اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان ارباب سنگی به صورت pdf

  • ۳۷۰۸

دانلود رمان ارباب سنگی به صورت pdf

دانلود رمان ارباب سنگی به صورت pdf

 

 

ارباب خواهش میکنم توروخدا، غزل غلط کردم دیگه نمیام سمت استون ارباب

سیلی محکمی زد روی به استمو عوید

دهنتو ببند به همه قانون تذکر داده بودم که نباید به اسب من نزدیک بشید

رفت پشت سرشو اورد جلو و دم گوشم طوری که هرم نفساش برخورد می کرد به گردن باریکم گفت:

اما جوجه ی این عمارت به حرف اربایش گوش نداده و الان وقت تنبیه کردنش!

دستاشو از زیر لباس بلندم رد کرد و سینه های تازه رشد کرده ام و به چنگ گرفت

که اخی از سر دردش کشیدم و گفت

 

 

 

مربی و ماما ی ما نشان دا

جووون! سینه های نرمی داری؟

دوست داری اربابت اینارو اندازهای هولو کنه؟

هوم؟

از شرم و خجالت سرمو انداختم پایین و لبامو به دندون گرفتم

بغضم از ترس سرباز کردو وسط هق هقام گفتم

نه...نه تورو خدا ارباب نه.

بزارید..بزارید برم توروخدا

مامانم دعوام میکنه

برگردوند و با در آوردن شلوارش نشسته روی صندلی که توی استیل بود

 

 

 

اون دیگه چی بود؟

زیر شرتش به چیزه گنده شبیه به سنگ بزرگ بود

وای خدایا اگه میخواست منو با این سنگه برقه میمیرم

نه نه من نمیخوام بمیرم من میترسم

زیرلب اسم مامانمو صدا زدم دلم میخواست الان پیش مامانم بودم و هیچوقت به این

استیل لعنتی نمیومدم.

آب دهنمو با صدا و وحشت زده قورت دادم و چشم از پایین تنه اش برداشتم که گفت:

بیا جلو ببینیم

با قدمایی لرزون حرکت کردم سخت ارباب

که یهو بازومو کشید و مجبورم کرد به زانو بشینیم

 

 

 

شورتشو کشید پایین و اون چیز دراز و کلفتش زد بیرون با خجالت هییین بلندی کشیدمو رومو ازش گرفتم

ارباب خندید و گفت:

میدونی این چیه؟

آبنباته باید بخوریش؟ چون به حرف اربابت گوش ندادی تنبیه میشی باید این آبنباتو انقدر میکش بزنی تا آبش بیاد

بدون فکر گفتم

اما آبنباتا که ازشون آب نمیاد.

ارباب غرید و گفت:

 

 

 

مربی و ماما ی ما نشان دا

بخور! حرف نزن وگرنه مجازاتت بدتر از این میشه؟

ماما من بدم میاد. نمیتونم ارباب

دستمو کشید و گذاشت رو همون جسم سنگی و درازش ارباب لبشو به دندون گرفتو سرشو میبره عقب

مثل اینکه برق گرفته بودش

بخورش جوجه ی ارباب، بخورش تا ارباب مجازاتت نکنه...

با تموم شدن حرفش دستشو انداخت پشت سرمو مجبورم کرد که اون سنگو بکنم تو

دهند

گذاشتم توی دهنم و به گفته ی ارباب عقب جلوش کردم

بدم نیومد مزه ی خوانسی نمیداد اما لیز بود و بامزه

 

 

 

اما ارباب دائما از خودش صداهایی در مورد و آه و ناله میکرد

دست از میک زدن آبنبات سنگی ارباب برداشتمو سرمو بلند کردم و به چشمهای ارباب که نیمه باز بود و با لبخند گوشه ی لبش که کمتر میشد ازش دید خیره شده بود بهم گفتم:

ارباب، شما دردتون میاد؟

اخه همش ناله میکنید، من دوست ندارم شما درد بکشید.

ارباب یکی از بهترین آدمای این روستا بود خیلی بداخلاق و به گفته ی مامانم مغرور بود اما به همه کمک میکرد

السومو نوازش

کرد و گفت:

من از لذتی که بهم میدی دارم ناله میکنم طنازم

دستشو برد لای موهامو بعدازاینکه بوسه ای روی موهام زد گفت:

 

 

 

بخور، دیگه آخراشه

وای ارباب به من گفت طنازم؟

منو با اسم کوچیکم صدا زدم باورم نمیشد

ارباب همیشه ما بچه ها و دخترارو به اسم هی دختر خالی

صدا میزد و الان از اینطوری صدا کردنش

چشمام تا آخرین حد گشاد شده بودن

با تشر ارباب دوباره مشغول خوردن آبنبات ارباب شدم و این سری صدای ناله هاش بیشتر شده بود

کمی که گذشت ارباب ابنیاتشو از تو دهنم کشید و بعد از دو دفعه مالیدنش شهریه سفیدی ازش اومد بیرون و آه غلیظی کشید

ارباب لبخندی بهم زد و آبشو ریخت توی دستمال منو نشوند روی پاهاش.

ارباب نشوندتم روی پاهاشو سرشو برد لای موهای طلایی رنگ مو بعد از به نفس عمیقی که بین موهام کشید گفت

 

 

 

مربی و ماما ی ما نشان دا

اممم بوی خیلی خوبی میدیا

هوم نفساش که میخورد به گردم قلقلکم میومد و دائما خودمو جمع میکردم

با دست صورتمو مقابل صورتش قرار داد و گفت:

راجب امروز با هیچکی حرف نمیزنی؟

باشه؟

سرمو به معنی باشه تکون دادم که گفت:

اگه حرفی راجب امروزه به کسی حتی مادرت با بهترین دوستت بزنی همینجا سرتو میبرمو میدم سگای عمارت بخورن

فهمیدی؟

 

 

 

مربی و ماما ی ما نشان دا

با ترس سرمو تند تند تکون دادم

بدنم از حرفای ارباب مثل بید در حال لرزیدن بود

یهو صورتشو اورد جلوی صورتمو لباشو گذاشت روی لبامو محکم بین لباش بالا و پایین میکرد

لبامو گاز میگرفت و وحشیانه بین لباش میچرخوند

حالت تهوع بهم دست داده بود

و از طرفی با گاز گرفتنای ارباب از لبم داشتم درد میکشیدم

هرچی تقلا میکردم ولی نمیکرد

دستشو برد سمت پایین تنه امو ثابت همونجا نگه اش داشت

مامانم همیشه میگفت اونجا دخترونگیته و کسی حتی منم که مادرتم نباید ببینه

چون گناه دارد و باعث میشه من دختر بدی باشم

اما من دلم میخواست دختر بدی باشم

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی