اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان بن بست نوشته منا معیری به صورت pdf

  • ۱۴

دانلود رمان بن بست نوشته منا معیری به صورت pdf

دانلود رمان بن بست نوشته منا معیری به صورت pdf

آدم های دنیا خاکستری اند سته سفید نه سیاه - خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بدمینتون و اما درونشون آینه است. بن بست - بن بست نیست - به رهه یه جایی که سرنوشت تو رو میبره - به مسیر پر از سنگلاخ - بن بست به کوچه نیست که قلمیه آدمهاست -
زندگی زیباست تماشاییست چرا زیبا نمی بینیم؟ چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم ؟ چرا با هم میخندیم؟ مگر دنیا چه کم دارد؟ | ببین آسمان آبی ست - ببین دنیا آکنده از پاکی ست ... و خویی تا ابد پاینده میماند . تو باور کن ! همین کافیست
به ساعت صفحه گرد دور مچش نظری انداخت و نگاهش را کلاقه به اطراف چرخاند باید از این معطلی ده دقیقه ای دلخور می بود و نمی دانست سالها بود که دلخور بود از همه چیز از این معطلی همیشگی و شاید از خود زندگی | منشی پشت میز خونسرد نشسته بود و با صدای بلند آدامس می جوید این برق برق آدامس زیر دندانهای این دخترک بیخیال شیک پوش هم عصبی می شد این صدای ورق خوردن مجله ای که توی دست دخترک بود هم از دقت دخترک مشخص بود که فال روزانه ات را میخواند شک نداشت: روزهایی بود که خودش هم این فال ها را دنبال میکرد همان روزهایی که منتظر همان سوار کار ماهر اسب سفید پود ، همان روزهایی که با سالهای خاله بازی کردنش با قابلمه های پلاستیکی خیلی هم فاصله نداشت همان روزهایی که منتظر بود تا قاب عکس صدفی داخل کمد یا عکس کسی پر شد که عاشقش خواهد شد همان سالها -

 

دستمالی از جیب پالتوی خاکستری رنگش در آورد و کف دست عرق کرده آن را خشک کرد فرداد هنوز هم نگران نگاهش میکرد - نگران این کلمه دید خیلی وقت پیش این کلمه از زمانی که آن طوفان به پا شد یا اسم این آدم عجین شد باید به مرد بودنش تاگینی میکرد ؟ یا نفرت تفش را بیرون داد هرگز - هیچ چیزی نفرت انگیز تر از مرد نبود - نگاهش به خاکستری پالتویش افتاد از کی تمام رنگهای رنگ شدند ؟ باید برای میشا هم پالتوی جدید میخرید زود قد میکشید چه قدر بین لباسهای دخترانه به دنبال لباسهای با رنگهای خشتی میگشت و چه قدر مغازه دار با تعجب نگاهش میکرد همان سالهایی که تازه تازه داشت میفهمد آن موجود همینه گرسنه گریان - همانی که به هیچ کس جز به خودش شبیه نیست به او احتیاج دارد همان سالها که هورمونهایش بر خلاف میلش عمل میکردند همان روزهای تنهایی که سینه اش از حجم شیر انباشته شده تیر می کشید و او لج میکرد دقیقا از همان سالها دیگر رنگ مفهومش را از دست داد فرداد کنارش بود ... آرنج را روی زانو تکیه داده بود و کمی به جلو خم شد نگاهش میکرد ... می خواست کاملا به نیم رخش مسلط باشد پوزخندی بی اراده روی لب هایش نشست - - من به راه حل دیگه پیدا می کنم - بهت قول میدم ترنج می تونی همین الان بلندشی تا از اینجا بریم - ترنج - عزیزم گوش میدی ؟ چند سال بود که فرداد می گفت عزیزم - از همان اوایل که آمده بود با طی این سالهانمی دانست این یکی از حافظه اش رفته بود به درک ۔ دست به سینه نشست و تکیه داد به پشتی کاناپه می چرمی مشکی - راحت بود کم پیش می آمد جز صندلی های خانه ی خودش جای دیگری احساس راحتی کند . اما این یکی راحت بود - اذیتش نمی کرد - نه جسمش و ئه روان خسته اش را - - ترنج، عزیزم بیا بریم - بعدسه سال شکنجه شدن سبعد همه ی اتفاقاتی که گذشتم - یکی پیدا شده که حقیقت و بهم بگه - می فهمی؟ فرداد - می خواد بهم یگه چی شده - چرا شده تو ازم می خوای که از اینجا برم - | با تحقیر نگاهش کرد . این یکی دست خودش نیز نمی توانست کسی را بیشتر از چند کلمه و چند دقیقه تحمل کند -

 

فرداد نگاهش میکرد سیدین هیچ تغییری انگار که لحن صحبتش را نشنیده باشد - خسته نمی شد - آن همه صبوری -۴ - فقط یه هفته تحمل کن خودم تک تک این آدم ها رو میندازم به پات - عصبی دستی به پیشانی اش کشید : تو این به هفته قراره معجزه به و من نمی دونم - ؟! -کمی سرش را جلوتر برد و فرید : اگر قرار به این بود کارها از راه ساده و بی در سر پیش بره چه لزومی داشت که من اون بدبختی ها رو بکشم ، برای تو یک هفته است برای من سه سال شکنجه ی شبانه روزی بود - برای من دیدن لحظه به لحظه بزرگ شدن میشا بود . قد کشیدنش س نفرت و کشتن و عشق کاشتن - فکر می کنی برام راحت بود - افراد با احتیاط دست هایش را گرفت . تنها کسی بود که می توانست کمی نزدیک بودنش را تحمل کند : آروم باش عزیزدلم ... باشه ، باشه . هر چی که تو میخوای ستارز - ترنج - میلرزید ، و خیلی هم عجیب بود به داروهای صحیحش را نخورده بود . اعصابش می ریخت به هم به یک مرد کنارش نشسته بود ، همین کافی بود تا نخورده هایش را بالا بیاورد - دلش شور میشا را میزد به یک هفته بود که آمده بودند . خودش احساس غریبی داشت وای به روز میشه که تنها هم مانده بود - دستش را از دست فرداد بیرون کشید : به نظرت میشا ناهارش رو خورد؟ - مطمئنم بهش حواسش به میشا هست - - اینم که انگار ما رو گذاشته سر کار -- فرداد کلافه نفسش را بیرون داد : بیا بریم - ها؟ -بریم ناهار بخوریم ترنج ... بعد هم بریم خونه بهت قول میدم - وسط حرفش پرید از تکرار جملات بدش می آمد : اگه دوست داری میتونی بری من اینجام - منشی نگاه خونسرد را به آنها انداخت و با همان لبهای زیادی برجسته اش که زیاد هم به خودش زحمت باز کردنش را نداد گفت : ببخشید جلسه مهندس کمی طول کشید - ترنج به این عذرخواهی فکر هم نکرد استرسش برای تمام جملاتی که قرار بود رد و بدل شود بیشتر از این حرفها بود این ثانیه ها بیشتر از سه سال بود که کش می آمدند -

هر چقدر هم که میخواست نمی توانست آن روز نیمه بارانی تهران را فراموش کنند همان روزی که با آن لبخند دوست داشتنی زیبا تر هم شده بود - ناخواسته پوزخندی زد لبخند آن روش برایش زیبا و جالب بود - برای ترنج ۲۲ ساله آن زمان - همان ترنجی که نمی دانست آن روز نیمه بارانی که به آن رویا های در سر پرورانده ناشی از همان قالب های روزانه ختم می شود که به نصیحت های مادرانه عمه خانوم تمام آن ملاقاتها ختم میشود به یک هیچ و تمام - در دفترش باز شد فرداد با التماس همیشگی نگاهش کرد مهمان مهندس که مردی حدود ۴۰ ساله بود با لبخند از در خارج شد برای این مرد که لااقل روز خوبی به نظر می آمل متشی از جا پر خواست و با مهمان مهندس خداحافظی گرمی کرد و بعد به سمت ترنج چرخید : شما بفرمایید - ترنج با پاهایی لرزان از جا بلند شد - شاید این بار فال روزانه اش درست گفته باشد -
هوای دفتر عطر خاصی داشت تلفیقی از چوب و چرم این عطر کمی تمرکزش را به هم میزد کمی یادآوری روزهائی را داشت که دیگر تمام شده بود - تفسیر گرفت و از ورودی سالن داخل شدن نور ملایمی از پرده های عسلی رنگ به داخل می باشید این هم یک پوئن مثبت دیگر رنگی که بی اراده از آن همه استرس کم کرده بود با دیدنش ایستاد رو به قسمت ورودی تکیه داده بود به میز کار بزرگش دست ها را در راستای بدن دو طرف میز گذاشته بود و نگاهش میکرد - باید سلام میکرد اما ترجیح داد ساکت بماند پاهای لرزانش را کشوند دنبال خودش و روی کاناپه ی تک نقره ای نشست س زیر نگاه خیره اش حس بدی داشت سیدش نمی اطل عق میزند - نفس عمیقی گرفت یکبار - دوار - - چیزی میخوری یگم برات بیارن - سری تکان داد دستانش عرق کرده بود - دستمالی بیرون کشید و کف دستش را پاک کرد صدای قدم هایش روی پارکت باعث شد سریلند کند داشت به این سمت می تحد - حس بدی روی تنش نشست ... پی
اختیار ایستاده
- میشه زودشو حرفات ویژنی
من باید برگردم هتل -

 

 

دلش نمی خواست نزدیکش شود اما شد به فاصله ی کفش هایشان نگاه کرد کمی عقب کشید - پشت زانوهایش به لیه ی کاناپه چسبید مجبور شد بنشیند - الی زد : من أدم پرحوصله ای نیستم - مینه یهتم بگی چطور قراره کمکم کنی ؟ - چی میخوری برات بیان س | پرحرص نگاهش کرد . خونسرد سر تکیه داده بود به پشتی کاناپه : هنوز قهوه با شیر میخوری یا ترجیح میدی به فنجون چای سیر بخوری برای تمدد اعصاب - برای رفع آن همه خونسردی پوزخند زد: چای ... حالا میشه حرف بزنیم - کمی سرش را روی شانه خم کرد : راجع به آشنائی دلپذیر مین با شرایط امروز - دستانش خیس عرق بود ساز روی میز دستمال کاغذی ها را بیرون کشید و میان دستش مشت کرد : ازم خواستی بیام اینجا تا تفریح کی ۔ نچی کرد و لبخند زد بیشتر به دهن کجی می ماند تا لبخند - - قبلا صبورتر بودی عزیز دلم - خواست بگوید قبلا پس امروز نبود اما سکوت کرد - عصبی بود .... تمام تنش به عرق نشسته بود و متنفر بود از این وضعیت ، میل شدیدی به عق زدن داشت - - چند وقت که برگشتی - پس بالاخره داشت شروع میکرد . کمی گره می شالش را شل کرد نفسی از یقه اش برداشت می ترسید با آن همه اضطرابی که داشت عرق تنش تند شده باشد
اخمی به ابرو انداخت و نشان داد
- ترنج - سربلند کرد و کمی دیگر عقب کشید . چه لزومی داشت آنقدر نزدیک شود که منتظر یاغی صحبتش است - - چند وقت میشه که برگشتی - - دو هفته س شاید نمیدونم - ده روز - ۔ کسی میدونه . البته به غیر از فرداد شاکر - سر تکان داد : نه - کسی نمی دونه - نمیدونم - مطمئن نیستم -

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی