💓اسم نوشته 💓

مجله سرگرمی و تفریحی شامل عکس پروفایل،معما،رمان،تعبیرخواب،مدل،اسم،هم خانواده،معنی،اهنگ،فیلم،کلیپ اسمی

دانلود رایگان رمان ازدواج اجباری به صورت pdf

  • ۲۵۲۵۱

دانلود رایگان رمان ازدواج اجباری به صورت pdf

دانلود رایگان رمان ازدواج اجباری به صورت pdf

 

خلاصه ای از رمان ازدواج اجباری :

#پارت_۱
 
 
 
کنار در اتاقش ایستاده بودم ، بخاطر پول خودم رو فروخته بودم به مدت یکسال خودم رو اجاره داده بودم و صیغه ی کسی شده بودم که ندیده بودمش و امشب قرار بود باهاش همخواب باشم!
دستام از شدت استرس داشت میلرزید ، لباس خواب قرمز رنگ کوتاه تمام تور پوشیده بودم که تموم هیکلم رو به نمایش گذاشته بود ، و هر مردی رو به زانو میاورد مطمئن بودم امشب کارم تموم بود ، قطره اشکی روی گونم چکید!
 
در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن کسی که وارد اتاق شد چشمهام گرد شد و با بهت و حیرت بهش خیره شدم اما اون خیلی خونسرد بهم خیره شده بود انگار اصلا متعجب نشده بود از دیدن من
_تو!     
پوزخندی زد و با جدیت گفت:
_گفته بودم یه دختر لوند و س*ک*سی پیدا کنند ، نه یه امل بی دست و پا!
 
جوری داشت رفتار میکرد انگار اصلا من رو نمیشناسه با این حرف هاش سعی داشت چی رو ثابت کنه ، به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم  با صدای لرزون شده ای گفتم:
_من نمیدونستم تویی من این قرارداد رو بهم میزن ....
بازوم رو گرفت و با خشم از لای دندون های کلیک شده اش گفت:
_فکر کردی راحته بهم زدن اون قرارداد! تا آخر عمرت هم بخوای به تموم مردای این شهر سرویس بدی نمیتونی پول من رو جور کنی و از قید این قرارداد رها بشی تا موقعی که من بخوام ، پس دهنت و ببند گمشو روی تخت لخت شو امشب باید من و به اوج برسونی  
ساکت شد نگاه خریدارانه و هیزی به سر تا پام  انداخت و با وقاحت به چشمهام خیره شد و گفت:
_همچین مالی هم نیستی اما شاید برای یه شب بتونی راضیم کنی و بهم حال بدی هوم  
 
با صدایی که از شدت تنفر دو رگه شده بود گفتم _دستت و بردار کثافط  
 
با سیلی محکمی که بهم زد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین
 
 
 🍁
 🍁🍁
 🍁🍁🍁
 
|°• ازدواج اجباری •°|, ]۱۹,۰۴,۲۷ ۵۵:۲۱[
]In reply to |°• ازدواج اجباری •°|[
 
 🍁🍁🍁
 🍁🍁
 🍁
 
 
 
#پارت_۲
 
#ازدواج_اجباری     
 
بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام که داشت خون میومد گذاشتم هنوز گیج بودم که دستش روی دستم نشست و با صدای بم و خش دار گفت:
_امشب رو قرار بود برام رویایی بسازی اما زیاد داری چموش بازی درمیاری  
خم شد دستم رو گرفت و بلندم کردم پرتم کرد روی تخت و مشغول در آوردن لباس هاش شد با وحشت گفتم _داری چیکار میکنی!؟
پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت:
_تو که کاره ات اینه صیغه شدن پسرای پولدار برای پول تن فروشی میکنی پس چته الان داری ادا تنگا رو درمیاری ، نترس من بلدم اندازه همه بهت حال بدم جوری که بری فضا!
 
با شنیدن حرف هاش حس بدی بهم دست داد من بخاطر پول مجبور شدم صیغه اش بشم من فاحشه نبودم که داشت اینجوری درموردم صحبت میکرد با صدای عصبی گفتم:
_تو حق نداری من و با فاحشه های یک شبه ای که باهات بودند مقایسه کنی ، من بخاطر پول مجبور شدم تن به این خفت بدم اگه هم میدونستم اون شخص تویی عمرا قبول میکردم  
 
_نکنه فکر کردی من احمقم دخترجون ادمایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم الانم خفه خون بگیر بزار کارم رو بکنم وگرنه میندازمت زیر سگام تا جون بدی
 
با شنیدن حرف هاش از کوره در رفتم و شروع کردم به داد زدن و حرف هایی که نباید بزنم
_نمیخوام باهات باشم میفهمی ازت چندشم میشه حاضرم برم تو خیابون تن فروشی کنم هر شب تو بغل یکی از اون مردای هوسباز باشم اما با آدمی مثل تو با غرور مزخرف تو نباشم ازت متنفرم امیرطاها ازت متنفر ...
         
 
به سمتم اومد و با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفه خون گرفتم خیلی خشن شروع کرد به بوسیدن ، تقلا کردم تا لبهاش رو برداره اما با اینکار من انگار وحشی تر شد که با شدت بیشتری شروع که بوسیدن
 
 
 🍁
 🍁🍁
 🍁🍁🍁
 
|°• ازدواج اجباری •°|, ]۱۹,۰۴,۲۷ ۵۵:۲۱[
 🍁🍁🍁
 🍁🍁
 
 🍁
 
 
 
#پارت_3     
#ازدواج_اجباری
 
لبهاش رو از روی لبهام برداشت که با گریه داد زدم: _هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی گفتم که نمیخوام باهات باشم من اون قرداد کوفتی رو باطل میکنم بلند شو از روم
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت _دیره برای تصمیم گرفتن  
           
لبهای داغش رو روی گردنم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن هر چی تقلا میکردم گریه میکردم فایده نداشت امیرطاها داشت کار خودش رو میکرد لبهاش رو روی قفسه ی سینم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن که  دستش رفت سمت شلوارم که دستم رو روی دستش گذاشتم!
         
 
سرش رو بلند کرد با چشمهای خمار و قرمزش بهم نگاه کرد که با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم
_تو رو خدا اینکارو باهام نکن!
نگاه عمیقی بهم انداخت و شلوارم رو پایین کشید  و به کار خودش ادامه داد.
 
با آخرین ضربه ای که به بدن بی جونم زد ازم جدا شد ، از شدت درد داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم صدای خش دار و بهم شده اش بلند شد
_درد داری با گریه گفتم     
_به تو ربطی نداره عوضی تو که عشق و حالت رو کردی کثافط
با شنیدن این حرفم انگار عصبی شد که خیمه زد روم و با چشمهاش که داشت دو دو میزد و قرمز بود بهم خیره شد و خشن گفت:
_خوب گوشت رو باز کن ببین چی بهت میگم جانا
با شنیدن اسمم از زبونش حس کردم قلبم درد گرفت بعد این همه سال شنیدن اسمم از زبونش اونم تو این موقعیت واقعا قلبم رو به درد میاورد
 
وسط حرفش پریدم
_تو که کار خودت رو کردی حالا بزار من برم  
پوزخندی زد و گفت
_تا موقع تموم شدن قرارداد هیچ جا نمیتونی بری عروسک!
_خیلی پستی امیربهادر
 
 
 
 🍁
 🍁🍁
          🍁🍁🍁
 
|°• ازدواج اجباری •°|, ]۱۹,۰۴,۲۷ ۵۵:۲۱[
 🍁🍁🍁
 
 
 🍁🍁
 🍁
 
 
#پارت_۴
#ازدواج_اجباری
 
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_الان هم زر زر نکن میخوام بخوابم حوصله شنیدن سر و صدا های تو رو ندارم
و بهم پشت کرد و چشمهاش رو بست طولی نکشید که صدای نفسش منظم شد و خوابش برد ، چقدر بیشعور بود که بدون توجه به حال من و دردی که داشتم خیلی آروم گرفته بود خوابیده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
درد شدیدی داشتم اصلا نمیتونستم بخوابم به سختی از سر جام بلند شدم لباس هام پایین تخت افتاده بودند و همشون تیکه پاره شده بودند به سمت کمد رفتم و لباسی برداشتم و پوشیدم
 
بدون اینکه سر و صدایی کنم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قرص یا مسکن پیدا کنم بخورم و از دردی که داشتم کم کنه ، بلاخره بعد از خوردن قرص تو آشپزخونه روی میز نشستم و سرم رو گذاشتم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد.
 * * * * * *
با شنیدن صدای داد و فریادی چشمهام رو باز کردم گیج نگاهی به اطراف انداختم داخل آشپزخونه چیکار میکردم ، با یاد آوری اتفاق های دیشب آهی کشیدم که صدای فریاد آشنایی من و از جا پروند
_اون دختر رو پیدا میکنید یا همتون رو زنده به گور میکنم فهمیدید          
 
متعجب از آشپزخونه خارج شدم ، داشت درمورد کدوم دختر حرف میزد      _احمقا
متعجب یه گوشه ایستاده بودم و حرکت هاش زل زده بودم که برگشت به سمتم یهو با دیدن من که ایستاده بودم با چشمهای ریز شده بهم خیره شد یهو با دو به سمتم اومد و با صدایی بیشتر شبیه فریاد بود گفت:
_کدوم گوری بودی!؟
 
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم
_درست صحبت کن
با خشم بهم زل زد و گفت
 
_زود باش جواب من و بده تا یه بلایی سرت درنیاوردم
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی ، درضمن من هر جا دلم میخواد میرم به تو ربطی نداره که بخوام بهت جواب پس بدم ، اگه هم چشمهای کورت رو باز میکردی میدیدی که تو آشپزخونه خوابم برده بود
 
 
         
 🍁
 🍁🍁
 🍁🍁🍁
 
|°• ازدواج اجباری •°|, ]۱۹,۰۴,۲۸ 3۰:۲۱[
]In reply to |°• ازدواج اجباری •°|[
 🍁🍁🍁
 🍁🍁
 🍁
 
 
 
#پارت_۵     
#ازدواج_اجباری
 
دستش بالا رفت با چشمهای گرد شده از  ترس به چشمهاش خیره شدم نمیدونم چی تو چشمهام دید که مشتش رو محکم به دیوار کنارم کوبید و گفت:
_لعنتی  
همچنان سر جام ایستاده بودم و با ترس به حرکتاش خیره شده بودم که صدای خشنش کنار گوشم بلند شد _زود باش گمشو از جلوی چشمهام
هنوز حرفش رو کامل درک نکرده بودم که صدای فریادش بلند شد
_گمشو تا یه بلایی سرت درنیاوردم
با شنیدن این حرفش سریع از زیر دستش فرار کردم و به سمت اتاقی که طبقه ی بالا بودم رفتم داخل اتاق که شدم اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشند چقدر پست شده بود چجوری میتونست با من اینجوری رفتار کنه  
چرا انقدر عوض شده بود با فکر کردن به این موضوع پوزخندی روی لبهام نشست انگار یادم رفته بود باهاش چجوری رفتار کرده بودم و چجوری تحقیرش کرده بودم  ، ذهنم پر کشید به گذشته به موقع هایی که مادرم پدرم زنده بودند و یه داداش داشتم که تا سر حد مرگ بهم وابسته بودیم ، موقع دانشگاه با یه پسر به اسم امیربهادر کلکل داشتیم و همین بود شروع رابطه ی عاشقانه ی ما! خیلی روزای خوبی داشتیم تا اینکه پدر و مادرم فوت شدند تو اون تصادف لعنتی که داداشم من رو مقصر میدونست
داداشم بدون اینکه حتی برای یه لحظه به من فکر کنه گذاشت رفت حتی ذره ای براش مهم نبودم ، طلبکار ها تموم اموال بابا رو مصادره کردند مجبور شدم با پول کمی که داشتم یه خونه تو پایین شهر بگیرم و با کار کردن تو خونه این و اون پول شبم رو دربیارم ، چون با مدرک ناقص و نداشتن پارتی هیچکس بهم کار نمیداد.
بعد یه مدت طولانی بلاخره برگشتم دانشگاه ، امیربهادر خیلی داغون شده بود بخاطر اینکه یه مدت ازم بیخبر بود  اون پسر پولدار و اصیلی بود که هر دختری آرزوی ازدواج باهاش رو داشت اما من حالا یه دختر یتیم و بیکس و کار بودم میدونستم خانواده اش من رو قبول نمیکنند
 
              
 🍁
 🍁🍁
 🍁🍁🍁
 
|°• ازدواج اجباری •°|, ]۱۹,۰۴,۲۸ 3۰:۲۱[
 🍁🍁🍁
 🍁🍁
 🍁
 
 
 
#پارت_6
#ازدواج_اجباری
 
 
برای همین مجبور شدم با بدترین کلمه ها و گفتن دروغ اون رو از خودم دور کنم بهش گفتم عاشقش نبودم هیچوقت ازش متنفر بودم فقط بخاطر شرطبندی باهاش   بودم اون و جلوی همه خورد کردم ولی خودم بیشتر از همه خورد شدم ، اون روز هیچ چی بهم نگفت فقط یه نگاه بهم انداخت و گذاشت رفت منم برای همیشه از اونجا انتقالی گرفتم ، دیگه بعد اون هیچوقت ندیدمش حالا که چهار سال از اون روز میگذشت اون شب دیدمش و اون ازم بدترین انتقامی رو که میتونست گرفت ، هنوزم با اون کار دیشبش عاشقش بودم
درست مثل سال ها پیش هنوز عشقم نسبت بهش کم نشده بود ، کاش میتونستم این قرار داد  رو فسخ کنم من چجوری میتونستم طاقت بیارم
_الان چرا داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای امیربهادر سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
 
_بزار من برم
با شنیدن این حرف من چشمهاش سرد شد و با صدای خشن و ترسناکی گفت:
_هیچ جایی نمیتونی بری     
 
_من نمیخوام باهات باشم بودن با تو من رو زجر میده میفهمی!؟
به سمتم اومد پوزخندی زد و گفت _برام مهم نیست زجر کشیدنت.
_میخوای انتقام بگیری!؟
_حتی لیاقت انتقام گرفتن رو هم نداری
از روی تخت بلند شدم  به سمت کمد رفتم مانتوم رو برداشتم و پوشیدم که صداش بلند شد
_کجا  
به سمتش برگشتم و گفتم _خونه نکنه مشکلی داری!؟
_هیچ جا نمیتونی بری  

 

منبع

 

دانلود رمان ازدواج اجباری با فرمت pdf
 

  • لطفا بقیه ی پارت هاش رو بزارید من خیلی وقته منتظرم

     

  • لینک کو؟

  • خیلی مسخرس من اصلاین رمان رو خوندم اصلا اینجوری نیست 🤮

    دانلود نکید فقط نت تون هدر میره 

  • چرا لینکش درست نیست اههههه 

    پارتای دیگه شو لااقل بذارین

  • دانلود میکنیم یه رمان دیگه میاد ک😕

  • دانلود کردم اما یکی دیگه اومد

    خیلی مسخرس

  • میشه یکم به نظراتو درخواستا توجه کنین😑

    چرا دانلود نمیشه میشه پارتای دیپشم بزارینننننن

    پاسخ:
    لینک دانلود اصلاح شد
  • سلام لطف کنین پارتای دیگشم بزارین چون من ب اسم این دمان میزنم ده تا رمان دیگه با این ایم هستن اگه بزنم رمان جانا و امیربهادرم باز با دانلود نمیسه یا فق چند پارتع خواهشا ی کاری کنین دانلود بشه یا بهتره بقیه پارتاسو بزارین😐

  • سلام چرا من وقتی دانلود میکنم یه رمان دیگه به همین اسم میاد

  • چرا دانلود نمیشه

    پاسخ:
    سلام روی لینک کلیک کنید رد صفححه باز شده بر روی دکمه سبز که نوشته شده برای ادامه کلیک کنید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی