه میخ نگاهم میکنه :

- بهت اجازه دادم نگاهم کنی؟

و ضربه محکم شلاق روی تتم میشینه و جیغ میزنم ! میخنده مثل دیوونه ها ! خنده اش عصبیة !

امیره بشتم می ایسته لباسمو جر میده به سردی چاقو رو دور کمرم حس نمیکنم! تمام وجودم به لرزه در میاد و می نالم :|

- داری چیکار میکنی ؟!

بی رحمانه چاقو رو درست جابی میکشه که با شلاق زخم کرده، چینی از ته دل بزنم که چاقو رو میندازه زمین و و دستمال سفید شب زفافمون رو برمیداره: - اونا خون بکارت رو میخوان ولی من فقط بهشون خون امیدم !

 

 

 

رمل خلازاده دلربا

در حالی که از درد کمرم به من نمیکنم شروع میکنم به فحش دادنش. خاتون تی گفت شب زفاف درد داره ولی من نمی دونستم اینطوری؟

در حجله رو باز میکنه و دستمال رو پرت میکنه سمت جمعیت و صد ای گل زن ها و شادی میاد.

مهمونی ادامه پیدا میکنه و من با لباس حجلة ام از درد به خودم می پیچم ! فکر می کردم وقتی عروس خانزاده میشم زندگی شاهانه ای در انتظارمة ولی ابن وحشی بازیا رو نمیدونستم .

صدای پاهاشو که نزدیک میشه می شنوم . خم میشه و چاقوی آغشته به خونم رو برمیداره و جلوی صورتم تکون امید::

- اممم کجا بودیم؟!

و با لحنش ترسناکی ادامه میده:

- پوست صورت دختر ۱۳ ساله باید مثل پوست بچه ۶ ماهه صاف و لطیف باشه، نه؟ خوب نمیشه خط خطیش کنم ؟! | هوم؟

چشام بیش از اندازه گشاد میشه و اون چاقو رو نزدیک صورتم میکنه . جیغ میزنم:

 

 

 

-نه تورو خدا... نه ... کم... کم... یکی به دادم برسه ! پهنای چاقو رو به صورتم میکشه. انگار داره از این کا رش لذت میبره! با لبخند میگه: -بترسن ! زن باید از شوهرش بترسه !

بعد خودشو مشغول فکر کردن نشون میده:

- اوہ! تو هنوز زنم نشدی نه ؟ !! اینقدر کثیف و چندش به نظر میرسی که دلم نمیاد نزدیکت شما باید اینجا بمونی! مثل یه تیکه اشغال! جه باحال! آشغال! اسم تو چیه؟!

هق هق کردم که با چاقو ضریة ای به گونم زد: - اسمت چیه؟

با گریه گفتم: -نارین؟

تیزی چاقو رو روی گونه ام فشرد: بگو آشغال! |

سعی کردم سرشو عقب بکشم ولی چاقو رو بیشتر فشرد؛ - اسمت چیه؟

 

 

 

تن و بدنم از ترس میلرزید وحشت زده سردی چاقو ته دلم رو خالی میکرد.

فقط سیزده سالمه و بی بنا هی رو با تمام وجودم حست میکنم. تند تند میگم : - آشغال... اسمم آشغالة...

چاقو رو بالا میبره با وحشت چشامو میبندم که با به حرکت طناب بالا سرمو میبرد. محکم روی زمین میفتم طوری که سرم جلوی باهاشه !

چانه ام درد میگیره. از درد ناله خفیفی میکنم که فریاد میزنه : بلند شو!

بلند میشم که کمرم از درد تیر میکشه . هنوز جای زخم چاقو می سوزه. به زور می ایستم با خشم بهم ئاو میتة:

- یه آشغال ۱۳ساله نمیتونه زن من باشه، این رو فهمیدی ؟!!

فکم میلرزه و با ترس تو خودم جمع میشم که فریادش منو از جا میپرونه:

- فهمیدی ؟!!

 

 

 

تند تند سرمو تکون میدم که با پوزخند و تحقیر سر تا پامو برانداز میکنه :

- این خراب شده رو مرتب کن و رو تخت منتظرم بمون .

همین که داخل دری که گوشه اناقة شیشة من هم زمین میخورم . پاهام تحمل وزنمو نداره. زانوهامو بغل میکنم و هق هقی از بین لیام خارج میشه.

من خانوادمو میخواستم. زیر لب آروم زمزمه میکنم :

-مامان... زهق میزنم) بابا... هق میزنم) نرگس... زهق میزنم خان داداش...

سردمه تنم درد میکنه من باید برم ۰۰. من بغل مامانمو میخوام! اینجا کدوم جهنمیة ؟؟

وقتی گفتن ځان ده من رو واسه پسرش خواستگاری کرده خانواده ام خیلی خوشحال شدن. ولی من از عروس شدن میترسیدم آخه عمه خانم می گفت نمی توانم بازی کنم و باید سنگین باشم !

با این حال جون مامان گفت با این کارم اونا هم وضعیتشون خوب میشه و دیگه بایا مجبور نیست تو بیجار مردم کار کنه قبول کردم !

 

 

 

البته قبول کردنم به چیز کاملا نمایشی بود واسه اینکه اونا قبل گفتن بة من قبول بریدن و دوختن ؛

حالا من جای بازی کردن با عروسک بارجة ابم توی به حجله بودم تا شب زفافم رو با خان بگذرونم ولی هیچوقت فکر نمیکردم حجله به این وحشتناکی باشه .

از درد زخم روی کمرم به خودم میپیچم. مامان نگفته بود شب حجله مرد زن خودش رو میزنه. از چیزی به اسم بکارت حرف زده بود که با بوس به همچین چیزایی از بین میره.

چرا نگفته بود قراره تو کتان بزنن تا بکارتم از بین بره؟ بینیمو بالا میکشم. از همه متنفرم!|

اگه میدونستم مروان بودن جنین عواقبی داره از خونه فرار میکردم ولی جنین جایی نمیومدم !

پسر خان از اون دری که داخلش شده بیرون میاد. یادم میاد موقع رفتن خفت اطراف رو مرتب کنم ولی با اون درد مگه میشه تکون خورد؟ با تران به کنج تخت میرم که با اخم تا هم لیکنه: -لباساتو در بیار! سریع باشن ! بتو رو روی سرم میکشم و جیغ میزنم: -ئے!

 

 

 

صد ای نزدیک شدن قدم هاش و بعد اون کشیده شدن پتو از روی سرم دلمو تو هم میبیجنة. اشکام گونه هامو خیس میکنه تو چشای یخ زده و بی رحمش زل میزنم: -تو رو خدا ازم دور شو؟

دست بالا آمده اش که آماده فرود روی صورتم زشت میشه. به قدم به عقب برمی دارد و رو به من میگه : -از اینکه قبول کردی زنم شی پشیمونت میکنم !

از در حجله بیرون میره. ق قی ام اوج میگیره. با دستای سرد و لمسم لبه پتو رو میگیرم و روی خودم میکشمش.

اگر زن شدن این بود من هیچوقت اینو نمیخواستم !

جشن و صور عروسیم تا صبح ادامه دارد. مردم میخندن و شادی می گتن ولی عروس گوشه حجله داره از غصه دق میکنه.

نمیدونم خان زاده کجا رفته! ولی آرزو میکنم کاش هیچوقت برنگرده.

هوا گرگ و میشه که از کمر درد چشم باز میکنم. تن نحیفم رو تکون میدم جشم تو اتاق می چرخونم.

 

 

 

انگار هنوز برنگشته! ساعت تقریبا ه صبح میشه به علاقه میپیچم دوم : به ملافه میپیچم دارم از حجله بیرون نیام هیشکی بیرون نیست و حیاط بخاطر جشن دیشب بهم ریخته بنظر میرسه .

درمونده اطراف رو نگاه میکنم. دلم قرار میخواد به جایی که خودمو بغل بگیرم و واسه زخمای روی تنم اشک بریزم .

صدایی را می شنوم : - وای خانم جان چرا با برهنه هستی؟ بیا... بیا بریم داخل...

به سمت پیرزن با پوست چروکیده اش بر میگردم. چشاش مهربون و گرمه. با زوم رو میگیره و همراهش نمیشم .

وارد عمارت بزرگی نباشیم که به اندازه غم من بزرگه ! و به اندازه بزرگیش احساس تنهایی میکنم !

همونطور که دستام بین بازوی بیرزنه نرده های چوبی

و میگیرم . برای لحظه ای دلم ضعف میره و چشام سیاهی، سکندر میخورم که اون منو محکم تر میگیره -خانم؟ حالتون خوبه؟

دستمو به سرم میگیرم :

 

 

 

و پشت بند این حرفم رو باله ها جا میگیرم . دلسوزانه نگاهم میکنه: بیاید ببرمتون به اتاقی تا بعد شپرد آغ بیارم .

تشکری زیر لب میکنم دوباره بلند میشم. این دفعه نمیزارم بازومو بگیره و پشت سرش به راه میفتم .

در قهوه ای سوخته معرق کاری شده ی زیبایی می ایسته که تا حالا مثلشو تو رو نستا ندیدم •

خونه ما گاه و گلی بود ولی اینجا فرق داشت. همه چیز برق میزد و زیبا بود.

داخل میشم و اتاق به خاطر برده ما تاریکه. پیرزنه قدم برمیداره و پرده ها رو میکشه ولی با دیدن جسمی روی تخت وحشت زده و بریده میگه: - ...، ق..اا... أقا... ببخشید... شرمند... فکر نمیکردم اینجا باشید که خانم رو آوردم ۱۰۰

خانزاده لثه می بینم که روی تخت نیم خیز شده و با نیم تنه برهنه و جنایی خواب آلود ما رو از نظر می گذرونه

پیرزن عقب عقب از اتاق خارج میشه و من هنوز بلاتکلیف اون وسط ایستادم . موقع بیرون رفتن صد اشو

رمان استاد متجاوز

رمان معشوقه فراری استاد

 رمان من خواهرت نیستم

 

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی