اسم نوشته سایت تفریحی سرگرمی

سایت شامل عکس نوشته ,فیلم سینمایی, رمان های عاشقانه,اهنگ های جدید 99,عکس و متن پروفایل,پروفایل,تعبیر خواب,بیوگرافی بازیگر,معمای تصویری

دانلود رمان آرامش تقلبی نوشته ر.حسینی برای اندروید

  • ۵۱

 

دانلود رمان آرامش تقلبی نوشته  ر.حسینی برای اندروید

 

 

خلاصه رمان :

وارد فرودگاه شدم نگاهی به اطراف انداختم

با دیدن اسمم به طرف اون شخص رفتم

یه دختر با موی کوتاه بلوند و چشمای سبز

 

وقتی بهش رسیدم لبخند زیبایی زد و دستشو جلو آورد

-سلام من مارالم قراره شما رو همه جا بگردونم تا با اینجا آشنا بشین.

سلامی کردم و منتظر شدم در رو برام باز کنه

نگاهی به اطراف انداختم

 

می‌تونستم نگاه متعجبشو روی خودم حس کنم.

با کلافگی گفتم:

-نمی‌خوای در رو باز کنی یا باید بیشتر وایسم؟

 

چشمای سبزش گرد شدن و به خودش اشاره کرد:

-م...من در رو براتون باز کنم؟

داد زدم:

 

-مگه به جز تو هم شخص دیگه‌ای اینجا هست؟ زود باش دیگه پاهام خسته شدن.

با دادی که زدم انگار ترسید

سریع جلو اومد و در رو باز کرد

 

سوار شدم که دختره هم در رو بست و خودش هم سوار شد.

از هر جایی که رد می‌شدیم دختره توضیحی می‌داد و مخمو می‌خورد

نگاه سردی بهش انداختم که دهنشو بست.

 

-خودم دارم می‌بینم جاهای جدید رو، پس دیگه نیازی نیست دهنتو باز کنی.

بدون توجه به چشمای مبهوتش نگاه ازش گرفتم و دوباره به بیرون خیره شدم

شاید از اینجا متنفر باشم ولی به همون اندازه دلم تنگ شده بود.

 

با توقف ماشین نگاهی به خونه‌ی رو به رو انداختم

یه خونه‌ی بزرگ و شیک که به عمارت شبیه بود شاید هم خود عمارت بود.

راننده در رو باز کرد که پیاده شدم

 

رو به همون دختره گفتم:

-خونه رو کی عوض کردن؟

-تقریبا سه سالی میشه.

 

سر تکون دادم و وارد حیاط شدم

یه حیاط خیلی بزرگ که پر از گل و درخت بود.

عطسه‌ای کردم که صدای خنده‌ای شنیدم

 

سر بلند کردم که با دیدن مامان که شیک و پیک جلوم وایساده بود

لبخند محوی روی لبم نشست.

-هنوز هم به بوی گل حساسی؟

 

سر تکون دادم و جلو رفتم که منو به آغوش کشید

آخ که چقدر دلم واسه‌ی این آغوش‌های پر محبت تنگ شده بود.

چشمامو بستم و نامحسوس نفس عمیقی کشیدم

 

لحظاتی بعد از هم جدا شدیم

مامان اشک روی گونشو پاک کرد و لبخند ملیحی زد:

-به خونت خوش اومدی دخترم.

 

با شنیدن کلمه‌ی دخترم اخمام درهم شد

دوباره تو جلد سردم رفتم

سر تکون دادم و از کنارش رد گذشتم

 

وارد خونه شدم

همه‌ی دکوراسیون خونه طلایی بودن

کم مونده بود تی وی رو هم طلایی بخره

 

نمی‌دونم این چه علاقیه آخه.

بلند گفتم:

-اتاق منو مشخص کنید می‌خوام استراحت کنم.

 

مارال سریع از پله‌ها بالا رفت:

-همراه من بیاید.

سر تکون دادم و همراهش رفتم

 

وارد طبقه‌ی دوم شد و در اتاق دومی رو باز کرد.

وارد اتاق شدم که مارال بیرون رفت و در رو بست

خوبه که علایق من هنوز یادشه

 

کل دکوراسیون اتاق سرمه‌ای بنفش بودن

حتی دیوارای اتاق

لباس‌هامو درآوردم

 

به عادت همیشگیم با لباس زیر روی تخت دراز کشیدم

نگاهم که به سقف افتاد خندم گرفت

تموم سقف سرمه‌ای بود

 

با خال خال سفید مثل شب و ستاره‌هاش

چیزی که تو بچگیم دوست داشتم داشته باشم ولی....

بیخیال فکرهای گذشته شدم

 

چشمامو بستم و خوابیدم

با هین بلندی که به گوشم خورد از خواب پریدم.

عصبی روی تخت نشستم و داد زدم:

 

-بهت یاد ندادن بی اجازه نیای تو اتاق؟ هان؟ چرا خشکت زده؟

با تته پته گفت:

-خب خانوم...شما...لختین.

 

پوف کلافه‌ای کشیدم:

-اُمُل لخت نیستم لباس زیر دارم، در ضمن هرچی که من دارم توام داری پس نیازی به این اُمُل بازی نیست، حالا هم برو بیرون می‌خوام بخوابم.

 

سر پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:

-خانوم گفتن بیاین واسه شام.

عصبی سر تکون دادم:

 

-اوکی برو بیرون لباس بپوشم میام.

سر تکون داد و رفت بیرون

از جام بلند شدم

 

رفتم تو توالت دست و صورتمو آب زدم اومدم بیرون.

چمدون رو روی تخت گذاشتم و بازش کردم

تاپ و شلوارک چرم قرمز تیره برداشتم و پوشیدم

 

موهای بلندمو که به تازگی بلوند کرده بودم رو شونه کردم

رژ قرمزی به لبای درشتم زدم و از اتاق خارج شدم.

از پله‌ها پایین رفتم که مارال رو دیدم

 

سوالی نگاهش کردم که گفت:

-شما رو تا سالن غذاخوری راهنمایی می‌کنم.

سر تکون دادم و همراه مارال راه افتادم

 

به سالن که رسیدم به نشونه‌ی تشکر سز تکون دادم و رفتم داخل.

با دیدن پسر جوونی سر میز ابرو بالا انداختم

مامان با دیدنم از جاش بلند شد و با لبخند گفت:

 

-بیا بشین دخترم.

با شنیدن دوباره‌ی این کلمه‌ی کذایی اخم کردم:

-من اسم دارم مامان، انقدر نگو دخترم.

 

متعجب شد ولی حرفی نزد

فقط سر تکون داد و گفت:

-تارا عزیزم این آقا پسر برادرته.

 

این دفعه جفت ابروهام پریدن بالا

پوزخند زدم:

-برادر؟ یعنی چی؟ برادر دیگه از کجا پیداش شده؟

 

خندید:

-برادر تنی ات نیست، ام پسر یکی از دوستامه که فوت کرده، چون دوستم خیلی برام عزیز بود واسه همین پسرش هم مثل پسر خودمه.

سر تکون دادم و نگاهش کردم

 

این جوری که بهش نگاه می کنم به نظر جذاب میاد

به لطف باشگاه هیکل خوبی هم ساخته

فقط خیلی مغرور به نظر می رسه از طرز نگاهش مشخصه

 

یه ابرومو بالا انداختم:

-نمی‌خوای اسمتو بگی باهات آشنا بشم برادر عزیزم؟

نیشخندی زد:

 

-ساتیارم خواهر عزیزم.

سر تکون دادم و مشغول خوردن غذا شدم

الان باید حسی داشته باشم که بعد بیست و یک سال یه برادر پیدا کردم؟

 

باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

چرا من هیچ حسی تو وجودم نیست؟

سرمو تکون دادم تا افکار مزخرف مزاحمم نشن

 

با صدای مامان بهش گوش سپردم:

-چیزی اذیتت می‌کنه عزیزم؟

بدون اینکه سرمو بلند کردم گفتم:

 

-رفع شد.

بعد خوردن غذام از جام بلند شدم

خواستم برگردم به اتاقم اما پشیمون شدم

 

برگشتم طرف ساتیار و پرسیدم:

-قراره اینجا بمونی؟

سر تکون داد که گفتم:

 

-خوبه خوش اومدی به این خونه.

لبخند محوی زد و ممنون زیر لبی گفت

از سالن غذا خوری بیرون اومدم

 

خب حالا چیکار کنم؟ برم ببینم تی وی چی میده

این کار بهتر از تو اتاق مونده.

به طرف مارال که یه کنار وایساده بود پرسیدم:

 

-سالن نشیمن کجاست؟

به سمت راستم اشاره زد:

-اونجاست.

 

سر تکون دادم و رفتم تو سالن

کنترل رو برداشتم و رو مبل رو به روی تی وی نشستم.

روشنش کردم که با دیدن فیلم کره‌ای در حال پخش چهره‌ام درهم شد

 

چشم از تی وی برداشتم و گوشیمو روشن کردم.

رفتم تو تل که دیدم پنج تا پی‌ام از ناتالی دارم

اون تنها دختری بود که به دلم می‌نشست و بهش زبان فارسی رو یاد دادم

 

اون هم عادت کرده بود با من فارسی صحبت کنه

واسه اینکه از نگرانی درش بیارم پی‌ام دادم:

"سلام ناتالی من رسیدم و الان خونه‌ام."

 

مثل همیشه آنلاین بود و مثل همیشه سین کرد

همون موقع گوشیم زنگ خورد

دیوونه ویدیو کال گرفته بود

 

جواب دادم که با دیدنم چشمک شیطونی زد:

-چقدر جذاب شدی دختر، البته جذاب بودیا جذاب تر شدی، خوبی؟ خوشحالی که الان خونه‌ای؟ خونتونو نشون بدم ببینم چه شکلیه.

 

پوف کلافه‌ای کشیدم و اخم کردم:

-چقدر حرف می‌زنی تو آخه؟ سرم رفت.

زبون درآورد:

 

-این اخما واسه من تاثیری نداره پس الکی اخم نکن به جاش خونتونو نشون بده.

لبخند محوی واسه دیوونه بازیش زدم و مشغول نشون دادن خونه شدم

هرجای خونه رو که می‌دید تعجب می‌کرد

 

-چرا انقدر همه چی طلائیه؟ چشمت اذیت نمیشه؟ وای خدا بازم طلایی، بسه بسه چشمم درد گرفته.

دوربین رو سمت خودم گرفتم که با تعجب به پشت سرم اشاره زد

 

برگشتم که ساتیار رو دیدم

نیشخندی زدم:

-برادر عزیزم، بعد شیش سال برادر دار شدم.

 

خنده‌ی بلندی سر داد:

-خیلی هم عالیه اتفاقا، خب من برم دیگه بعدا بهت زنگ میزنم، فعلا بای بای.

دست تکون دادم و قطع کردم

 

نشستم سر جای قبلم که ساتیار هم کنارم نشست

کانال رو عوض کردم

با دیدن شوی لباس لبخند محوی زدم

 

مشغول دیدن شدم.

تنها چیزی بود که دوست داشتم

بخاطرش تی‌وی رو روشن می‌کردم فقط همین شوی لباس بود

 

وگرنه من سال به سال تی‌وی رو روشن نمی‌کردم

با صدای ساتیار نیم نگاهی بهش انداختم:

-کدوم کشور بودی؟ چند سال؟

 

در حالی که نگاهم به تی‌وی بود گفتم:

-شیش سال، اسپانیا.

-چرا رفتی؟

 

با یادآوری دلیل رفتنم اخمام درهم شد

نگاه سردی بهش انداختم:

-میشه انقدر سوال نپرسی؟

 

سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت

بعد تموم شدن شو از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم

لباسامو درآوردم و خودمو رو تخت پرت کردم

 

با اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم بازم خوابم برد

با حس حضورش کنارم چشمامو باز کردم.

با دیدنش نفس توی سینم حبس شد

 

بازم این چشمها

بازم این لبخند چندش

بازم این حضور آزار دهنده.

 

خواستم جیغ بزنم که انگار فهمید

دستشو رو دهنم گذاشت و سرشو جلو آورد

صداش که به گوشم خورد بدنم به لرزه افتاد.

 

-دیدی بازم اینجایی دخترم؟ بازم کنارتم، تو نمی‌تونی ازم فرار کنی، نمی‌تونی.

دستش رو دهنم شل شد سریع دستشو گاز گرفتم

 

داد خفیفی زد و دستشو برداشت

جیغ بلندی زدم:

-مامان...کمک کن...مامان.

 

دستش دوباره رو دهنم نشست

با اشک به چشماش که حالا سرخ از خشم بود خیره شدم حس می‌کردم نفسم بالا نمیاد

 

از ترس بدنم مثل میت یخ شده بود.

تقلا می‌کردم ولم کنه

ولی زور من کجا و زور اون کجا

 

با تهدید گفت:

-دستمو بر‌می‌دارم ولی دختر خوبی باش و جیغ نزن باشه؟

سر تکون دادم دستشو برداشت که جیغ زدم:

 

-توروخدا کمکم کنید.

از خواب پریدم به اطرافم نگاه کردم

تو اتاق خودم بودم

 

با حس نوازش دستم ترسیده جیغی کشیدم و چشمامو بستم

نه نه نه خدایا واقعیت نباشه

خدایا اون نباشه خدایا من...من دیگه طاقت ندارم

 

خدایا اون نباشه.

با صدای آروم مامان چشمامو باز کردم

کنارش ساتیار با نگرانی نگاهم می‌کرد

 

مامان بغلم کرد که هق هقم بلند شد

کمرمو نوازش می‌کردم و آروم دم گوشم حرف می‌زد:

-هیس گریه نکن عزیزم آروم باش دختر قشنگم.

 

جیغ زدم:

-نگو..نگو دخترم..نگو دخترم..نگو.

ترسیده محکمتر بغلم کرد:

 

-باشه باشه نمیگم تارا گلم گریه نکن آروم باش، بهم بگو چه خوابی دیدی.

از آغوشش بیرون اومدم و اشکامو پاک کردم

لیوان آبی که روی پایه تخت بود رو برداشتم و اوردم.

 

سرفه کردم تا گرفتگی صدام رفع بشه

آروم گفتم:

-خوبم مامان می‌تونین برین.

 

اخم کرد:

-ولی الان...

روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم:

 

-می‌خوام بخوابم.

چند لحظه بعد صدای در اومد

آروم چشمامو باز کردم هردو رفته بودن

 

قطره اشکی از گوشه چشمم رو بالش ریخت

چی می‌گفتم بهت مامان؟

چی می‌تونستم بگم؟

 

اگه می‌گفتم تو طاقت نمیاوردی

نمی‌تونستی طاقت بیاری مامان نمی‌تونستی.

چشمامو بستم که باز هم اون صحنه‌هام جلو چشمم اومدن

 

ولی سعی کردم بی‌اهمیت باشم و بالاخره با هزار بدبختی تونستم.

با صدای تقه‌ای که به در خورد هوشیار شدم

اصلا حال و حوصله پایین رفتن رو نداشتم

 

عصبی رو تخت نشستم:

-چی میگی مارال؟

در آروم باز شد و سر مارال نمایان شد

 

لبخند شرمنده‌ای زد:

-خانوم میگن بیاین برای صبحونه.

پوفی کشیدم و سر تکون دادم

 

رفت بیرون که از جام بلند شدم و رفتم توالت

بعد کارای مربوطه اومدم بیرون

یه تاپ دکلته‌ی صورتی پاستیلی با شلوارک لی همرنگش از تو چمدون در وردم و پوشیدم.

 

رفتم جلو آینه و موهامو بافتم

کمی ریمل به مژه‌های بلندم زدم و رژ همرنگ لباسم روی لبای درشتم کشیدم

عطر مخصوصمو زدم و از اتاق خارج شدم

 

رفتم تو سالن غذا خوری که مامان با دیدنم لبخند زد

لبخند محوی زدم

سر جام یعنی رو به روی ساتیار نشستم

 

با همون لبخند محو واسه ساتیار سر تکون دادم و مشغول خوردن صبحونه شدم.

با صدای مامان سر بلند کردم:

-خوبی تارا؟

 

سر تکون دادم:

-آره مگه باید بد باشم؟

با نگرانی گفت:

 

-آخه دیشب....

چشمامو ریز کردم:

-دیشب؟ اتفاقی افتاده که خبر ندارم؟

 

قبل اینکه مامان چیزی بگه ساتیار گفت:

-نه چیزی نشد.

سر تکون دادم و خوبه‌ای زیر لب گفتم

 

صبحونه‌ام که تموم شد از جام بلند شدم

نوش جون بلندی گفتم و خواستم از سالن خارج بشم اما پشیمون شدم.

برگشتم و رو به ساتیار گفتم:

 

-امروز کار خاصی داری؟

ابرو بالا انداخت:

-نه چطور؟

 

-منو ببر بیرون یکم بگردم.

از سالن خارج شدم که صدای بلندشو شنیدم:

-یه لطفا می‌گفتی.

 

نیشخندی زدم و دوباره به اتاقم برگشتم

از تو چمدون مانتو و شال و شلوار در آوردم و روی تخت گذاشتم

شلوارمو پوشیدم و رفتم جلوی آینه

 

رژمو تجدید کردم و بافت موهامو باز کردم.

شونه زدمش و دم اسبی بستم

مانتو و شالمو پوشیدم

 

نظرات: (۰) هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی