اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان باران بی قرار به صورت Pdf

  • ۲۲

دانلود رمان باران بی قرار به صورت Pdf

 

 خلاصه رمان :

افسونگرچشمای من آی چشمای جادو

 

جادوگرگیسو

 

گیسوی توآرامش این دستای بی سو

 

آهای دخترآفتاب

 

شبهاکه موهات می ریزه روبالش مهتاب

 

بی تاب تواین پنجره باچشمای بی خواب

 

آهای ساعت بیدار

 

آهای ضربه ی تکرار

 

ازپرده می افته

 

گل نارنجیه خورشیدتواتاقم

 

صبح می رسه ومن

 

هنوزم منتظره یه اتفاقم

 

همین لحظه به دادم برس آی دخترآشوب

 

که مسلوب غرورت شده این عاشق محجوب

 

کودستای سازش؟کوعطرنوازش؟

 

کودستای سازش؟کجاست عطرنوازش؟

 

مهربون بیاقلب منوازنوبسازش

 

* * *

 

سوشاباراناروازخودش جداکردوازشیشه کوچک به درون اتاق چشم دوخت،پزشک دستگاه شوک راکنارگذاشت ومشغول چک کردن دوباره وضعیت کلاله شدسوشاماتزده به صحنه نگاه میکردپزشک معالج بعدازدادن دستوراتی به چندپرستارحاضردراتاق ازاتاق خارج شدسوشاوبقیه جلوی پزشک ایستادندسوشاباصداز لرزانی ازدکترپرسید:

 

_ کلاله خوبه؟

 

پزشک متاثرسری تکان دادوگفت:

 

_ علایم حیاتیش برگشته امااگرتادوروزدیگه قلبی براش پیدانشه دیگه هیچ کاری ازدست ماساخته نیست

 

سوشانگران دستی به موهاش کشیدوبادست دیگرش دست باراناروفشرد،بغض سحرترکیدوباگریه گفت:

 

_ کلالا مامان دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم کلاله

 

بی تاب کلاله روصدامیزدکارن لبهاشوروی هم فشروسحروازبیمارستان بیرون برد کیاناآروم اشک میریخت،آقای ارجمندلبهاشوروی هم میفشردتااشکهاش فرونریزه،لیلا(مادرسوشا)باچ شمان پرازاشک نظاره گرکودکی بودکه بی قرارپدرش رادرآغوش کشیده بود،به سمت سوشارفت وباراناراازاوگرفت.موهایش راازپیشانیش کنارزدوآرام نوازشش کرد

 

_ گریه نکن عزیزدلم گریه نکن گلم مامانی حالش خوب میشه

 

اماباراناهم چنان بی تابی میکرد

 

_ من مامانمومیخوام،مامااااان

 

سوشادوباره بارانارادرآغوش کشیدامیرپاکزادکه تاآن موقع ساکت بودجلوآمدوکنارسوشاایستاد

 

امیر- میشه یه لحظه باهاتون صحبت کنم آقای ارجمند؟

 

سوشابه چهره مهربان امیرنگاه کرد دراین ده روزکه کلاله دربیمارستان حضورداشت اوراکنارخانواده اش دیده بودولی هرگزنپرسیده بودازکجاکلاله رامیشناسدباصدای گرفته وسردی جواب داد:

 

_ بله،بفرمایید

 

امیر-اگرمیشه بیرون صحبت کنیم اینجاجای مناسبی نیست

 

سوشاکلافه چنگی به موهایش زدونگاهی به باراناانداخت،پروانه سریع جلوآمدوگفت:

 

_ اگه میخوایدمن بارانارونگه میدارم

 

سوشاباشک نگاهی به پروانه وهمسرش امیدانداخت،اینبارهم پروانه سریع گفت:

 

_ باراناجان منومیشناسه،من دوست کلاله هستم ودخترم پرنیاهم همبازی باراناست

 

سوشاسری تکان دادوباراناراکه هنوزهم گریه میکردبه پروانه دادوبه همراه امیربیرون رفت،پروانه وباراناهم پشت سرشان ازمحیط داخلی بیمارستان خارج شدندپروانه باراناراداخل ماشین نشاندوبااومشغول صحبت شد،امیرروی نیمکتی جای گرفت وسوشاهم کنارش نشست

 

سوشا- میشه سریعتربگین چه کاری دارید؟

 

_ بله بله حتما،راستش میخواستم بپرسم میخوایدچیکارکنید؟یعنی تادوروزدیگه چطوری میخوایدقلب ب...

 

سوشاحرفشوقطع کرد:

 

_ میشه بپرسم شماازکجاهمسرمومیشناسید؟

 

امیرنفس عمیقی کشیدوگفت:

 

_ من رییس شرکت....هستم،همون جایی که خانم محمدی کارمیکردن

 

سوشالب پایینیشوبه دندان گرفت وسرشوپایین انداخت

 

_ نمیدونم چی کارکنم،نمیدونم نمیدونم

 

سرشوبین دستاش گرفت

 

_ من درحقش خیلی بدکردم،هیچ وقت خودمونمی بخشم،هیچ وقت

 

امیردستی به شانه سوشازد

 

سوشا_ میتونم روت به عنوان یه دوست حساب کنم؟

 

امیر_ البته

 

سوشانگاهشومستقیم به امیردوخت:

 

_ نه میتونم برای کسی ارزوی مرگ کنم نه میتونم پرپرشدنشوببینموهیچ کاری نکنم

 

اهی کشیدوبغضشوخورد.امیرلبخند زدوگفت:

 

_ درکت میکنم،منم این وضعیتوتجربه کردم

 

سوشاباتعجب بهش خیره شد،نگاه امیربه روبروبودامافکروذهنش جای دیگه ای سیرمیکرد

 

امیر- بیست سالم بودکه عاشق همکلاسی دانشگاهم شدم دخترخیلی خوب ومتینی بودخیلی ازش خوشم میومدازش خواستم باهم اشنابشیم اولش قبول نکردولی اصرارای من...

 

خنده غمگینی کردوادامه داد:

 

_ خلاصه بعدازچندوقت اشنایی فهمیدم واقعادوستش دارم وازهرنظربرام مناسبه،رهابرای من بهترین بودوقتی که مسعله روباپدرومادرم مطرح کردم پدرم مخالفت کردگفت هنوزبچم،هنوززوده برام مسولیت یه زندگی روقبول کردن ولی بازم اصرارکردم مادرموبارهاآشناکردم خیلی خوشش اومدبالاخره مادرم تونست پدرموهم راضی کنه سرتودردنیارم بالاخره ازدواج کردیم وبعددوسال یه صاحب یه گل پسرشدیم اسمشوگداشتیم راهی عاشقش بودم سه سال گذشت وهرروززندگیمون ازقبل شیرین ترمیشد،اون روزمن برای یه قرارکاری رفتم شمال یه هفته ای کارم طول کشیدرهاواراهی دوست داشتن بیان شمال اولش قبول نکردم ولی رهااینقدراصرارکردکه...

 

نفس عمیقی کشیدوادامه داد:

 

_ اجازه دادم بیان،خیلی دیرکرده بودن هرچی به رهازنگ میزدم دردسنرس نبودبلاخره بعدازشصت باززنگ زدن یکی گوشیوبرداشت افسرپلیس بودگفت رهاتصادف کرده والان بیمارستانه سریع خومورسوندم بهش اماهردوشون همون جاتموم کرده بودن،به همین راحتی پسرسه سالم پرپرشدرهای عزیزم پروانه شد،تنهای تنهاشدم تنهای تنها...

 

دوباره نفس عمیقی کشیدوبغضشوفروخورد.سوشا با صدای گرفته ودورگه ای گقت:

 

_متاسفم

 

امیرنفس عمیقی کشیدوازجای برخاست وروبه سوشاگفت:

 

_ جناب ارجمندمن به بیمارستانای ددیگه هم سرمیزنم شایدیه فرجی شدوبرای خانم محمدی قلب پیدابشه

 

سوشالبخندقدرشناسانه ای زدوگفت:

 

_ خیلی لطف میکنی....ممنون

 

_ خواهش میکنم وظیفست

 

باهم دست دادندوامیرازآنجادورشد،سوش اآهی کشیدوبه سمت ماشین پروانه رفت همان احظه پروانه ازماشین پیاده شدوسوشارادیدوبالبخندمحزون ی گفت:

 

_ باراناخوابیدطفلکی توی خوابم سکسکه میکنه

 

سوشانگاهشوبه باراناکه معصومانه روی صندلی عقب به خواب رفته بود،سوق دادناگهان فکری به ذهنش خطورکردوگفت:

 

_ پروانه خانم چندلحظه اینجاتشریف داشته باشیدالان برمیگردم

 

پروانه متعجب سری تکان دادومنتظرایستاددقایقی بعدسوشابه همراه امیدبه سمت پروانه می آمدندسوشاتشکری ازپروانه وامیدکردوگفت:

 

_ خیلی ممنونم به خاطربارانا...راستش میخواستم اگه امکان داره آدرس خونه کلاله روبهم بدید

 

پروانه نگاهی به امیدکردوگفت:

 

_ بله حتما...چندلحظه صبرکنید

 

خم شدوازداخل ماشین کاغذودسته کلیدی خارج کردوبه سوشادادسوشابازهم تشکرکرد.بارانارادرآغوش کشیدوهمانطورکه بوسه ای برپیشانی اش میزدبه سمت ماشین خودش رفت بارانارابااحتیاط روی صندلی خواباندوخودش اطرف دیگرسوارشدوبه سمت منزل کلاله حرکت کرد.باراناازحرکت ماشین بیدارشده بودسوشاهنوزمتوجه بارانانبودوتمام حواسش به رانندگی اش بودباراناخواب آلودگفت:

 

_ بابایی کجاداریم می ریم؟

 

سوشاازصدای باراناجاخوردوبه سمتش برگشت

 

_ کی بیدارشدی عزیزبابا؟

 

چشمهایش رابادست مالیدوگفت:

 

_ همین الآن

 

سوشاخندیدوتوقف کردبارانانگاهی به خانه روبرویشان انداخت وگفت:

 

_ آخ جون اومدیم خونه مامان حتمن منتطرمونه

 

سوشالبهایش راروی هم فشروبارانارابغل کردوهردوازماشین پیاده شدند.سوشاکلیدراتوی قفل درچرخاندودررابازکردواردخا نه که شدنفس عمیقی کشیدهمه جای خانه بوی فرشته ی مهربانش رامی دادباراناباشوق کلاله راصدازد

 

_ مامااااان....مامانی بیابابااومده

 

بعدازچندبارصداکردن که جوابی نشنیدبغض کردوبه سوشاگفت:

 

_ پس چرامامان نیومده خونه؟

 

سوشاکنارش زانوزدوصورتش رامیان دستانش گرفت

 

_ مامان هنوزبیمارستانه فرشته ی کوچولوحالش که خوب شدمیاداینجا...خودمون میریم دنبالش

 

باراناآرام وبی صدااشک میریخت سوشابرچشمان خیسش بوسه ای نشاندوگفت:

 

_ یادت رفته به مامان قول دادی گریه نکنی تازودخوب بشه

 

باراناسریع اشک هایش راپاک کرد،سوشادوباره اورابوسیدوگفت:

 

_ اینجوری میخواستی مواظب من باشی؟

 

باراناخندیدوسوشااورادرآغو ش کشیدباهم به سمت اتاق کلاله رفتندباراناروی تخت پریدوعکس مادرش رابوسیدسوشااتاق رابادقت ازنطرگذراندبادیدن عکس خودش کنارتخت قلبش فشرده شدکناربارانانشست وعکس کلاله رادردست گرفت باراناخمیازه ای کشیدوسرش راروی پای سوشاگذاشت سوشابادست آزادش موهایش رانوازش می کرد عکس کلاله راروی سینه اش گذاشت

 

" ببخشیدنفسم ببخشیدگل یاسم خیلی ادیتت کردم"

 

نتوانست بیش ازاین خودش رانگه داردوبغضش ترکید

 

" گل یاسم خواهش میکنم تحمل کن من مطمعنم قلب برات پیدامیشه مطمعنم"

 

تانیمه شب دراتاق کلاله نشسته بودوبه خودشان فکرمیکردبه اشتباهاتشان به همه چیز...بارانامعصومانه خوابیده بودبه صورت کودک سه ساله اش نگاه کردانگارکه تازه پی به شباهت اووکلاله برده باشدخم شدوچشمانش رابوسید کنارش درازکشیدوچشمانش رابست طولی نکشیدکه به خواب رفت.

 

باصدای زنگ موبایلش سریع چشماشوبازکردو تماسوجواب دادتابارانابیدارنشود

 

_ الو

 

صدای لرزان لیلادرگوشی پیچید:

 

_ سوشامامان کجایی؟

 

سوشانگران دستی به موهاش کشیدوگفت:

 

_ چیزی شده مامان؟

 

_ مادرفقط زودتربیابیمارستان...عجله کن پسرم

 

نگاهی به ساعت کردهفت وسی دقیقه صبح بودمبهوت ونگران ازجای برخاست بارانارادراغوش گرفت وباسرعت ازخانه خارج شدوبه سمت بیمارستان حرکت کردبارناازحرکت متشین چشماشوبازکردخمیازه ای کشیدوبه سوشاکه پوست لبش رامی جویدنگاه خواب آلودی انداخت

 

_ سلام بابایی

 

سوشالبخندمحزونی زدوگفت:

 

_ سلام نفسم صبح بخیر

 

باراناخمیازه ای کشیدوروی صندلی ولوشدسوشاماشین رانگه داشت وپیاده شدمادروپدرش بادیدن اوباعجله به سمتش رفتند

 

_ مامان چی شده؟کلاله خوبه؟شماکی اومدیداینجا؟

 

لیلافقط نگاهش کردوآقای ارجمندبالبخندتلخی گفت:

 

_ نگران نباش پسرم حال خانومت خوبه بروتومی فهمی چه خبره....راستی این نوه خوشگل من کو؟

 

سوشابه ماشین اشاره کردوسوییچ رابه دست پدرش داد،اقای ارجمندبه سمت ماشین رفت وبارانارادرآعوش گرفت وصورتش رابوسید

 

_ سلام باران خانم گلم...صبح بخیر

 

باراناخواب آلودخندیدوسلام کردلیلابه سمتشان رفت وچشمهای اورابوسیدوبارانانخودی خندید.

 

سوشامضطرب به اطراف نگاهی کردکارن وبنیامین رامشغول صحبت بادکترکلاله دیدباعجله به سمتشان رفت وسلام کردهردوبه اوپاسخ دادند.

 

سوشا_چی شده؟کلاله خوبه؟

 

بنیامین لبخندی زدودکترگفت:

 

_ بله حال خانومت خوبه یه خبردارم برات خوب یابدشونمیدونم

 

سوشامنتظربه دکترچشم دوخت

 

دکتر_نزدیکای صبح یه بیمارمرگ مغزی آوردن اینجا

 

سوشابه خودلرزید.دکترادامه داد:

 

_ ماباخانواده همین بیمارحرف زدیم ولی متاسفانه راضی نمیشن که اعضای دخترشون روببخشن،ولی نگران نباش بروباهاشون حرف بزن شایدتونستی راضیشون کنی درازای مبلغی،چیزی...هرچی اوناخواستن

 

سوشا_دختره....همین که...مرگ مغزی شده چندسالشه؟

 

_ بیست وسه

 

دکتردستی به شانه سوشازدوگفت:

 

_ هرچه سریع ترراضیشون کنی بهتره ماحداقل بتونیم چندروزیاچندهفته وضعیت خانومتوثابت نگه داریم...ولی امیدتوازدست نده توکلت به خداباشه

 

سوشاسری تکان دادورفتن دکترراتماشاکردبنیامین باصدای آرومی گفت:

 

_ میخوای الان حرف بزنی؟

 

سوشاسرتکان دادوهمراه بنیامین به سمت جایی که خانواده بیمارمرگ مغزی بودند،حرکت کردند.مردجوانی به همراه دوزن میانسال ازپشت شیشه نظاره گردخترجوانی بودندکه مرگ مغزی شده بودسوشاباصدای لرزان مردجوان راصدازد

 

_ببخشیدآقا؟

 

مردجوان برگشت

 

_ بله بفرمایید؟

 

_ اه...شماهمراه این خانم هستید(وبه دخترجوان درون اتاق اشاره کرد)

 

مرداخمی کردوگفت:

 

_ بله من همسرشم...شما؟

 

_ اه میتونم چندلحظه باهاتون صحبت کنم؟

 

مردباهمان اخم های درهم نگاه گذرایی به اتاق انداخت ودوباره به سوشانگاه کرد

 

_ شماکی هستید؟

 

_ من ارجمندهستم،سوشاارجمند

 

_بامن چیکاردارید؟

 

صدای ناله زن میانسالی که کنارمردجوان بودبلندشدوسوشاحرفی نزد:

 

_ خدایاچرااینطوری شد؟خدایامن دخترموازتومیخوام...نفس...نفس مامان چشماتوبازکن

 

زن دیگراورادلداری میداد.مرددوباره پرسید:

 

_ آقای محترم بامن کاری دارید؟

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی