اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان استاد دانشجو پارت 39

  • ۲۶

دانلود رمان استاد دانشجو پارت 39

 

در رو گشوده کردم فارغ از اینکه جوابشو بدم از اتاق خارج رفتم اینجانب حتی دیدن خانواده ام نرفته بودم زیرا هنوز نمیدونستم با خودم تعدادی چندم .

نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری اشتباه.

نرفته بودم دیدن لاله زیرا میدونستم لاله امیرو دوستداره و براش اینکه اینجانب حال حاضر زن امیرم خیلی سخته..

امیر با تمام معاش بازی کرده بود.

 زمانی که پیش هانا و آرمین برگشتم هانا کنار  سرش روی شونه ی ارمین گذاشت بود دلم برای این دو نفر میسوخت هیچ کسی اندازه اینجانب امیر نمیشناخت.

 آرمین از کنار هانا ازجا پرید برای کلام زدن باآش رفت به سمت اتاق.

 این توشه اینجانب کنار هانا نشستم تلاش کردم مقداری آرومش کنم پرسیدم:

 آیلا رو کجا گذاشتی؟.

 لبخند نادر جونی زد وجواب اعطا کرد:

 _پیش مهرداداینا.

 میدونستی مهرداد وهم تهدید کرده؟

 عکس آهنگ و ترنم برای مهرداد نبی اونارم تهدیدکرده!

 خدایا تمامی را تهدید کرده بود  بازی را با تمامی استارت کرده بود…

 یعنی چه نقشه ای تو سرش داشت؟

 به هانا گفتم اینجانب بایستی برم خارج…

  با تعجب بهم نگاه کرد و اعلام کرد:

_ کجا داری میری؟

 گفتم یه فعالیت کوچیک دارم می بایست انجامش بدم زود برمیگردم از کنار در که از روی رخت آویز مانتونو برداشتم و زدم از خونه  خارج.

نگاهی به شماره انداختم  زنگ زدم

درانتظار شدم تا پاسخ بده تاءمل نمی کردم پر‌نور باشه البته مغایر انتظارم صدای بوق توی گوش اینجانب گرد‌همایی…

#لیلی

زیاد به طول انجامید ولی بالاخره مجدد صداش توی گوشم پیچید همون صدای و گیرا و بم …

پیشین از اینکه اینجانب می خوام سخن بزنم اون استارت کرد به سخن زدن

_سلام ملکه ی اینجانب اندیشه نمیکردم انقدر زود دلت برام تنگ بشه !

با کنایه رو بهش گفتم نمی ترسی با این خط رد تو بزنند تامل نمی کردم اینقدر تو این فعالیت را ناشی باشی ؟

تک خنده ای کرد و ذکر کرد:

_ خانوم خوشگلم بدین چیزا تامل مکن امیرو حداقل نگیر میدونم چه کاری بایستی بکنم چه کاری نباید بکنم .

میدونستم جز خودت هیچ کس دیگه ای بدین شماره زنگ نمیزنه مگه نکه دقیقا همین کارو کردی؟

 از اینکه اینقدر ریلکس می تونستم دستمو بخونه کلافه بودم. نمیدونستم چیکار می بایست بکنم سریع از کوچه به دور شدم و توی خیابون اصلی استارت کردم به گام زدن .

چیزی راز کشید راز که شک وتردید نداشتم مشروبه.

 بد با صدای ارومتری ذکر کرد:

_ سرتا پا گوشم خانومم حرفتو بزن.

 از این کلماتی که در موردم استعمال می‌کرد حالم بهم می خورد.

این که هر لحظه تکرار می‌کردو تاکید میکرد که اینجانب زنشم عصبیم می‌کرد.

 عصبی لبمو جوییدم  و گفتم:

 کاری به عمل آرمین و هانا نداشته باش اونا صرفا دنبال دخترشون بودن.

 که شاهرخ مرد برای این بود که نادر مونده بود آرمین رو بکشه هانا ندونم کاری کرد صحیح اما اون یک کدام از مثل اینجانب وجود ندارد یکی از مثل تو آرمین هم وجود ندارد یه دختر معمولیه نمیدونه تو این وضعیت می بایست چه کاری انجام بده خواهش میکنم از اونا بگذر .

شاهرخ بالاخره می بایست میمرد و مرد چه فرقی میکنه تو میکشتیش یا این که یه نفر دیگه؟

 امیر با صدای بلند خندید و بیان کرد:

_ بازم علاقه اینجانب مهربونیش گل کرده داره نگرانی می کنه برای سایر انگار قبل داره برامون تکرار میشه مگه خیر ؟

از تکرار پیشین می‌ترسیدم  ولی شرایط فعلی دلم می خواست صرفا پای آرمین و هانا و آرش  از این بازی خارج بکشم.

خوب میدونستم اضافه عصبانیت امیر بخاطر منه خیر مردن شاهرخ.

 مجدد به سخن اومد

_اینکه اینجانب اون دو نفر رو ببخشم و گذشتم کنم که نمیبخشم البته تصور کنی که بخشیدم تو چی؟ آرش چی؟ ریختن تو با آرش روی هم چی؟ فکرمی‌کنی اینجانب از این می گذرم به طور کاملً در اشتباهی!

میدونستم اهل داد و ستد میباشد پس بایستی از راهش جلو میرفتم .

چی میخوای اینو بهم بگو ؟

مجدد دنبال داد و ستد‌ای ؟

میتونستم چهره غالب شو حتی از پشت موبایل تصور کنم.

_ بیا پیشم لیلی بیا پیشم.

 میتونیم یه خرید و فروش خوب بکنیم البته این توشه تنها  جون یه نفر وجود ندارد جون یکسری نفره که می بایست پاش داد و ستد بشه می فهمی که چی میگم ؟

فهمیدم منظورش چیه و چی میخوا بهم بگه.

 درد اون اینجانب بودم خیر آرش ؛ هانا و آرمین، خیر مهرداد و آهنگ ….

زندگیه همگی ی این ادما به‌این داد و ستد بستگی داشت پس نمی شد ردش کرد.

بهش گفتم:

 نشانی بفرست میام پیشت البته اون نچ نچی  کرد اعلام کرد :

_توآدرس بده میفرستم بیان دنبالت ملکه یی

#هانا

آیلا توی بغلم بود و به حرفای مهرداد و آرمین گوش میدادم.

این تمامی ادم انباشته شده بودیم تا یه راهی برای خلاصی از دست امیر بیابیم ولی زیرا جایی که توش اقامت داشت و نمی شد فهمید تمامی گیر کرده بودن.

با زنگ تلفن همراه آرمین صحبتاشون جدا شد و آرمین پاسخ بخشید

_چیشده؟

یعنی چی لیلی برنگشته؟

_نکنه رفته پیش خانواده اش؟

باشه بیا اینجا مهردادم اینجاس منتظریم.

چیشده آرمین؟

لیلی طوریش گردیده؟

آرمین عصبی موبایل روی مبل پرت کرد  و اظهار‌کرد:

_ حقیقتا تو این گیر و دار صرفا گم شدن لیلی و معدود داشتیم

نگران دخترم به خودم اضافه فشار دادم و پرسیدم:

یعنی چی گردیده ؟

_از روز گذشته که رفته برنگشته.

 پیش خانوادش هم وجود ندارد .

ارشمی ترسه خیلی نگرانه احتمالاً فعالیت امیره.

 ترسیده آب دهان و تحت فرستادم آرمین از جاش ازجا پرید و باکس  سیگارش رو برداشت یکیش پر‌نور کرد .

مهرداد کلافه خیس از آرمین بود میدونستم اونم به خیال آهنگ و ترنم خیلی نگران ولی به روی خودش نمی آورد.

 از پنجره به خارج نگاه کرد و اذعان کرد:

_ او‌لین باره که توی همچین مخمصه ای گیر افتادیم .

فکرشم نمیکردم بتونه اینقدر ریلکس خودشو توی جمهوری اسلامی ایران مخفی کنه!

 اینجا قلمرو اوت وجود ندارد البته خوب از پسش بر اومده و این برای اینجانب جای تعجب داره؟

 می بایست بگردیم و بیابیم هر کس رابطشه؛ هر کس اینجا کاراشو  انجام میده.

 از صحبت هاشون راز در نمی آوردم هر کاری که میخواستن بکنن صرفا دختر اینجانب می بایست سلامت و تندرست میبود.

 با اومدن آرش سه تایی  تو اتاق رفتن  در رو قفل کردن و آغاز کردن  به دعوا کردن.

نمیدونستم بایستی چیکار کنم دلم صرفا یه معاش آروم می خواست که‌این روزا از اینجانب دریغ گردیده بود.

 بعداز این که آرش و مهرداد از خونه ما رفتن آرمین کنارم جلسه دستمو تو دستش گرفت و اعلام کرد:

_ دلم میخواست پس از اینکه سه تایی با هم مجدد زندگیمونو استارت کردیم یه معاش آروم و مملو از ادب داشته باشیم البته انگار قرار وجود ندارد به‌این زودی ها به دست بیاد این ارامش.

سرم روی شونه اش گذاشتم و گفتم صرفا مواظب دخترم باش آرمین باشه؟

 دستشو ذیل زانوم انداخت منو از روی زمین بلند کرد بیش تر بهش چسبیدم و دستمو به دور گردنش رینگ کردم.

 به سمت اتاق خوابمون رفت  درو گشوده کردم منو به سمت تخت موفقیت و شیوه گذاشت.

 به طرف در بازگشت و درو بست و قفل کرد .

با خنده  تی شرتش و در اورد و اظهار کرد:

_از دست دخترک فضول مون می بایست در  و قفل کنم تا یه موقع نیاد اواسط علاقه و حالم .

 نادر پدرم را در نیاورده تو این بازه زمانی پدرسوخته…

 میون این تمامی نگرانی خندیدم و به سمت اینجانب اومد روم خم شد.

 روی پیشونیم بوسید و بعد از آن  لبش و روی لبم گذاشت اروم استارت کرد به بوسیدنم

 دستش به سمت لباسم که رفت  دستم روی دستش گذاشتم و گفتم:

 به نظرت شرایط فعلی وقتشه؟ وقت این عمل توی این اوضاع و احوال شلم‌شوربا؟

 نگرانیمو از چشمام  میخوند مجدد لبامو بوسید و اعلام کرد:

_ مدام وقتشه حتی توی  نگرانی..

 تو که منو می شناسی از پس هر مشکلی بر میام  و حلش می‌کنم…

 شرایط کنونی تنها بایستی آرومم کنی  خوشگله…

وظیفه قدیمیت که یادت نرفته؟

 باتشر روی بازوش سفت کوبیدم و گفتم :

گشوده استارت کردی چه وظیفه ای آرمین؟

خندید و پیشونیش و به میشونیم چسبوند…

وظیفه اروم کردن یه ادم وحشی مثل اینجانب خانم کوچولو…

 چشمامو بستم  وخودم به دستش سپردم  شاید به‌این آرامشی که قرار بود با هم همین حال حاضر را تجربه اش کنین نیاز داشتم‌…

 

دانلود کامل رمان

دانلود رمان عشق صوری پارت 3

دانلود رمان استاد متجاوز من

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی