اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان جدید راحیل و امیر پارت 1 تا 33

  • ۳۷

دانلود رمان جدید راحیل و امیر پارت 1 تا 46

نفسمو با صدا فوت کردم بیرون و از جام بلند شدم و به طرف در رفتم و به این فکر میکردم چرا یک لحظه هم نمیتونم استراحت کنم


در اپارتمان نقلیمونو باز کردم و با خانم کریمی همسایه طبقه بالاییمون روبه رو شدم


-سلام خانم کریمی



خانم کریمی:سلام دخترم،حالت خوبه؟؟


-به مرحمت شما بله


خانم کریمی:عزیزم یکم اش درست کرده بودم،گفتم برای تو و پدرت هم بیارم


-خیلی ممنون،لطف کردین


ظرف اش رو از دستش گرفتم و لبخندی زدم:الان ظرفتونو میارم


خانم کریمی:عجله ای نیست دخترم،باشه حالا


-ممنون،اگه چند لحظه منتظر باشید میارم براتون


خانم کریمی:باشه عزیزم


سریع به اشپرخونه کوچیک خونه رفتم و اش و توی قابلمه ای که همه جاش غر شده بود ریختم و ظرف و زیر اب گرفتمو شستم


چیزی تو خونه نبود که تو ظرف بذارم،پس بیخیال شدم و به طرف در اپارتمان رفتم و ظرف و مقابلش گرفتم...


Part1:end:
::
:soon:part2

رمان راحیل

#Part2



بفرمایید خانم کریمی،شرمنده اِ،چیزی...


اجازه نداد حرف بزنم و با اخم وسط حرفم پرید


خانم کریمی:این چه حرفیه دخترم،توقع ندارم ازت


شرم زده سرمو پایین انداختم،خانم کریمی لبخندی زد و خداحافظی کرد


در اپارتمان و بستم و به طرف اتاق رفتم تا به بابا سر بزنم،چند تقه به در زدمو در و باز کردم،با دیدنم کتابشو بست روی شکمش گذاشت


بابا:کی بود بابا جون؟


-خانم کریمی،اش اورده بود


بابا:دستش درد نکنه


-شام بخوریم؟


بابا:اره باباجون


-پس من میرم سفررو بندازم،بعدش میام کمکتون


در جواب لبخند بابا لبخندی زدمو از اتاق خارج شدم و سفررو از روی اپن اشپزخونه برداشتم


بابا:چیشد باباجون؟کار پیدا کردی؟؟


-نه بابا،بازم باید دنبالش بگردم


خم شدم و سفررو انداختم


بابا:منم شدم دردسر تو بابا


همونطور که ظرفارو به همراه اش روی سفره میذاشتم،جواب دادم:باز شروع کردی بابا؟؟؟

Part2:end:
::
:soon:part3

رمان راحیل

#part3




بابا:مگه دروغ میگم دخترم؟تو دختر جوونی هستی و من با این پای علیل وبال گردنت شدم


به اتاق رفتمو ویلچرشو باز کردم:نزن این حرف هارو پدر من دختر بزرگ کردی برای همین...


نذاشت حرفمو ادامه بدم و ادامه بدم،طبق معمول وسط حرفم پرید و گفت
بابا:راحیل جان،بابا؟برای هزارمین بار میگم من دختر بزرگ نکردم که من علیل وبال گردنش باشم،دختر بزرگ کردم که خانومیش رو ببینم


-بابا انقدر از این کلمه استفاده نکنید لطفا،من الانم خانومی میکنم،خانومیه خونه شمارو پدر من،با کمک خودش روی ویلچر نشوندمش


بابا:شرمندتم بابا


-بابا جون؟بازهم میخواین با این حرفا اوقاتمو تلخ کنین؟؟توروخدا دیگه از این حرفا نزن


بابا سکوت کرده ولی چه فایده دوباره اعصابم بهم ریخته بود،همیشه شرمنده بود،اصلا از این شرمندگیاش خوشم نمیومد


ظرف اش و به سر سفره بردم و ظرف اش و جلوش گذاشتم


-بفرمایید سرورم


Part3:end:
::
:soon:Part4

رمان راحیل

#part4




بابا:مرسی بابا جون


-نوش جونتون،دست خانم کریمی درد نکنه من که کاری نکردم


در سکوت مشغول خوردن اش شدیم،از زمانی که بدنیا اومدم،تو همین خونه بودیم با اینکه کوچیک بود اما همیشه صفا داشت،تک فرزند این خونواده بودم و جون مامان و بابام برام در میرفت تا یکسال پیش همه چیز خوب بود،درسته وضعه مالیه خوبی نداشتیم ولی بهتر از الان بود


یک سال پیش مامان حالش بد شده بود و بابا با موتورش اونو به دکتر برده برده بود ولی تو راه برگشت بخاطر بارش بارون زمین لغزنده شده بود و بابا نتونسته بود کنترلشو حفظ کنه و سر خورده بود،سر خوردو تصادف کرد


توی این تصادف مامان سرش با جدول کنار خیابون برخورد کرده بود و درجا فوت کرد ولی بابا فقط پاهاشو از دست داد


بابا:به چی فکر میکنی دخترم؟


-هیچی بابا یکی از استادای دانشگام ادرس یه شرکت و داده برای مترجمی،فردا باید برم،امیدوارم که قبولم کنن.


بابا:ولی تو که مترجم نیستی!


-ولی به لطف شما بلدم


بابا:پس وکالتت چی؟


-همینم از سرم زیاده بابایی،اصلا کار نیست

Part4:end:
::
:soon:part5

رمان راحیل

#part5



بعد اینکه سفره رو جمع کردم کنار بابا نشستم و مشغول دیدن فیلم شدم تموم هزینه های این چند وقتو با کار تو خانه در میاوردم

به خاطر همین چشام ضعیف شده بود ولی پولی نمیموند که برای ویزیت دکتر و عینک بدم.

وقتی به تلویزیون نگاه میکردم چشمام به شدت اذیت میشدن.به ناچار از جام بلند شدم و گونه ی بابا رو بوسیدم



_بابایی نمیخوای بخوابی؟


بابا_چرا دخترم


_پس بذارید کمکتون کنم


ویلچر رو به اتاق بردم و کمکش کردم تا روی تخت اهنی بخوابه
پیشونیم رو بوسید


_شب بخیر بابا جون


بابا_شب بخیر دخترکم



چراغ اتاقو خاموش کردم و از اتاق خارج شدم

خوابم نمیومد.جلوی اینه وایستادم و به صورتم زل زدم.چهرم رو دوست داشتم یه چهره ی بانمک و بچگونه بود

با اینکه ۲۴ سالم داشتم ولی اصلا بهم نمیخورد و همه فکر میکردن نهایت ۲۰سال دارم

لبخند تلخی زدم وسرمو بالا گرفتم و رو ب خدا گفتم


_خدایا شکرت همین یه چهره رو واسه دلخوشیم گذاشتی حداقل


به اشپزخونه رفتم و وضو گرفتم.جا نمازمو پهن کردم و شروع کردم به نماز خوندن

بعد از تموم شدن نمازم یه متکا و شمد برداشتم و گوشه ای از پذیرایی خوابیدم...

 

 

رمان راحیل

#part6



با الارم گوشی 12 دو صفرم از خواب بیدار شدم.باید به شرکتی که استاد صبوری معرفی کرده بود میرفتم.


استاد صبوری مرد خیلی خوبی بود.با اینکه دو سال پیش دانشجوش بودم ولی هنوز هم هوامو داشت.

سریع مانتو ی سادم به همراه شلوار کتان مشکی که رنگش رفته بود رو پوشیدم مقنعه مو سرم کردم و صبحونه بابا که فقط نون و چایی شیرین بود رو بالای سرش ‌گذاشتم

از خونه بیرون رفتم


راه خیلی طولانی بود ودو ساعت ونیم طول کشید تا برسم.

به برج شیک روبروم نگاهی انداختم و ذوق زده شدم
با اینکه مال من نبود ولی از زیباییش حس خوبی دریافت میکردم

وارد اسانسور شدم ودکمه ی ۳۲ رو فشردم
در دل دعا میکردم که قبولم کنن با اینکه مربوط به رشتم نبود ولی غنیمت بود
به لطف کلاسهایی که بابا فرستاده بودتم زبان انگلیسی و فرانسویو به خوبی مسلط بودم....



Part6:end:
::
:soon:part7

رمان راحیل

#part7




به طبقه 32که رسیدم از اسانسور خارج شدم،جلوی در شرکت وایسادم و دستی به لباسام کشیدم،خیلی مضطرب بودم.


زنگ کنار در و فشردم،طولی نکشید که در توسط خانمی باز شد


خانم:بله؟بفرمایید؟


-سلام


خانم:سلام


-ببخشید من اریانا هستم،راحیل اریانا


خانم:خب؟خوشبختم،کارتون؟


تو دلم به خودم لعنت فرستادم بخاطر این طرز حرف زدنم


-خب من با اقای موحد کار داشتم


خانم:اهان،بفرمایید داخل،شما باید مترجمی باشید که ایشون منتظرشون هستند


-اممم...بله


پشت میزش نشستو لبخندی زد،از سیستم روبروش میشد فهمید که منشیه شرکته


منشی:الان بهشون خبر میدم


-ممنون


و از دلشوره شروع کردم به کندن پوسته های کنار ناخن هام



Part7:end:
::
:soon:part8

رمان راحیل

#part8




منشی:سلام اقای موحد،خانم اریانا تشریف اوردن


کمی سکوت کرد و بعد دوباره گفت


منشی:بله،حتما


گوشی رو روی دستگاه گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد


منشی:میتونید برید داخل،درضمن حیف دست های خوش فرمته که اون بلارو سرش میاری


-ببخشید


خندید:خدا ببخشه


از هول بودنم حرصم گرفته بود،به طرف دری که نشون داد رفتم،چند تقه زدمو وارد شدم


-سلام


اقای موحد:سلام خانم،خیلی خوش اومدید،بفرمایید داخل


روی مبلی که اشاره زد نشستم


اقای موحد:خب خانم اریانا،اقای صبوری سفارشتونو کردن و اصلا نیازی نیست که شما چیزی بگین ،فقط فرم های استخدامو پر کنید و از فردا میتونید کارتونو شروع کنید


ناباور با چشمهای درشت شده نگاهش کردم،باورم نمیشد،با حواس پرتی گفتم:



-مگه میشه؟


گوشه لبش بالا رفت مشخص بود که خندش گرفته و سعی داره جلوی خودشو بگیره


اقای موحد:حالا که شده


Part8:end:
::
:soon:Part9

رمان راحیل

رمان راحیل

#part1 نفسمو با صدا فوت کردم بیرون و از جام بلند شدم و به طرف در رفتم و به این فکر میکردم چرا یک لحظه هم نمیتونم استراحت کنم

این هم پارتای امشب گلیا

مرسی از دوستانی که همراهیم میکنند
گرچه اونایی که لفت میدن باز بر میگردن:yum:

ولی خب فکر کنم سر قایق کاغذی فهمیدین که ممبر برام مهم نیشت
و حتی اگر یک مفر همراهیم کنه من پارت میذارم براش

هر شب ۴پارت طوووولانی داریم

اینا کوتاه بودند چون تازه امروز شروع کردم به نوشتن

دوست دارم پر انرژی همراهیم کنید

رمان راحیل

#Part9
سعی کردم ذوق زده شدنمو بروز ندم


اقای موحد:خب این فرم هارو پر کنید بعدشم خانم راستین اتاقتونو بهتون نشون میده


-واقعا ممنونم اقای موحد نمیدونم...


پرید وسط حرفم


اقای موحد:نیازی به تشکر نیست خانم


-این لطفتون...


دوباره وسط حرفم پرید


اقای موحد:من هیچ لطفی نمیکنم خانم اریانا،این شمایید که به من لطف میکنید


قبل از این که برخوردی باهاش داشته باشم فکر میکردم از اون پول دارای مغروره که از پولداری فقط ژست گرفتنشو بلده،ولی این مرد تمام معادلاتمو بهم ریخته بود


لبخند شرمگینی زدم و فرم هایی که به سمتم گرفته بود و از دستش گرفتم و شروع کردم به پر کردنش بعد از پر کردن فرم ها از منشی شرکت خواست که اتاقمو که قرار بود بشه اتاق کارم نشونم بده،اونروز با مونا دوست شدم دختری خون گرم بود که از همون لحظه اول ازش خوشم اومده بود،


بعد از اشنا شدن با محل کارم به خونه برگشتم


بابا روی تخت نشسته بود


-سلام بابایی


بابا:سلام بابا جون،خسته نباشی


-درمونده نباشی بابای خوبم


بابا:همیشه اینجوری کیفت کوک باشه بابا جون


روی تخت نشستمو گونشو محکم بوسیدم
Part9:end:
::
:soon:Part10

رمان راحیل

#Part10
-وایی بابایی قبولم کردن،قراره از فردا برن سره کار


بابا لبخندی زد و پیشونیمو بوسید


بابا:بسلامتی دخترم


-فقط بابایی باید برای شماهم یه فکری کنم،برای ناهاراتون به مشکل میخوریم که به خانم کریمی میسپارم،خداکنه که قبول کنه


بابا:نمیخواد مزاحم خانم کریمی بشی عزیزم،خودم یکاریش میکنم


-نمیشه که اخه...


حرفمو قطع کرد


بابا:میشه دخترم،اینطوری معذب میشم،پس دیگه ادامه نده دختر گلم


-ناراحت سرمو زیر انداختم


بابا:راحیل انقدر نگران من نباش ،من از پس خودم بر میام


سری تکون دادمو به اشپزخونه رفتم،۳تا تخم مرغ از یخچال ور داشتم وبرای ناهار نیمرو درست کردم،تا خوده شب از ذوق زیادم به یه نقطه نگاه میکردم و لبخند میزدم


بعد از خوابوندن بابا،جای خودمو انداختم و خوابیدم،از ترس اینکه خواب نمونم زودتر از همیشه خوابیدم تا روز اول کاریم بی نظم نباشم،طبق معمول صبح با الارم گوشیه سادم از خواب بیدار شدم


بابارو از خواب بیدار کردمو روی ویلچر نشوندم و صبحانشو اماده کردم و جلوش گذاشتم،گونشو بوسیدم


-من دیگه برم بابایی،مواظب خودت باش


بابا:برو به سلامت بابا،توام مراقب خودت باش
Part10:end:
::
:soon:part11

رمان راحیل

#part11



از اپارتمان خارج شدمو کفاشمو پوشیدم... تا خود شرکت زیر لب صلوات میفرستادم

زنگ رو فشردم و ایندفعه بر عکس دیروز یه مرد میانسال در رو باز کرد


مرد_ سلام... شما باید خانم اریانا باشید... بفرمایید


لبخندی زدمو وارد شدم


مرد_من جلیلی هستم ... حسابدار شرکت


_خوشوقنم من هم اریانا هستم ... مترجم شرکت


اقای جلیلی لبخندی زد... به طرف اتاقم رفتمو واردش شدم ... چندتا پرونده روی میزم بود که اقای موحد سپرده بود تا اخر هفته تحویلش بدم

شروع کردم به خوندن متن و ترجمه کردنش... توی کارم غرق شده بودم که چند تقه به در خورد


مونا_به به خانم وظیفه شناس... میبینم که تو کارت غرق شدی خانم


_سلام عزیزم خوبی... خوب اینا زیادن و اقای موحد هم تا اخر هفته ازم میخوانشون


مونا_خوشبحال اقای موحد که کارمند به این خوبی و وظیفه شناسی گیرش اومده


اقای موحد_ بله واقعا خوش به حالم


با صدای اقای موحد رنگ از روی مونا پرید و من هم هول کرده از جا بلند شدم

اقای موحد وارد اتاق شد و لبخندی زد


اقای موحد_ من واقعا به وجود همچین کارمندی نیاز داشتم... باید از اقای صبوری سپاس گذار باشم برای معرقی شما به شرکتم


_اینجوریا هم که میگین نیست... این لطف شمارو میرسونه


ابرویی بالا انداخت و از اتاق خارج شد ولی صدای بلندش میومد


اقای موحد_ اقا قاسم لطفا صبحانه رو اماده کنید


متعجب به مونا نگاه کردم... اقا قاسم دیگه کی بود


مونا_ چشاتو چرا اونجوری کردی... مستخدمه شرکته... مرد خوبیه


_فقط ما چهار نفر اینجا کار میکنیم؟


مونا_اره چون این شرکت نوپا و تازه تاسیسه...

Part11:end:
::
:soon: part12

رمان راحیل

رمان راحیل

#Part9 سعی کردم ذوق زده شدنمو بروز ندم اقای موحد:خب این فرم هارو پر کنید بعدشم خانم راستین اتاقتونو بهتون نشون میده -واقعا م

پارتای امشب
فردا ۱۰الی ۱۵تا پارت داریم

رمان راحیل

DELETED

Dec 16, 2016 11:21:15 PM

14K

#part12


روزها از پی هم میگذشتن و من هر روز بیشتر به کارو محل کارم وابسته میشدم.

با مونا خیلی صمیمی شده بودم دختر نازنینی بود و تو دل بابام حسابی جا باز کرده بود.

با خستگی دستامو ب سمت جلو کشیدم و با دو انگشت اشاره و سبابه ام چشمامو فشردم .

برگه های کاغذی ک هنوز نصف ترجمش مونده بود تا ترجمه کنم رو جلو کشیدم ولی با صدای مونا دوباره صاف نشستم و ب طرف جایگاه در برگشتم.



مونا_راحیل اقای موحد کارت داره.



-باشه عزیزم الان میرم پیششون.



از جا بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم چند تقه ب در زدم.

اقای موحد_بفرمایید خانوم اریانا



لبخندی ک روی لبم اومده بود رو جمع کردمو درو باز کردم و وارد شدم.

همیشه میتونست تشخیصم بده و تا حالا هیچ وقت نشده بود ک حدسش اشتباه از اب در بیاد.

اقای موحد لبخندی زدو به مبل روبروش اشاره کرد تا بشینم



اقای موحد_خسته نباشی خانوم



-شما هم همین طور.
خانوم راستین گفتن ک کارم داشتین



اقای موحد_بله همین طوره


Part12:end:
::
:soon:part13

#part13


آقای موحد_یکی از دوستانم قراره به عنوان وکیل شرکت و انجام امور حقیقی به اینجا بیان ولی نیاز به یک دستیار دارن میخواستم بدونم شما میتونید قبول کنید؟

چشمام درشت تر از حد معمول شده بود با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم


_ من؟؟!!!



آقای موحد_بله شما...


صد در صد خیلی برام خوب میشد هم از نظر مالی هم از نظر کاری ولی میترسیدم بابا بیشتراز این تنها بزارم.
مستاصل نگاهی ب آقای موحد انداختم.


_خیلی دوست دارم آقای موحد ولی متاسفم!!!



آقای موحد_چراخانوم میتونم دلیلتونو بدونم؟



من_ب دلایل شخصی...



آقای موحد_این دلایل شخصی رو نمیتونید بگید؟؟؟



اونکه از وضعیت بابا خبری نداشت من هم دوست نداشتم بدونه اینطوری بیشتر براش ترحم برانگیز میشدم.



_هم ب هدلیل اینکه پدرم تنها خونس و ساعت زیادی رو نمیتونم صرف کار کنم و هم اینکه شاید نتونم من هیچ سابقه ای تا الان در این کار نداشتم.


Part13:end:
::
:soon:Part14

#part14
اقای موحد:دلیل اینکه خودتون و دست کم میگیرید و متوجه نمیشم خانم اریانا!و اینکه درباره ساعت کاریتون باید بگم که هیچ ساعتی به ساعت کاریتون اضافه نمیشه و نیازی نیست که شما نگران این موضوع باشید


-اخه...


اقای موحد نذاشت حرفمو تموم بشه و میون حرفم پرید


اقای موحد:اخه نداره،اصلا میدونید چیه؟این یه اجباره خانم اریانا


متعجب از لحنش بهش نگاه کردم،این لحن دور از لحن همیشگیش بود و برای اولین بار شیطنت تو چشماش برق میزد


اقای موحد:خب دیگه حرفی نمیمونه،شما میتونید برید سرکارتون،به خانم راستینم میگم که براتون یه قرارداد دیگه تنظیم کنه


-ولی من که قبول نکردم


اقای موحد:من رئیسم،پس من میگم که باید این کارو قبول کنید


از حرف زدنش حرصم گرفته بود و با اخم از جام بلند شدم و به طرف در رفتم


اقای موحد:خانم راحیل اریانا؟



به طرفش برگشتم


-بله رئیس؟


لبخندی رو لبهاش نشست


اقای موحد:چه شاکی،خانم اریانا؟باور کنید من بد شمارو نمیخوام


-بله رئیس،میدونم،میتونم برم؟


خندید و سری به نشونه تایید تکون داد
Part14:end:
::
:soon:part15

#part15
از اتاقش خارج شدم،مونا با دیدن قیافه پنچر شدم نگران جلو اومد


مونا:چیشده راحیل؟چرا اینطوری ای؟


-هیچی


مونا:بخاطر هیچی اینطوری غم برک زدی؟


-اقای رئیس میگن که من باید بجای دستیار وکیل شرکت هم کار کنم از این به بعد


مونا:وای اینکه خیلی عالیه،دیوونه ایا،چرا اینطوری ناراحتی حالا؟


-تو که میدونی وضعیت من و مونا


اقای موحد:خب بگید منم بدونم این وضعیت رو


ترسیده از حضور ناگهانیش دستم و روی قلبم گذاشتم،هنوزم ازش حرصی بودم،خیلی جدی به طرفش برگشتم


-متاسفم اقای موحد،این موضوع کاملا شخصیه.


اقای موحد:پس فقط من غریبه ام!


-شما غریبه نیستید ولی فقط رئیس شرکتی هستید که من توش کار میکنم


چشم های این مرد همیشه مهربون بود ولی در عین حال جدیت خاصی تو چشماش بود که خود به خود ازش میترسیدم ولی نمیدونستم این شجاعت امروزمو از کجا اورده بودم که اینطوری گستاخانه تو چشماش زل میزدمو جوابشو میدادم.


اقای موحد:اگر اینطوریه که...
Part15:end:
::
:soon:Part16

#part16


آقای موحد_اگه اینطوریه که من هیچ اصراری ندارم هر طور که خودتون صلاح میدونید خانم آریانا.

خانم آریاناشو با حرص ادا کرد به طرف مونا چرخید و با جدیت همیشگیش ادامه داد.



آقای موحد_خانم راستین لطفا زنگ بزنین به دفتر روزنامه وبگین که توی نیازمندی ها ثبت کنن که یه دستیار واسه وکیلمون میخوایم .

این یعنی که بهش بر خورده بود دوباره همون راحیل ضعیف شدم همون راحیلی که اعتماد به نفسش زیر خط فقر بود.


_ مثل اینکه ناراحت شدین آقای موحدولی باور کنید من قصد جسارت نداشتم پیشنهاد شما خیلی خوب بودو این لطف شما رو به من میرسونه و من میدونم این پیشنهاد رو به هر آدم معمولی که میدادین رو هواقبول میکرد ولی من مثل آدمای معمولی زندگی نمیکنم


سرمو به زیر انداختم چون به جای نرم شدنش بدتر سخت شده بود و من ترسو تر دلم به حال این همه ضعفم سوخت

ببخشیدی گفتمو به اتاق کارم رفتم.

پرونده جلوم بود اما اصلا تمرکز نداشتم روش و تمام سعیم برای ترجمش بیهوده بود.


Part16:end:
::
:soon:Part17

#part17


سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم وبه سقف نگاه کردم.با دیدن دوربین صاف نشستم واز ترس اینکه الان اقای موحد در حال چک کردن باشه نفس تو سینم حبس شد

.درست بود که هیچوقت بی احترامی نمیکرد ولی جدیتش از هر چیزی ترسناک تر بود.

سرمو پایین انداختم و با انگشتم چند ضربه ی محکم به شقیقه هام زدم وسعی کردم تمام تمرکزم رو روی ترجمه بذارم و موفق هم شدم.

امروز اولین حقوقم واریز میشد.قصدم این بود که بعد از ساعت کاری حتما به خرید برم و حقوق این ماهم رو صرف خرید های خونه کنم و باقیش رو پس انداز.

بعد از ترجمه کردن متن های انگلیسی کاغذی جلوی روم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن لیست خریدهام.میوه و گوشت و مرغ و یه کیسه برنج....

چند بار لیست رو مرور کردم و چیزایی که یادم رفته بود رو اضافه کردم و در اخر تصمیم گرفتن یه هدیه هم برای بابا بگیرم.از اینکه اینهمه خرج میکردم و باز هم پول اضافه میاوردم خوشحال شدم.

پرونده رو به همراه ترجمش برداشتم و به دفتر اقای موحد رفتم و روی میزش گذاشتم.


_بفرمایین آقای موحد این هم ترجمه


آقای موحد_ممنونم خانوم آریانا


_من میتونم برم؟


اقای موحد_بله بفرمایید


Part17 :end:
::
:soon: part18

#part18



از اتاقش خارج شدم و وسایلمو جمع کردم و به طرف میز مونا رفتم


_مگه نمیای بریم


مونا_نه یه پرونده تازه بهم داده باید واردش کنم


_ای بابا تو که میدونی این مثل عجل معلق ظاهر میشه ... چرا از فعل مفرد استفاده میکنی؟


مونا_من که خوب گفتم تو گفتی عجل معلق


_تو هم که تازه گفتی


همزمان بهم نگاه کردیمو پقی زدیم زیر خنده


مونا_چقدر خلیم ما دوتا


_خودتو با من جمع نبند تو درجه ی خلیت بالا تر از منه


مونا_دور از شوخی به پیشنهادش فکر کن اریانا پیشنهادش خیلی خوبه


_مگه نگفتی اگهی بزنند


مونا_چه ربطی داره اگر تو قبول کنی که دیگه اونارو استخدام نمیکنه که


_فکر میکنم روش... من برم دیگه


مونا_برو عزیزم... مواظب خودت باش


_تو هم همینطور عزیز دلم... خداحافظ


لبخندی زدم و از شرکت خارج شدم با اینکه یک ماه بود که اینجا کار میکردم ولی هنوز این برج برام دوست داشتنی بود...

#part19


از برج خارج شدم هوا سوز داشتم و کم کم دیگه سرد میشد
غصه م شد برای نداشتن لباس گرم و این فکر کردم چطوری باید تو این سرما دووم بیارم

نفس عمیقی تو هوای پر دود تهران کشیدم و خودمو بغل کردم و شروع کردم به راه رفتن

تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم بعد از یه ربع بالاخره یه اتوبوس اومد سوارش شدم و روی یک صندلی خالی نشستم

یه ایستگاه قبل از ایستگاه مقصدم پیاده شدم و به فروشگاه شهروند رفتم و لیستی که نوشته بودم رو تهیه کردم

فقط مونده بود هدیه ی بابا بخاطر سرمای هوا فکر کردم اگر یه پلیور بگیرم براش بهتر باشه

از شهروند بیرون اومد م و تا از مغازه ی کوچیکی که همون نزدیکی ها بود برای بابا یه پلیور بگیرم

خرید ها خیلی سنگین بودند و بخاطر همین سرعتم کم شده بود به مغازه ی لباس فروشی که شدم وارد شدم و رو به فروشنده که خانم مسنی بود سلام کردم


_سلام خانم خسته نباشید


فروشنده_سلام دخترم درمونده نباشی


_ببخشید یه پلیور مردونه میخواستم برای سن 45 سال


فروشنده تموم پلیور هاشو برام اورد و من در نهایت یه پلیور خاکی رنگ انتخاب کردم و بعد از خریدش از مغازه خارج شدم

به سختی تا خونه رفتم ... در رو باز کردم و وارد شدم
بابا که مشغول دیدن تلویزیون بود به طرفم چرخید


بابا_سلام باباجون خسته نباشی


_سلام بابایی سلامت باشید

Part19 :end:
::
:soon: part20

#part20


بابا_چه خبره دخترم ... این همه خرید


_اولین حقوقمو امروز گرفتم...گفتم یکم برای خونه خرید کنم


بابا_دستت درد نکنه بابا


_کاری نکردم که بابایی...


خرید هارو تو اشپزخونه گذشتمو به طرفش رفتم گونه شو بوسیدم و مقابلش روی زانوهام نشستم


_چیکارا کردید امروز بابایی


بابا_کتاب خوندم... تلویزیون دیدم


_ناهار که خوردین؟


بابا_اره عزیز دلم


_افرین بابایی... جایزه تون یه چیز خوب دارم ... چشاتونو ببندید تا نگفتم هم باز نکنید


بابا خندید و چشماشو بست به طرف خرید ها رفتم تا پلیورشو بردارم ولی با صدای زنگ به طرف در اپارتمان رفتم

راضیه خانم بود همسایه طبقه ی اولیمون... هیچ ازش خوشم نمیومد با این حال لبخن مصنوعی زدم

_سلام راضیه خانم بفرمایید


او هم متقابلا لبخند مصنوعی زد و شروع کرد ب حرف زدن

هر لحظه با بیشتر حرف زدنش عصبانی تر میشدم... چطور جرات میکرد....

Part20 :end:
::
:soon: part21

رمان راحیل

پارتای امشب

عزیزای مننننننن
قایق فایل کاملش تا اخر هفته تو کانال قرار میگیره

رمان راحیل

رمان راحیل

#part1 نفسمو با صدا فوت کردم بیرون و از جام بلند شدم و به طرف در رفتم و به این فکر میکردم چرا یک لحظه هم نمیتونم استراحت کنم

پارت 1
خوش اومدین:heart:

رمان راحیل

#part21
راضیه خانم:سلام راحیل جان خوبی؟غرض از مزاحمت این بود که چنوقت بود میدیدم که دیر میای،عزیزم فکر نمیکنی که برای یه دختر خوب نیست تا این ساعت بیرون باشه؟درسته پدر چیزی نمیگه بخاطر اینه که خجالت میکشه زبونش کوتاهه!ولی تو باید مراعات کنی همین الانم خیلی حرفا پشت سرتهمن هم چون دوست داشتم گفتم بیام این حرفارو بهت بزنم...به هرحال باید یه فرقی بین من و یه غریبه باشه عزیزم


اون حرف میزد اصلا به صورت سرخ شده از عصبانیتم توجه نداشت حتی نذاشت جواب سلامشو بدم یهویی شروع کرد به حرف زدن،دستامو کنارم مشت کرده بودم،


-راضیه خانم؟من خودم میدونم دارم چیکار میکنم،خواهش میکنم شما هم دیگه دخالت نکنید!!و نگران پدر من نباشید، واینم بدونید اصلا برام مهم نیست که کی،چی پشت سرم میگه!!
خدانگهدارتون


بدون اینکه جوابمو بگیرم درو به روش بستم،به در تکیه دادمو چشمامو بستم،نفس عمیقی کشیدم،


بابا:چیشده دخترم؟کی بود؟


-هیچی بابا راضیه خانم بود،باز هم فضولی میکرد

رمان راحیل

#part22
بابا:زشته راحیل،این چه طرز حرف زدنه؟


پوز خندی زدم و تو دلم گفتم مگه حرف زدن اون خوب بود؟


-بگذریم از این حرفا...چشماتونو ببندین!!


بابا لبخندی زدو چشماشو بست!


پلیور و به طرفش بردم


-خب حالا چشماتونو باز کنید این هم جایزتون


بابا چشماشو باز کرد و با دیدن پلیور لبخند مهربونی بهم زد دستمو گرفت و به طرف خودش کشوند و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت


بابا:دستت درد نکنه بابا،هوا داره سرد میشه هوا داره سرد میشه من که تو تونم،باید برای خودت یچیزی میگرفتی


-برای خودمم میگیرم بابایی،شما نگران نباشید


اونشب با بابا خیلی خوش گذروندیم و به قول بابا بعد از مدت ها دلی از عذا دراوردیم


مثله هرشب به بابا کمک کردم تا روی تخت بخوابه،پتو رو روش کشیدمو لبخندی زدم


-خوب بخوابید بابایی،شب بخیر


بابا هم با تبسم جوابمو داد


چراغو خاموش کردم و از اتاق خارج شدم.و درو پشت سرم بستم


کنار پنجره کوچک اشپزخونه وایسادم و به کوچه تاریک و ساکت زل زدم.فکرم پیش حرفای اقای موحد بود
Part22:end:
::
:soon:part23.

رمان راحیل

#part23



اگر به بابام میگفتم مطمئنا قبول نمیکرد ولی اقای موحد میگفت ک به ساعت کاریم اضافه نمیشه پس بابا از کجا میخواست بفهمه اونطوری حقوقه بیشتری میگرفتم و شاید میتونستم پاهای بابارو عمل کنم

از فکر خوب شدن پاهای بابا ذوق کردم و تصمیم گرفتم فردا ب اقای موحد بگم ک قبول کردم

تو اتاقه کارم نشسته بودمو و با استرس با انگشت های دستم بازی میکردم

هنوز بجز منو اقا قاسم کسی به شرکت نیومده بود و من از موقعی که اومده بودم استرس حرف زدن با اقای موحد رو داشتم

زنگ شرکت به صدا در اومد و نفس من تو سینه حبس شد

ولی با صدای سرحال شاد مونا نفس حبس شده ام ازاد شد

مونا به اتاقم امد.



مونا_سلام عرض شد کارمند نمونه


_سلام مونا خوبی ؟


مونا_من خوبم ولی تو چته
چرا اینقد پریشونو مضطربی



_خب به پیشنهاد آقای موحد فکر کردم



مونا_خب



_به نظرم خوبه
برم بهش بگم که قبوله


مونا_الان به خاطر این اینقدر مضطربی؟


_نباشم؟


مونا:معلومه که ن



_دست خودم نیست اخه


Part23:end:
::
:soon:Part24

رمان راحیل

#part24



مونا:من که درک نمیکنم تو چرا اینقد از این بیچاره میترسی اینکه ترس نداره


_جدیت توی چشماش مضطربم میکنه مونا
ای کاش اینقد جدی نبود


مونا:حرفا میزنیااا
جدی نبود که نمیتونست الان رییس این شرکت باشه


شونه ای بالا انداختمو بهش نگاه کردم
که ناز خندید


مونا:دیونه


_برو بشین پشته میزت مونا
الان بیاد میخواد یه تیکه مثل اونسری بهت بندازه


مونا ازم اطاعت کردو پشت میز نشست


دیشب از استرس زیاد نتونسته بودم راحت بخوابم سرمو روی میز گذاشتم تا یکم اروم بشم

با صدای بهم خوردن دره یکی از اتاقا از جام پریدم و به اطرافم نگاه انداختم

تو دل به خودم لعنت فرستادم که سرکار خوابیدم
حالااگر اقای موحد منو میدید چی میشد

سرمو تکون دادم تا این فکر ترسناک ازم دور شه

چند ضربه به صورتم زدمو از اتاق خارج شدم

مونا سرجاش نبود زیر لب به خودم غر زدم


_اه
باز دوباره کجا گذاشته رفته

به ناچار به اتاقه اقای موحد نزدیک شدم و چند ضربه به در زدم

با شنیدن صداش که میگفت بفرمایید درو باز کردمو وارد اتاق شدم

با دیدین مردی روبروم هول زده بهش نگاه کردمو بدون اینکه سلام کنم گفتم

_وای شرمنده اقای موحد نمیدونستم مهمون دارید


از چهره ی مرد پیدا بود ک باید خارجی باشه


اقای موحد_ مشکلی نیست خانم آریانا
اتفاقی افتاده؟


_الان که مهمون دارید بعدا مزاحمتون میشم


چرخیدم تا از اتاق خارج بشم که با صداش سرجام متوقف شدم


Part24:end:
::
:soon:Part25

رمان راحیل

سلام پارتای امشب

شرمنده دیر شد یه نی نی کوچولو رو سپرده بودند بهم
که وقتمو گرفت

گپ چت

https://telegram.me/joinchat/EZ168T9ONxuBLE00HqjwNA

رمان راحیل

...

Dec 19, 2016 11:49:09 PM

34

#part25


اقای موحد_خانوم اریانا؟


با کمی مکث به طرفش برگشتم.


_بله اقای موحد؟


اقای موحد_خواهش میکنم بنشینید


معذب سرمو پایین انداختم وهمونطور که دستامو تو هم قفل میکردم به طرف مبلی که اشاره کرده بود رفتم و نشستم.


اقای موحد نگاهی به طرفم انداخت و به طرف مرد برگشت


اقای موحد_امیر جان ایشون خانوم اریانا هستن.خانومی که قراره دستیارت باشه ایشون هستن

متعجب بهش نگاه میکردم.من که دیروز بهش گفته بودم نمیخوام دستیارش باشم.
اون از کجا فهمیده بود که راضی شدم؟


با همون نگاه جدیش لبخند کم رنگی زد و ادامه داد


اقای موحد_خانوم اریانا ایشون هم امیر بیگ هستن

کمی خودمو جمع کردم و به مرد نگاه کردم
پس درست فهمیده بودم.
ایرانی نبود ولی با حرف زدن مرد متعجب تر از قبل شدم


اقای امیر بیگ_سلام عرض شد خانوم اریانا.از آشناییتون خوشحالم

کنترل چشمای گرد شدم سخت بود.اقای موحد با چندتا سرفه جلوی خندیدنشو گرفت ولی اقای بیگ همونطور جدی نگاهم میکرد


Part25:end:
::
:soon:part26

#Part26


اقای موحد_چیزی شده خانوم اریانا؟


با این حرفش به خودم اومدم وسرمو زیر انداختم


_شرمنده بخاطر این عکس العملم
اخه امروز کمی غافل گیر شدم.


اقای موحد_مشکلی نیست خانوم.
خب حرفی ندارید در این باره؟


خیلی جلوی خودمو گرفتم که نگم این اقا ایرانی هستن یا نه ولی مثل اینکه خودش فهمیده بود.


اقای بیگ_حدس میزنم تو ایرانی بودن یا نبودنم من شک کردید یا کنجکاو هستین.

بدون اینکه حرفی بزنم شرمنده سرمو زیر انداختم و تو دلم غر زدم اه بمیری راحیل همیشه خرابکاری کن
ببین پسره یه طوری نگات میکنه انگار داره با یه عقب مونده حرف میزنه


اقای بیگ_من مادرم ایرانی بوده و پدرم اهل ترکیه
حالا مشکلتون حل شد؟

چقد پر رو بود ولی به دلیل نداشتن اعتماد به نفسم زبونم کوتاه بود و سکوت کرده بودم

سرمو به زیر انداخته بودم و به کفشام نگاه میکردم
اقای موحد که مثل همیشه از رو رفتارام حسامو میفهمید برای سرپوشی کردن سرفه ی مصلحتی کرد


اقای موحد_خانوم اریانا؟
امیر با هیچکس تعارف نداره شما به بزرگی خودتون ببخشید


Part26:end:
::
:soon:part27

#part27


چقدر دوست داشتم جراتشو داشتمو دهنمو براشون کج میکردم

نفس عمیقی کشیدم تا کمی عصابم راحت شه چقدر دلم میسوخت برای ضعیف بودنم

با صدای ارومی زمزمه کردم


_من میتونم برم اقای موحد


اقای موحد_بله بفرمایید... برای هماهنگی کار اقای بیگ باهاتون حرف میزنند

تو دلم گفتم‌
_اخه این ادم خوار به من نزدیک شه که پس میوفتم

ولی طولی نکشید که لبخن شلو وا رفته ای زدم


_چشم... با اجازه تون


همین که از اتاق بیرون اومدم به در تکیه دادمو چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم

با خنده های ریز و اروم مونا چشمامو باز کردم که با نگاه خندان اقای جلیلی هول کردم


_سلام اقای جلیلی... صبحتون بخیر


اقای جلیلی_سلام از ماست دخترم صبح شما هم بخیر


Part27:end:
::
:soon:part28

#part28



_ممنونم


مونا_چیشده حالا... چرا اینطوری نفس عمیق کشیدی


_کجا بودی تو ... هیچوقت خدا پشت میزت نیستی... من موندم موحد چطور...


همون لحظه در باز شد و من به عقب پرت شدم دستی بازمو گرفت تا به زمین برخورد نکنم

از خجالت سرمو نمیتونستم بلند کنم ... صدای توام با خنده ی اقای موحد بیشتر خجالت زده م کرد مخصوصا با حرفی که زد


اقای موحد_شرمنده خانم اریانا نمیدونستم شما پشت در هستین... راستی قبلا ها یه اقا هم کنار اسمم میذاشتین


چونه مو بع سینه م چسبونده بودم و حاظر نبودم حتی برای یه لحظه باهاشون چشم تو چشم بشم


اقای موحد بازمو ول کرد و‌دستی دور لب هاش کشید تا خنده ش جمع شه ولی مثل اینکه موفق نبود


مونا_ کاری داشتین اقای موحد


اقای_بله خانم راستین امروز من با دوتم تو اتاقم صبحانه میخورم... لطفا به اقا قاسم بگین برای ما صبحانه رو به اتاقم بیارند


مونا_چشم اقای موحد همین الان


ناراحت شده بودم ... همیشه با بقیه کارمند ها صبحانه میخورد... حالت با بودن دوستش...

با حرفی که زد تجازه ی پیشروی به فکر های تو ذهنم نداد



Part28:end:
::
:soon:Part29

رمان راحیل

رمان راحیل

#part28 _ممنونم مونا_چیشده حالا... چرا اینطوری نفس عمیق کشیدی _کجا بودی تو ... هیچوقت خدا پشت میزت نیستی... من موندم موحد

پارتای امشب 🙂:heart:


اینم لینک گپ بیاین چت کنیم:relaxed:

https://telegram.me/joinchat/EZ168T9ONxuBLE00HqjwNA

رمان راحیل

Voice message

1.9 MB

پیشاپیش شب:crescent_moon: جمشید و جامش:beers:
شب بوسه:kiss: به خاکش:two_hearts:
شب حافظ:performing_arts: و سعدی:musical_score:
شب پارسی:man: و مادی:ghost:
شب آخر آذر:moon:
شب پاک:blush: و منور:boom:
شب آرش:muscle: و آتش:fire:
شب مهر:gift_heart: و سیاوش:sunglasses:
شب پاک اهورا:crown:
شب مژده:tada: و یلدا:gift:
مباااارررررک

رمان راحیل

#part29


اقای موحد_خانوم اریانا این فکرای تو سرتون کم لطفی به منه


چشمامو درشت کردم ولی سعی کردم خودمو نبازم و انکار کردم.


_چه فکری آقای موحد؟
به من ربطی نداره که شما با کی صبحانه میخورید یا نه.من....

حرفمو قطع کردم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم.
خودم خودمو لو داده بودم


اقای موحد جلوی خنده شو گرفته بود و جدیتش رو حفظ کرده بود ولی چشماش شیطنت رو داد میزدن


سریع به طرف اتاق رفتم و پشت میز نشستم
برای امروز کاری نداشتم و همه ی برگه هارو ترجمه کرده بودم

گوشیمو در اوردم و شروع کردم به بالا و پایین کردن شماره ها

سرجمع ۵ تا بیشتر نبودن
مونا و آیناز و اقای موحد وخانوم کریمی.خونه هم یکی از اون شماره ها بود


روی اسم ایناز کلیک کردم و تماس برقرار شد.


Part29:end:
::
:soon:part30

رمان راحیل

#part30



آیناز_به به ستاره ی سهیل چطوری راحیل خانم؟


_علیک سلام


آیناز_سلام بر عزیز دل بی معرفتم


_شرمنده سرم خیلی شلوغ بوده این چندوقت
خوبی؟


آیناز_خوبم راحیل خانم
تو خوبی خواهری؟


_من هم خوبم
امشب شام بیا خونمون


آیناز_نه بابا زرنگی نوبت شماس که بیای خونه ی ما خانمم


_آیناز خودتم خوب میدونی که بابات از من خوشش نمیاد
وهمینطور خواهرت


آیناز_منو مامان ادم نیستیم یعنی


_اِ این چه حرفیه آیناز ایشالا میریم بیرون خاله رو میبینم


آیناز_برو بابا مسخره تو و بابات فردا شب شام میاین خونه ما


_نه ما نمیایم


آیناز_راحیل جان عزیزم بابا رفته دبی نیس لج نکن خواهر من لج نکن پاشو بیا دیگه


Part30:end:
::
:soon:part31

رمان راحیل

#part31



_لج نمیکنم وقتی بابات راضی نباشه فکر میکنی اون شامی که تو خونتون باید بخوریم حلاله؟

تازه الهام هست میزاره کفه دسته بابات ها بعدشم بابات میاد المشنگه راه میندازه.
بیا یه کاری کنیم


آیناز:چیکار ؟!


_من فردا مرخصی میگیرم نهار بیاین خونمون اینطوری خاله هم میتونه بیاد


آیناز_خیلی لجبازی


_زیاد حرف زدی برو دیگه خدافظ


آیناز_مواظب خودت باش خدافظ


تماسو که قطع کردم یادم افتاد برای رد کرد مرخصی باید برم پیشه موحد


مونا:راحیل بیا صبحانه


_نمیخورم


مونا:بیخود بدو بیا ببینم


_ای بابا نمیخورم.خب خوردم

خورده بودم ؟نه نخورده بودم


مونا:اشکال نداره بیا با ماهم بخور


_اشتها ندارم مونا جان تو برو بخور عزیزم نوش جان

مونا سری تکون دادو رفت

کاغذی جلوم گذاشتمو شروع کردم به خط خطی کردنش و زیر لب مدام غر میزدم

_همه میرن سر کار منم میرم سرکار اخه یعنی که چی اخه چرا کارم اینقد کمه حوصلم سر رفت


part31:end:
::
:soon:part32

رمان راحیل

#part32


انقد زیر لب غر غر کردم تا خسته شدم
خودکارمو محکم روی میز کوبوندم و دستی به مقنعه ام کشیدم و بلند شدم و پیش مونا رفتم.


مونا_چیزی شده راحیل؟


_نه چی شده؟


مونا_این سوال منه خیلی کلافه ای و عصبانی


_چیز مهمی نشده میخوام مرخصی بگیرم


مونا_مرخصی؟
مرخصی برای چی؟


_دختر خالمو فردا برای ناهار دعوت کردم من هم که اینجا کاری ندارم الان


مونا_خب پس برو تو اتاق به خودش بگو


_نمیشه تو بگی؟


مونا_نه عزیزم.خودت که میدونی خیلی ناراحت میشه


_اخه من دیگه با گندکاریای این چند وقتم روم نمیشه تو چشاش نگاه کنم


مونا_چرا اینقد سخت میگیری؟
این اتفاقا کاملا عادیه و ممکن بود واسه هر کدوم از ماها اتفاق بیوفته.چرا؟

وسط حرفش پریدم


_خیلی خب خیلی خب من غلط کردم تو باز نرو بالا منبر

دوباره دستی به مقنعم کشیدم


مونا_خیلی بی شعوری راحیل


_نظر لطفته عزیزم

چند تقه به در اتاقش زدم


Part32:end:
::
:soon:part33

رمان راحیل

#part33


اقای موحد_بفرمایین



_سلام



از هول بودنم دوباره سلام کرده بودم اگر میتونستم با دست محکم به پیشونیم میزدم



اقای موحد_ علیک سلام خانوم اریانا بفرمایین بشینین



رفتم نشستم رو صندلی و سرمو انداختم پایین و انگشتامو تو هم میپیچوندم و مونده بودم چطوری موضوع مرخصی رو بهش بگم



اقای موحد_خانوم اریانا؟؟
کاری داشتین ؟



_عه ...من...



اقای موحد_شما چی خانوم اریانا؟چیزی شده؟



_نه نه چیزی نیست اقای موحد.میخواستم اگه میشه امروز و فردا رو مرخصی بگیرم



اقای موحد_چیزی شده؟؟؟مشکلی پیش اومده؟؟



_نه فردا مهمون دارم میخواستم اگه امکان داره برم خرید بعد هم خونه



اقای موحد_باشه مشکلی نیس.میتونین برین



_واقعا ممنونم اقای موحد لطف کردین
با اجازه...خدانگهدار


Part33:end:
::
:soon:part34

 

در صورت نارضایتی نویسنده رمان حذف میشود

دانلود رمان جدید راحیل و امیر پارت 34 تا 46

 

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی