اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان تهران دود نوشته آفسا اندروید

  • ۳۶

دانلود رمان تهران دود نوشته آفسا اندروید

 
 

 

خلاصه:

 

فقط دود خودروها معضل شهر تهران نیست. موجوداتی به وجود می‌آیند که مثل دود‌ها و آلاینده‌ها بی‌سر و صدا کار می‌کنند و تا قضیه جدی نشود کسی دست به کار نمی‌شود. گروهی شیطانی به نام دودمان خاکستری از افرادی مرموز برای گرفتن انتقام از بالادستی‌ها به وجود می‌آیند و بعد از جدی‌تر شدن ماجرا، سازمانی نیمه‌دولتی هم علیه آن‌ها تشکیل می‌شود. دل‌آرام دختری به ظاهر مظلوم است که قبلاً عضو دودمان بوده و حالا مثل یک شهروند عادی است، اما آشنایی با یک دوست خونگرم باعث می‌شود با مردی آشنا شود که علیه دودها عمل می‌کند. فرصتی پیش می‌آید تا دلارام خطاهای گذشته‌اش را جبران کند اما آیا فرشته‌ی سبزپوش هم با این قضیه کنار می‌آید؟

 

جنگیدن، تنها راه نجات است!

 

 

(این داستان واقعی نیست و تماماً ساخته ذهن نویسنده است اما...)

 

 

دودها موجوداتی هستند کاملا شبیه به انسان‌ها که درمیان آن‌ها زندگی می‌کنند. درواقع زمانی انسان بودند ولی نیروهایی شیطانی تغییرشان داد و خوی درندگی و وحشی‌گری را در آن‌ها تقویت کرد. این موجودات به دلایلی نامعلوم در تهران ظاهر می‌شوند و شروع به خوردن انسان‌ها می‌کنند.

 

تفاوت‌های آن‌ها با انسان‌ها احساس نمی‌شود مگر در مواقعی که خشمگین یا گرسنه شوند که در این مواقع به شکل یک جسم شعله‌ور در آتشی خاکستری به قربانی خود حمله می‌کنند. در این حالت، شباهت خیلی کمی به انسان دارند و مثل یک دیو یا خون‌آشام یا هر موجود فراطبیعی دیگر به نظر می‌رسند.

 

به خاطر قابلیت‌های خاصشان در این حالت به راحتی فرار می‌کنند؛ ولی اگر تضعیف شوند قابل دستگیری‌اند و چیزی که آن‌ها را ضعیف می‌کند، بخار آب است. مدیر کل اداره نیروی نظامی دینا می‌گوید که ما فکر می‌کنیم به وجود آمدن ناگهانی این موجودات در این برهه خطرناک وضعیت ایران اتفاقی نیست. ده_پانزده‌سال می‌شود که این موجودات رسما ظاهر شده‌اند. در سه‌ماه اول هیچ اقدامی برای مبارزه با آن‌ها نشد؛ ولی بعد از این‌که یکی از آقازاده‌ها توسط دودها خورده شد، دولت دستور تشکیل سازمان دینا را صادر کرد و ما با توجه به فتوای مراجع تقلید و متخصصان مبحث متافیزیکی، شروع به کار کردیم.

 

طبق تحقیقات ما، در ابتدا یک فرقه انحرافی به نام دودمان خاکستری در حاشیه و جنوب تهران و بین بی‌خانمان‌ها رایج شد و از آن‌ها چنین موجوداتی ساخت. انسان‌هایی که گرفتار این نیروهای شیطانی می‌شوند، به طور کلی تغییر می‌کنند. پس از مدتی این موجودات شروع به زاد و ولد کردند. این دود ها دیگر نمی‌توانند به انسان تبدیل شوند و وقتی ما دستگیرشان می‌کنیم، چاره‌ای به جز کشتن آن‌ها نداریم.

 

این کشتارها و ترسی که زیر پوست شهر دوانده شده تا کی ادامه دارد؟

 

چرا دود‌ها فقط در تهران هستند؟

 

در تهران، سازمان دینا پیروز می‌شود یا دود‌ها؟

 

***

 

«دلارام»

 

کارگاه کوچیک توی گرمای تابستون یکم آزاردهنده می‌شد. خصوصا که کولر این‌جا خراب بود و گوش خانم نیکوسخن هم برای تعویضش بدهکار نبود.

 

روی کارم تمرکز کردم. من سرکارگر این‌جا هستم و خانم نیکوسخن هم مدیر و صاحب کارگاه. برای همین این‌که همه‌ش سر کارگرها غر بزنم باعث شده به مرور توی این چهارسال، اخمو و عصبی به نظر بیام. ولی یه زمانی من هم لبخند زدن بلد بودم.

 

توی این کارگاه کوچیک تولید کفش، این منم که با جدیت کار می‌کنم. اون هم شاید به خاطر این‌که فراموش کنم خاطرات تلخی که مزه‌ی تلخیش همیشه آزارم می‌داد.

 

نیلوفر، همکارم که کنارم نشسته بود آروم بهم گفت:

 

- هی دختر! بعد از ظهر پایه‌ای بریم یه جایی؟

 

کمی سرم رو کج کردم و بی‌تفاوت گفتم:

 

- کجا؟

 

نیلو: بچه‌ها می‌خوان برن خرید. من دوست دارم باهاشون برم ولی یکم می‌ترسم. تو رزمی کار کردی بیا امنیتمون تضمین بشه.

 

اخمی کردم و گفتم:

 

- نه.

 

خودش رو لوس کرد:

 

- خواهش کنم چی؟!

 

- نه.

 

- ولی... .

 

- گفتم نه.

 

پکر شد و چهره‌ش رفت توی هم. اهمیتی ندادم. به هر حال، دوست نداشتم از یه دوست معمولی بیشتر باهاش ارتباط داشته باشم. محافظ شخصی‌شون هم که نبودم.

 

خانم نیکوسخن همون‌جوری که قدم می‌زد و مغرورانه نظاره می‌کرد، به سمت من اومد. سربلند نکردم. سرفه‌ای کرد. باز هم اهمیت ندادم. این زن احمق یعنی این‌قدر بدش میاد اسم من رو صدا بزنه؟ این‌قدر من رو پایین می‌دونه؟ آخه آدم این‌قدر عوضی؟

 

بالاخره گفت:

 

- خانم شاکری!

 

سرم رو بلند کردم و سرد گفتم:

 

- بله.

 

یاد گرفته بودم با این زن پول‌دوست و اشرافی چجوری رفتار کنم. حتی از کارگرها هم باهاش سردتر رفتار می‌کردم. با هر کس باید مثل خودش بود!

 

- بازاریابمون می‌خوان تو رو ببینن. طراحی بیشتر کفش‌هامون با تو بوده. بیا تو دفترم!

 

سری تکون دادم و گفتم:

 

- کارم که تموم شد میام.

 

- گفتم الان بیا!

 

از لحن دستوریش عاصی شدم. سرم رو بلند کردم و با خشمی مخفی گفتم:

 

- کارم تموم بشه میام. زیاد نمونده.

 

جذبه‌م اون رو تحت تاثیر قرار داد. چیزی نگفت و همون‌جور باد به غبغب انداخته، راهش رو گرفت و رفت. دیگه دست‌ و دلم به کار نمی‌رفت. به زور کارم رو تموم کردم و یا علی گفتم و بلند شدم.

 

به سمت دفتر مدیریت رفتم. در رو که باز کردم با خانم معصومی روبه‌رو شدم. خانم چادری و مهربونی که بازاریاب ما بود. ازش خوشم می‌اومد. طی رفت و آمدهایی که به این‌جا داشت خیلی خوش‌‌برخورد و با ادب بود.

 

به احترامم بلند شد:

 

- سلام شاکری جان! چطوری دختر خوب؟

 

لبخندی سرد زدم و گفتم:

 

- سلام. خوبم ممنون. کاری داشتید؟

 

- آره عزیزم بشین.

 

نشستم. معصومی هم جلوم نشست. لبخندش کم‌کم داشت روی مخم می‌رفت. با مهربونی گفت:

 

- مدل جدید طراحی نکردی؟

 

- فعلا که نه.

 

- دختر خوب و با پشتکاری به نظر میای.

 

- نظر لطفتونه.

 

ریز خندید و گفت:

 

- چه متواضع هستن پرنسس! راستش استعدادت قابل تحسینه. فنی و حرفه‌ای خوندی؟

 

- نه. من تجربی خوندم. ولی علاقه‌ای بهش نداشتم. کار هنری و دستی رو بیشتر دوست داشتم.

 

خودم تعجب کردم که چطوری بیشتر از دو جمله حرف زدم. شاید به خاطر این بود که واقعا از این دختر خوشم می‌اومد. مغرور و خشک مقدس نبود. مثل بعضی از چادری‌ها جلف و مضحک هم نبود. حتی خنده‌ش هم به دل می‌نشست.

 

- آهان که این‌طور.

 

- کار خاصی باهام داشتید که گفتید بیام؟

 

سرش رو که از تو فکر رفتن پایین انداخته بود بالا آورد و یهو دوباره لبخند زد و گفت:

 

- آره یه موردی بود که خانم نیکوسخن گفت که خودم بهت بگم. یکی از ارگان‌های پخش و صادرات از چند مدل خوشش اومده و تعداد بالا سفارش داده. خواستم بپرسم می‌تونی توی مدت کمی آماده‌شون کنی؟ به هر حال سرکارگری گفتن!

 

دستور رو در قالب خواهش بیان می‌کرد. چه جالب! تاحالا همچین آدمی رو از نزدیک ندیده بودم.

 

- بله البته. این‌که از هر مدل چه تعداد باید باشه رو برام بنویسید ما هم در اسرع وقت آماده می‌کنیم.

 

معصومی لبخندی زد و گفت:

 

- خوبه. راستی، میای ناهار مهمون من؟

 

- بله؟

 

- تعارف نکن دیگه! بعد از تعطیل شدن کارگاه میام دنبالت.

 

- آخه کارگاه ساعت چهار تعطیل می‌شه! ما که عادت داریم ولی برای شما ناهار خوردن توی این ساعت دیر نیست؟

 

- نه! خیلیم عادیه اصلا! راستی، شاکری جان اسم کوچیکت چیه؟

 

توی چشم‌هاش نگاه کردم. باید اسمی رو به زبون می‌آوردم که تقریبا ازش متنفر بودم. اسمی که بارها و بارها از زبون پدر و مادرم اون رو شنیده بودم.

 

دهنم رو باز کردم و گفتم:

 

- دلارام. دلارامم.

 

خندید و دستش رو به سمتم دراز کرد:

 

- منم زینبم!

 

***

 

با هیچ بهونه‌ای نتونستم حریف زبون چرب و نرمش بشم. لامصب زبون نیست که. موندم این دختره از کدوم سیاره اومده که این‌قدر زبون داره.

 

بی‌اختیار لبخندی زدم. دوستش دارم. روحیه قشنگی داره. ای کاش همیشه همین‌قدر قشنگ بمونه.

 

تقریبا همه کارگرها رفته بودن. در کارگاه هم بسته شده بود. ساعت چهار و نیم بود و من هنوز معطل این خانم بودم. نمی‌دونم. اگه بهش قول نداده بودم که منتظرش بمونم شاید تا الان می‌رفتم. ولی به هر حال، شاید کاری براش پیش اومده.

 

شماره‌ش رو هم که ندارم.

 

قاعدتا باید نیم‌ساعت پیش به مامان یا بابا پیامک می‌دادم که من نمیام خونه. ولی خب برای اون‌ها زیاد مهم نیست. به نظر اون‌ها من حق آزادی دارم. حتی اگه تا دو ماه خونه نرم اعتراضی نمی‌کنن. زیادی بهم اعتماد دارن!

 

بالاخره سر و کله‌ی ماشینش پیدا شد. یه پژوپارس سفید. به سمتش رفتم و سوار شدم. سلام کردم.

 

جواب سلامم رو داد و بلافاصله گفت:

 

- به خدا شرمنده‌م! یه کاری پیش اومده بود.

 

- اشکالی نداره.

 

- به خدا فکر کردم الان بیام نیستی! امیدم داشت ناامید می‌شد! چرا موندی خب؟

 

خندیدم و به شوخی گفتم:

 

- کی حاضره از ناهار مجانی بگذره؟

 

خندید و گفت:

 

- تازه داره زبونت باز می‌شه ها!

 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.

 

- بریم یه رستوران توپ. به مناسبت اولین روز دوستی‌مون! راستی تو چند سالته دلارام؟

 

- بیست و چهار.

 

- عه هم سنیم!

 

بعد با لحنی شیطنت‌آمیز گفت:

 

- بهت می‌خوره تک‌فرزند باشی!

 

- آره ! درست حدس زدی!

 

زینب خندید و گفت:

 

- منم تک فرزند بودم.

 

- بودی؟

 

- آره قبل از خورده شدن پدر و مادرم توسط دودها.

 

سکوت کردم. به جلو خیره شدم. دودها. عجب موجوداتی‌ان. همه‌جا هستن و هیچ‌جا دیده نمی‌شن!

 

- متاسفم.

 

زینب اما انگار اصلا متاسف نبود:

 

- آره دیگه بعدش صاحب دوتا داداش و یه آبجی شدم!

 

با تعجب برگشتم به سمتش و نگاهش کردم. لبخندی زد و گفت:

 

- چهارده‌سالم بود که عموی بزرگم من رو برد توی خونواده‌شون. من رو مثل دختر خودشون بزرگ کردن. ما با خونواده عموم خیلی صمیمی بودیم. با پسرعموها و دخترعموم همشیره بودم. برای همین برام سخت نبود که بتونم بشم دختر واقعیشون.

 

بعد با حسرت گفت:

 

- ولی خب پدر و مادر واقعی یه چیز دیگه‌ست.

 

- درسته.

 

باز خندید:

 

- ای بابا دارم روضه می‌خونم که! خوبه ها! از این دخترهایی نیستی که زود اشکت دربیاد! عین خودم!

 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. لبخندی تلخ. شاید تلخ‌تر از قهوه‌های جمعه عصر که برای خودم درست می‌کردم و با نفرت می‌خوردم.

 

بازهم خودش یکه‌تاز‌ گپ نصفه و ‌نیمه‌مون شد:

 

- عا راستی عمه هم شدم ها! البته قراره به زودی خاله هم بشم. ولی خب عمه شدن خیلی رو مخ و البته شیرینه! دوتا برادرزاده شیطون دارم. یک سال فاصله دارن ولی مثل دوقلو می‌مونن. فائزه و فرهاد. باید ببینی‌شون! اینقدر گودزیلان که می‌خوای خفه‌شون کنی!

 

خندیدم. گفتم:

 

- عمه یا خاله شدن هم عالمی داره ها! حیف که هیچ کدوم رو تجربه نمی‌کنم.

 

زینب هم خندید. کم‌کم از این خنده‌هاش بیشتر خوشم اومد. این دختر واقعا با آدم‌هایی که تا حالا می‌دیدم متفاوت بود. با همه دوستایی که تا الان داشتم و اکثرا فراموشم می‌کردن یا فراموششون می‌کردم. اونم فقط به مدرسه محدود می‌شد.

 

با یادآوری دوران مدرسه یه‌جوری شدم. از مدرسه بدم نمی‌اومد ولی عاشقش هم نبودم. با این وجود، خاطرات خوبی ازش برام نموند. خاطراتی که شاید ربطی هم به مدرسه نداشت! ولی مال اون دوران بود.

 

یه‌دفعه زمان برام متوقف شد. داشتم چی کار می‌کردم؟ می‌خندیدم؟ داشتم گپ می‌زدم و لذت می‌بردم؟ آره ولی برای چی؟

 

به زینب حس اعتماد داشتم، ولی نمی‌دونستم چرا. شاید فکر کنید من از احتمال دود بودنش می‌ترسم. خب آره! توی این وضع و اوضاع هر کسی دعوت ناهار رو به این راحتی از یه غریبه قبول نمی‌کرد!

 

ولی خب من دودها رو می‌شناسم. هیچ‌کس بهتر از من نمی‌تونه اون‌ها رو تشخیص بده. حتی اعضای سازمان دینا!

 

- دوباره رفتی تو خودت که!

 

لبخندی زدم و گفتم:

 

- چیزی نیست، یکم فقط حرف کم آوردم!

 

- به نظر خیلی تنها میای.

 

- آره زیاد با هر کسی دمخور نمیشم.

 

زینب: اوه! من چه آدم خاصیم! (و بی‌قید و بند سرش را عقب برد و خندید.)

 

- راستی دلی جون، به خاطر دودها زود با کسی صمیمی نمیشی؟

 

خواستم بیخیالم شه برای همین گفتم:

 

- آره.

 

- نمی‌ترسی من دود باشم؟

 

تک‌خندی زدم و گفتم:

 

- من دودها رو می‌شناسم. تو دود نیستی.

 

- حالا تو دودها رو می‌شناسی. من از کجا بفهمم یه وقت تو دود نباشی؟

 

تک‌تک کلماتش لحن شوخی داشت. برای همین خندیدم و گفتم:

 

- می‌تونی ریسک کنی! ببین می‌خورمت یا نه.

 

باز هم خندید و بعد یکم جدی‌تر شد:

 

- تو دختر خوبی هستی. نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کنم حتی اگه دود هم باشی، دود خوبی می‌شی. ولی اگه خواستی تعارف نکن ها! یه گاز بزن ازم!

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی