اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان حسرت عشق با فرمت pdf

  • ۲۴

دانلود رمان حسرت عشق با فرمت pdf

خلاصه رمان :

 

باصدای بسته شدن در.خواب به کل از سرم پرید.تو جام نیم خیز شدم ببینم کدوم خری در خونه روبا در طویله اشتباه گرفته که با امیرورامین والبت سپهر بااخمای فوق العاده ناجور روبه رو شدم.دستی به چشمام کشیدمو ونشستم:( چتونه باز...) هنوز حرفم تموم نشده بودکه سپهر با اخم مثلا ترسناکش به امیر خیره شد(:از این شازده بپرس.) پتورو کنار زدم(حوصله ندارم.خودت بگو)نگام کرد {چی میخواستی بشه استاد مالکی سر کلاس یه زری زد امیرم گرقت پشت دیوارای دانشگاه سیر کتکش کرد} نیم نگاهی به امیر انداختموبی حس گفتم{خوب؟} رامین دستی روی شانه ی سپهر گذاشت ولیوان اب رو به دستش داد:{اینقدر حرص نخور .دردوبلات بخوره تو سراین امیر فلک زده...} وبعد به من نگاه کردوبا خنده گفت{شانس اوردیم استاد مالکی عموخسرو روشناخت ول کرد وگرنه ههمون امشبودرجوارهم تو بازداشتگاه میخوابیدیم.}بلند شدم:{چه دخلی به شما داره اونوقت؟} سپهر بلندشدوتمام قد جلوم ایستاد:( منوورامین خیرسرمون رفتیم اینو ومالکی رو ازهم جداکنیم مردک هوا برش داشته که ما سه تا همدست بودیم.الانم گفته این ترمو حذفین تا بعد) لیوان رو به دستم داد.به سمت اتاقش رفت ودرو محکم بهم کوبید...لیوان رو اروم روی میز گذاشتم وبه امیر که به سمت در میرفت گفتم{میری مثل بچه ادم ازاستادتون عذر خواهی میکنی که این سپهر بچه مثبت ما از تکالیفش جا نمونه بعدا میای خونه باهات حرف دارم ) کتش رو سر شانش انداخت (در مورد؟) به سمتش رفتم ودستمو به چارچوب درگرفتم( اونش دیگه شب مشخص میشه مهتاب نزده خونه باشی وگرنه من میدونم وتو)و با حرکت سرم به در اشاره کردم:( هری.) دندوناشو طبق عادت همیشش به هم فشرد واز زیردستم رد شد.نفس عمیقی کشیدم دروبستم وبه سمت گوشی مبایلم رفتم که بر عکس روی میز بود .سه پیام ناخونده داشتم از عمو خسرو...رامین:( من چیکار کنم حالا؟) گوشی رو توجیب شلوارم گذاشتموگفتم:( شما هم واسه اینکه بیکار نباشی یه دستمال به سرت می بندی خونه رو خوب میسابی تا من برگردم) منتظر جوابش نموندم وبه سمت اتاقم قدم تند کردم...من سهرابم.25سالمه .برادر بزرگ سپهر و یه جورایی پسر عموی اون دوتا مشنگ یعنی امیرورامین .5سال پیش برای زندگی والبت درس اومدم تهران که این سه تا هم حوالم شدن البته منم دانشجو بودم اما به دلیل یه سری دلایل ادامه ندادمو اگر خدا بخواد با عمو خسرو وچن تااز رفقای دیگه کار میکنم وحالا سوال پیش میاد که کار چی کشک چی که باید بگم در ادامه به همه ی سوالای بی جواب خواهیم رسید.دیویست وشش سفید رنگمو که با کلی قرض خریده بودم رو از پارکینگ بیرون اوردموبا سرعت به سمت خونه عمو خسرو روندم...

 

خونه عمو خسرویه جورایی حکم خونه پدری رو داشت واسه من .هر بار که دلم میگرفت .هربار که جایی رو با مشت های گره کرده وقلب در هم شکسته ترک میکردم اینجا تنها جایی بود که اروم میگرفتم .تنها جایی که خودم بودم .تنها جایی که سهراب بودم و خسرو تنها کسی بود که در هر شرایطیادمی مثل منو درک میکردواین مهم ترین خصوصیتش بود ...در خونه رو اروم بستم و به سمت اتاق خسرو راه افتادم. به گرد گیری میزا و مجسمه های عتیقه که پولش از هزارو یک ترقند دراومده بود مشغول بودند.جلوی در چوبی اتاق خسرو ایستادم وچند تقه به در زدم وبدون اینکه منتظر جوابش باشم رفتم تو.بادیدنم مثل همیشه گل از گلش شکفت .وبا لبخنداز پشت میزش بلند شد وبه سمتم اومدوتا به خودم اومدم خودمو تو بغلش دیدم .هی میگم ازاین کارا بدم میاد تو گوشش نمیره که.دستموروی شونش گذاشتم وبه سختی ازش جدا شدم.لبخندش مثل همیشه بهم دلگرمی میداد ،با اینکه این چیزا باادمی مثل من جور در نمیومدولی خسرو هم کلا با باقیه ادما یه فرق اساسی داشت که باعث میشد ادم باهاش احساس راحتی کنه...واین مهم ترین دلیلی بود که میخواستم تو کار باهاش همکار باشم...چون میدونستم که خسروهم فقط منویک همکار میبینه نه یه زیر دست... درکنار اون من هم ادم مغروری بودم ونیازی به بالا دست یا رئیس نداشتم ... خسروبرای من الگوبود در هر شرایطی ازش خط میگرفتم چون اون تنها ادمی بود که میتونست به راحتی سرنوشت ادمی مثل منو عوض کنه ...

 

_حالت چطوره پسر؟) لبخند محوی زدم:( مثل همیشه...چی شده بود امروز؟)

 

_ هیچی...فقط امیر اقااب روغن قاطی کرده بودسرهمین ندونم کاریای بچه گانش هم از دانشگاه اخراج شد.البته تعجبی هم نداره هرچی باشه پسر عموی تویه.}پشت میزش نشست:( بشین... )روی مبلای کرم رنگ دقیقا روبه روش نشستم :( گفتی کارم داری؟)لبخند زد:( اره میخوام امیرو بیاری تو گروه!) خندم گرفت اما با جدیت گفتم:( امیر؟؟)

 

_اره.فعلا که از دانشگاه اخراج شده .توقعی هم نداری با اون کاری که کرده برگرده سر کلاس .قدرت بدنیش خوبه میخوام بیاد تو گروه وردست خودت یکم چم وخم کارو یاد بگیره !)

 

_به خودشم گفتی؟)جوابم با اومدن خدمتکاری که فنجون قهوه رو روی میز گذاشت. ناتموم موند.بعداز بیرون رفتنش .خسرو فنجون قهوشو برداشت وگفت:( تو راه بهم گفت واسش کار پیدا کنم.منم گفتم شب جوابتو از سهراب بگیر.البته این یه کار جزئی بودکه خودت باید بهش رسیدگی کنی کار اصلی رو وقتی انجام میدی که امیرم باتو همپا باشه)با تکون دادن سرم فنجون قهوه رو هم برداشتم:( چه کاری؟) لبخند محوی زد:( داریوشومیشناسی همون سرمایه داری که تمام سهامشو گذاشت تو بورس.) جرئه ای از قهوه تلخو مزه کردم:( اره...خب؟)

 

_یه طلبی داره از یه میلیاردر معروف به اسم رفیعی .یارو کارخونه داره ووضعشم توپه .منتها نمیدونم چه پدر کشتگی بااین داریوش مادر مرده داره که پولش رونمیده .بهم گفته500میلیون از پولش رومژده گونی میده به کسی که چکاشو پاس کنه...خوب. کی بهتر از تو؟) ابروهامو به حالت استفهام بالا بردم "500 میلیون"پیشنهاد کمی نبود.

 

_فردا شب عروسی دختره این یارو.رفیعیه .ساعت 8 شب فردابرین به ادرسی که میگم.پولونداد بی تعارف عرسیرو بهم بزنین) بلندشدم(خیلی خوب) وکاغذرو از دستش گرفتم وسرسری نگاهش کردم .اه لعنت به هرچی مرفهه بی درده))

 

قسمت دوم +++امیر:

 

تقه ای به پاکت ضمخت سیگار زدم ویه نخ گذاشتم گوشه لبم و روشنش کردم نمیخواستم حتی لحظه ای به این فکر کنم که سهراب از رابطه تموم شده منو لیدا با خبر شده.اون زمانی که گفت باید دور لیدا رو سیم خاردار بکشم باید حرفشو سند میکردم که حالا عین خر نمونم تو گل...با اومدن همتاکامل از فکر وخیال بیرون اومدم.بهترین حسن این دوست دخترای رنگارنگ این بود که وقتی هستن نمیتونی به هیچی فکر کنی .با لبخند روی دسته مبل نشست:(چطوری ؟)سیگارمو روی کارت عروسی لیدا خاموش کردم وبا وجود اینکه لبخند زدن تو این شرایط سخت ترین کار دنیا بود لبخند زدم وسعی کردم چند دقیقه به هیچی فکر نکنم:( خوبم .تو چطوری؟)با همون لبخند اغوا گرانه پشت دستشو به ارومی روی گونم کشیدو زمزمه وار گفت (تا وقتی تو پیشمی .مگه میشه بد باشم؟)عقب کشیدم. واقعا دیگه حوصله قدیم رو نداشتم،هنوز چند روزی از تموم شدن رابطه منوولیدا نگذشته بود وعقل سلیم حکم میمرد فعلا تا یه مدت ازاین بازیا دست بکشم ... خواستم سرم رو با میوه خوردن بند کنم که نا خداگاه چشمم به ساعت افتاد .با سرعت از جا بلند شدم وکتم رو بردشتم.

 

_(کجااا؟)دستشو به ارومی پس زدم (میرم خونه)وتقریبا به سمت در دویدم ومشغول پوشین کفشام شدم که طلبکارانه جلوم ایستاد(تو چته امیر؟یا نمیای یا وقتی میای دائم فراری ازم ...از وقتی کارت عروسی کاوه ولیدا رو دادم دستت شدی عین برج زهرمار از چی ناراحت شدی؟)سخت بود .باشنیدن اسم کسی که روزی با تمام وجود عاشقش بودم اینطور کلافه نشم و کاوه نامرد ...کاوه بی معرفت...بیرون رفتم و بدون کوچکترین نگاهی گفتم(الان حالم میزون نیست .برمیگردم بعد با هم جلسه میکنیم .این روزا دیگه تا دلت بخواد وقت ازاد دارم )یه قدم جلو اومد( چطور؟)نگاهش کردم.(اخراج شدم .از دانشگاه)چیزی نگفت، بهتر،بذار خیال کنه ناراحتی من از اخراج شدنمه ...کتم رو روی موتورم انداختم .سوار شدم وباسرعت به سمت خونه روندم * سهراب ورامین با تمام قوا در حال دیدن فوتبال بودن اینجور مواقع اگه از خستگی میمردنم باید میذاشتن بعد فوتبال . خیلی دوست داشتم به جمعشون ملحق شم ولی واقعا حوصله نداشتم.راهمو به سمت اتاقم کج کردم ولباساموبا یه تیشرت سبز وشلوار ارتشی به رنگ همون تیشرت منتها یکی دو درجه تیره تر عوض کردم وجلوی اینه ایستادم و به مرد خسته این روزا نگاهی انداختم...ته ریشم بلند شده بود وچشمام از همیشه بی فروغ تر.موهای همیشه فشنمم روی صورتم ریخته بود... اصلا قیافم داد میزد یکی ولم کرده رفته با یه خر دیگه ای داره ازدواج میکنه ...عجب داستانی دارم اون از درس ودانشگاه .اینم از عشقم ،فکر کنم جدی جدی باید قید این مملکتو بزنم برم ...خودمو روی تخت انداختم وبه سقف ذول زدم چی فکر میکردم.چی شد.یک نفرم دور برم نیست شکست عشقی خورده باشه ازش پرس وجو کنم ببینم بعدش چیکار کرده با زندگیش ...نفس عمیقی کشیدم الان نه حوصله فکر کردن دارم .نه غصه خوردن .نه حرص خوردن و نه سیگار کشیدن .فقط باید یکی دوساعت بخوابم بلکم مغز نا ارومم التیاب پیدا کنه...چه فلسفی ،ایول...متکا رو زیر سرم جابه جا کردم وتا میخواستم سرمو بذارم در اتاق باز شد وسهراب اومد تو.صاف نشستم ونگاش کردم .صندلی میز کامپیوتر روکشید و جلوی من گذاشت وهمین طوری که با اخم نگام میکرد نشست (کی اومدی که من ندیدمت)

 

_ یه ده دقیقه پیش )اخماش کم کم باز شد ،تکیه داد وبا لبخنو محوی که چاشنی صورتش بود گفت(:این چه قیافیه .شبیه بزشدی!)نا خداگاه لبخند زدم( اره یه بز خسته بدبخت فلک زده که نمیدونه چیکار کنه!)سرشو تکون داد وبا لحن مسخره ای گفت(اینایی که گفتی مشخصات توئه نه بز!)لبخندش رو جمع وجور کرد وبا جدیت گفت (من میدونم باید چیکار کنی!)دست به سینه نگاش کردم (چیکار؟)

 

_اول میری یه صفایی به این جنگلی که تو صورتت درست کردی میدی بعدشم به لطف مددالهی خاطرات لیلی ومجنونو فراموش میکنی و دل میدی به کار...)یک خط لبم رو عقب کشیدم(چه دل خجسته ای داری تو سهراب !) بلند شدم ولب پنجره ایستادم وژس ادمای خسته رو به خودم گرفتم وگفتم(عاشق نشدی بفهمی شب عروسی عشقت با بهترین رفیقت نفس راحت کشیدن یعنی چی.کاش همون موقع به حرفت گوش داده بودم...عاشقی بد دردیه وخیانت بدترین درد دنیا!)وپشت بندش نفس عمیقی کشیدم که یهو دست سهراب محکم با پشت گردنم برخورد کرد وتقریبا به سمت حموم که روبه روی اتاقم بودهلم داد ( بیا برو گمشم بینم اینقدرم حرف مفت تحویل من نده ...میری حموم قیافتو عین ادمیزاد میکنی بعد تشریفتو میاری بیرون .روشنه؟) درحموموباز کردم واز لای در با خنده گفتم(میدونی چیه خرمنم که با توئه خر درد دل میکنم!)به سمتم خیز برداشت که سریع درو بستم وبلند زدم زیر خنده...

 

پیامک های همتا رو بی جواب گذاشتم وبه صورت جدی سهراب نگاه کردم نمیدونم با اون چشمای سبز براقش دنبال چی میگشت لابد کله پاچه ...نمیدونم نمیدونست اومدیم کافه یا نمیخواست بدونه.منو روازش گرفتم (نظرت چیه من انتخاب کنم؟)به صندلی تکیه داد(اره فکر خوبیه فقط قهوه واسه من سفارش نده)عاقل اندر سفیه نگاش کردم رو به گارسون گفتم(دولیوان چای لطفا ) منوازم گرفت وهمین طوری که روی برگه اش چیزی یادداشت میکردگفت (باکیک سیب؟)سرمو تکون دادم ومنتظر موندم تابنویسه وشرشو کم کنه ،بعد ازاینکه رفت دوباره به سهراب نگاه کردم (هنوز نمیخوای بگی این چه کاریه که باید بیایم کافه. چای بخوریم با کیک سیب؟)تو چشمام ذول زد وبا لحن لات مخصوص خودش گفت (بینم امیر تو میدونی من این روزا چیکار میکنم؟)به تبعیت از اون منم تکیه دادم ودستامو زدم زیر بغلم (اره میدونم ،با چن نفر میری چکای مردمو پاس میکنی اخرشم یه پول خفنی میزنی به جیب!

 

_با کارمن حال میکنی؟)چی ازاین بهتر، یه عمر مثبت زندگی کردن تهش شد این ،اگه عمری باقی مونده باشه میخوام اون روی سکه ی زندگی روهم امتحان کنم از علافی که بهتره،با اومدن گارسون ،دستامو روی میز گذاشتم لیوان چای رو به سمت خودم کشیدم وگفتم(هستم)

 

قسمت سوم+++دلناز:

 

با کنار رفتن خانم ارایشگرتو اینه به خودم نگاه کردم،همون طور که میخواستم زیاد رنگم نکرده بود امااین برق لب جیگری هیچ جوره با برنامه ریزی من جوردر نمیومد دوست داشتم همه چیز مات باشه،یه سایه تیره ،درست همرنگ دختر ناشناخته این روزا ...خواستم اعتراض کنم که با اومدن طرلان ترجیح دادم فعلا چیزی نگم...پیرهن بلند اندامی به رنگ صورتی پوشیده بود که حسابی هم بهش میومد وبایه ارایش زیبا به زیبایی صورتش ...به سمتم اومد وروی دسته صندلی نشست (چه جیگری شدی ور پریده )نگاش کردم (یعنی خوبم ...من اینطور فکر نمیکنم )

 

_زهر مار،چی میخوای ازاین بهتر؟)بعد یهو صورتش وارفت (فقط چرا اینقدر تیره ؟)

 

+خودم گفتم ،اینجوری خیلی بهتره) بلند شد (من نمیفهمم ،چیش خوبه... دلنازمیشه بگی تو چته؟)رومو برگردوندم (کاش میشداین عروسی یه جوری بهم بخوره ،اصلاحس خوبی ندارم)

 

_اخه چرا؟)بلند شدم وکفشامو پوشیدم (نمیدونم ،شاید اونطور که لازمه شایانو نمیشناسم...راستشو بخوای من تصورم از شوهر ایندم یه چیز دیگه بود !)به سمتم اومد وشنلموبه دستم داد (خودت میدونی که باید قبل از دادن جواب مثبت به شایان باپدرت درمورد بردیا صحبت میکردی ...)فقط تونستم لبخند بزنم حرف زدن چه فایدهای داشت وقتی پدرم خودش بریده بود ودوخته بود ومنتظر بود من فقط بپوشم ...دیگه مهم نبود، من قبول کرده بودم وباید تا اخرش میموندم ...من داشتم شوهر میکردم... ، البته من بخاطر پدرم قبول کردم وجا زدن شایسته دختر اقای رفیعی نیست... شنیده بودم رفتار دخترا با ازدواجشون تغییر میکنه اما این همه تغییر رو باور نداشتم که دختری مثل من در عرض چند روز تبدیل به دختری بشه که حوصله دیدن خودشوهم تو لباس عروسی نداره...برای بار اخر به خودم نگاه کردم بین رنگ های تیره وروشن ترکیب شده بودم یا شاید بین دو حس جدا...در واقع نمیدونم باید چیکار کنم با اینکه هیچ حسی به شایان ندارم وهمه ی تلاشم برای نزدیک شدن بهش بی فایده بوده ولی به هرحال اون امشب شوهرم میشه وهمه ی داستانی که من تو ذهن خودم مجسم کردم جور دیگه ای رقم میخوره ... به هر حال شاید چون دلم جای دیگست و باید فراموشش کنم ناراحتم نه برای اینکه دارم با کسی که هیچ شناختی ازش ندارم ازدواج میکنم ...با کمک طرلان شنلمو پوشیدم وگفتم (اگه یه وقتی وسط مراسم داشت گریم میگرفت سریع حواسمو پرت کن )لبخند مهربونی زد ،دستامو گرفت وخواهرانه فشرد(نگران هیچی نباش همه چی درست میشه الانم بهتره که زودتر راه بیفتی، شایان عمیقا تو علفایی که زیر پاهاش دراومده گیر کرده ،خدارو چه دیدی شاید اصلا به مراسم نرسید وهمونجا مرد...به هر حال اگه اقا زاده زنده بمونه من مطمعنم که توتنها کسی هستی که میتونی خودت واونو به شرایط جدید عادت بدی.)لبخند زدم ،چه قدر خوبه که طرلان هست ودرکم میکنه تواین اوضاع بودنش واقعا نعمت بزرگیه... بالبخند ازش جداشدم وبه سمت در رفتم ...

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی