اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان تضاد نوشته سپیدار سپید به صورت Pdf

  • ۲۳

دانلود رمان تضاد نوشته سپیدار سپید به صورت Pdf

 

 

خلاصه رمان :

توی خانواده ٦ نفره بھ دنیا اومدم و تک پسر خانواده ام . دوتا خواھر بزرگتر از خودم دارم بھ اسم زینب و نیلوفر و یھ خواھر کوچکتر بھ اسم سپیده . 

زینب وشوھرش مھدی با دخترشون یاسمین توی سیدنی زندگی میکنن . یاسمین ٤ سالشھ و خیلی شیرین زبونھ  .

 نیلوفر و شوھرش با دنیل (پسرشون کھ تازه بھ دنیا اومد )توی ھامبورگ زندگی میکنن . 

من و دوستام ٤ نفر بودیم کھ از دبیرستان باھم بودیم : من وآبتین و دیاآکو و شاھین . بھ جز شاھین کھ توی شرکت پدرش کار میکنھ من و بقیھ دوستام پلیسیم ٢ سالھ کھ از دانشکده افسری فارغ التحصیل شدیم و توی بخش مبارزه با قاچاق مواد مخدرکار میکنیم . 

دیاآکو پسر آخر خونھ بود و شر و شور . با ھمھ خانواده لج کرده بود و پلیس شده بود . یھ نامزد داشت بھ اسم ملیکا . واقعا ھمو دوست داشتن و بھ ھم میومدن . سروان دیاآکو زند

آبتین تک پسر خانواده بود و پایھ ھمھ شر بازیای من و دیاآکو . تازگیا ھم با دختر خالھ اش شاران نامزد کرده بود . یھ پسر شوخ و شنگ کھ جدا از ھمھ این شوخیاش خیلی جدی بھ کارش میرسید .

اما شاھین ... شاھین نامزد سپیده خواھر کوچیکترمھ . من و سپیده تفاوت سنیمون٣  سال بود و خیلی سر بھ سر ھم میذاشتیم البتھ ھوای ھمدیگھ رو ھم خیلی داشتیم و من روی سپیده خیلی حساس بودم . پدر شاھین یھ شرکت صادرات کالا داشت و شاھین ھم پیش پدرش کار میکرد . سپیده قبل از اینکھ با شاھین نامزد کنھ با یکی از ھم دانشگاھی ھاش بھ مدت ٣ ماه نامزد بود و بعد گفتھ بود کھ با پسره نمیسازه و از اون جدا شده بود . موقعی کھ اون پسره اومده بود خواستگاری سپیده و با ھم نامزد کردن من تھران نبودم و رفتھ بودم برای ماموریت توی یکی از استانھای مرزی . وقتی من نبودم سپیده یھ تصادف کرده بود و حافظھ اشو برای مدت کوتاھی از دست داده بود اما بھ سرعت بھ حالت قبلش برگشتھ بود ھر چند کھ نامزد قبلیش یادش نمیومد شایدم خودش اینطور میخواست ...

من زمانی برگشتم تھران کھ سپیده و شاھین ٦ ماه نامزد کرده بودن و من ھیچوقت نفھمیدم کھ سپیده بھ چھ قیمتی با شاھین نامزد کرده ....    

اما داستان من از دبیرستان شروع شد ... زمانی کھ ما دبیرستان بودیم یھ رفیق داشتیم بھ نام سامان .  ماھا اون زمان ٥ نفر بودیم . سال سوم بودم کھ از دختری بھ اسم سایھ خوشم اومد . یھ بار دوست سایھ  کھ از من خیلی خوشش میومد اومده بود سراغم و من جواب سربالا داده بودم بھش ...

من از سایھ خوشم میومد و زمانی ھم کھ بھ دوستام گفتم جز سامان بقیھ خوشحال شدن ... اتفاقاتی کھ اون زمان افتاد شاید ... شاید کھ نھ قطعا تاثیر زیای روی زندگیم داشت

  .

(روزی کھ با سایھ برخورد داشتم ) سر راه سایھ و دوستاش وایساده بودیم و من میخواستم بھش بگم کھ ازش خوشم اومده سایھ از راه رسید و من بی مقدمھ وایسادم جلوش .

من : سلام . 

سایھ : گیریم علیک ... فرمایش 

من : کار خاصی نداشتم فقط میخواستم یھ کم آشنا شیم ...

سایھ کمی نگاھم کرد و زد زیر خنده : نھ بابا ... 

من : بھ چی میخندی؟ _  ھیچی ادامھ اش ...

_  خب ؟ ادامھ نداره ...

_  باشھ منم فکر میکنم جوابتو میدم ... 

بعدم یھ نگاه بھ سامان کرد پوزخند زد و رفت ...

روز بعدش کھ سایھ رو دیدم یھ انفاق غیر منتظره افتاد ... 

من : خب ؟

سایھ کنار سامان وایساد و دستشو دور بازوش حلقھ کرد : حرفاتونو یکی نکرده بودین ... منم بھ اولین نفر جواب  دادم یعنی سامان 

از زور عصبانیت گر گرفتھ بودم حالا میتونستم در ک کنم کھ چرا سامان اصلا  خوشحال نشد وقتی گفتم از سایھ خوشم میاد . سامان یھ لبخند بھ سایھ زد و بھ من نگاه کرد . نازنین دوست سایھ کنارم وایساده بود و یھ جوری نگاه میکرد نازنین و ھل دادم و ازشون فاصلھ گرفتم نازنین کھ پرت شده بود رو زمین نفسش بند اومده بود . 

 این قضیھ خیلی ذھنمو درگیر خودش کرد اما نمیتونستم کاری بکنم چون دوست نداشتم یھ بار دیگھ برم سراغ سایھ و از طرف اون غرورم لھ بشھ 

شاید ھمین غرورم باعث شد بھ خیلی از چیزایی کھ میخواستم نرسم ... و البتھ خیلی چیزای بھتری بدست بیارم 

بعد از اون قضیھ من و سامان دعوای زیادی داشتیم ھرچند کھ قدرت بدنی من بھتر بود و زورم بھ سامان میچربید . بھ ھرحال من سایھ رو از ذھنم بیرون کردم . با اینکھ فکر میکردم حسم بھ سایھ یھ حس زود گذر بود ولی ھنوزم بھ فکرش بودم بعد از دبیرستان من دیگھ سایھ رو ندیدم و خودمو مشغول کار کردم تا فراموشش کنم شاید بھ خاطر فراموش کردن سایھ بود کھ بعد از اصرار زیاد مادرم بالاخره حاضرشدم برم خواستگاری ونوشھ 

ونوشھ ھم کلاسی سپیده بود . البتھ قبل از خواستگاری ونوشھ رو توی مھمونی دیده بودم . 

یکی از دوستامون مھمونی داده بود و ماھا توش شرکت کرده بودیم  من ، دیاآکو و ملیکا ، آبتین و شاران ، شاھین و سپیده ...

 

 

 

 

 

                             

 

 

 

 

 

 

 

 

                               فصل اول : اشتباه 

 

 

آبتین : ھی خره الان بھ ھر دختری نگاه کنی خودشو در اختیارت قرار میده  من : خف !! من اینکاره نیستم ...

_ خاک بر سرت چرا برداشت بد میکنی ؟ منطورم اینھ کھ ھمھ جوره بھت سرویس میده الاغ 

_ وللش تنھا باشم بھتره 

_ از بس خری 

دیاآکوسر رسید : آراسپ نگا بالای پلھ ھارو... ببین ملیکا با کیھ 

یھ نگاه انداختم سمت پلھ ھا و دیدم ملیکا با یھ دختر اومد پایین . دیاآکو زیر گوشم زمزمھ کرد : تنھاست . بعد ھلم داد و افتادم جلو . دختره با تعجب نگاھم کرد بدون اینکھ تغیری توی حالت صورتم و اخمایی کھ مھمون ھمیشگی صورتم بودن باز کنمدستمو گرفتم جلوش . 

آبتین رو بھ دختره گفت : ببخشید ونوشھ خانوم این رفیق ما یکمی ... 

ونوشھ  بعد از یکمی مکث دستم رو گرفت و وسط پیست وایسادیم ما ھشت نفر وسط پیست بودیم بقیھ نگاھمون میکردن . بھ ونوشھ کھ نگاه میکردم یاد سایھ میفتادم نگاھمو از ونوشھ گرفتم و بھ بقیھ نگاه کردم ... 

 دیاآکو و ملیکا وایساده بودن و زل زده بودن بھ ھم حواسشون ھم بھ ھیچکس نبود انگار تو دنیایی بودن کھ ھیچکس جز خودشون ھیچ جایی نداشت ؛ آبتین و شاران چشماشونو بستھ بودن و ھمدیگرو میبوسیدن . من و ونوشھ چرخیدیم ، شاھین پیشونیشو چسبونده بود بھ پیشونی سپیده و داشت یھ چیزی بھش میگفت . سپیده ھمیشھ با غم بھ شاھین نگاه میکرد من ھیچوقت معنی غم چشماشو نفھمیدم ...

دوباره بھ ونوشھ نگاه کردم ؛ اونم توی فکر بود ، فکر سایھ با ذھنم بازی میکرد .

 بالاخره اھنگ تموم شد و ونوشھ رو ول کردم . رفتم سمت صندلی ھایی کھ کنار میز بار بود . تکیھ دادم بھ میز و بھ بقیھ نگاه کردم ، شاھین کنارم وایساد ؛یھ لحظھ بھش نگاه کردم شاھین سرشو انداخت پایین دیاآکو سر رسید : خب اقا آراسپ چطور بود ؟ _ بد نبود 

_ بد نبود ؟ مارو بگو فکر میکردیم با ھمرقصی کھ گیر تو اومده توی ھپروتی

_ من یا تو ؟

_ دیگھ دیگھ ... تو فکر من ملیکامو ببینم و تو ھپروت نرم ... یھ درصدشم محالھ 

_ یعنی چی اونوقت ؟ 

_ چی یعنی چی ؟

_ ونوشھ ...

_ ای ناجنس ... یعنی ھمون بنفشھ 

_ آھان 

_ ھی آقا شاھین چرا سرت پایینھ؟ شاھین : ھا ؟؟ ھیچی 

دیاآکو : حالا خوبھ سپیده خانوم .... ( یھو دیاآکو زد زیر خنده ) بگو از آراسپ ترسیدی با این قیافھ ای کھ داره  من : بھ من ربطی نداره 

دیاآکو : خوب دیگھ شازده شاھین اجازه اتو گرفتیم برو حال کن ...

آبتین اومد ، جای رژلب شاران ھنوز رو لبش مونده بود . دیاآکو وشاھین خندیدن  آبتین : مرررررگ ... بھ چی میخندین ؟ دیاآکو: ھیچی بار چندمتون بود ؟  آبتین : چی ؟ 

دیاآکو : صحنھ ی وسط پیست و میگمو 

آبتین : میخوای چیکار ؟ تو چرا وارد عمل نشدی ؟  دیاآکو : ھمون تو وارد شدی بسھ 

من یھ دستمال از رو میز برداشتم  و گرفتم جلوی آبیتن : پاک کن اون رنگ کاری رو

 ...

آبتین : مگھ جاش ھست؟

_ بلھھھھھھھھھھ چھ جورم .....

_ ای بابا گفتم چرا از کنار دخترا کھ رد شدم یھ جوری نگام کردن . دستمال رو از دستم قاپید و لبشو پاک کرد .

 مھمونی تموم شد و من و سپیده برگشتیم خونھ قبل از این کھ بریم توی اتاقھامون گفتم : فردا میرسونمت 

_ نمیخواد لابد میخوای بعدش کلی بھ جونم غر بزنی کھ اداره ام بھ خاطر تو دیر شد شاھین میاد دنبالم . 

_ باشھ ولی حواست باشھ 

_ بھ چی ؟ 

_ ھیچی ھمینطوری !

( سپیده کھ منظورمو گرفتھ بود سرشو انداخت پایین ) : چشم شب بخیر  بعد از مدتی مادرم قرار خواستگاری از ونوشھ رو گذاشت ...

صبح بود رفتم صبحونھ بخورم و برم اداره  سپیده : سلام صبح بخیر  من : سلام من باید برم ... فعلا 

_آراسپ امروز ساعت ٥ کلاسمون تموم میشھ بیا ببینش باھاش حضوری حرف بزن 

_ با کی؟

_ ونوشھ 

_ خیلھ خب خدافظ 

زمانی کھ رسیدم اداره یھ ماموریت بھمون خورد و ھمگی راھی عملیات شدیم انقدر غرق کار شده بودم کھ یادم رفتم زنگ بزنم و بھ سپیده بگم کھ نمیتونم برم ونوشھ رو ببینم تو راه خونھ یاد این قضیھ افتادم . دم یھ شیرینی فروشی وایسادم و یھ جعبھ شیرینی گرفتم کھ ببرم برای سپیده . رسیدم خونھ  من : سلام کسی نیس جواب ما رو بده ؟ مامانم : برو تا سپیده نیومده خوش باش 

_ چھ استقبال گرمی !!!

_ امروز قرار بود بری دنبالش ... نرفتی 

_ ماموریت داشتم نشد 

_ باید یھ زنگ بھش میزدی تو کھ میدونی سپیده از بدقولی بدش میاد 

_ پس این شیرینی ...

ھنوز جملھ ام تموم نشده بود کھ سپیده چنگ انداخت توی موھام : شیرینی بخوره توسرت ... قرارر بود بیای دنبالم 

_ چتھ روانی ؟ کار داشتم 

_ لا اقل یھ اس میزدی تا ساعت ٦ الاف تو نشم 

_ ول کن موھامو وحشی 

_ وایی آراسپ یادش کھ میفتم دلم میخواد موھاتو بکنم 

_ إ تو بکن ببین موھا قشنگت رو سرت میمونھ یا نھ !!

سپیده منو کشید سمت ظرفشویی و سرمو برد توی ابی کھ مامانم توش سبزی شستھ بود . اینکارو کھ کرد دوید توی اتاقش و در اتاق رو قفل کرد 

ھنوز نیم خیز بودم روی ظرفشویی سرمو از آب آورده بودم بیرون و چشمام بھ خاطر مایع ضدعفونی کننده قرمز شده بود و میسوخت من : سپیدھھھھھھھھھھ میکشمت  مامانم بھ من کھ سبزی خوردن رو سرو کلھ ام بود نگاھی کرد و خندید : اول برو حموم

رفتم حموم و دوش گرفتم ازحموم کھ اومدم بیرون صدای قاشق چنگال میومد . چشمم افتاد بھ بطری نوشابھ کھ روی میز اشپزخونھ بود از روی میز برداشتم و سر کشیدم . سعی کردم سپیده نبینھ کھ پشت سرش اروم و بیصدا وایسادم . قبل از اینکھ سرشو بلند کنھ باقی مونده ی نوشابھ رو خالی کردم روش . نوشابھ آروم آروم ریخت روی موھاش و بازوھاش یکمی ھم ریخت تو غذاش . بطزی کھ خالی شد گذاشتمش روی میز و بھ مامانم کھ داشت با تعجب بھ من و سپیده نگاه میکرد گفتم : شام چیھ مامان ؟  مامانم : تاسکباب ...

_ ببخشید اینبارم یادم رفت لیوان بردارم نوشابھ رو با دھن خوردم بعد شام دوباره میگیرم . آخ نمیدونم چرا انقدر گشنھ ام ....

بشقابمو پر کردم و شروع کردم بھ خوردن . سپیده بدون ھیچ حرفی از پشت میز بلند شد و با خونسردی گفت : ممنون مامان من میرم دوش بگیرم . 

بعدم رفت 

مامان : برو خداروشکر کن بھش گفتم کاری نکنھ 

_ آخ الھی قربون مامانم برم . 

فردا توی اداره عملیات نداشتیم و بعد از تموم شدن ساعت کاری رفتم دنبال سپیده کھ ونوشھ رو ھم ببینم . وارد دانشگاه شدم و توی محوطھ ای کھ ھمیشھ منتظر سپیده بودم ونوشھ رو دیدم خیلی ساده و اسپرت لباس پوشیده بود و داشت یھ کتاب میخوند... داشتم میرفتم

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی