اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان ترسناک خارجی جن گیر

  • ۳۲

دانلود رمان ترسناک خارجی جن گیر

 

 

  خلاصه: 

             

آقای محمدی به همراه همسرش تمام عمرشان را وقف جن گیری و کمک به انسان های بی گـ ـناه کردند. بیست  سال می گذرد و اقای محمدی پس از اسیب هایی که می بیند از همه چی خسته میشود و دوست دارد برای یک مدت     طولانی جن گیری را کنار و مشغول استراحت کردن بشود. اما استراحت کردن شاید برای او بی معنی باشد و اینبار به  خاطر همسرش مجبور میشود به سمت ماورای طبیعت برود و با آن دنیا درگیر بشود. خانوم محمدی حتی نمیداند

 خواهرش برای چی از دنیا رفت برای اینکه متوجه بشود تنها یک راه باقی مانده... *احضار کردن روحش* اما حقایق

خوشایندی اشکار نمیشود و هردو ی آن ها قدم به قدم با پاهای خودشان به سمت نابودی کشانده می شوند.  

 

 

 

 

 

 

 

 

  

مقدمه:

معمولا بیشتر افراد وارد شدن جن به بدن انسان را در فیلمهای ترسناک یا مستند دیدهاند و یا از دیگران

شنیدهاند اما برخی از انسان ها نیز وجود دارند که میتوانند جن ها را واقعا لمس بکنند. در جهان اطراف، بسیاری از موارد به چشم انسان قابل رویت نیستند اما قدرتشان از انسان بیشتر است؛ اشعه X، میکروبها، ویروسها ،تکسلولیها، الکترونها و هم چنین جنها از این جمله اند که نمیتوان وجود آنها را انکار کرد.

متافیزیک به معنی ماوراء الطبیعه شامل بخشهایی از جهان بیکران است که از حوزه درک حواس 5گانه ظاهری ما خارج است. علم متافیزیک منطبق با فطرت انسانها است و بیپایان است. مباحث مهم متافیزیک شامل مبانی، دانش و موجودات متافیزیک است که شامل فرشتگان، جنیان و ابعاد فراطبیعی است. در ضمن اگر جنی وجود نداشت هیچ وقت کلمه ی جن گیر به وجود نمی آمد و در نتیجه هیچ انسانی پشتش خودش را یک جنگیر معرفی نمیکرد.

 

Error! Filename not specified.

نیش خندی می زنم و بدون پاسخِ خاصی، لیوان چایی ام را در دست می گیرم و یک جرعه از آن می نوشم. امروز "بیست و سوم آذر هزار سیصد و نود"بود. جلسه ای محرمانه با مدیر یکی از بهترین دانشگاه های شهر تهران ترتیب دادیم با عنوان سخنرانی بنده و خانومم در داخل بعضی از کلاس های دانشگاه و هماهنگ کردن یک سری مسائلِ از پیش لازم و البته گرفتن گواهی مدیر برای این سخنرانی. مطلب اصلی جلسه که من و خانومم را پشت میز مدیر نشاند روشن سازی در رابطه با صبحت کردن برای دانشجو ها و باز کردن یک سری مسائل و البته جواب دادن به همه ی سوال های آن ها به طور شفاف و بدون پرده در رابطه با مقوله ی ماورای طبیعت. البته این را بگویم؛ اولین باری نیست که من و خانومم میخواهیم برای دانشجوها سخنرانی بکنیم، تقریبا میتوانم بگویم ما ده سال است داریم این کار را مرتبا تکرار میکنیم. عشق و علاقه و کنجکاوی زیاد به ماواری طبیعت باعث شد که این کار تبدیل بشود به شغل اصلی ی ما. اقای نیک نام دوتا دستانش را داخل همدیگر قفل می کند و چهره متفکری به خود میگیرد سپس بحث را باز میکند و شروع میکند به صبحت کردن.

-راستش من تعریف شما و همسرتان را زیاد شنیده ام و در علم شما اصلا شکی ندارم.

همسرم به نشانه ی تشکر همزمان با صبحت کردن اقای نیک نام سرش را تکان می دهد. اقای نیک نام اضافه می کند. اما خودتان بهتر از من میدانید بحثِ ماورا بحث سنگینی است و ممکن است با توجه به روحیه و ضعف هایی که در برخی از دانشجو ها وجود داشته باشد اختلالی در ذهن آن ها به وجود بیارورد و در اخر نتیجه مطلوبی نخواهد داشت. بلافاصله من و همسرم همزمان برای دفاع از خود و شغلمان جبهه میگیریم.

من سکوت میکنم و در ادامه همسرم صبحت میکند.

-ببینید اقای نیک نام! ایجاد چهار چوب و دور کردن یک موضوعی برای جوانان !میتواند کششی غلط را به سویش ایجاد بکند که در نتیجه عقب ماندن عقل از زمان را به دنبال دارد.

اقای نیک نام وسط حرفِ خانومم میبرد اما همسرم کمی تُنِ صدایش را بالا تر میبرد و حرفش را کامل میکند.

-من و همسرم چیز اضافه ای نمیخواهیم به دانشجو های دانشگاه شما بگوییم . فقط بخش کوچکی از ده سال تجربه ای که داریم را می خواهیم برای بالا بردن علم و دانش، در اختیارِ دانشجو ها قرار بدهیم البته اگر شما قبول بکنید؟!

کمی لحن اقای نیک نام تغییر میکند. نفس عمیقی میکشد و انگشت هایش را از داخل همدیگر جدا میکند.

-صد البته شما می توانید برای دانشجو ها مفید باشید، در غیر این صورت اصلا این جلسه را ترتیب نمیدادم!

بنده فقط به عنوان یک مسئول و شخصی که دلسوز جوانان است از شما عزیزان خواهش کردم رعایت بکنید. از روی صندلی بلند میشوم. همزمان دستم را به نشانه دست دادن جلو میبرم و میگویم:

خیالتون راحت! ما از هرز رفتن پرهیز خواهیم کرد.

سپس اقای نیک نام نیز دستش را به سمتم می اورد و بدون اینکه چیزی بگوید آن یکی دستش را به نشانه احترام روی سینه اش میگذارد.

 

ساعت یازده و چهل و پنج دقیقهِ ظهر از دانشگاه بیرون امدیم و برای خوردن ناهار به سمت خانه حرکت کردیم این روزا فشارِ کارمون باعث شده به دخترمون "تینا" کم محلی بکنیم. یعنی اصلا وقتش را نداریم کنار دخترمون باشیم، مدام گرفتار این ور و ان ور هستیم. تینا دوازده سالش است و تنها فررند من و همسرم است. او در سن حساسی قرار دارد این را می دانم و خیلی خوب می دانم او در سنی است که به شدت نیازمند محبت و توجه است. اما چه بکنم؟! واقعا دست خودم نیست، هنگامی که به خانه برمی گردم احساس می کنم دو تا جسم سنگین از دو طرف دارند به مغزم فشار می اورند و انگاری معزم وسط یک منگنه قرار دارد .کتاب هایی را تدریس و مطالعه می کنم که مربوط به متافیزیک است و متافیزیک بحث فوق سنگینی است که درک کردنش برای همه اسان نیست. تینا پوست روشنی دارد مانند من کمی تپل است! چشم هایش مانند چشم های مادرش عسلی رنگ و کشیده است. قد بلندش نیز به من رفته است. تینا حاصل پانزده سال زندگی مشترک من و همسرم است. خیلی خوب یادم هنگامی که پا به سن بیست سالگی گذاشتم، عاشق شدم .آن هم عاشق دختری که از هر لحاظ نقطه مشترک هایی را در وجودش حس می کردم .او دختر جوان و زیبایی بود که من را شیفته ی خودش کرده بود!چشم عسلی ابرو هایی کشیده پوستی روشن و مژه هایی بلند.

ان موقعه ها من فقط یک جوان خام بودم وپسری بودم که سرم درد می کرد برای دردسر جالب این جاست این موضوع ادامه پیدا کرده تا به همین الان زیرا پس از اشنا شدن با زهرا "همسرم" به این موضوع پی بردم او نیز مانند من در زمینه ی ماورای طبیعت تبائر دارد و خیلی خوب از این موضوع سر در می اورد و حتی بهتر از من .

عاشقش شده بودم ولی پس از اینکه به این موضوع پی بردم، فهمیدم نیمه گمشدمو پیدا کرده ام عشق و علاقم به زهرا دو چندان شد. همان اول که دیدمش از این موضوع خبر نداشتم. من نمی دانستم زهرا نیز عاشق علم آموختن در زمینه ی ماورای طبیعت است. آن موقعه ها زهرا حسی که بهم داشت را از من پنهان می کرد می توانستم عشق و علاقه ی دو طرفه را حس بکنم و این دلیلی شد که به سمتش حرکت کردم. حسم درست بود و پس از مدتی بلاخره اعتراف کرد که او نیز عاشق من است. پس از نامزد کردن متوجه شدم او گذشته خوبی نداشته تنها خواهرش در یک حادثه جانش را از دست داده و در اوایل نوجوانی فوت کرده .از این حادثه به عنوان بد ترین خاطره زندگی اش یاد کرد و هیچ وقت رغبت نمی کند در موردش حتی کمی حرف بزند من هم ترجیح می دهم سوالی از او نپرسم. فقط یک بار در اوایل دوران نامزدی برایم تعریف کرد که روحیه اش از ان حادثه به بعد خیلی خراب شده و یک مدت او را افسرده کرده و حتی او را تحریک به خودکشی کرده! "هدیه" نزدیک ترین شخص بهش در زندگی بوده. او تک فرزند بزرگ شد تا در سن بیست و سه سالگی با من اشنا شد و پس از دو سال ما باهم ازدواج کردیم.

 

پس از گذشت زمان به این موضوع پی بردیم که ما نمیتوانیم بچه دار بشویم !نمی دانستیم مشکل از کداممان است،این موضوع هر جفتمان را بدجوری ناراحت کرده بود. به طور جدی پی گیر قضیه شدیم تا پس از مدتی فهمیدیم مشکل از زهرا است. او دوباره روحیش داغون شد و تا چند وقت اصلا نمی توانست حتی حرف بزند  !

سعی کردم این موضوع را در زندگی زناشوییمان آتو نگیرم و طوری رفتار نکنم که خودش را گناهکار بداند و یا فکر بکند ناقص است ! ولی واقعا از ته دلم دوست داشتم بچه داشته باشم. دوست داشتم در این دنیا انسانی وجود داشته باشد که من را "پدر" صدا بزند. این موضوع ادامه داشت تا پس از چند جلسه دکتر در خارج از کشور و به این در آن در زدن بر خلاف باورمان دکتر المانی خبر حاملگی زهرا را بهمان داد. از ته دلمان خوشحال شده بودیم قطعا بهترین خبر زندگیمان بهمان رسیده بود، البته حامله شدنش یک طرف بود!حفظ ان در طرفی دیگر ولی با کمک خداوند دعایی که کرده بودم براورده شد و تینا به دنیا امد .بلافاصله پس از پدر شدنم صدایی دم گوشم زمزمه می شد. دنیا زیر پاهایت است، بهشت هم زیر پاهای همسرت! زیرا او مادر شده بود و خوشحال تر از همیشه .دوباره روحیه اش برگشت و مثل اوایل زندگی اش شاد شد. حالا باید به نیتی که کرده بودم عمل می کردم و در هر زمینه ای هر کاری که از دستم بر می امد به طور رایگان برای انسان های نیازمند کمک

میکردم. آن نیتِ قلبی من را با شخصی به اسم "اقای حسینی"اشنا کرد. اقای حسینی را به وسیله یکی از اشناها شناختم و پس از اینکه پی بردم شخصی نیازمند است واقعا دلم خواست هر کمکی که میتوانم بهش بکنم .

البته به گفته آن کسی که معرفی اش کرده بود آقای حسینی نیازمند مادی بودش اما وقتی باهاش مواجه شدم فهمیدم اینطور نیست و خیلی فراتراز چیزی بود که فکرش را میکردم. یکی از اشناها طوری با آه سوز

شخصیتش و زندگی اش را برایم شرح داد که واقعا حس کردم خداوند آن شخص را با توجه به نیت نزدم یا سد راهم قرار داده. اما او چیزی را از من میخواست که آن موقعه ها از توانم خارج بود؛ درست یادم می آید که از تهران به یکی از استان های دور افتاده رفتم و به مشکل عظیمی برخورد کردم که وصف کردنی نیست.

تصمیم را گرفتم. موضوع را با زهرا در میان گذاشتم

اوایل کمی مخالف بود و عقیده داشت که نباید بروم و بدون هیچ دلیل خاصی .شاید بشود گفت حس ششمم این جوری می خواست. زهرا مدام سوال پیچم می کرد و می پرسید چه کسی او را بهت معرفی کرده. آن کسی که حسینی را بهم معرفی کرده بود یکی از هم کارای اشنا توی شرکت بود که اتفاقا خانومش با زهرا در ارتباط بود .

پس از اسم بردن او به عنوان معرف و کمی منطقی صبحت کردن و شرح دادن زندگی اقای حسینی او کم کم نظرش عوض شد و گفت که هرجوری که خودت می دانی .در اخر سر اضافه کردم.

-او یک مرد مسن و تنها است و به قدری حالش بد است که حتی نمی تواند برای خرید شام و ناهار خودش از خانه بیرون برود. واقعا نیازمند است.

زهرا نیز مانند من دلش به رحم امد و گفت:

عیب نداره، برو عزیزم.

اون جمله اش در ذهنم ثبت شد زیرا شََکی که برای تصمیمیم داشتم را کُشُت. پیش خودم به خاطر نیتی که داشتم برای کمک کردن راهی شدم غافل از این که قرار است چه بلایی سَرِ خودم و خانوادم بیاد. ولی خب من آن موقعه ها فقط بیست و سه سال سن داشتم و خیلی بی تجربه بودم. از طرف دیگر آن قدری خوشحال بودم که نمی دانستم دارم چه کار می کنم. توی پوست خودم نمی گنجیدم. اخه از پدرم یاد گرفتم هر گاه از شخصی چیزی را به عنوان هدیه دریافت کردم هر طور که شده به یک شکل دیگه لطف او را جبران بکنم. حالا که خداوند هدیه به این بزرگی به من داده بود چطور می توانستم بهش بی توجه باشم و طور دیگری لطفش را جبران نکنم؟! اصلا به هیچ چیزی اهمیت نمی دادم. تصمیم داشتم هرچه قدر که پول بخواهد. بهش بدهم و یا هرکاری که بخواهد برایش بکنم. یادم است این قضیه برمی گردد به دوازده یا سیزده سال پیش. اتفاقی که سرنوشت زندگی ام را کاملا عوض کرد و به سویی کشاند که از من یک شخص دیگری ساخت )هشت سال پیش(

یک نگاه گذرا به

 

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی