اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان بهشت داغ من به صورت pdf

  • ۵۴۷۱

دانلود رمان بهشت داغ من به صورت pdf

دانلود رمان بهشت داغ من به صورت pdf

 

خلاصه رمان : -مامان... مامان؟ - بله؟ چی شده مریم جان؟ اوا خاک بر سرم چرا هنوز آماده نشدی مادر؟ حمید پایین منتظرته.. - الات میرم .. صدات زدم که بگم موهامو برام ببافی اینطوری که دورمه کلافم میکنه.. . همینطور که مادرم تند تند موهامو میبافت یه دفعه صدای هق هقش هم بلند شد... با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن اشکاش که روی صورتش جاری بود دلم گرفت... بغلش کردم و زیر گوشش گفتم: - مامان خوشگلم دوباره که شروع کردیا.. به قول خودت این کارا شگون نداره ها.. مثلا من دارم میرم ماه عسل ... سفر قندهار که میرم زود برمیگردم در ضمن فکر نکنی من مثل بقیه دخترا بعد ازدواجم میشینم توی خونه ها من وقتایی که حمید خونه نیست مدام در دل خودتم عزیزمه

- وا خاک بر سرم یعنی چی دختر؟ میخوای بیای اینجا قدمت سر چشمم ولی دیگه به کاری نکن که شوهرت کلافه بشه ببینم نکنه از شوهرت بزنی به خاطر ما.. دیگه نذاشتم حرفشو ادامه بده چون میدونستم اگه ولش کنم تا خود شب برام نصیحت داره برای همین به سرعت گفتم: - آخ آخ مامان جات این حمید بیچاره داره تو گوجه زیر پاش علف سبز میشه من دیگه برم ... قربونت برم مواظب خودتون باشید برای ما هم دعا کنید بعد از این که همراه حمید از زیر قرآن رد شدیم و با پدر و مادرم خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم و به سمت شمال حرکت کردیم. حمید پسر یکی از دوستان بابا بود که طی یک خواستگاری کاملا سنتی ما با هم آشنا شدیم و با هم ازدواج کردیم. عاشقش نبودم اما در کنارش آرامش داشتم و حالا که ازدواج کرده بودیم حس میکردم عشق به سراغم اومده. پسر آرومی بود و همیشه بهم احترام میزاشتی. میتونم در چند کلمه توصیفش کنم: مهربون ، اجتماعی و کمی شوخ.. از لحاظ قیافه هم بد نبود نمیشه گفت خیلی زیبا بود اما خب از نظر من جذاب بود. - مریم .. یه چیزی بگم؟ - جی عزیزم؟ آره بگو - خب من میگم بیا دو روز شمال بمونیم بعد از اونجا بریم جنوب..! |
جیییییییییییی؟ حالت خوبه حمید؟ از شمال کشور باشیم بریم جنوب کشور؟ - آره اتفاقا بهت قول میدم خیلی خوش میگذره... هات؟ موافقی؟ - نمیدونم اخه اینطوری ممکنه خیلی سخرموت طول بکشه .. تو که میدونی من ترم اخرم درسام سنگین شده حسابی .. اینطوری مسکویه عقب بمونم - خبر جنوب که رفتیم دو روز بیشتر تمیموتیم در ضمن با هواپیما میریم که ماشین رو هم با خودمون ببریم - نمیدونم.... باشه حرفی نیست با این حرفم لبخند بزرگی روی صورتش نشست و ضبط ماشین رو روشن کرد و با آهنگ شادی که در حال پخش بود همخوانی گرده چشمامو بستم و خدا رو به خاطر حضور حمید شکر کردم . وقتی خوشحال بود منم شاد بودم ... حس میکردم چقدر خوبه که در کنارم دارمش خسته بودم برای همین قبل از این که به جاده چالوس برسیم خوابم برد.... به محض اینکه خوابیدم صحنه های وحشتناکی رو در مقابلم دیدم ... حمید با پیکری غرق در خون درون ماشین بود.. به سمت ماشین دویدم اما قبل از اینکه بهش برسم ماشین با صدای خیلی بدی منفجر شد ..... با صدای حمید از خواب پریدم:

- مریم؟ مریم جان خانمی بیدار شو داری خواب میبینی. نفس نفس میزدم.. حس میکردم راه تنفسم بسته شده ..... حمید لیوان آبی رو جلوی دهنم گرفت و من الله جرعه سر کشیدم.... با یادآوری صحنه های دلخراش خوابم تنم میلرزید... چهره حمید نگران بود و ازم میخواست آروم باشم ... . بعد از چند دقیقه که از ماشین پیاده شدم و در هوای آزاد قدم زدم بهتر شدی جایی که ایستاده بودیم به جای باصفایی بود. حمید بهم پیشنهاد کرد برای اینکه هم حال من بهتر بشه هم اون کمی خستگی در کنه چند دقیقه ای رو اونجا بمونیم. زیر انداز که پهن کردیم و بعد از خوردن چایی و تنقلاتی که با خودم برده بودم حمید گفت: - مریم پاشو یکم عکس بگیریم اینجا خیلی با صفاست - حالا چه عجله ایه بزار وقتی رسیدیم رامسر - ای بابا مریم تو که اینقدر بی حال نبودی ... پاشو دیگه دختر من همسفر بی دوف نمیخوامت به سمتم اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد تا بلند شم. تا خواستم دستشو بگیرم صحنه ای که تو خواب دیدم جلوی چشام ظاهر شد. نمی فهمیدم این چه خوابی بود که من باید روز ماه عسلم ببینم. بعد از اینکه چند تا عکس گرفتیم دوباره راه افتادیم. چند کیلومتر به چالوس مونده بود که گوشی حمید زنگ خورد. تلفن رو جواب داد و در حال صحبت با مادرم بود و همچنان با سرعت زیاد رانندگی می کرد تلفن رو به سمت من گرفت و گفت: بیا مریم مامات میخواد با تو صحبت کنه. - سلام مامان خوبی؟ سلام عزیزم تو خوبی؟ الان کجایین؟ کی میرسین؟ چیزایی که بهت داده بودم رو خوردین؟ مادر به حمید پرسیا .. تزار خسته بشه داره رانندگی میکنه باید سرحال باشه... خیلی هم باهاش حرف نزن که حواسش پرت بشه جاده ها خطرناکن مامان جان 2 - مامان جان اجازه میدی منم حرف بزنم عزیزم؟ ... میدونم نگرانی ولی باور کن
همه چیز خوبه ... وقتی رسیدیم هتل بهتون زنگ میزنم خبر میدم که رسیدیم... تو رو خدا اینقدر نگران نباشین ... راستی مگه قرار نبد امروز برین استخر؟ - حوصله ندارم مامان جان باهام حوت نداره دیشب خیلی راه رفتم کار کردم..
خب منم برای همین میگم دیگه ... برین یکم تو جکوزی بشینین بکم باهاتون حوت بگیره -حالا ببینم چی میشه غذای باباتو بدم شاید رفتم.. خب مادر دیگه مزاحمتون نمیشم فقط منو از خودتون بی خبر نذار تا میتونید هم صدقه بدید - چشم عزیزم شما هم مراقب خودتون باشین به بابا هم سلام برسون ... خداحافظ عزیزم

تلفن رو که قطع کردم نگاهم به حمید افتاد که با لبخند نگام میکرد.. - خداییش خیلی مامانت با خاله مریم .. وقتی داشت باهام حرف میزد خیلی خودمو کنترل میکردم که صدای خندمو بشنوه .. ماشالا مهلت نمیده به آدم خب بیچاره دلش شور میزنه ... راستی حمید به سی دی داشتی که حدید گرفته بودی ... من آهنگای اونو خیلی دوست داشتم .. بده اونو بزاریم.. . - تو داشبورد بی زحمت خودت بردار در داشبورد رو باز کردم که با ده بیست تا سی دی که تقریبا شکل هم دیگه بودن روبرو شدم - ای بابا حمید صد بار گفتم رو این سی دی هات بنویس جی به چیه حالا من چطوری پیداش کنم از بین این همه سی دی؟ - آخه خودم میشناسم چی به چیه بزار خودم پیدا کنم .. همین جاها باید باشه - وای نه تو با این سرعت نمیخواد کلتو بکنی تو داشبورد .. اهنگ گوش بدیم که نمی میریم... - تترس بابا من چشم بسته ام رانندگی میکنم این رو گفت و مشغول گشتن داشبورد شد ... گاهی نو داشبورد رو نگاه میکرد گاهی هم روبروش رو - آهات ایناهاش فکر کنم همینه در همین لحظه کامیونی که از این روبرو سعی داشت از ماشین تلوبیش سبقت بگیره به ماشین ما نزدیک میشد. با دهن باز و چشمهای وحشت زده به روبروم خبره بودم . -22 حمید حمییییییییییییییید مواظب باll اش با صداهای مبهمی که می شنیدم چشمامو باز کردم .... سرم به شدت درد میکرد و احساس تهوع داشتم.... چشمام تار میدید... سعی میکردم حواسمو جمع کنم و موقعیت رو تشخیص بدم .... گوشم وز وز میکرد ... با زحمت زیادی سرمو چرخوندم و اطرافمو با دقت نگاه کردم ... تاری دیدم کمی بهتر شده بود ... چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم... حمید تو ماشین بود و سرش که غرق در خون بود روی فرمان افتاده بود به چند نفر سعی داشتن از ماشین بیرون بکشند ولی نمیدونستن... صحنه ای که در خواب دیده بودم جلوی چشمم بود ... باورم نمیشد خواهم داشت تعبیر میشد ... سعی کردم از جام بلند شدم و به کمک حمید برم اما با تمام سعیم حتی یک سانت هم از جام تکون نخوردم ... صدای وز وز توی گوشم بیشتر شده بود ... سرم هر لحظه سنگین تر میشد و من تنها چیزی که در لحظه آخر حس کردم صدای مهیب یک انفجار بود

با صدای زنگ ساعت دستم رو برای پیدا کردن ساعت روی میز چرخوندم و بالاخره پیداش کردم. به زحمت روی تخت نشستم و سعی میکردم چشمام رو که از نور خواب بار نمیشد رو باز کنم. سه سال از ماجرای ماه عسلی که هنوز شروع نشده به اتمام رسیده بود میگذشت. دوباره کابوس اون روز رو دیدم. چند ماهی میشد که از شر کابوسهام نجات پیدا کرده بودم اما دیشب سالگرد ازدواجم بود و به خاطر مرور خاطرات در خلوتم ، دوباره به سراغم اومده بود. به سمت دستشویی رفتم و صورتم رو زیر آب بج گرفتم. به صورت خسته ام در آینه خیره شدم. صورتی بیضی شکل با ابروهای کمانی و چشمهای تقریبا درشت و کشیده و بینی خوش فرم و لب های کوچک و قلوه ای. هر وقت ناراحت بودم با گریه میکردم رنگ سبز چشمام تیره تر میشد و غم رو به وضوح نشون میداد. دلم نمی خواست مادرم دوباره من رو با
چهره ای غمگین ببینه. توی این سه سال همه ما زجر کشیدیم. دوباره صحنه های روز تصادف جلوی چشمام رژه میرفتن. وقتی توی بیمارستان چشم باز کردم تمام بدنم به شدت گرفته بود و درد میکرد یکی از پاهام از چند ناحیه شکسته بود و دستم قم در کجا بود. یک هفته در کما بودم و وقتی دکتر بالای سرم اومد، بعد از معاینه با لبخندی گفت: خدا خیلی بهت رحم کرده .. تصادف بسیار شدیدی داشتی و اینکه الات زنده ای خودش به معجزست پس قدرشو بدون تو خدا رو شکر کن.... یک ماه در بیمارستان بستری بودم... تو این مدت همه به عیادتم اومده بودن به جز حمید... همه چشماشون غمگین بود... مادر و پدرم با ناراحتی و بغض نگاهم میکرد اما سعی میکرد ناراحتیشون رو بروز نده. پدر و مادر حمید یکبار به ملاقاتم آمدند. مادر حمید به زحمت و به کمک همسرش راه میرفت . چشماش متورم و قرمز بود... با ناراحتی به صورت دست میکشید و خدا رو شکر میکرد که زنده ام. هیچکس حرفی نمیزد .. هر شب خواب پریشان می دیدم و صحنه آخری که حمید رو دیدم مدام جلوی چشمم بود... فقط یک بار به خودم جرات دادم و از مادرم سراغ حمید رو گرفتم... با نگرانی به پدرم نگاه کرد و با من و من گفت: - والا انگار
حمید رو برد آلمان برای معالجه .. نگران نباش مادر ایشالا که چیز مهمی نیست و زود برمیگرده... بعد هم سریع بحث رو عوض میکرد.... میدونستم دروغ میگه ... به حسی بهم میگفت دیگه حمید رو نمیبینم اما باز هم امید داشتم.... بعد از یک ماه که به خونه برگشتم ... از نظر جسمانی کمی بهتر بودم اما هر شب کابوس میدیدم ... دلشوره داشتم و آروم نمیگرفتم ... دو ماه از اون تصادف میگذشت ولی کسی به من نمیگفت حمید کجاست و در چه حالیه.... طاقتم رو از دست داده بودم و به پدر و مادرم التماس میکردم منو پیش حمید ببرن .. اما اونا وقتی حال من رو میدیدن میترسیدن حقیقت رو برام آشکار کن... بالاخره به روز طاقتم تمام شد و تمام آنانم رو بهم ریختم .. فریاد میزدم و حمید رو صدا میکردم ... از سرو صدایی که ایجاد کرده بودم، مادر و پدرم با وحشت به اتاقم آمدند و وقتی من رو در اون وضع دیدن به سمتم اومدند و سعی کردند آرومم کنن. با زنه ازشون میخواستم بگن حمید کجاست... بالاخره قفل زبونشون باز شد و پدرم با من و من گفت: ببین مریم خان بابا بعضی وقتا توی زندگی آدما اتفاقایی میفته که فقط خدا حکمتش رو میدونه دهد، باید صبرت زیاد باشه عزیزم ... ما همه پیشتم -- تنهات نمیزاریم بابا

- بابا تو رو خدا فقط بگین حمید کجاست؟ چرا نمیزارین حداقل باهاش تلفنی حرف بزنم؟ بابا تو رو خدا بگین قول میدم خودمو کنترل کنم ... بابا تو رو خدا.. . با این حرفم پدرم محکم بغلم کرد و با صدای بغض آلودی زیر گوشم نجوا کرد: حمید رفت دخترکم .. حمید همون روز تصادف رفتن... حتی به بیمارستان هم نرسید.... با این حرف بابا مات موندم .. دیگه نه اشک میریختم نه چیزی میگفتم... یک هفته از اون روز گذشت و من همچنان سکوت کرده بودم ... بغض داشتم ولی نمیتونستم گریه کنم ... شبا کابوس می دیدم و از فریادهای خودم از خواب میپریدم.... برام مهم نبود که در دومین روز زندگی مشترکم بیوه شدم ... برام مهم نبود مردم پشتم چه چیزهایی میگن چون اصلا به این چیزها فکر نمیکردم... در اون روزها تنها چیزی که برام مهم بود حمید بود و نگاه های مهربونی که دیگه هیچ وقت به من نمیدوخت... پدر و مادرم من رو پیش روانپزشک بردند و دکتر تشخیص داد که بهتره برای مدتی در بیمارستان روانی بسترک باشم... اوایل پدرو مادرم سخت مخالف بودند اما وقتی دیدند که حال من خیلی وخیمه بالاخره رضایت دادند... با صدای تقه ای که به در خورد به زمان حال برگشتم ... به آینه نگاه کردم ...
تمام دوباره بارونی شده بود - مریم جان؟ اونجایی مادر؟ صدامو صاف کردم و گفتم: - بله مامان ... الان میام سریع صورتمو شستم و به سمت اتاقم رفتم ... شلوار پارچه ای مشکی و مانتوی نخی سورمه ای رنگم رو پوشیدم و به طرف کمدم رفتم . از بین روسری هام به منغمة مسگی انتخاب کردم ... روبروی آینه اتاقم ایستادم و به خودم نگاه کردم ... چشمام کمی قرمز بود ... قطره چشمم رو ریختم و سعی کردم به کمک خط چشم کمی چشمام رو از اون بی حالتی و ناراحتی در بیاورم ... کمی هم رژگونه زدم تا رنگ پریدگیم رو بپوشونم.... بعد از برداشتن وسایلم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.... گسل بودم و زیاد حوصله نداشتم ... دلم میخواست امروز برم بیمارستان چون با دیدن حال وخیمه بعضی از مریض ها افسردگیم بیشتر میشد خصوصا امروز که خاطره هام ناخودآگاه به سراغم میومد .... با این که بکر بودم اما سعی کردم خودم رو جلوی مامان و بابا سرحال نشون بدم ... دلم براشون میسوخت ،ده، مگه چه گناهی کرده بودن که همیشه به خاطر من زجر بکشن... - به سلام بر مامان خوشگلم و بابای نازنینم صبحتون بخیر - صبح تو هم بخیر عزیز دلم - سلام مریمم بیا پیش خودم بشین بابا صندلی کنار بابا رو اشغال کردم و با وجود بی میلی سعی کردم کمی صبحانه بخوره به ساعتم نگاه کردم و گفتم: - ای وای داره دیرم میشه . دستت درد نکنه مامان جان من دیگه باید برم .. خداحافظ همگی

- پس من توی ماشین منتظرتونم بابا فقط تو رو خدا دیر نکنید تو ماشین منتظر بابا بودم ... یعنی با دکتر احمدی چیکار داره؟ ... دکتر ناصر احمدی متخصص اعصاب و روان یکی از اساتید من تو دانشگاه بود البته من دو سال تحت درمان خود دکتر بودم دهد. وقتی دکتر دستور بستری شدن سریع من رو تو بیمارستان روانی داد ، پدرم منو با وجود اینکه از این کار خیلی راضی نبود به بیمارستان روانی ای که دکتر در اون جا مشغول کار بود برد ... خاطرات اون روزا مثل فیلمی از جلوی چشمام عبور میکنه ... خوب یادمه وقتی وارد حیاط بیمارستان شدیم ، چند نفری از مریض برای هواخوری در حیاط بیمارستان بودند و تعدادی پرستار مواظبشون بودن ... یکی دستاشو از هم باز کرده بود و در حالی که تصور می کرد به خلبانیه سعی داشت هواپیمایش را فرود بیاره ... یکی دیگه روی به نیمکت خالی نشسته بود با کسی که تصور می کرد کنارش نشسته صحبت میکرد ... دیگری به صورت وحشتناکی قهقهه میزد انقدر خندید و قهقهه زد تا بالا آورد.... از دیدن ابن آدما و این محیط وحشت کرده بودم ... دلم نمیخواست اونجا باشم دلم اتاق خودم و خلوت و تاریکش رو میخواست.. با نگاهی ملتمس به پدرم نگاه کردم اما اون نگاهش رو ازم میدزدید لرزش دستاش رو وقتی دستمو گرفت حس میکردم ... دلم میخواست حرف بزنم اما نمیتونستم ... بخش بزرگی که در گلو داشتم اجازه صحبت نمی داد ... دکتر احمدی گفته بود به خاطر شک عصبی ای که بهم وارد شده به این حال افتادم.... شش ماه بستری بودم و تونستم با کمک دکتر از اون حالت منگی در بیام و کمی بهبود پیدا کنم و من تنها مشکلم کمی افسردگی و کابوس های شبانم بود ... وقتی از بیمارستان مرخص شدم در اثر بیکاری دوباره گوشه گیر شدم و سعی میکردم از مجتمع دوری کنم - حوصله دیگران رو نداشتم .. کم و بیش از حرفایی که پشتم بود اطلاع داشتم ... میدونستم که مادر و پدر حمید از ایران رفتن و دیگه برنمیگرده .... دوستان دانشگاهیم یکی دو بار بهم سر زده بودن اما با دیدن بی میلی من به ملاقاتشون دیگه سراغم نمیومدن و فقط که گاهی مینا که بیشتر از بقیة باهاش صمیمی بودم بهم سر میزد و به روی خودش نمیاورد که چه اتفاقاتی برام افتاده و همیشه سعی میکرد منو شادم کنه... وقتی میومد میشم اینقدر چرت و پرت میگفت تا بالاخره برای دقایقی هم که شده غم هام رو فراموش میکردم و همراهش میخندیدم ... در زمان مریضیم با کمک دکتر احمدی مرخصی تحصیلی گرفته بودم و حالا با کمی پیگیری های پدرم دوباره میتونستم برم سر کلاس... ترم آخر روانپزشکی بودم ... وقتی فوق لیسانسم رو گرفتم دکتر احمدی پیشنهاد کرد در بیمارستان خودش مشغول کار بشم ... قبول کردم چون قم میخواستم احساس بیهوده بودن زندگیم رو از خودم دور کنم شم دلم میخواست به بقیه کمک کنم .. با صدای باز و بسته شدن در ماشین به خودم اومدم .. به پدرم نگاه کردم که گفت؟ - ببخش بابا جان مادرت اینقدر سفارش داشت که یکم معطل شدم با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: نه باباجون عیب نداره زیادم طول نکشید

به طرف بیمارستان راه افتادم ... بابا تو راهروی بیمارستان ازم جدا شد و به طرف آنان دکتر احمدی رفت... منم به سمت کمد اختصاصیم رفتم و روپوش بیمارستان رو پوشیدم.. توی اتاقم پشت میزم بودم و به حرفای دکتر احمدی که روبه روم نشسته بود گوش میکردم.. - ببین مریم من میدونم چقدر برات سخته ... دو ماهه قرصات رو قطع کردم اما اگه بخوام مشکلی ازت ببینم دوباره باید مصرفشون کنی با نگرانی به دکتر خیره شدم و گفتم:
ولی منکه کاری نکردم... ببینم موضوع مربوط میشه به ملاقاتی که امروز با پدرم داشتید درسته استاد؟ من نمیفهمم چیکار کردم که دوباره نگرانشون کردم... - بستنی واقعا نمیدونی؟ اونطور که پدرت گفت و خودم تو بیمارستان دیدم ، تو حدود به هفته ای میشه که داری دوباره تو لاک خودت فرو برد و این به زنگ خطره برای من و خانواده - یعنی من حق ندارم دیگه هیچ وقت ناراحت بشم؟ خب هر انسان سالم و عادی ای هم به روزایی یه وقتایی احساس ناراحتی میکنه..... چرا با احتیاطات آزارم میدید؟ دکتر باور کنید من خوبم .... یک ساله دارم اینجا کار میکنم .. کنار خودتون..هه هر روز با هزار تور بیمار مختلف سرکار دارم ... یعنی بعد از این همه مدت هنوز هم برای شما فرقی با این بیمارا ندارم؟ - تند نرو مریم ما فقط نگران قیم و میخوام بهت اخطار بدهیم هیچ کدوم از ما دلش نمیخواد دوباره تو رو پژمرده ببینه الات هم که من اینجام فقط برای اینکه اگه مشکلی داری باهام دردودل کنی ... نباید ناراحتیامو تو خودت بریزی ... هیچ انسان سالمی نباید ناراحتیاشو تو خودش نگه داره چون در آن زمان با جمع شدن اونا روی هم به خودش صدمه میزنه.... تعجب میکنم تو که خوت به روانپزشکی باید اینا رو بدونی با کلافگی بهش نگاه میکنم ، از پشت میزم بیرون میام و روی صندلی مقابلش میشینم بده خودمم دلم میخواد خودمو از ناراحتی هام خالی کنم ... این مدت عادت کردم اینطور مواقع به استاد پناه ببرم - خب راستش دو سه روزیه که به طور ناخودآگاه خاطراتو مرور میکنم .... دیشب .. دیشب دوباره ... کابوس دیدم... همون کابوس همیشگی لعنتی رو ... دیگه
فی ... دو ماهی بود از شرش خلاص شده بودم اما خب دیشب سالگرد ازدواجم بود و من به سمت خاطراتم کشیده شدم مستاصل نگاش میکنم و ادامه میدم: - دکتر باور کنین دست خودم نیست . نمیتونم فراموش کنم که حمید چه مرگ وحشتناکی داشته

همزمان با این حرف اشکام جاری میشن..... دکتر خیلی اروم دستمالی رو به طرفم میگیره و رمزه میکنه :- نگران نباش دیگه مجبور نیستی دارویی مصرف کنی فقط یادت باشه هر وقت احساس میکنی غمهات به سمنت شوم مبارت تخلیشون کن . بیا پیش خودم باشه؟ نگاهمو با قدر دانی بهش میندازم و اشکامو پاک میکنم :- ممنون دکتر احساس سبکی میکنم دده دکتر خواست چیزی بگه که صدای پرستاری که پیجش کرد مانع شد... لبخندی بهم زد و گفت : - بعدا بازم صحبت میکنیم فعلا من میرم .. موفق باشی بعد از رفتن گند دوباره پشت میزم نشستم و به پرونده ی روبروم خیره شدم اما فکرم حول حرفای دکتر میچرخید .... حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم خیلی کمتر از دو سال گذشته به مرگ حمید و اون روز کذایی فکر میکنم .... یک ساله توی این بیمارستان روانی کار میکنم و کم کم دارم احساس میکنم که حضورم اینجا خیلی کمرنگه ... اوایل که تازه به عنوان پزشک وارد این بیمارستان شدم احساس میکردم میتونم خیلی از بیماران رو درمان کنم همونطور که خودم درمان شده بودم اما حالا با دیدن بیمارانی که بعضیاشون روز به روز بیشتر در بیماری و مشکلات خود فرو میرن کم کم از خودم نا امید میشم پرونده روبروم رو نگاه میکنم ... متعلق به دختری ۱۸ ساله به نام صبا فهیمی بود که چهار بار خودکشی کرده و هر چهار با به ناکامی منجر شده ... پدر معتادی داره که مادرش رو به قتل رسانده ... اینطور که در پرونده ذکر شده قتل مادرش جلو چشماش صورت گرفته و همین شک بزرگی برای اون دختر بوده و در حال حاضر
هم تعادل روانی نداره.... حالا من مسئول درمانش بودم ...... از وقتی مشغول کار در اینجا بودم متوجه شدم مشکل من در مقابل مشکلات مریض های این بیمارستان تقریبا هیچ.... اوایلش برام خیلی سخت بود و احساسم به شدت جریحه دار میشد اما کم کم عادت کردم و با محیط خو گرفتم ... پرونده رو برداشتم و به سمت اتاق صبا حرکت کردم .... وقتی به آنان رسیدم پرستار حق دوست به سرعت به طرفم اومد و گفت: - صبر کن مریم ... صبر کن به طرفش برگشتم وقتی بهم رسید گفتم: - چرا؟ چیزی شده الهه جان؟ - مواظب باش... این دختره خیلی خیره سره ... البته الان دستاشو بستیم ولی بازم باید احتیاط کنی . با این سن کمش نمیدونم چرا اینقدر زور داره . دیشب با لگد دکتر اقدسی رو که میخواست معاینش کنه جنات پرت کرد رو زمین که بیجاره | دکتر نزدیک بود ضربه مغزی بشه برای همینم از پروندش انصراف داد و حالا تو دکتر معالجش : خب بابا همچین حرف میزنی که انگار به دیو سه سر رو تو اتاق بستری کردیم ... نگران نباش عزیزم من میدونم چطوری باهاش کنار بیام......... اینو گفتم و با لبخندی از الهه جدا شدم ..... پشت در اتاق وایستادم در دل از خدا کمک خواستم و

شدم.... در رو به آرومی بستم و برگشتم به سمت تنها تختی که در اتاق بود .. دختری با هیکلی لاغر و قدی بلند روی تخت دراز کشیده بود ... دستها و پاهاش رو بسته بودن و اون اینقدر تقلا کرده بود تا بلکه خودش رو ازاد کنه ، دور مچ دست و پاهایش کبود شده بود .... چشمامو برای لحظه ای بستم و سعی کردم خشمم بو پنهان کنم ،هده متنفر بودم که کسی رو اینطور به بند بکشن ولی الان مجبور بودم چون اگه بارش میکردم ممکن بود هم به ضرر من تموم بشه هم اون... چشمام که باز شد نگاهم در نگاه عسلی و کلافه ی صبا خیری موند... خدای من چقدر این دختر زیبا بود.... بعد از چند لحظه صدای خستشو شنیدم که گفت: - تو دیگه اینجا چه غلطی میکنی؟ راحتم بزار و گمشو بیرون اوه اوه الان میفهمم دکتر اقدسی را از معالجه ی این دختر انصراف داد ، اون متنفره از این توهین و گستاخی های بی حد و اندازه .. با این که روانپزشکه اما خب برای خودش قانونایی داره که من خودم معتقدم اغلبشون مزخرفن ... از تصور این که دکتر اقدسی مردی ۳۴ ساله و همیشه اتو کشیده که به شدت متکبر و مغروره چطور با لگد این دختر به اون طرف اتاق پرتاب شده، لبخند خبیثانه ای روی لبم میشینه - هی ... هیچ معلوم هست به چی میخندی؟ چه مرگته ... مسخرست شماها به مشت دیوونه این که میخواین به بقیه کمک کنیم در حالی که خودتون بیشتر به کمک احتیاج دارید ... گمشو بیرون از این جا نکبت تا الان ساکت موندم و هیچ چیزی بهش نگفتم ... میخواستم هر چی که دلش میخواد بگه و خودش رو تخلیه کنه . بعد از حدود به ربع که به ریز بهم بد و بیراه گفت بالاخره گمی آروم شد و زیر لب گفت: - به جهنم .... اصلا برو بمبر صدامو صاف کردم و روبروی تختش ایستادم به آرومی شروع کردم به صحبت سعی میگردم لحن صدام آرامش دهنده و در عین حال قاطع باشه: خب حالا من میتونم صحبت کنم؟ چشم غره ای بهم رفت اما چیزی نگفت و نگاهش رو به سمت پنجره اتاق کوتاهه - اسمم مریمه هه مریم غفارک... اینجام تا بهت کمک کنم ... میدونم برات خسته کننده ام و حوصلت رو سر میبرم ولی خب فعلا مجبوری تحملم کنی ... در ضمن همونطور که تا الان دیدی من با فحش و تهدید و حتی کتگ کنار نمیکشم ... پس خیالت راحت باشه که ما حالا حالاها با هم کار داریم .... خب سوالی نداری؟ - با قیافه ی مسخره ای نگام کرد و گفت: همچین میگه سؤالی نداری انگار معلمه و منم شاگرد مدرس به آه آه حالم بهم میخوره ازت به بیا دستامو باز کن برای جی مثل وحشیا دست و پاهامو بستن؟ اینقدر بزدل؟ - نه عزیزم این کار برای سلامت خودته ... بهت قولی نمیدم ولی اگه ببینم تو رفتارت کمی تجدید نظر کنی شاید بتونم به کارایی برات بکنم - چی میخوای؟ میخوای اون قرصای مسخره رو به خوردم بدی؟

 

 

دانلود رمان هم خواب شیطان

دانلود رمان شوهر غیرتی من

دانلود رمان دنیای جدیدی خلق می‌شود

دانلود رمان هفت خط

دانلود رمان آدم دزدی به بهانه عشق

دانلود رمان سیه چشم

دانلود رمان وسوسه های شورانگیز

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی