اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان تاوان خیانت به صورت pdf

  • ۸۲۸۰

دانلود رمان تاوان خیانت به صورت pdf

دانلود رمان تاوان خیانت به صورت pdf

 

در حالی که می دویدم تا از دست اون نره غول فرار کنم داد می کشیدم:

-غلط کردم ساسان....ولم کن...ساسان همین جوری می دوید دنبال من و من می دویدم....به طبقه پایین که رسیدم منو گرفت توی بغلش و صدای خندهامون پذیرایی رو پر کرد...یهو هر دو کپ کردیم....خاله عمه عمو دایی و بقیه پایین بودن... هر دومون توی همون حال سر جامون خشک شدیم....صدای بابا من رو به خودم آورد:

-یگانه...سرخ و سفید شدم و از بغل ساسان در اومدم و رو به بابا گفتم:

-بله بابا؟...به قیافه عجیب ما خندید و گفت:

-از دست شما جوونا...ریز خندیدم و به ساسان نگاه کردم...خدایی قیافش خیلی ضایع شده بود....اونم سرش رو انداخته بود پایین و سعی می کرد نخنده...با هم مشغول سلام کردن شدیم....هرکدوم از پسرا یه تیکه ای می انداخت که باعث می شد من و ساسان هم بخندیم و هم از خجالت سرخ شیم...فقط بین اینا لیلا بد نگاه می کرد... لیلا داشت به من چشم غره می رفت....هر دومون می دونستیم که دلیل این رفتار بچگونش چیه ولی همین باعث کدورت می شد بینمون....البته بعضی وقتا...به لیلا که رسیدم باهاش دست دادم...پوزخندی زد و گفت:

-از ته داهات پاشدی اومدی؟...چه ربطی داشت؟...لباسم که بد نبود...یه دامن مشکی تا روی زانو ، یه جوراب شلواری سفید و تی شرت مشکی و...

وای...قیافه هامون...ای خدا...ساسان مثلا منو آرایش کرده بود...یه رژلب قرمز زده بود به لبم که همشو مالیده بود...یه کرم خیلی روشن زده بود به صورتم که خیلی خزم کرده بود....البته منم که کم نیاورده بودم....کرده بودمش دایناسور که از کوره در رفت دیگه...دست لیلا رو ول کردم و به همراه ساسان رفتیم توی آشپزخونه...

صورتش رو هر چقدر می سابید باز چشماش سیاه بود...

-یگانه من می دونم و تو....

-اه...خب خوشگلی دردسر داره دیگه...یه سیب از روی میز برداشتم و گاز زدم...

-اما....نذاشتم حرفش رو ادامه بده و جفت پا پریدم وسطش:

-بریم بالا با شیر پاک کن پاک کنم...

-همینم مونده دیگه...پوزخندی زدم و گفتم:

-خب پس همین جوری بمونه...حوله رو برداشت،درحالی که صورتش رو خشک می کرد گفت:

-بریم دیگه چاره ای نیست....روزهای قبل هم همینجوری بود...همیشه خونه بین خنده های ما گم می شد...زمان اهمیت نداشت و فقط عشق باعث می شد سخت ترین مشکلات رو حل کنیم...فقط عشق باعث خوشحالی ما بود و وقتی قهر می کردیم قفط عشقمون مارو آشتی می داد...

شیر پاک کن رو از روی میز برداشتم و ریختم رو پنبه...نشست روی تخت و با خنده گفت:

-کورم نکنی...رفتم نشستم کنارش و مشغول پاک کردن خط چشم و مداد از توی چشم این نازک نارنجی شدم:

-آی...وای...آخ...اه...

-اه ...یه دقیقه زیپ اونو بکش بزار کارمو بکنم..

-خدا رو شکر من دختر نیستم....

-دلتم بخواد...لبخند مهربونی زد...

تو دریای طوفانی چشمای آبیش خیره شدم...دریایی که موج های عاشقش یک به یک به ساحل نگاه من بوسه می زدن...دریایی که وقتی طوفانی می شد هیچی جلودارش نبود...تا بوسه اش را از ساحل می گرفت یا همون جوری در تب و تاب می ماند تا من کم بیاوردم...تا ساحل رضایت دهد...ساحل هم عاشق تر از او تشنه این بوسه بود...تشنه این نگاه عاشق و این دریای طوفانی...

-بسه ....الو.....دستم رو آوردم جلوی صورتش که از فکر در بیاد...

-ها؟آهان....دوباره با پنبه افتادم به جون چشماش....

کی از این نگاه های تشنه تمام می شود؟کی این دو دریای طوفانی از هم خسته می شوند؟کی آفتاب عشقشان غروب می کند؟کی با هم بر روی زمین دیگر نمی تابند تا به گل های سرزمین عشقشان بوسه بزنند...کی این همه چشم مشتاق برای رسیدن آن ها به هم گریان می شوند؟کی دستهای این دو پرستو عاشق از هم جدا می شود؟کی؟آیا همچین چیزی امکان دارد؟

....

پرده های سلطنتی اتاقم رو کنار زدم و بستمش...نور خورشید سرحالم کرد...از روی تخت پریدم پایین و گوشیم رو برداشتم...طبق معمول هر روز صبح منتظر اس ام اس صبح بخیر ساسان بودم…اما...

خبری از اس ام اس نبود....از روزی که نامزد کرده بودیم هر روز صبح برام اس می فرستاد...اما الان چی شده بود؟از نگرانی داشتم می مردم...نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟...بدون مکث شمارش رو گرفتم...بوق اول...بوق دوم....بوق سوم....بوق چهارم....و بق پنجم..بوق اشغال ترس منو بیش تر کرد...سریع دویدم پایین...مثل برق رفتم تو آشپزخونه اما کسی اونجا نبود

رفتم تو اتاق خواب کسی اونجا هم نبود....تو فکرم ساسان و کفن کردم و گذاشتم توی گور...گفتم حتما برای ساسان اتفاقی افتاده اینا رفتن....با هول و هراس تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به مامان اما برنداشت...دیگه داشتم می مردم...زنگ زدم به بابا اونم بر نمی داشت...همش به خودم می گفتم نه رفتن جایی...نه افاق بدی نیفتاده اما نمی تونست جلوی افکارم رو بگیرم..نمی تونستم یه تصمیم رست حسابی بگیرم...زنگ زدم به همراه زن عمو...گوشیش خاموش بود...گوشی عمو رو گرفتم وقتی جواب داد انگار دنیا رو بهم دادن...داشت گریه می کرد و همین منو روانی کرد..دیگه باور کرده بودم برای ساسان اتفاقی افتاده....شایدم نه...برای کس دیگه....شایدم....به افکارم اجازه پیش روی ندادم...رفتم بالا ...شلوار لی پام بود...یه مانتو از کمد برداشتم و تنم کردم شالم رو هم همینجوری انداختم روی سرم...سریع از خونه خارج شدم و سر خیابون ایستادم...دکمه های مانتوم رو داشم هول هولکی می بستم و منتظر یه تاکسی بودم...اولین تاکسی که اومد سوار شدم و با گوشیم شماره دایی رو گرفتم...بعد از سه تا بوق برداشت:

-دایی...صدای گریه خنجر رو رو حم می کشید...

-داییی تو رو خدا بگو چی شده...هیچی نمی گفت و فقط صدای گریه می اومد...

-یک به من بگه چی شده...تو رو خدا...صداش بین گریه گم بود:

-مرده...و ارتباط قطع شد...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی