اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان باورم کن به صورت pdf

  • ۶۸

دانلود رمان باورم کن به صورت pdf

دانلود رمان باورم کن به صورت pdf

مامان ... مامان...

آنید با قیافه ی آشفته و در هم در حالی که مقنه اش و کج روی سرش گذاشته بود از اتاق بیرون اومد .

مامان جون پدر و مادرت جوراب من و پیدا کن به خدا دیرم شده الانه که بابا جیغ بکشه .

مامان : آخه دختر من 100 بار بهت نگفتم وسایلتو سر جاش بذار که راحت بتونی پیداش کنی .آخه چقدر سر به هوایی من الان جورابتو از کجا پیدا کنم آخه .

آنید از گردن مادرش آویزان شد و چشمهاش و ریز کرد و با التماس و صدای بغض کرده گفت : مامان جون قربونت برم از الان گوش میکنم و مرتب میشم این یه بارو برام پیدا کن ماشینم رفت .

مادر که دلش به حال دخترک سوخته بود با لحنی ملایم تر گفت :خوب حالا خودتو لوس نکن دستتم از دور گردنم باز کن که خفه شدم . تو جا جورابی دیدی ؟

آنید با صدایی که کمی شرمساری در آن احساس می شد خیلی آرام گفت: دیدم اما جورابه تمیز نبود همش کثیف بود .

مادر سریع به طرف آنید برگشت و با عصبانیت گفت : بازم جورابات و کثیف گذاشتی اونجا مگه بهت نمیگم بشورشون حداقل بده من بندازم تو ماشین الان من از کجا جوراب تمیز پیدا کنم شلخته خانم .

سری از روی تاسف تکان داد و در حالی که به سمت اتاق آنید می رفت زیر لب غرولند کرد .

مامان : آخه من به این دختر چی بگم من نمیدونم اونجا چه جوری زندگی میکنه یعنی دوستاش چه جوری تحملش میکنن با این کاراش یه لحظه آروم و قرار نداره وسایلشم که همه جا پخشه اخه اینم شد زندگی من نمیدونم.

مادر همچنان که با دقت تو کشوی لباسها دنبال جوراب تمیز میگشت زیر لب یه چیزهایی زمزمه می کرد که آنید نمی تونست همه رو بشنوه .

به چارچوب در تکیه داده بود و با سری کج و پایی که از استرس به شدت تکان میخورد با بی قراری گاهی به ساعت و گاهی به مادر که در حال تلاش و کنکاش بود نگاه میکرد . 4 دقیقه گذشته بود و در این مدت پدر 40 مرتبه صداش کرده بود .

آنید : مامان ترو خدا بابا الان قاطی میکنه ها n بار صدام کرد .

مادر که از تلاش و تمرکز زیاد اخم کرده بود یه دفعه لبخند پت و پهنی زد و با پیروزی سرش و بلند کرد و دستشو بالا آورد و گفت : بفرما پیداش کردم . بیا زود بپوش که الان جیغ بابات در میاد.

آنید جیغ کوتاهی کشید و به سمت مادرش دوید و با خوشحالی جوراب و از دستش قاپید و بوسه ای کوتاه و اجمالی رو گونه ی مادرش نشوند . سر پا جوراب و پاش کرد و مقنه اش و صاف کرد و با سرعت کیفش و بر داشت و به سمت در دویید .

مادر هم دنبالش راه افتاد . کنار در حیاط آنید برگشت و مادرش و بغل کرد و بوسید و خداحافظی کرد . مادر: خداحافظ . مواظب خودت باش رسیدی زنگ بزن .

آنید: باشه . هستم . بوس بوس . خداحافظ.

سوار ماشین شد . پدر ماشین و روشن کرد و راه افتاد .

پدر : آنید داشتی چی کار میکردی که انقدر طولش دادی میترسم ماشین رفته باشه اونوقت جا میمونی و باید تا ماشینن بعدی صبر کنی بلیطتم باطل میشه .

آنید : وای بابا نگو خدا نکنه . حالا نمی تونی یکم گاز بدی دیر شد فردا صبح کلاس دارم .می خواستم بچه ها رو زودتر ببینم .

پدر : حالا حرص نخور میرسیم .تو که سه ماه ندیدیشون یه امروزم روش.

10 دقیقه ی بعد ترمینال بودن و ماشین هنوز حرکت نکرده بود . پسری که کمک راننده بود با صدای بلند فریاد میزد .خانم کیان مسافر تهران ساعت 9 لطفا" سوار شن . خانم کیان .

تندی خودش و به اتوبوس رسوند و گفت : بله آقا من کیان هستم .

بلیطش و به پسر داد .

پسر : به خانم یه بارکی نمی یومدی . کل اتوبوس 10 دقیقه ست منتظر شماست .زود باشید ساکتون و تحویل بدید تا حرکت کنیم .

آنید برگشت و به پدرش نگاه کرد پدر ساک اون و به راننده داده بود تا تو بار بزاره . اومد و با عجله با آنید روبوسی و سفارش کرد و براش آرزوی موفقیت کرد .

آنید به سرعت سوار اتوبوس شد و تو جاش نشست . از پنجره ی اتوبوس پدرش و دید که کنار ماشین ایستاده و براش دست تکون می ده .اونم دستی به نشانه ی خداحافظی برای پدرش تکون داد و آروم تو جاش نشست . هدفون و از کیفش در آورد و مشغول گوش کردن به آهنگ شد .

آنید سفر با اتوبوس و دوست داشت و تنها دلیلش هم این بود که تو اتوبوس هر بار فیلم جدیدی پخش میشد و نصفی از راه و بدون اینکه بفهمی طی میکرد .

آنید به فیلم دیدن علاقه ی زیادی داشت همین طور کتاب خوندن و خیلی دوست داشت . عاشق ماجرا جویی بود . آنید فرزند دوم از یک خانواده ی پنج نفری بود یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش داشت .

خواهرش آنیتا ازدواج کرده بود و یک دختر کوچولوی ناز مامانی به اسم عسل داشت . دلش برای آنیتا تنگ شده بود دلش برای اون کوچولوی معصوم با اون نگاه مهربون و لبخند شیرین پر میکشید آنقدر عجله داشت که حتی نتونسته بود عسل و که خوابیده بود ببوسد و ازش خداحافظی کنه . آنید تو یکی از شهر های شمالی زندگی میکرد و خودش دانشجوی مهندسی کشاورزی تو کرج بود .

با صدای کمک راننده که میگفت : خانم ها آقایون بفرمایید رسیدیم . از خواب بیدار شد و تازه متوجه شد که همه ی راه و خواب بود . کش و قوسی به بدنش داد و با چالاکی از جا پرید و کوله و پشتش انداخت و از اتوبوس پیاده شد . بعد از تحویل گرفتن وسایلش ماشین گرفت و خودش و به خوابگاه رسون .

خوابگاه و دوست داشت اگر چه ترجیح میداد خودش خانه ای جدا داشته باشه که تنهایی تو اون زندگی کند اما پدر مخالف بود و میگفت زندگی تو خوابگاه امنیت بیشتری داره . اما در هر حال خوابگاه و زندگی چند نفری تو یه اتاق لطف خودش و داشت .

پشت در اتاقشان رسید به کفشهای پشت در نگاه کرد همه ی بچه ها بودن نفسی تازه کرد . تندی در و باز کرد و با صدای بلند سلام کرد .

بچه ها که غافلگیر شده بودن جیغ زنان از جا پریدن .

مریم : وای آنید دیوونه تویی مردم از ترس هنوز نیومده مثل سگ میای واق واق میکنی نصفه جون شدم .آخه تو کی می خوای مثل آدمیزاد رفتار کنی.

آنید که نیشش تا بناگوش باز بود با شیطنت گفت : هیچ وقت مریم خانم .نمیدونی چه حالی میده رو سر شما خراب شدن .

همون طور که میخندید و با دست به قیافه ی مریم و مهسا و درسا و الناز اشاره میکرد و گفت : وای خدا شما چه بانمک شدین یه نگاه به خودتون بندازید انگار روح دیدید .

بچه ها نگاهی به هم کردن و یه دفعه هر 4 نفر منفجر شدن . وقتی حسابی خندیدن مهسا گفت: چقدر دیر اومدی . خره نگفتی دلمون واسه دیونه بازیهات تنگ میشه .

آنید : مرسی خانم های محترم به خاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به ممن ابراز میکنید درسا جان الناز خانم شما نمی خواید به من محبت کنید 4 تا چیزم شما بار من کنید که از محبت سرشار بشم .

الناز به طرفش رفت و سفت بغلش کرد و گفت : وای آنید سه ماهه ندیدیمت کلی دلمون برات تنگ شده بود چرا دیر اومدی آخه .

آنید : آخه دلم نمیومد از مامان اینا و عسل فسقلی جدا بشم .انقده ناز شده که اگه ببینینش دلتون میخواد قورتش بدید . خاله فداش بشه .

درسا : خوش به حالت کاش منم خواهر زاده داشتم . همچین ازش تعریف میکنی که آدم دلش غش میره واسش.

صحبت در مورد تابستان و تعطیلات گل انداخته بود و کسی کوتاه نمیومد . می خواستن تو اولین روز دیدار همه ی خبر ها رو به هم منتقل کنند . این طوری شد که تا سه صبح بیدار موندن و فردا صبحش دیر از خواب بیدار شدن و به کلاسهای صبح نرسیدن.

دو هفته ای از شروع کلاسها گذشته بود و همه چی به خوبی پیش میرفت . آخر یکی از کلاسها یکی از اساتید گفت : مهندسای ما با اینکه اطلاعاتشون خوبه اما قدرت عمل خوبی ندارند . این به خاطر اینه که کارای عملیشون فقط درحد دانشگاست و درسا رو فقط در حد مزرعه های آزمایشی انجام میدن واطلاعاتشون و فقط در همین محدوده امتحان میکنن . بیشتر چیزایی که شما میدونید تئوریه . کارای عملیتون خیلی ضعیفه .

یکی از دانشجو ها دستی بلند کرد و بعد از اجازه گرفتن از استاد گفت: ببخشید استاد ما باید چی کار کنیم ؟ اینجا شهری نیست که بشه زمین خالی پیدا کرد و یا کلا" زمین کشاورزی زیاد توش نیست . زمینای دانشگا ه هم فقط برای درسها استفاده میشه نمی زارن دانشجو بدون اینکه درس عملی داشته باشه ازش استفاده کنه.

استاد: مشکل همین جاست .کمبود زمین . دانشجو هم انقدر همت نداره که دنبال زمین بره . اگه بخواید یاد بگیرید اطراف شهر باغ هایی هست که بتونید با اجازه ی صاحباش رو کار باغ نظارت داشته باشید این جوری هم از اطلاعات و تجربه باغدار میتونید استفاده کنید هم این که معلومات خودتون و محک بزنید و ببینید چند مرده حلاجید.

بعد از تموم شدن کلاس بچه ها مشغول جمع کردن وسایلشون بودن . همهمه ی زیادی هم به پا شده بود . مهسا نگاهی به آنید کرد و وقتی اون رو تو فکر دید تلنگری بهش زد و پرسید : خانم شنا بلدی یه وقت غرق نشی؟

آنید با حرف مهسا به خودش اومد و با لبخند گفت : بله که شنا بلدم مگه میشه بچه ی دریا شنا بلد نباشه خانم .

مهسا: پاشو بریم بیرون یه چایی بخوریم . حالا به چی فکر میکردی که از دنیا غافل شده بودی؟

آنید درحالیکه وسایلش را جمع میکرد جواب داد : به حرفای استاد . راست میگه اگه بتونیم یه زمین یا باغ گیر بیاریم روش کار کنیم عالی میشه .

مهسا: البته که عالی میشه ولی میشه بگی این زمین و از کجا باید پیدا کنیم ؟ به اینم توجه کن که ما دختریم و نمیتونیم بریم خارج از شهر چون هم خطرناکه هم ماشین نداریم هم اینکه کار باغ معلوم نیست تا کی طول بکشه ممکنه شب بشه که اینم باز خطرناکه اونم شب.

آنید با شیطنت گفت : خوب این که کاری نداره یه دوست پسر مایه دار پیدا میکنیم که ماشین توپ داشته باشه بعد مجبورش میکنیم که همچون یک آژانس ما رو ببره باغ و کشیک وایسه کارمون که تموم شد ما رو برگردونه .

مهسا : اه فکر خوبیه اما اگه شب شد می خوای چی کار کنی؟ اونم تو باغ و خارج از شهر ؟

آنید : خوب چه بهتر شب تو باغ با یه پسر مامان ایول چه معرکه ای میشه .

آنید در حین ادای این جملات لبخندی به لب و نگاهی به دوردست داشت و دست هاش و مثل کسی که میخواد دعا کنه تو هم گره کرد و انگار داره به منظره ای که توصیف کرده نگاه میکنه و بسیار خوشنوده.

مهسا در حالی که از خنده روده بر شده بود با جزوه هایی که تو دستش بود به سر آنید کوبید و گفت : برو بابا دیوونه نگا چه ذوقی هم کرده .

آنید که با ضربه ی مهسا از خیالات خارج شده بود لب به دندون گرفت و همون طور که سعی میکرد قیافه ای ناراحت به خودش بگیره چشم و ابرویی تکون داد و پشت چشمی نازک کرد و با چشمهای ریز شده نگاهی به اطراف انداخت و گفت : مهسا خانم خجالت بکش این کارای قبیح چیه وسط دانشگاه انجام میدی حالا ملت میبینن و چهار تا آدمم که خاطرمون و میخوان فکر میکنن تخته هامون کمه دیگه سراغمون نمیان . همینه دیگه ترشیدی.

مهسا : دیونه اینا چیه میگی از کی تا حالا تو به فکر آبرو و نظر مردمی؟ خانم یادت رفته انگار این منم که هر وقت عشقم کشید رو جدول راه میرم یا میرم کنار جوب جلو ملت سنگ پرت میکنم تو آب یا وقتی یه چیزی یادم میاد وسط دانشگاه جیغ میکشم و با هیجان تعریف میکنم .

اگه یه آدم تو دنیا باشه که واسه حرف مردم ترم خورد نکنه اون آدمه تویی.جدی هیچ وقت ندیدم که کاری که انجام میدی حتی یک درصدم به حرفی که ممکنه با این کارت پشتت بگن اهمیت بدی.

آنید : بس که خرم مهسا جون همینه که منم رو دست ننه ام موندم و کسی من و نمیگیره. اما جدی من وقتی یه کاری برام توجیه شده باشه دیگه اهمیت نمیدم بقیه چی راجبش فکر کنن.

مهسا : آره من تویه دیونه رو میشناسم هنوز یادم نرفته اون روز که عملیات داشتیم و تو وقتی رفتی از جوب آب بگیری پات لیز خوردو تا زانو رفتی تو آب گل آلود اما به روی خودت نیاوردی به خنده ی دخترا و پسرام توجهی نکردی از کسی هم کمک نگرفتی خودت اومدی بیرون و یکم گل شلوارتو پاک کردی و دوباره مشغول آب گرفتن شدی و همه ی زمینتو آب دادی. حتی تا غروب با همون لباس موندی دانشگاه و سر همه کلاساتم رفتیو اصلا" هم به بچه هایی که بهت میخندیدن و مسخرت میکردن کاری نداشتی .

هر کی هم ازت میپرسید راستشو میگفتی که افتادی تو جوب.

آنید : خوب به نظر تو باید چی کار میکردم؟به خاطر لباسم از کلاسام میزدم ؟یا به خاطر کسایی که منتظرن از یکی یه سوتی بگیرن تا شب پشتش حرف بزنن خودم و ناراحت کنم و از کار و زندگی بیفتم ؟ اگرم دیدی افتادم تو جوب و نخندیدم به خاطر این بود که اگه من میخندیدم بقیه پرو تر میشدن و هی به اراجیف گفتنشون ادامه می دادن. بی خیال آدم باید زندگی کنه نه اینکه به خاطر دیگران از زندگیش بگذره . بعدشم بده من یکم ملت و شاد کنم ؟ بزار یکم دلشون باز شه . ببینم تو با چایت کیکم میخوری؟

 

مهسا تو محوطه ی دانشگاه در حال قدم زدن بود . نیم ساعتی تا شروع کلاسش مونده بود از صبح آنید و ندیده بود . به دورو بر نگاه میکرد شاید بتونه اون و پیدا کنه . این ساعت با هم کلاس داشتند . یکدفعه یکی از پشت کمرش و گرفت . مهسا از ترس جیغ کوتاهی کشید . خیلی ترسیده بود به پشت سرش نگاه کرد و صورت خندان آنید و جلوی خودش دید . با عصبانیت داد زد و گفت : دیوونه مردم از ترس.

چند تا دختر و پسر که تو اون اطراف بودن با تعجب رو برگردوندن تا ببینن کی جیغ کشیده و چرا ؟

آنید : اولا" سلام . دوما" صداتو بیار پایین الان ملت فکر میکنن من اعمال منافی عفت انجام دادم .سوما" خیلی حال میده ترو اذیت کنم . این جور که میترسی خیلی ناز میشی.

مهسا که یه کم آروم تر شده بود با دیدن لبخند گشاد آنید خودش هم به خنده افتاد .

مهسا : چته خیلی شنگولی خبری شده ؟ کبکت خروس میخونه .

آنید : بله خوشحالم .کبکمم میخونه . بالاخره فهمیدم چی کار کنم .

مهسا : چی و چی کار کنی؟

آنید: کار عملیو .

مهسا : کدوم کار عملی؟ ما که کار عملی نداشتیم ؟

آنید : اه خنگه همونی که استاد هفته ی پیش گفت . که بریم تو باغ کار کنیم که تجربمون زیاد شه .

مهسا : اون که در حد حرف بود .

بعد به ناگاه برقی تو چشمهاش پیدا شد و با هیجان گفت : ببینم بلا ... نکنه یه پسر پولدار پیدا کردی . آره ؟؟؟

آنید : نه بابا خنگه من و این کارا . اگه یارو خودش بیاد و التماس کنه و کلی هم خواهش تقاضا کنه من شاید یه نیم نگاهی بهش کردم . حالا پاشم برم بگردم دنبالش بگم ای پسر پولدار خوشتیپ که شبیه برت پیتی بیا با من دوست شو .

مهسا .: بس که خری. پس چی و فهمیدی که اینقدر ذوقشو داری.

آنید : فهمیدم کجا برم دنبال زمین .

مهسا : مثلا" کجا؟

آنید : پرستار میشم .

مهسا با دهنی باز بهش نگاه میکرد . اصلا" مطمئن نبود که آنید حالش خوب باشه . آخه اینا چه ربطی به هم داشتن ؟

آنید : چیه چرا مثل سکته زده ها شدی؟

مهسا : دارم نگاه میکنم ببینم تو سالمی یا نه . ببینم امروز سرت به جایی خورده ؟

آنید : نه چه طور مگه ؟

مهسا : آخه این دری وریا چیه به من میگی . زمین پیدا کردم میخوام پرستار بشم . آخه پرستاری چه ربطی به زمین داره؟

آنید : خوب داره دیگه . بیا بشینیم رو این نیمکت تا کامل برات تعریف کنم .

آنید به دور و برش نگاه کرد و به نزدیکترین نیمکت خالی اشاره کرد و دست مهسا رو کشید و با خودش به سمت نیمکت برد . مهسا رو روی نیمکت نشوند و خودش به صورت نیم خیز و کج کنارش نشست و بعد با هیجان شروع به توضیح دادن کرد.

آنید : ببین مگه تو نگفتی که ما دختریم نمیشه بریم باغ . شب میشه خطر داره ؟

مهسا با سر حرف او را تایید کرد.

آنید : خوب همینه دیگه من میرم پرستار میشم . اینجا ها خونه های ویلایی بزرگ زیاده . اما من که نمی تونم برم بگم ببخشید بذارید من باغبونتون بشم . میشه ؟

بدون اینکه منتظر جواب مهسا باشه نفسی تازه کرد و ادامه داد : نمیشه که یعنی اصلا" کار باغبونی یه دخترو قبول ندارن . تو این خونه ها خدمت کارم هست اما من نمی تونم به عنوان خدمتکار برم اونجا به خاطر این که این بدبختا کلی کار میکنن منم تنبلم کار نمیکنم دو روزه اخراجم میکنن.

این خونه های بزرگ مال پولدارای شهره که معمولا یه پیر زن یا پیر مرد پیرو غرغرو هم که بزرگ خاندانه اونجا زندگی میکنه و از اونجایی که بد اخلاقه بچه هاش زیاد تحملش نیکنن و چون افت داره آدم پولدار بره خانه سالمندان یه پرستار جوون با حوصله ی خوب براش میگیرن که خودشون و راحت کنن منم یه دختر خوب و خانم و مهربونم . میشم پرستار این آدم پیره . چه طوره فکر خوبیه .

مهسا یکم نگاهش کرد بعد سر آنید و تو دستهاش گرفت و این طرف و اون طرف کرد و با دقت بهش خیره شد .

آنید : چی کار میکنی دیوونه سرمو ول کن دردم اومد .

مهسا : دارم نگاه میکنم ببینم شکستگی چیزی نداشته باشی . آخه این ایده های دغیانوسی چیه تو داری. آخه خانم باهوش وقتی باغ خطر داره این خونه رفتن که دیگه آخره خطره مگه تو روزنامه نمیخونی کلی از این اتفاقای ناجور میوفته .

آنید : فکر اونجاشم کردم . اول باید بگردیم دنبال یه خونه که حیاط باغ مانندی داشته باشه . بعدم کلی خدم و حشم داشته باشن . یه آدم پیریم باشه که من ازش پرستاری کنم . بعدشم این خونه یا فرزند پسر نداشته باشه یا اگه داره پسر کوچک داشته باشه یا فقط دختر داشته باشن . قبلشم استشهاد محلی میگیریم که این خانواده سوء پیشینه نداشته باشن . بعد که خیالمون راحت شد میرم پیششون .

مهسا : اولا" یه همچین خونه ای با همچین شرایطی اصلا" پیدا نمی شه اگرم پیدا بشه شاید تورو نپسندن اگرم بپسندن دانشگاه تو چی کار میکنی اینم درست بشه بابات و چی کار میکنی مگه آقای کیان میزاره دخترش بره پرستار بشه؟

آنید یکم فکر کرد و بعد کمی مکس در حالی که تو فکر بود گفت: به بابام نمیگم . یه چند وقت کار میکنم یه چیزایی که یاد گرفتم بیخیال میشم . مهسا نگو خل شدی فقط کمکم کن باشه ؟

مهسا : تو خل شدی .

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی