اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان این مرد ارباب است نوشته رویا رستمی به صورت Pdf

  • ۳۲

دانلود رمان این مرد ارباب است نوشته رویا رستمی به صورت Pdf

 

دانلود رمان این مرد ارباب است نوشته رویا رستمی به صورت Pdf

 

کاشتن لبخندی خوش عاشق می شوم، عاشق می مانیم قاصد که دختری که اسیر میشه، اسیری موفتی پر از غرور، که اونو به جای طلب از پدری بر می دارد که قول میده پول طلب و جور کنه حتی اگه بمیره تا مخشوش ازاد بشه.اما باید چند مرد میشه که ساده از قاصدکی بگذره که زیباست و پر از شیطنت و زندگی و البته با نیش زبونی که داغون میکنه باید جذابمون که دوست دخترش دیوونه اش می کنن توی قصرش باید از به شاهزاده به دوش اگه بتونه شخصیت ها: بارید: ۳۰ شماله، مغرور و محمد و بد اخلاق - قاصد کن۲۴ساله، مغرور شیطون و پر از زندگی و سروصدا و البته کمی گستاخ - زان ترجمة هی فون العا عاشقانه ختم کلام اینه که روهای عشق هنوز هم دوستش پس تنهاش نذارین باز هم آن ماشین سیاه درست عین زندگی که این روزها سیاه تر از همیشه بود، عین الخرین قهوه ای که نخورده و اسود شده از روی میز چوب گردوی دوست داشتنی اش جمع کردند.باید بگوید یادش بخیر؟پالتوی مارک سیاه رنگش کی یادگار روزهای بی غم ثروت بود، را محکم دور خودش پیچید و به سوی در خانه آبی رنگ آن که زنگ زده بود و پایین شهری و مهم تر از همه اجاره ایی-رفت زیر چشم به ماشین که درش باز شد و دو تا از آن هیکلی های ساخته بیرون آمدند نگاه کرد .ترس به جانش افتاد و باز خدا نکند این شوخی های نکست مزدایی باشند.جلوی در ایستاد و دستش به اسمش فولته صدایی لوفر به تنش داد و پاییز منصف تر بود که لرز دادنش را حداقل در این ظهر پاییزی هدیه نمی داد فکر کند این روزها پاییز را بیشتر از آدم ها خصوصا مزاحم هایش دوست داشت! | تعمیر کن خانوم!

نگاهی به اطرافشان انداخت. نفس راحتی کشید که در و پنجره های همسایه های جدید و فضولش بسته است. کمی نامهربان بودن و اخمو شدن اشکالی داشت؟! با اخم و جسارتی که همیشگی بود و زبانزد عالم که نه حداقل تمام آنهایی که قاصدک فیگو را می شناختند، به سویشان برگشته و باید عین خودشان گردن کلفت بود است به کمر زد و گفت فردایش مردی که کت سیاه رنگش کمی عقب رفته بود تا سینه اش را فراغ تر نشان دهد جلو آمد و بشون نرمش و با اخم گفت بابات کجاست؟ تا کی فواره عین هوش خودشو دائم کنه این مود گستاخ و نسیم الهی در مقابل خانم ها نمی دانست. اصلا! | دهانش تلخ شدولت توس که نبود، بود؛ بدون آنکه جسارت را فدای تن بالا رفته صدای آن مرد هیکل ساخته شود گفت: اولا توسو هفت جد و آبادته، فما چه فرت و فرت میاین جلو در مردم؟ که چی بشه کارخانه پول سازی داریم این مزدایی از خدا بی خبر ول کن نیست؟ بابام گفت میده یعنی میدهد حالیتونه الان هستش تنگی؟ تو خونه ی اجاره ایی تو جنوبی ترین منطقه ی شهر نشستی؟ - خواست ادامه دهد که مرد دوم که کمی کوتاه تر بود اما وحشتناک تر از او گفت تربون به دهن بگیر دخول ببین تورو خدا پول هو قمو نمیدن قمم فراوردن به اون بابای بی غیرتت بگو جنب مزدایی گفت که تا سوماه پولو جور نکنه بلایی سرش میارم که هر روز برد سجاده پهن کنه و التماس خدا که چرا این اتفاق افتاده روشن که تلاوت شد نه؟ مثلا چاله میدانی بود دیگر؟
چه نترسون منو مو دیگه ی پفکی، برو بگو بیا منتظرتیم. در ضمن بابای من اینجا نیست شهرستانه رفته بوال جور کنه. هو اول گفت نه انگار ملایم بودن دردیو دوا نمیکنه به سوی قاصدک رفت و بازویش را محکم چنگ زد و با چشمانی که تمام زورش را زده بود که وحشت را القا کند گفت لقط تا سر مادة حساب کن دختر، به هفته مونده، اگه جور نشد لبخندی به همکارش زد که معنیش خدا نکند آنچه باشد که قاصدک بیچاره فکر کرده بود.

-شیو فهم شده قاصدک هستش را محکم کشید و با خشم گفت جوین گم شین آشغالا، حرفاتونو زدین منم گوشمو علت مفت دادم واسه شنیدن، حالا برین تا به گند کشیدین اینجارو عود کاست بلند کرد تا سیلی خاله ی صورت دخترک کند که صدایی پیرمردی که عصازنان به قسمتشان می آمد نفس خیس شده ی قاصدک را رها کرده چی شده بابا جان مرد اول انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید تکان داد و با همکارش از از فاصله گرفتند و با نگاهی به پیرمرد که با اخم نگاهشان می کرد، از آنجا رفتن ماشین که از کوچه بیرون رفت قاصدک با تلخی مشت تو دیگه ی ناصرد توشو، خودش مونده تو چه هاشو میگو شسته! به سوی پرسود چرخید و با لبخند گفت سلام بابا جان، ممنون بابت حضورتون۔ پیرمرد به عصایش تکیه داد و گفت تف ختوم خوب نیست کسر ظهری بیرونی، تواین کوچه ها هر التی رد میشه حیث میشی باباجان
ممنونم چشم مو اقلیمی فرمایین بریم داخل به چای گرم مهمون باشین -دستت درد نکنه بابا جان، دارم میرم خونه دخترم.ناهار منظومه.
پس خداحافظتون پیرمرد سر تکان داد و قاصدک هستش را روی زنگ فشرد چند دقیقه گذشت که در باز شد و پدرش با اون موهای جو گندمی و چهره ی مهریان در چهارچوب در ایستاد شو افکنده مگنت بصدد اونو شنیدم! | قاصد کا لبخندی نمایشی زد و گفت میں خیال شو و کم کردن تا یه هفته دیگه خدا گویم! یوسف زیر قاصدک) شل و وارفته کنار چارچوب پایین آمد و به در تکیه داد و گفت: از کجا؟ کی قرض میده؟ کی فاستمونو هی گیر خانواده مادریت که آه در بساط ندارد، از خانواده منم به عمو بیشتر نداری که اونم بیچاره با زن و بچه معلوم نی چطوری علایم خودشو از اب بکشه بیرون چطور به داد من بوشه؟ - دوست و آشنا می بینی

قاصدک داخل خانه شد، در را پشت سرش بست و زیر باروتی پدرش را گرفت و گفت نگران نباش بابا، خدا گر ز حکمت ببندد فرنی فر رحمت گشاید در دیگری، من امید دارم پس اینقدر شکست خورده به نظر بیاین یوسف بلند شد و بدون آنکه وزنش را روی دوش دخترش بیندازد گفت چکامه (خواهر قاصدک) امروز زنگ زد، گفت تا دو هفته دیگه برا فرجه ی امتحانات عیاد چیزی که بهش گفتین؟ له، فالم نرفته برای نگرانیش، عین خدابیامرز مادر به نگران چیزی بشه کلا بهم میریزه! خدا بزرگه بیا یه فکری می کنیم هنوز نفهمیدی اسیر دست کی شدیم دختر. قاصدک بار و هر بار وی پسری که حاضر بود جانش را برایش سلاخی کند از دو پله ی کوتاه کنار اتاق نمور و تاریک بالا رفت و گفت ناهار چیزی داریم با درست کنم؟ یوسف الیختند نمکینی زد و گفت: اگه یه املت ساده رو ناهار بدونی الرد درست کردم شیطان بود و رویایی پر از دخترانه هایی که هر بال پروازی داشت شسیر می شد بر درخت ابتکاری و این دختر حیف شد و چه حیف است اما با این احوال قانع بود در کنار گستاخی ذاتیش حتی وقتی انقدر داشتند که ماشین زیر پایش مزدا تری سفید رنگی بود که دوستانش به شوخی و خش رستم صدایش می کردند و باز چه حیف! شوق همید در صدایی که تنش تا لحظاتی پیش برای شو خوهای مزدایی بالا رفته بود و برای پدر جویباری بود خوش، انگار بهشت در همان نزدیکی است
چرا که نه! میدونی چند وقته نخوردم؟ "حکایت این روزهای من حکایت پایی است که خواب رفته است دیگران درفش را نمی بینند این تویی که پای خواب رفته ات را لنگان لنگان به دنبال خود می کشی به این امید که زودتر بیدار شود، حتی اگر فردی تا مغز استخوانت را فراگیر د ه و شاید باید با خودش بگوید این روزها هم می گذرد

یوسف به پشتی سرخ رنگ ترکمنی که زیر هست چپاول کننده ها قصر فرو رفته بود تکیه داد که قاصدک کیف و پالتویش را در آورد این را به چوب لباسی که کنار در ورودی به دیوار کوبانده بودند لویزان کرد و وارد اتاقک کوچکی که حکم آشپزخانه را داشته شد و علت را با مقداری نان و شقره به اتاق کنار پدرش آورد و گفت بیاین جلو که حسابی گشنمه سفره را پهن کرد که یوسف هم جلو آمد و گفت: از دانشگاهت چه خبر؟ -خوبه خداروشکر داره می گذرد زیر چشم به پدرش که لقمه اش را به آرامی در دهان می گذاشت نگاه کرد و چه کسی باور می
کرد که عاشق این پسر است با تمام بدهی های مود شده و ناتوانی در پرداخت کوه اش! به آرامی گفت:دارم دنبال کار میگردم عاشق نگاش کرد و گفت من مودم باید آرام باشد تا این جبهه گیری، پدرش را نرنجاند -شمام کار پیدا می کنی، اما خرج دانشگاه من زیاده باید هرجور شده به کار نیمه وقت پیدا کنم بعدم من درس خوندم که برم سرکار حالا به سال زودتر از فارغ التحصیلی برم سرکار هیچ اتفاقی نمی افته تاره ورزیده توم میشم - رشته ادبیات چه کاری داره که بخوای بری؟ البیت خوانده بود و می خواند چه افتخاری می کرد به حافظ و سهراب و فروغ و کاش درک می رسید برای طنازی که در شعر روحت را نوازش می کرد
خدا بزرگه بابا بالاخره به کاری دست و پا می کنم. جمر جا وقتی من باید تاییدش کنم پدر تنه هایش را با کوه بودنی به این مانند خرج می کرد و کاهش کمی پول خرج می کرد و نداشت که دردانه اش در پی کاری می رفت که خیلی ها بابت رشته اش الرزشی فعل قبولقد قاصدک چند لقمه ی دیگر خورد و بلند شد، یوسف گفت چی شد قاصد کو

مسیر شدم بابا باید رو یکی از شعرای فروع کار کنم فردا باید به استادم تحویل بدهم. عصر و شبا نمی رسیم باید برم دنبال کار -
شرمنده ام دختر جان! قاصدک خم شد. پیشوای پسرش را با طمانینه بوسید و گفت من قربونتون برم نبینم غصه منو بخوری دامن اور پس همه چی بر میام فقط نگران چکامه ام که از هیچی خبر نداره هنگفت فویه امتحاناتش کی چه حواس بی حواسی دارد این دختر که با تمام تکراری باز هم باید تکرار کند پدر که دو هفته
دیگه
قاصدک به چهره ی تنگوان پدر نگاه کرد و گفت تا قبل از اون العاده اش می کنیم نگران نباش عزیزم یوسف بی اشتها سفره را جمع کود و کنترل تلویزیون 14 اینچ کاندیش که یادگار دوران جوانیش و خاک خورده انباری خانه ی لوکسش و یار امروزش بود را برداشت و آن را روی شبکه یک تنظیم کرد تا اخبار ساعت ۲ را گوش دهد از عرش به فرش هم قصه ایی داشت به بلندی آسمان و شاید لابه لای قصه ی یوسف مودی باشد به بلندای همین آسمان و خشمی جنون آمیز به نابودی زمین
کا SSS SS SS
-کجایی؟
باشه فارسی غلیظ حرف نمیزنم. کجا هستی؟
جمان پسر خوب من، الان میام. تماس را قطع کرد و لبخند زد. این پسر زیادی دوست داشتنی بود

کارت اتوبوس را درآورد و روی کارت خوان کشاند و از میله های همیشه سد گذشت و تکیه داده منتظر بی آر تی اصفهانیا خوب میشناسنش اونایی که نمیشناسن به خط واحد بسیار شسوی که توقعاتش ثانیه ای و بهترین استاد حمل و نقل شهری اصفهان) شد از دربی لوتی فرمت را دید و خود را کمی جلو کشاند به دختر بچه ی کوچکی که در آغوش مادرش آبنبات لیس میزد لبخند زد از کجا به کجا رسیده بود و خش «شتمش حیث شد زیر پای جلادهای پول پرست؟ بی آر تی توقف کرد و از سوی خود را در شلوغی که حتی بزور صبی شد ایستاد چا کود و کیفش را محکم گرفت. در بسته شد و او لحظه ایی چشمانش را روی هم گذاشت، شاید باید کمی در مورد مزدایی تحقیق کند. اصلا روی کدام حساب بی حساب پدرش این همه بدهکار این مرد شیاد است؟ آه کشید فقط یک هفته و ای داد که الان باید گوشی دوست داشتنی هدیه چکامه ی عزیزش را می فروخت برای نان شبی که محتاج شده بود بغض کرد و این همه غافل نبود از دل همسایه و دوست و آشنا که همه این همه غافل بودند نگار رهگذری از دور که حتی کمی هم آشنا
نبود
"و زندگی می گذرد و ما گاهی سو خطیم و گاه انتهایی ترین نقطه ای که خود که نه خدا هم باور ندارد." چقدر آه می کشید این روزهای سرد پاییزی و فکر کند هیچ سالی به اندازه امسال، پاییز سرد نبود تجدیدنظر کشی خوب است، والعسل پاییز، دوستت ندارد نگاهی به ایستگاه هشتم که بی آر تی توقف کرد انداخت و باید پیاده می شم شیزور از میان زنان جا باز کرد و پیاده شد. سوز شود تنش را مچاله کرد و زیر لب زمزمه کرد:اصلا دوست ندارم، یافت باشه خیره شو! | به اطراف نگاهی انداخت و با دیدن او که به ماشینش تکیه داده بود لبخند زد و به آرامی پیچید تا او را نبیند. خب اگر کمی شیطنت نمی کرد که قاصدک نبود، بود؟ مسیرش را کمی طولانی کرد و دور زد و گیتا پشت ماشین ایستاد قدم های را انقدر یواش برداشت 4 مورچه ها گم می اور دنشو دیده بود دستانش را در بازویش فرو کرد و بلند گفت و بلند خندید که پسر بیچاره هاست به قلب برگشت نگاهش کرد و گفت اتر وتی and Crazy... قاصدک خندید و گفت بیخیال داداش، اینقدر انگلیسی بلغور نکن تو که میتونی داغونم

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی